مسابقه ی دیشب

دیشب که مسابقه ی ایران و اسپانیا بود ما وسط حنابندون دختر دایی جان بودیم...
تلویزیون رو روشن کرده بودیم وهمه ش جمع می‌شدیم توی اتاق که مسابقه رو ببینیم و اصلا تهدیدهای اون یکی دختر دایی جان که می‌گفت یا میاین مثل بچه ی آدم میشینین وسط مجلس یا میرم آنتن رو قطع میکنم اثری نداشت و ما همچنان به صفحه ی تلویزیون چشم دوخته بودیم
وقتی ایران گل زد اینقدر بالا پایین پریدیم و جیغ زدیم که اصلا نمیشنیدیم که خیابانی میگه معلوم نیست گل بود یا نه؟
وقتی یکم آروم شدیم دیدیم داور درخواست ویدئوچک داده
گفتیم یعنی خطا بود؟
که یکی دیگه از دختردایی هام گفت گل زدن به اسپانیا خطاشم خوبه
گفتم والا توهمشم خوبه چه برسه به این که توپ هم بره توی دروازه

خلاصه که گل نبود ولی بقول خیابانی هیچی از ارزشهای بچه ها کم نمیشه.
همیشه ایران توی مسابقه های سخت خیلی خوب ظاهر میشه و اگه فرصتی پیش میومد ایران هم ماهی یکبار با تیم های بزرگ بازی کنه کمال همنشین اثر میکرد و تبدیل میشد به یه تیم بزرگ

خلاصه که چقدر خوبیم ماااا
  • اقلیما ...

دلخوشی های کوچیک

دلخوشی یعنی صبح چشمات رو باز کنی و بگی کاش یه نهج البلاغه بخرم واسه خودم که هرچی دلم خواست تو حاشیه هاش یادداشت کنم...

بعد مامانت ظهر زنگ بزنه بگه از مسجد واست نهج البلاغه گرفتم بیا ببر..^_^

  • اقلیما ...

خوش بحال تو که آسودگی آبستن توست

دیشب که مهران مدیری مهمان برنامه ی خندوانه بود حرفهای قشنگی میزد

گفت شاید بهم نیاد ولی آدم خیلی معتقدی هستم و برا همین هیچوقت نمی‌ترسم یا هول نمیکنم ،مثلا اگه توی خونه نشسته باشم شش نفر بزیزن توی خونه که من رو بکشند اصلا نمی‌ترسم چون معتقدم همه چی دست خداست و اگر اراده ی خدا به کشته شدن یا کشته نشدن من باشه چرا باید بترسم.

و این جمله سریع من رو یاد این حدیث از امام صادق علیه السلام انداخت که میفرمایند وقتی میدونید همه چیز تقدیر خداست ترس چرا.


واقعا لذت تسلیم بودن به اراده ی خدا چیز وصف ناشدنی ای هست که ارزش این رو داره یک عمر خودت رو واسه اون حس پرورش بدی^_^


گاهی آدمها اونقدر کتاب میخونن که صداشون رو بالا ببرند و به بقیه بگن هیچی نمی‌فهمند ولی گاهی آدمها اونقدر زیاد کتاب میخونند که روز به روز ظاهرشون آروم تر و ساکت تر میشه و روز به روز به این باور میرسند که هرچی جلوتر میرن بیشتر به نادانسته هاشون پی می‌برند

 و من حس میکنم مهران مدیری جزء دسته ی دومه و این ظاهر آرام و ساکت و بیخیالش بخاطر فهمیدگیشه.

آدمهایی که می‌فهمند هیچوقت بیخودی نمی‌ترسند ،بیخودی داد نمیزنن،بیخودی حرف نمی‌زنند و بیخودی به داشته هاشون مغرور نمیشن و برای رسیدن به نداشته هاشون خودشون رو به در و دیوار نمی‌زنند.


بقول مهران مدیری جهان الان در منحط ترین حالت خودش قرار داره و واقعا دیگه به درد نمیخوره ...

و من هم واقعا مدتیه به همین نتیجه رسیدم و برای همین از دنیا و آدمهاش کنده شدم و روزها و شبها سرم رو توی کتابهام میکنم و کتاب میخونم یا قلم به دست میشم و برای خودم می‌نویسم یا صبح تا شب توی نت دنبال کلیپ ها و فایل‌هایی هستم که بتونم نگاهم رو تغییر بدم.

دیگه این دنیا جای چشم و هم چشمی و مسخره بازی و دعواهای بچگانه و گله شکایت های احمقانه و من خوبم بقیه بدن و حقم رو خوردن و مملکت به درد نمیخوره و فلانی بدبختمون کرد و تقصیر اوناست و مشکل از اونجاست و و و نیست


ما فقططط باید خودمون رو از این منجلاب نفهمی بکشیم بیرون

فقططط باید بفهمیم درون رو نابود کردیم که بیرون نابود شده

چه حس لذت بخشی می‌تونه باشه وابسته نبودن به آدمها ،وابسته نبودن به حرفها و برخوردهای آدمها،چه حس فوق العاده ای می‌تونه باشه کنده شدن از اشیاء و مادیاتی که بند زدند به پاهامون،چه حس شگفت انگیزی می‌تونه باشه پرواااااز

  • اقلیما ...

از دولت عشق

کتاب از دولت عشق نوشته ی کاترین پاندر رو دان کردم بخونم

زیاد در مورد ایشون شنیدم و برا خودم عجیبه که چرا تا امروز هیچ کتابی از ایشون نخوندم:/

امیدوارم به اندازه ای که در مورد کتابهاشون شنیدم جذاب باشه:)


شما هم می‌خواین بخونین؟!

بفرمایین:))دریافت


  • اقلیما ...

عهدهای یک روزه

کار بعدی که باید انجام می‌دادیم تعهد برای تغییر پیدا کردن بود

گفت ذهن تغییرات بلند مدت رو پس میزنه

مثلاً میگی من از امروز دیگه اصلا غر نمی‌زنم یا از امروز دیگه ورزش میکنم  یا از امروز دیگه نماز اول وقت میخونم و...

ذهن اینطوری بعد از یک یا دو روز خسته میشه و ما هدف رو رها میکنیم

اما اگه تغییر رو روزانه کنیم ذهن میپذیره

مثلاً بگیم خدایا من بخاطر تو فقط همین امروز دیگه غر نمی‌زنم یا نماز اول وقت میخونم و یا هر چیز دیگه

اونوقت هر روز عهدمون با خدا رو تمدید میکنیم تا به عادت تبدیل بشه

چون صبح که به خدا قول میدیم میگیم یه روز که چیزی نیست امروز رو بخاطر خدا از این کار بد دست میکشم یا اون کار خوب رو انجام میدم


بقول دکتر فرهنگ وقتی تصمیم گرفتی از فردا ورزش کنی و تا حالا هم ورزش نکردی یهو پا نشو برو نیم ساعت بدو،لطف کن روز اول همون زیر پتو انگشت پات رو تکون بده:))))

خلاصهه من اولش فک کردم چیزهایی که باید توی خودم تغییر بدم دوسه تا بیشتر نیست ولی وقتی شروع به نوشتن کردم از بیست تا هم زد بالا و هنوزم چیزی یادم بیاد اضافه میکنم

الانم دوتا شو انتخاب کردم و چند روزه به خدا قول میدم و انجامشون میدم،یه هفته که شد دوتای دیگه اضافه میکنم و همینطور جلو میرم تا به لطف خدا لیستم تموم شه.


شما هم عهدهای یک روزه رو امتحان کنید ضرری نداره ها:)


  • اقلیما ...

تغییرات کوچک

گفت از تغییرات کوچیک شروع کنید تا ذهنتون باور کنه میتونید تغییر کنید.

اول  هم خودتون رو از بند عادت‌هایی که نه سودی براتون داره و نه ضرری رها کنید.

مثلاً از این به بعد تلفن رو با دست چپ جواب بدین یا موقع خداحافظی بجای دست راست دست چپتون رو تکون بدید یا ساعت رو روی دست راستتون ببندید و الی آخر.


حالا من دارم سعی میکنم این تغییرات کوچیک رو اجرا کنم

بقول یه نوشته ای که فک کنم تو تلگرام خوندم این دفه موقع پوشیدن شلوار اول پای چپتون رو بکنید تو شلوار تا ببینید عادت چه بلایی سرتون آورده:))))

  • اقلیما ...

چه خدایی،جانمم

شب‌های قدر امسال هم تموم شد و رفت ان شاء الله که این شب‌های قدر آخرین شب‌های قدر عمرمون نبوده باشه.

مطمئنم خدا همه ی ما رو بخشیده آخه خدای ما سریع الرضاست و زود راضی میشه و میبخشه

خب،حالا از امروز همه چی از اوله

پس بسم الله^_^


+بخشی از دعای افتتاح

اى پروردگارم تو مرا مى خوانى ولى من از تو رومى گردانم 

 تو به من دوستى مى کنى ولى من با تودشمنى مى کنم 


تو به من محبت کنى و من نپذیرم گویا من منتى بر تو دارم

 و باز این احوال بازندارد تو را ازمهر به من  و احسان بر من و بزرگواریت نسبت به من از روى بخشندگى و بزرگواریت


پس بر بنده نادانت رحم کن و از زیادى احسانت بر او ببخش که براستى تو بخشنده و بزرگوارى


++عنوان از سهراب سپهری

  • اقلیما ...

لبریز شدن از عشق

در ژرفای وجودم چشمه ی لایزال محبت است.

اکنون می گذارم این محبت به سطح آید و قلب و تن و ذهن و آگاهی وهستی ام را لبریز کند و از من بجوشد و به هرسو روان شود و دیگر بار چندین برابر به سوی خودم بازگردد.هرچه بیشتر این محبت را به کار می برم و می بخشم،فزونی می یابد.این خزانه ی لایتناهی ست.بخشیدن محبت،به من احساسی نیکو می بخشد،زیرا تجلی شادمانی درون من است.

من خود را دوست دارم.از این رو،خانه یی راحت برای خود می آفرینم.خانه یی که همه ی نیازهایم را بر می آورد و از زندگی در آن شادکامم.اتاقها را از امواج محبت می آکنم تا هرکس به آنها پا نهد_از جمله خودم_این عشق را احساس کند و از آن نیرو گیرد.

من خود را دوست دارم.پس به کاری دست میزنم که به راستی از انجامش لذت ببرم.شغلی که همه ی خلاقیت و استعدادها و تواناییهایم را به کارگیرد،باکسانی،و برای کسانی که دوستشان می دارم و دوستم می دارند و برایم درآمدی نیکو دارد.

من خود را دوست دارم.از این رو نسبت به همه،به شیوه ای مهرآمیز رفتار می کنم و می اندیشم.زیرا می دانم هرچه از من آشکارشود،چندین برابر به خودم باز می گردد.من تنها مردمانی نازنین را به جهانم جذب می کنم،زیرا آنها بازتاب خودم هستند.

من خود را دوست دارم.از این رو گذشته را می بخشم و همه ی تجربه های گذشته را رها می کنم و آزادم.من خود را دوست دارم.پس کاملا در این لحظه زندگی می کنم و هر لحظه را به خوبی تجربه می کنم و می دانم که آینده ام درخشان و شادمان و ایمن است،چرا که فرزند محبوب کائناتم و کائنات به شیوه ای مهرآمیز از اکنون تا ابدالآباد از من مراقبت می کند.به راستی که چنین است.


این پایان کتاب شفای زندگی نوشته ی لوئیز هی بود

به نظرم که فوق العاده ست،اونقدر که بارها خوندمش و لذت بردم

فقط خط آخر بهتر بود می نوشت خدا از اکنون تا ابدالآباد از من مراقبت می کند^_^


توی این شب‌های عزیز براتون از خدا چنین تفکر زیبا و مهرانگیزی رو خواستارم

التماس دعای زیاد 

  • اقلیما ...

لحظه های ناب

هنوز ساعتی به افطار مانده است

شربت آبلیمو را آماده کرده ام و نشسته ام پشت میزم

کتاب جلویم باز است و از روی عبارتهای تاکیدی ام می نویسم

مرد همسایه توی حیاط خانه اش چنان دلنواز سنتور مینوازد که لذت نوشتن و تکرار این جملات را دو چندان کرده است

چه عصر دلچسبی ...چه لحظه های نابی...

خدایا تو را بی نهایت شکر^_^

  • اقلیما ...

به خودت بگو دوستت دارم^_^


همون‌طور که عالم و آدم می‌دونه من دارم کتاب شفای زندگی لوییز هی رو میخونم:)))

اول کتاب توصیه کرده که اول یه دور کامل کتاب رو بخونیم و بعد برای انجام تمرین‌های هر فصل دو سه روز وقت بذاریم

یکی از این تمرینها تمرین آینه ست

یه تمرین که به ظاهر ساده میاد ولی وقتی میخوای انجامش بدی میبینی تو هم نمیتونی توی چشمات نگاه کنی و به خودت بگی دوستت دارم

اوایل که این کارو میکردم خیلی کار مسخره ای بود ولی الان دارم سعی میکنم که خودم رو دوست داشته باشم و می‌دونم خدا هم دوست داره من خودم رو دوست داشته باشم چون بین فرمانهایی که به حضرت موسی علیه السلام داده شده یکیش این بوده که ای موسی دیگران را چون خودت دوست بدار... واین یعنی ما باید خودمون رو دوست داشته باشیم و بعد دیگران رو هم به همین شیوه دوست بداریم^_^


حالا یه آینه بردارین ببینید میتونید به خودتون بگید دوستت دارم؟:)))

  • اقلیما ...

من و قانون جذب و حس خوب

اوایل که تازه با قانون جذب آشنا شده بودم و حالم خیلی خوب شده بود

با این که هنوز خیلی در موردش نمی‌دونستم ولی دوست داشتم بگردم به هرکسی حالش خوب نیست قانون جذب رو یاد بدم

ولی خب من اون روزها از مدارها چیزی نمی‌دونستم

این که اگه کسی تو مرحله ی گرفتن آگاهی نباشه تو هرچی هم از خوبی‌های این قانون یا کلا قوانین آفرینش بگی قبول که نمیکنه هیچ تازه یه کاری می‌کنه که حالتم گرفته بشه:))

خلاصه گذشت و من دوره ی قانون جذب شرکت کردم و هر روز انگار دنیای جدیدی رو به من باز میشد

قبلاً فک میکردم قانون جذب در این حده که مثلاً میگیم اگه من امروز ماشین رو بشورم فردا بارون میاد و همینطور هم میشه،یا الان که من رژیم  گرفتم از درو و دیوار نون خامه ای میارن برامون و...


بعد ها فهمیدم لحظه لحظه ی زندگیمون رو خودمون با افکارمون می‌سازیم

فهمیدم مسئولیت هر اتفاق کوچیک و بزرگی فقط به عهده ی خودمونه

اگه کسی با ما دعوا میکنه،اگه کسی از ما خوشش میاد یا بدش میاد،اگه تو زندگی هر چی سنگه پیش پای لنگه،اگه حتی کسی تو خیابون بهمون تنه میزنه،اگه فقیر فقیرتر میشه،اگه ثروتمند ثروتمندتر میشه،اگه وقتی با ضجه خدا رو میخونیم و از خواسته دور تر میشیم،اگه اگه اگه...همه ش نتیجه ی افکار و اعمال مونه

خدا خودش توی قرآن می‌فرماید هرچی خیره از سمت من به شما میرسه و هرچی بدیه از سمت خودتونه

خدا توی قران میگه تا وقتی همه چی ردیفه حواستون نیست اینا از سمت منه ولی تا شری بخاطر اعمالتون بهتون میرسه شروع میکنید به ناشکری

بعدم اسم بدبختیهامون رو میذاریم امتحان خدا:))

انگار خدا بیکاره صب تا شب مارو امتحان کنه

 آره خدا فرمودند مرا بخوانید تا استجابتتون کنم ولی نگفت نق بزنید نگفت طلبکار باشین و گله شکایت کنین ،نگفت ناامید و افسرده بشین وقتی من رو دارین

خدا با ایمان ما کار داره

اگه ایمان داشته باشیم نه ناامید و افسرده میشیم و نه موقع دعا نق می‌زنیم

چون ناامیدی و افسردگی و نق زدن و ضجه زدن نشونه ی ایمان نداشته

خب وقتی هم بی ایمان خدارو صدا می‌زنیم پس اصلا خدارو صدا نمی‌زنیم که منتظره اجابت هم باشیم

این میشه که میشنویم میگن خدا صدای مارو نمیشنوه یا خدا دوستمون نداره یا خدایا پس تو کجاااایی و از این حرفا


اصن چی میخواستم بگم چی گفتم:))

خلاصه دیدم نمیتونم به هرکسی میرسم بگم بیا این قانون جذب یادش بگیر تا از درد و رنج بیای بیرون ،بیا ببین چرا اشرف مخلوقاتی و از این حرفا:))


این شد که یه کانال زدم وآدرسش رو گذاشتم توی گروها تا هرکی خودش دوست داشت بیاد،همین کانالی که آدرسش گوشه ی وبمه

الانم سی و دو سه نفر عضو شدن و مطالب رو دنبال میکنن

ولی خب چیزی که میخواستم دربارش بنویسم لذت لحظه هایی هست که کسی میاد پی وی و میگه حالم خیلی خوب شده^_^

مثل اسما و گل بانو که وقتی پیامهاشونو دیدم کلی ذوق کردم و اونقدر انرژی گرفتم که اومدم پست بزنم که امروز یادم بمونه^_^


نمی‌دونم چن نفر پستم رو میخونن یا کی توی مدار قرار میگیرن که به این پست برسن

ولی هرکسی هستی ازت می‌خوام بری دنبال شناختن خودت 

همیشه توی کتابهای دینی مون گفتن خودت رو بشناس تا خدات رو بشناسی و ما نفهمیدیم چی میگن ،کاش بیشتر اصرار میکردن که بریم دنبال خودشناسی ولی خب الانم دیر نشده 

نمی‌دونم بگم واسه شروع چیکار کن شاید تنها کمکم این باشه که بگم برین به این ادرس

http://138813884441099.blogfa.com/post/76

برین بشینین پای حرفای دکتر فرهنگ

البته یه برنامه داخل بازار به اسم کلیدهای موفقیت دکتر فرهنگ هست که همه ش دو هزارتومنه و همین مطالب داخلشه

اگر دوست داشتین میتونین اون رو دانلود کنین که دیگه لازم نباشه آنلاین بخونینش و برا خودتون داشته باشین


مستند راز رو هم حتما از آپارات بگیرین ببینین^_^


مطمئن باشین اتفاقی نیست که شما دارین این پست رو می‌خونید.این جهان بی حد منظمه^_^

خلاصهه از من میپرسین حتی یک لحظه رو هم از دست ندین^_^

  • اقلیما ...

کادوی تولد

بخشی از کادوی تولدم کتاب بود^_^

شفای زندگی اثر لوئیز هی

چقدر دوست دارم زودتر شروعش کنم

این کتاب محشره،پی دی افش رو داشتم ولی واسه منی که دوست دارم زیر چیزهای مهم و قشنگ خط بکشم یا هایلایتش کنم پی دی اف مث شکنجه کردنمه:)))

پیشنهاد میکنم حتما بخونید ش،منم سعی میکنم تیکه های قشنگش رو اینجا بذارم^_^

  • اقلیما ...

مرا به فضل الهی و دولت شاهی...گذشت مدت سی سال روزگار بکام

سی سالگی :)

یه روزهایی فکر میکردم کسایی که سی سالشونه چقدر بزرگن

باورم نمیشه حالا خودم سی سالمه

اصلا نمی دونم چه حسی باید داشته باشم

ولی این رو می‌دونم که سی سالگی برام هیچ بحرانی نداشت

اصلا سی سالگی شروع فصل جدیدی از زندگیم بود

یک عالمه رمز و راز یاد گرفتم...یک عالمه حس خوب تجربه کردم

دنیای سی سالگی برای من شگفت انگیز بود و اصلا هیچ بحرانی رو تجربه نکردم

هنوزم حس همون دخترای هجده ساله رو دارم که برای آیندشون کلی برنامه دارن

زندگی توی هیچ سنی متوقف نمیشه و شگفتیهای خاص خودش رو داره و مطمئنم ده سال دیگه وقتی چهل سالم شده ،وقتی میام از چهل سالگی بگم کلی حس جدید تجربه کردم

فکرش رو بکن اون موقع من مادر یک پسر هجده ساله و احیانا یه دختر یا پسر نه ساله هستم

نمی دونم شاید دارم پسرم رو آماده میکنم واسه دانشگاه رفتن:))

واقعا باورم نمیشه ده سال دیگه توی همچین شرایطی باشم...

به هرحال من تصمیم گرفتم هیچوقت پیر نشم...تصمیم گرفتم هیچوقت به این باور نرسم که اضافه شدن سن  مساوی با چین و چروک و مریضی های زیاده...من تا ابد همون دخترک خیالاتی باقی میمونم:))


خدایا بابت تموم این سی سال که به خوشی گذشت ممنونم

و بابت سالهای آینده ای که همچنان حواست بهم هست پیشاپیش سپاسگزارم


  • اقلیما ...

تولدم را بخاطر بسپار

نرگس پیام داده تولدت مبارک

من فقط ریسه میرم از خنده

هرسال این موقع بهم تبریک میگه و فک می‌کنه من با آزادی خرمشهر بدنیا اومدم

هرسال هم وقتی پیامش رو میبینم از خنده میپکمم

ینی من چند سال دیگه باید بهش بگم سوم تولدم نیست و پنجم تولدمه

آخرشم یه کپی شناسنامه میدم بهش بچسبونه به اتاقش:))))


  • اقلیما ...

وبگردی

از وقتی برگشتم وب یه مرضی پیدا کردم که سحرها یه سری به وبهای به روز شده میزنم

مخصوصا به وبهای بلاگفا سر میزنم 

و همچنان تعجب میکنم که چرا فک میکردم وب نویسی منقرض شده درحالی که همه چی توی وبلاگها مثل گذشته ها جریان داره

خیلی‌ها پشت کنکوری هستن و توی وبهاشون از درس خوندناشون مینویسن....خیلیها همچنان از عشق های شکست خوردشون...خیلی‌ها  از خاطرات روزمرشون...خیلی‌ها از حال و هوای ماه رمضون و برنامه های تلویزیون به ویژه ماه عسل می نویسن و...

خلاصه همه چی سرجاشه جز چن تا وب که خیلی راحت حرفهای به اضافه ی هجده که هیچی حرفهای به اضافه ی بیست و هشت مینویسن ...



و کلا من به این نتیجه رسیدم که رفتن دوستای قدیمی مون از وب دلیل بر این توهم شده که وب نویسی مثل قبل جریان نداره در حالی که هنوز وبهایی هستن که تازه زده شدن و زده خواهند شد و وبهایی هستن که سالهاست مرتب به روز شدن و به روز خواهند شد.

خاطرات و قصه ها و دلنوشته های آدما هیچوقت تموم نمیشه

آدما همیشه دنبال یه جای دنج میگردن واسه گله ها و حرفای یواشکیشون ...واسه نوشتن حسای خوبشون...واسه ثبت بدترین و بهترین روزاشون...

اصلا تموم کانالهای تلگرام و جاهای دیگه از همین وبها و پستهاشون تغذیه میشن

وبلاگ مثل یک ریشه و یک مادر حالا حالاها توی فضای مجازی به حیاتش ادامه میده

من خودم همیشه وقتی برمیگردم وب حالم تا مدتی خیلی خوبه...

وب جاییه که دنبال دیده شدن نیستیم ،مثل یه دورهمی کوچولوعه ،کسی تند تند زیر پستت حرف نمی نویسه و حرفات بین شکلک و استیکر گم نمیشه،آدم حس نمیکنه داره وقتش هدر میره،فقط وقتی دلش میخواد یکم حرف بزنه یا یه چیزی رو ثبت کنه پنل رو باز می‌کنه حرفاشو پست می‌کنه و میره...بعدشم میاد میببنه دوستاش پستش رو خوندن و به یادش بودن..اصلا هم قند تو دلش آب نمیشه:)))

  • اقلیما ...

اخرین روز مدرسه

گاهی ادم میمونه از این سرعت گذر عمر

انگار همین دیروز بود که سال تحصیلی شروع شد

طاها لباسهاش رو می پوشید و به خیال اینکه سرویس امسالشم مث پارسال هفت وبیست دقیقه میاد بدون هیچ عجله ای نشسته بود که دیدیم صدای بوق ماشین میاد

اصلا نفهمیدم چجوری بچه م پله ها رو رد کرد و رسید به در و قبل از اینکه من حتی ببینم راننده سرویسش کیه در رو بست و رفت

اون روز دلم یجوری شد اخه از زیر قرآن رد نشد و رفت و من تند تند آیت الکرسی خوندم و سپردمش دست خدا

بعداز اون ما دیگه هفت و ده دقیقه می‌نشستیم رو پله ها و منتظر خانوم عزیزی راننده ی سرویسش می‌شدیم

اگر هم دیر میکرد با طاها شعر میخوندیم که خانوم عزیزی پس تو کجایی؟...مدرسه دیرشد،چرا نمیایی؟:)))


خانوم عزیزی زن خوبیه و من بعدها فهمیدم نزدیک خونمون زندگی میکنن ووقتی از کربلا برگشتم اومد دیدنم و گفت طاها از همه ی بچه های سرویس بهتر و مودب تره

منم که اصلا قند تو دلم آب نمیشد:))


و امروز اخرین روز کلاس دومشونه

رفته ومن چشم به راهشم که با خوشحالی برگرده و بشینیم واسه چهار ماه تعطیلی نقشه بکشیم

بهش گفتم از امشب سحرها بیدارش میکنم و باید روزه ی کله گنجشکی بگیره^_^

 تا ببینیم خدا چی میخواد

  • اقلیما ...

خاطره بازی

مثلاً الان سال هشتاد و شش باشه

همین بیست و هشت اردیبهشت هم باشه

منم لباس  سفید عروس تنم باشه

مثلاً یکی دو ساعت دیگه هم توی بغل مادر و پدر و برادرم درحال هق هق کردن باشم

مثلاً همون شبی باشه که مادربزرگ خدا بیامرزم بغلم کنه و بام شوخی کنه که به جای گریه خنده م بگیره...

مثلاً ....


اوووف مگه میشه با مثلاً مثلاً کردن اون شب رو بازسازی کرد

اون همه حس در هم برهم...اون همه ادم که بودن و حالا نیستن...بچه هایی که کوچیک بودن و حالا خودشون ازدواج کردن و خیلی چیزای دیگه رو...

نه که نمیشه

یه چیزایی فقط یه بار اتفاق میفتن

مث همین شب عروسی:)


 یادش بخیر...انگار سالیان دراز گذشته

طاها بزرگ شده و من باید به فکر یه بچه ی دیگه باشم...

دلم لک زده واسه پیچیدن صدای بچه توی خونه

خدایا میشه سال دیگه این موقع یه دختر بهم داده باشی ؟



+اللهم الرزقنا یه دختر خوشگل تپل مپل با این هوااا مو :))))

  • اقلیما ...

دکتر فرهنگ و راه رهایی از نگرانی

این فایل تقدیم به دوستای گلم
حتما بهش گوش کنین
حتما حاالتونو خوب می‌کنه 
مخصوصا قاصدک جان بهش گوش کن
گوش کنین چون احتمالا نگاهتونم تغییر می‌کنه




  • اقلیما ...

پر از ذوق کودکانه ام

سال نود و هفت یک سال فوق العاده است

باید بیام لحظه به لحظه ش رو ثبت کنم

از همون اولش پر خیر و برکت بود

با سفر یهویی ی کربلا که دیگه نور علی نور شد

اصلا هنوز باورم نمیشه رفتم کربلا...همه چی بقول الهه مثل یک خواب بود

تولد خواهرزادم محمدصدرا کوچولو هم خودش کلی شادی برامون آورد


اصلا امسال یه سال فوق العاده س...

یه سال رویایی

بی تاب ماه رمضانم ،کاش سریع پس فردا بشه 

مث بچه ها شدم واسه همه چی ذوق دارم

خدارو بابت همه چی شکر


دلم واسه همه ی وبلاگیها تنگ شده

وقتی میبینم بعضی وبها هزارتا دنبال کننده دارن

با خودم میگم چقدر ساده م که فک میکنم وب نویسی از یاد رفته

کاش میشد همه برگردن یا کاش بشه دوباره ذوق نوشتن پیدا کرد و نوشت و دوستای جدید پیدا کرد

پرم از ذوق اتفاقای جدید


پیشاپیش ماه رمضان مبارک 😍❤️

  • اقلیما ...

سلام عزیز برادرم

حالا که محسن شهید شده خوبیهاش داره رو میشه...

همیشه اونقدر در خفا خوبی کرده بود که تا زنده بود هیچکس هیچ چیز ازش نشنیده بود...

ما شهید مدافع حرم زیاد داشتیم،شهید بی سر زیاد داشتیم...

ولی چرا محسن حججی این همه بزرگ شد؟!


بقول حاج آقا دولابی " تو حسن خودت رو پنهون کن،خدا خودش به همه نشونش میده"


حالا زندگی ی محسن از خود شهادتش بیشتر به چشم میاد...


دیروز یه عالمه زدم تو صورتم و گفتم وای به تو مریم...یه پسر بیست و پنج ساله کجاست و تو کجایی؟!!...


خدا که اونقدر بزرگه که گناهان رو خیلی راحت میبخشه،پس دردم غصه ی گناهام نیست...


غصه ی من اینه که چطور بعضیها اینطوری راه رو پیدا میکنن و اینقدر عاشق میشن و لذت میبرن که نه تنها نیازی به لذت گناه درخودشون نمی بینن بلکه اینجوری سر میدن واسه عشقشون تا به وصال برسن...


محسن توی وصیت نامه ش به پسرش گفت یه کاری کن خدا عاشقت بشه،خدا که عاشقت بشه تو رو خوب میخره...

خدایی یه لحظه فقط تلویزیون رو که روشن کنیم می بینیم  خداچقدر خوب خریده محسن رو...


چقدر ارزون میمیریم ماها..

  • اقلیما ...

من و خدا یهویی

امروز ظهر سر نماز نمیدونم چی شد که یهو بغضم شکست و یک دنیا گریه کردم...

کسی خونه نبود...گریه م شبیه های های بود تا هرچیز دیگه...

نمیدونم دقیقا چی میخواستم ب خدا بگم ولی مرتب تکرار میکردم خدایا واقعا ان کس که تو رو نداره چی داره؟و اون کس که تو رو داره ،چی نداره؟!!..


حرفای یه نفر یادم افتاده بود

میگف میدونی کدوم لذتها حرامه؟!!

اون لذت هایی که مانع از رسیدن به لذت های عمیق میشه...

میگف میدونی چرا ادما میرن سراغ رقص و موسیقی؟!

چون نماز مستشون نمیکنه،دلشون رو  به رقص در نمیاره...

گفت نمازی که ادم رو مست نکنه به چه دردی میخوره؟!...

واسه همینه که خدا ریا رو حرام کرده

واسه این که آدم با ریا میخواد با جلب توجه لذت ببره

خدا میگه این لذت سطحی حرامه چون تو باید از متن نماز لذت ببری نه از حاشیه ش...

گفت ما آدمها یه دوست از جنس مخالف پیدا میکنیم صورتمون گل میندازه،اونوقت چطور پیش خدا اینقدر بی احساسیم...



من شاید یک ماه و نیمه پیش این حرفا رو ازش شنیدم...

هرروز بهش گوش میکردم،تو ذهنم دوره ش میکردم...

آره،منم از دینداری خودم طلبکار شده بودم...

واسه همین خیلی چیزها رو عوض کردم...

مدام حواسم به این بود که چجوری شاکر باشم،چجوری مهربونتر باشم،چجوری خوشحال تر باشم...

نمیگم صد در صد تغییر کردم ولی یه چیزایی توی من تکون خورد...

این رو وقتی فهمیدم که به خودم اومدم و دیدم بیشتر از چهل پنجاه روزه که صبح ها به رسم گذشته ها نمیرقصم،دیدم یک عالمه روزه که تنهاییم رو با اهنگ گوش کردن پر نمیکنم،دیدم میتونم توی ماشین بشینم و موسیقی نشنوم و از طبیعت و ادماش لذت ببرم...


چیزایی که جزئی از زندگیم بودن و فکر میکردم دنیا بدون اونها طعمی نداره از زندگیم بدون اینکه باهاشون بجنگم حذف شده بودن و جاشون رو داده بودن به لذتهایی که با دنیا عوضشون نمیکنم...


دنیای من بدون جنگیدن و فقط و فقط با عوض کردن نگاهم تغییر کرده بود...


امروز به خدا گفتم،گفتم پیش از این تو رو کسی تصور میکردم که بی احساس یکجا نشسته...

یک عالمه مامور گذاشته که ببینه کی کار خوب میکنیم و کی کار بد میکنیم ثبت کنن که بعد باهامون حساب کتاب کنی...

گفتم همیشه فک میکردم پس ادعونی استجب لکم کجای خداییته؟

گفتم هر چی در مورد رحمتت میگفتن رو درک نمیکردم،این که میگفتن اگه یه قدم سمتت برداریم تو ده قدم بر میداری رو نمیفهمیدم...


گفتم ببخش که اینجوری بودم،گفتم الان حتی لبخندت و قهرت رو لمس میکنم...


گفتم خدایا ببخش که یه روزایی سر سطحی ترین لذتهای دنیا باهات چونه میزدم و نمیفهمیدم چرا اخم میکنی و رو بر میگردونی...


گفتم خدایا ببخش نفهمیدم

گفتم ببخش که گمانم بهت خوب نبود...


گفتم و گفتم و گفتممممم

و خدا فقط خندید^_^

  • اقلیما ...

خوردن غصه حرامست

همانطور که خوردن شراب حرامست؛

خوردن غصه هم حرام است...

خوردن هیچ چیز مثل

خوردن غصه حرام نیست.

اگر فهمیدیم که جهاندار عالم اوست

دیگر چه غصه ای باید بخوریم؟


#دکتر_حسین_الهی_قمشه_ای



چن ماه طول کشید تا درک کردم این گفته ی دکتر الهی قمشه ای رو...ولی الان چنان آرامشی دارم که با دنیا عوضش نمیکنم...

خیلی از جملات، قشنگ و دلنشینن ولی بدون درک از کنارشون میگذریم...و فقط همون لحظه میگیم چقدر قشنگ بود...

گاهی باید به احساس احترام گذاشت...

گاهی باید از خودت بپرسی چرا از این جمله و حرف خوشت اومد...چرا باعث شد یک لحظه مکث کنی...

نباید بی تفاوت از کنارش بگذری ...باید بفهمی که این جمله ها با روحت نزدیکی داره که حس خوبی بهت داده...


گاهی باید از خودمون طلبکار باشیم...باید بپرسیم چرا فلان چیز حالم رو خوب کرد...چرا فلان چیز حالم رو بد کرد...


باید بفهمیم دنیا اون چیزای سطحی که ما می بینیم نیست...

دنیا غرق معجزه ست...معجزه ها رو هر روز باید شمرد...نه این که دنبالشون بود که پیداشون کرد...

هر نفسی که میره و میاد معجزه ست...

خورشید که طلوع میکنه معجزه ست...

عشق معجزه ست...مهربانی آدم ها به هم معجزه ست...


ما فقط و فقط باید یاد بگیریم معجزه ها رو ببینیم و حسشون کنیم...اونوقت دیگه از هیییچ چیزی نخواهیم ترسید و غصه ی هیچ چیزی رو نخواهیم خورد...چون به این درک میرسیم که اقیانوس بیکران رحمت و قدرت پشتوانه ی ماست^_^

  • اقلیما ...

سی سالگی

میگفتند وارد سی سالگی که میشوی به بحران این سن دچار خواهی شد...

اما برای من سی سالگی آغاز دوره ی جدیدی در زندگی ام بود...


راست میگویند ک سی سالگی یکجورهایی آدم به پختگی میرسد...

برای من که همه چیز طعم و رنگش تغییر کرده...

یکجورهایی تازه درگیر این شعر شده ام که از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود...به کجا می روم آخر ننمایی وطنم...


حتی طعم زیارت هم تغییر کرده...با این که فروردین مشهد بودم اما خودم به وضوح میبینم که این بار با هر بار فرق دارد...

اصلا این که موقع دعا خواندن مرتب ترجمه اش را مرور میکنم معنی اش این است که سی سالگی فرق دارد...

این که وقتی پسر کم سن و سالی که تازه پشت لبش سبز شده  دست به سینه و با اشک اذن دخول میخواند را می بینم و بی تاب میشوم که نکند حتی از این بچه ها هم عقب باشم و اشک به چشمهایم هجوم می آورد معنی اش این است که سی سالگی فرق دارد... 

این که همه اش حواسم به آدم هاست تا با نگاهم برایشان عشق بفرستم معنی اش این است که سی سالگی فرق دارد...


آنقدر فرق میکند که میترسم حتی غر غر کنم وقتی کسی اذیتم میکند...

میترسم فرصت خوب بودنم کم بیاید...

میترسم فرصت نکنم به تمام آدم ها عشق بورزم...

گاهی دلم میخواهد پیرزنهایی که با عصا و کمر خمیده آرام آرام توی صحن قدم میزنند را بغل بگیرم و ببوسم...

گاهی مینشینم به گریه ی کسانی که با ناله امام را صدا میزنند نگاه میکنم و با خودم حرف میزنم که گریه نکن بانو...گریه نکن عزیزم...امام میشنود...امام حاجت میدهد...همین فروردین حاجت مرا داد...حاجت تو را هم میدهد ...

میخواهم بگویم پیش امام فقط باید از شوق دیدار گریست ...وگرنه بی تابی در این صحن و سرای ملکوتی معنی ندارد...

مینشینم به بچه ها نگاه میکنم...به شیطنت هایشان...به شیرینی هایشان...


توی ضریح مینشینم...تک تک آدم ها را به یاد می اورم و برایشان دعا میکنم...به خودم می آیم و میبینم برای همه دعا کرده ام جز خودم ...و باز میفهمم سی سالگی فرق میکند...


سی سالگی بوی خودخواهی نمیدهد...بوی ترس نمی دهد...بوی حسادت نمی دهد...

سی سالگی طعم شیرین پرواز و اوج گرفتن است ...سی سالگی طعم شیرین دوست داشتن است...


 همیشه میترسیدم از این سن...ولی حالا میبینم سی سالگی پایان هیچ چیز نبود...حتی پایان شیطنت ها و بچگی کردنهایم هم نبود...


سی سالگی شروع یک زندگی با شیطنت ها و دوست داشتن ها و لذتهای پخته و مغز دار است ^_

  • اقلیما ...

عرفه

گفت عرفه بخون...

خوندم...

گفت قبل رفتن حتما ترجمه ی دعا رو بخون

خوندم...

گفت پای دعای عرفه آدم دیووونه میشه

شدم...

گفت آدم از خود بیخود می شه...

شدم


گفت از استغفار نترس

نترسیدم...

گفت خودت رودست کم نگیر

نگرفتم...

گفت به خدا سوءظن نداشته باش نگو که این اشکها رو میببنه و نمیبخشه...

گفتم باشه....

گفت توبه کن...

توبه کردم...

گفت آرزو کن...

آرزو کردم


و اشک ریختم...اشک ریختم...اشک ریختم....

من بودم و سیاهی چادر روی صورتم...زار میزدم...دلم میخواست ناله هام رو بلندتر کنم ...نشد...

دلم میخواست دستهام رو بالاتر بگیرم...خجالت کشیدم...


پس فقط اشک ریختم...کلمات دعای عرفه دیوانه کننده بود...

باورم نمیشد این همه سال اینقدر بی معرفت خوانده بودمش...

میون اشکها محسن حججی هم بود...حسرت هم بود...افسوس هم  بود...امید هم بود ...آینده هم  بود....


دعا تمام شد...من بودم...من بودم ...من بودممممم و دیگر هیچ


+این که وسط دعا یادم بیاد تک تک کسایی که التماس دعا گفتن رو به یاد بیارم لذت بخش بود...

این که یادم باشه فک نکنم من خیلی خوبم که الان اینجام و اونی که الان به هر دلیلی الان اینجا نیست وای به حالشه،خیلی لذت بخش بود


این که یادم باشه واسه کسایی که اذیتم کردن دعا کنم  خیلی لذت بخش بود...

این که دعای امسال با همیشه فرق داشت هم خیلیی لذت بخش بود

  • اقلیما ...

چهار اثر

ب نظرم اگه کتاب چهارراثر فلورانس اسکاول شین رو نخونده باشی و بمیری میتونی بگی ناکام از دنیا رفتی:)))

  • اقلیما ...

داره بارووون میزنههه^_^

داشت بارون میزد

صورتم رو از پنجره بیرون کردم و باد قطره های بارون رو پاشید تو صورتم...

غروب بود و صدای دعا خوندن استاد فرهمند نمیدونم از کجا تو فضا پخش شده بود...

چقد حس خوب تو این لحظه ها پیچیده بود^_^

  • اقلیما ...

یه نفر هست که میدونم....

امروز ب حول و قوه ی الهی سفارشات مینا کاری تکمیل شد...

این مدت خونه ی نرگس دقیقا شبیه کارگاه شده بود و از سر صبح من و بنفشه و بهار و دینا و گاها آروشا و الهه مشغول میناکاری بودیم و خیلییی بهمون خوش گذشت^_^

 

 

الانم یک عالمه کتاب دارم بخونم و کلیی چیز میز باید ثبت کنم و کلییی احساس خوب باید بغل کنم و کلییییی کار دارم ^_^

 

خدارو بابت این روزای قشنگ شکر^_^

 

+این آهنگ خوشگل از فاطمه غرار همون دختر بچه ی مریضی که آرزوش بود خواننده بشه و کلیی آدم خوب کمکش کردن که ب آرزوش برسه و الان معتقدن از زبان خدا آواز میخونه تقدیم شما بهترینها^_^


 

 

 

  • اقلیما ...

عنوانم نمیاد بخدا:))

سلام سلام سلام

کلی کار ریخته سرم...واسه همین فرصت نمیکنم بیام وبم...

واسه همه ی این پرمشغلگی ی این روزهام هم خدارو صد هزااار مرتبه شکر...


روزی پنج شیش تا بشقاب میناکاری باید طرح بزنم...

من و نرگس خواهرم و دینا دختر خواهرم این روزها فقططط داریم با رنگ و قلمو و اینجور چیزا سروکله میزنیم:))

من ختایی میزنم خواهرم اسلیمی و دینا هم رنگ آبی ی لاجوردی و آبی ی فیروزا ای میزنه و تند تننند آمادشون میکنیم و تحویل میدیم و اینطور که بوش میاد تا بیست اسفند وضع همینه ....


خلاصه امروز یکم سرم خلوت شد گفتم بیام یه پست بزنم حالتونو بپرسم...

صبحم خدا خواست و مث سالهای پیش رفتیم راهپیمایی ولی ب جون عمه وسطی ی ترامپ یه دونه شعارم ندادیم و فقط تو راه حرف زدیم و هی عقب میفتادیم :)))


بعدشم اومدیم وسط پارک ولو شدیم و بعدشم رفتم خونه ی آروشا اینا و کلی با هم درمورد قانون جذب و اینا حرف زدیم و اینکه این یک ماه چقدر حس خوب تجربه کردیم...و از ته دل خدای مهربونمونو شکر کردیم...


و دیگه اینکه اومدم خونه و یه دست حسابی با طاها روی سرو روی خونه کشیدیم و همههه جارو مرتب کردیم...الانم میخوام بپاشم برم بعد از یه هفته یه کیک خوشمزه بپزم:))

جای همتون سبز ...

ببخشید که فرصت نشد بیام وباتون...سرم خلوت بشه حتتتما میام پستای خوشگلتونو میخونم

+چقددر تند نوشتم ولی شما با آرامش بخونین:))))


  • اقلیما ...

ب گمانم خوشبختی....

و ب گمانم خوشبختی همین باشد که هر روز صبح با شکر خدا و یک عالمههه فکر خوب از خواب بیدار میشوم..پسرکم را راهی ی مدرسه میکنم و و همسرم را راهی ی کار...

آنها میروند و من شانه میکشم ب موهایم و مثل یک ادم دیگر توی آینه ب خودم سلام میدهم  و برای خودم بوسه میفرستم وکمی با خودم حرف میزنم...


ب گمانم خوشبختی همان چایی ی تازه دمی باشد که با کیک همراه با آهنگهای آرامبخشم سر ساعت نه می نوشم ....


ب گمانم شاید خوشبختی همان لحظه ای از صبح باشد که پرده را میکشم و آفتاب پخش میشود توی خانه ام...


نمیدانم شاید هم خوشبختی همان لحظه هاییست که خود را غرق در رنگ آبی ی لاجوردی ی طرحهای مینا میکنم...


کسی چه میداند شاید هم خوشبختی همان لحظه هاییست که انتظار آمدنشان را میکشم ...یا شاید لحظه ای که از راه میرسند...لحظه ای که با هم غذا میخوریم...تلویزیون میبینیم

..میخندیم....یا...


درست نمیدانم کدام قسمتش معنی ی خوشبختی میدهد اما این را خوب میدانم که این روزها خوشبختممم.^_^

دیگر چه فرقی میکند بخاطر کدام قسمت زندگی ام خوشبخت باشم...همین که همان قسمت یا مجموع آن قسمت ها کل حال مرا خوب کرده اند برای شکرگزاری کفایت میکند...

پس بازهم خدایا شکررررت^_^


پ.ن:عاقو امشب سر ساعت دوازده شارژ نتم تموم میشه و اینجانب تصمیم گرفتم که  شارژش نکنم تا چن روز ب کارام برسم^_^


برگشتم بهتون سر میزنم...پس نگرانم نشین ...

شاید برگشتم وبم رو جاب جا کردم...اگر اینکارو کردم میام بهتون آدرس میدم...

البته دلم که نمیاد از اینجا برم چون کلی باش خاطره دارم ولی خب ب دلایلی هم دوس ندارم دیگه اینجا بنویسم...

اصن چییی گفتم :)) 

دلم نمیاد از اینجا برم ولی دوسم ندارم اینجا بنویسم :)))

ب هرحااال فعلا برم بعد میام ببینم چه باید بکنم:))

مراقب خودتونو حال خوبتون باشین^_^

  • اقلیما ...

تقدیم ب شما با کلی حس خووووب^_^

 
 
  • اقلیما ...

میشه خدارو حس کرد

 

 

خوش باش که هر که راز داند

داند که خوشی خوشی کشاند

شیرین چو شکر تو باش شاکر

شاکر هر دم شکر ستاند

شکر از شکرست آستین پر

تا بر سر شاکران فشاند

 

"مولانا"

 


 

+این فایل صوتی یکی از فایلهای صوتی ی کانال پرورش قانون جذبه...مدیرشم امیرشریفیه...امیدوارم حس خوبی ازش بگیرین:)

 

 

  • اقلیما ...

خدایا یهوییی شکررررت:)

 

 

-طاها؟؟تو توی دنیا کیو بیشتر از همه دوست داری؟!..

+من همه روووو دوست دارم ...همه رووو...

-ینی مثلا منو اندازه ی خاله نرگس دوس داری؟!

+:|  نه باباااااا....من تورو خیلی دوس دارم...بیشتر از همهههه(ودر حالی که بغضش میگیره میگه)...حتی اگه یه روز منو بزنی بااااازم دوست دارم...

 

خشکم میزنه...خدایا یعنی این بچه اینقدددر احساساتش زیاده که بخاطرش بغض میکنهههه؟!!!....

 

منم بغض میکنم و تو بغلم میچلونمش و هرچی قربون صدقه ش میرم انگار فایده نداره...واقعا خدایا چی شد که این فرشته ی کوچولو رو ب من هدیه دادی؟؟..

ازت ممنونمممم...خدایا شکرت که این همه خوبی و این چشمه ی احساس رو ب من بخشیدی که هر روز ازش سیراب بشم...

 

ببخش اگه گاهیی ناشکری کردم...

ببخش اگه زیاده خواه بودم گاهی.. 

ببخش که تو این قدر خوبی و من این همه ناسپاس...

 

 

خدایا بخاطر این آرامش و خوشبختی ی یهویی ازت ممنونممم...

 


 

  • اقلیما ...

عاشق ها باسوادترند:)

بچه که بودم 

فکر می کردم 

" سواد " ...

در روستای ما خیلی زیاد است 

آنقدر زیاد ...

که به حیوانات روستا هم سرایت کرده است

تمام گاوها و چهار پایان را ...

وقتی ولشان می کردی به امان خدا 

دوباره برمی گشتند به خانه ی خودشان 

درست مثل کبوتر های "صمد" 

هیچ کس گم نمیشد 

راه بلد بودند زبان بسته ها 

پدربزرگ می گفت ...

آدم هر چه بیشتر درس بخواند 

فهمیده تر می شود 

راست می گفت ...

وقتی خروس ها و اردک ها به هم می رسیدند 

کلی احوال پرسی می کردند ...

معلوم بود ...

ادب را خوب می فهمند ...

پدر بزرگ خودش ...

چهار کلاس بیشتر سواد نداشت

و هر بار که "بی بی" را می دید

از روی بیسوادی ...

اسمش را

"عزیزم" صدا می کرد ...

من همان وقتها بود که فهمیدم 

عاشق ها 

باسوادترند

 

" حمید جدیدی"

 


 

  • اقلیما ...

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد...

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی بر آنند کاین مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش وا کن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

 

دکتر مهدی حمیدی شیرازی

 

همین الان یهویی...

 

 

  • اقلیما ...

ما لایق آرامشیم:)

ناراحت میشوم...

خودمانیم خیلی ب هم میریزم...

ولی ترجیح میدهم در برابرش سکوت کنم...

وقتی آرام میشوم با خودم میگویم دیدی ارزشش را نداشت غر بزنی؟!:))


روی کاغذ اسمش را مینویسم...کاری را که کرد را هم می نویسم...و دلیل ناراحت شدن و ناراحت شدنم را...

فندک را بر میدارم...میروم زیر سقف آسمان

آتش میکشم ب کاغذی که آبستن اتفاق بد امروزم است...کاغذ گر میگیرد و سر چند ثانیه خاکستر میشود...

خاکستر را فوت میکنم و میگویم تمام شد...

حالا مثل صبح حال من خوب است:)


دیگر قرار نیست هیچ اتفاق بدی را جایی ثبت کنم...

اتفاقات بد لایق خاکستر شدن و برباد رفتن هستند نه اینکه دوده ی سیاهی شونددو قلبم را احاطه کنند...


نمیدانم این گذشتن و ب دل نگرفتن ها و زود بخشیدن ها را از چه کسی ب ارث برده ام...

ولی این را خوب میدانم که آرامش امروزم وام گرفته از همین حس خوب بخشش و گذشتن است...


بقول بزرگی باید ببخشیم نه بخاطر اینکه طرف مقابل لایق بخشش است ...بلکه فقط بخاطر این که ما لایق آرامشیم:)



بلند میشوم و بساط پختن کیک را پهن میکنم...این دفعه ی سوم است که در این هفته کیک میپزم...

باید جشن بگیرم حس خوب اکنونم را:)

  • اقلیما ...

مرد درون:))

این چند روز که دندونم در حد مرگ درد میکرد یه چیزی برام خیلی جالب بود...اینکه من هیچوقت بخاطر درد جسمی گریه نمیکنم...


شاید خیلی مسخره باشه ولی پریشب که از دندون درد داشتم زمین رو گاز میگرفتم کلی با خودم کلنجار رفتم که گریه کنم بلکه از شدت دندون دردم کم بشه...

و شاید مسخره تر باشه که الکی هق هق میکردم بلکه واقعا گریه م بگیره...

چون حس میکردم با گریه کردن بتونم خودمو خالی کنم از درد...

ولی حتی یه قطره اشک هم نیومد...


و جالبه که چن سال پیش هم که تصادف کردم و پای چپم ریز ریز شد و کلی بلای دیگه هم سرم اومد و البته باردار هم بودم و بخاطر بچه حتی نمیتونستم قرص استامینوفن بخورم چه برسه ب مورفین و آراامبخش هم وضع همین بودو اشکم در نمیومد...

طوری که هنوز که هنوزه تحمل و صبرم در برابر درد واسه همه زبانزده...و همون روز یکی از پرستارا بهم گفت چیزی که تورو واسه ما خاص کرده بین بیمارها اینه که تو بدترین شرایطم داری میخندی و خوشحالی:)


اما قضیه وقتی جالب میشه که بدونیدحقیقت اینه که من اشکم لب مشکمه...

ینی مثلا همین هفته ی پیش پای تلویزیون وقتی پلاسکو ریخت ...با اولین یاحسین گفتن آتش نشانها اشکم میجوشید و نمیشد جلوشو بگیرم...

یا همون روز که تصادف کردم وقتی مادر و خواهرام رو میدیدم که چقدر حالشون بده اشک امونمو می برید و با گریه بهشون میگفتم آروم باشین من چیزیم نیس...


یا همون لحظه که توی بیمارستان مسئول رادیولوژی حرف از سقط شدن بچه م میزد من دیگه نمیتونستم جلوی گریه هامو بگیرم...


نمیدونم شاید هیچ تعلق خاطری ب جسم بیچاره م ندارم:))

یا شایدم یک مرد درون دارم واسه مواقعی که درد جسمی میگیرم :))

یا شایدم دلیلش فقط این باشه که درد روحی خیلی دردناکتر از درد جسمیه....



البته قضیه وقتی پیچیده تر میشه که من حتی گاهی شده وقتی یه بچه با عشق میپره توی بغل مادرش هم گریه م میگیره...وقطعا توی همچین صحنه ای هیییچ خبری از درد نیست که بخواد روحمو ب درد بیاره و باعث گریه م بشه...


شاید گریه ی من فقط متصل به احساساتم باشه و فقط وقتی احساساتی میشم باید گریه کنم...این جسم بیچاره کجای زندگی ی منه خدا میدونه:))

  • اقلیما ...

دندان درد:)))

-مریم؟!:|||
+بله؟!
-جای کفشت رو داشبورد ماشین چیکار میکنه؟!:||
+هان؟!
آهاااان
خب راستش خیلی دندونم درد میکرد ...تا برسم ب کلینیک از درد ب همه جا جفتک پرت میکردم
فک کنم وسط درد کشیدنام یه جفتکم ب داشبورد زدم دیشب

دندون درد شوخی بردا نیست خب خخخ:))
  • اقلیما ...

آغوش امن

ساعت از ده گذشته بود ب طاها گفتم پاشو برو بخواب دیگه...

 شروع کرد ب غر زدن که آخه من بدون بغلت خوابم نمیبرهههه..

گفتم باید یاد بگیری بدون بغل من بخوابی..

گفت خب نمیشه که:(


آره نمیشه که...خودمم با اینکه بزرگ بودم تا قبل از ازدواجم توی بغل مامانم میخوابیدم...

حالا دارم ب این بچه میگم بدون بغل من بخواب...

نمیدونم...شاید میخوام مث من اون همه احساسی بزرگ نشه که دیوونه ی بغل و بوسیدن و بوسیده شدن باشه...


ولی چجوری اینارو ب بچه بگم؟!!...میرم کنارش دراز میکشم و بغلش میکنم...برمیگرده منو می بوسه و میگه مامان دوستت دارم...


تا میام محکم بغلش کنم فرار میکنه و میره کتابشو میاره  با خنده میده دستم و میگه برام بخونش...


منم می بوسمش و براش قصه میخونم...قصه که تموم میشه کتابو میذارم کنارو محکم میگرمش تو بغلم...

میگه مامان چرا وقتی میام بغلت  و دست میکشی رو سرم زود خوابم میبره؟!!...انگار که دستات خواب آوره:)


همونجور که دست میکشم توی موهاش و دنبال واژه میگردم که جوابشو بدم میبینم خوابه خوابه:)


می بوسمش...می بوسمش...می بوسمش...


  • اقلیما ...

من خودم هستم و یک حس غریب:)

گاهی یه اتفاقای ساده و همیشگی یهو اونقدر ب چشمت میاد که باعث میشه دیدت ب خیلییی چیزا عوض بشه...


شب بود...دستای کوچولوش رو گذاشت رو شونه م و گفت مامان سردمه بغلم کن تا گرم بشم...

همونطور که دستامو باز کردم خیلی سریع خودشو تو بغلم جا کرد و خیلی زود چشمای معصومشو بست و خوابش برد...محکم بغلش کرده بودمو مدام به  خودم میگفتم ینی حسی قشنگتر و بالاتر از این حس میتونه باشه که نصف شب پسرکت بیدار شه و ب گرمای آغوش تو پناه بیاره؟!!..

خوابم نمیبرد...محکمتر بغلش میکردم و می بوسیدمش...

اون موقه ی شب من پر از حس خوب شده بودم...با اینکه تقریبا هرشب اینکارو میکرد ولی من دیشب قشنگی ی این حس رو یجور دیگه تجربه ش میکردم و اصلا نمیدونم دلیلش چی بود...


همین باعث شد که صب با احساس خوبی بیدار بشم...

ب آروشا پیام بدم و ازش بخوام با هم بریم خونه ی نرگس خواهرم...

آروشا هم که دیروز و دیشب کلا حالش خوش نبود با ذوق قبول کرد و من از خونه زدم بیرون...

درو که باز کردم نسیم خنک رو با تموم وجودم کشیدم توی ریه هام...

کوچه قشنگترشده بود...

حس خوب همه جا پیچیده بود ...

راه افتادم و بعد از چن لحظه بخاطر دوتا گربه که با ژست فوق العاده...یکی نشسته و یکی خوابیده.. توی یه فاصله ی قشنگی از هم قرار گرفته بودن ...ایستادم و از خلوت بودن کوچه استفاده کردم و بهشون لبخند زدم و دست بردم گوشیمو دربیارم ازشون عکس بگیرم ولی بعد یهو ترجیح دادم با این کارم فراریشون ندم و بجای گوشیم توی ذهنم ثبتشون کنم...


بعد از اون در حالی که داشتم با همون گربه ها حرف میزدم و لبخند میزدم راهمو گرفتم و رفتم...

فرق میکنه آدم با چه حسی از خونه بزنه بیرون..

من امروز زمین و زمان رو قشنگ و پر از احساس میدیدم...

از خودم حرصم گرفت که چرا سعی نمیکنم کاری کنم که این حس توی من موندگار باشه...


با آروشا خونه ی خواهرم رفتیم و یکم کارای ویرایش پایان نامه ش رو انجام دادیم و بعدم نشستیم پای حررررف ...

دو سه ساعت بعد هم برگشتیم خونه و توی راه کلییی حرف زدیم و درحالی که حالم خوب بود و میدونستم قرار نیست هیچی حالم رو بد کنه باهاش خدافظی کردم واومدم خونه...

سریع یه ناهار خوشمزه درست کردم...

طاها اومد و کل حسای خوبم رو وقتی مث همیشه درو باز کرد و پرید بغلم و منو بوسید لینک کردم بهش...

اینو وقتی فهمیدم که گف من امروز میخوام پسر خوبی باشم و کلیی کمکت کنم...

پسرکم سرقولش موند و توی سبزی پاک کردن و پوست گرفتن بادمجون و کارای دیگه کمکم کرد و مثل یه پسر خوب بدون غرزدن من تمام مشقهاشو نوشت...


الانم که میخواست بخوابه ازم پرسید مامان من امروز پسر خوبی بودم؟!!

گفتم آره قربونت برم...خیلییی پسر خوبی بودی...

و پسرکم درحالی که داشت بسم الله میگفت و مثل همیشه سوره ی ناس رو زمزمه میکرد خواابش برد....


  • اقلیما ...

با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم؟!!!

دیروز چه روز بدی بود....

اولین خبرهارو از تلگرام شنیدم...

لحظه ی فروریختن اون ساختمان با اون همه عظمت قلب هرکسی رو ب درد میاورد..

جایی گفته شد که چهار هزار نفر توی این ساختمان کسب و کار داشتن...

جایی گفته شد ازرپانصد وشصت واحد توی این ساختمان فقط صد واحد بیمه بودن که اونم فقط اموالشون بیمه بوده و نه خودملکشون...

جایی نوشته بود قلب تپنده ی پوشاک ایران سوخت...

جایی نوشته بود بیش از هزار میلیاردتومن فقط پوشاک توی آتیش سوخت و تموم انبارهای پرشده برای عید دود شد رفت هوا...


و حالا تکلیف این همه ادم که شب عید تموم هست و نیستشون دود شد رفت هوا چیه؟!.

تکلیف این ادمهایی که حتی بیمه هم نبودن؟!

یکی دو هفته  همه براشون دل میسوزن و غصه میخورن و اشک میریزن...

ولی بعد از این اون بیچاره ها میمونن و زندگی ای که هیچوقت دیگه مث اولش نمیشه...آدمایی که از نون خوردن میفتن و معلوم نیست بقیه ی زندگیشونو تحت چه فشار روحی و مالی سپری کنن و مسئولینی که جز اظهار تاسف ابدا کاری برای این بیچاره ها نمیکنن...


ادمهای بیشعور و سرخوشی هم هستند که مدتها از این واقعه ی تلخ جوک میسازن و هر هر و کرکر میخندن و براشون مهم نیست این آدمها با شنیدن این جوکها چه دردی میکشند...

یا اون شاعر نماهایی که این بلای خانمانسوز رو کردن سوژه ی  شعرهای عاشقانشون...


واقعا ما کی اینقدر بیشعور شدیم...کی اینقدر حیوون شدیم ...


دنیای ما چه دنیای وحشتناکی شده...دنیایی که نه میشه ب کسی اعتماد کرد...نه ادماش قلب مهربون گذشته رو دارن وومیشه امید داشت تو سختیها کنارت باشن و نه ادم بین این همه بیشعوری توان تحمل درد و رنج رو داره...



التماس نوشت:اللهم الرزقنا ارامش و اندکی فهم و شعور

  • اقلیما ...

حرکت از نو

 

 


 

  • اقلیما ...

زیر بار زمان نرویم

یک_عاشقانه_آرام 

نادر_ابراهیمی 


دیگر معجزه ای در کار نیست. 

زندگی را با چیزهای بسیار ساده پر باید کرد. ساده ها سطحی نیستند. خرید چند سیب ترش، می تواند به عمق فلسفه ی ملاصدرا باشد.

مشکل ما این نیست که برای شیرین کردن زندگی، معجزه نمی کنیم. مشکل ما این است که همان قدر که ویران می کنیم، نمی سازیم. همان قدر که کهنه می کنیم، تازگی نمی بخشیم. همان قدر که دور می شویم، باز نمی گردیم. همان قدر که آلوده می کنیم، پاک نمی کنیم. همان قدر که تعهدات و پیمان های نخستین خود را فراموش می کنیم، آن ها را به یاد نمی آوریم. همان قدر که از رونق می اندازیم، رونق نمی بخشیم. مشکل این است که از همه ی رویاهای خوش آغاز دور می شویم و این دور شدن به معنای قبول سلطه ی بیرحمانه ی زمان است.

  • اقلیما ...

مفهوم آرایش در خانه ی ما:))

تقریبا یک ماه پیش بود که برای اولین بار توی عمرم تصمیم گرفتم لاک بخرم...

اولم پد پاک کننده ی لاک رو برداشتم...بعدم رفتم سراغ لاکها و یکم نگاشون کردم و یکیشونو برداشتم ...

ولی وقتی گذاشتم رو میز فروشنده که حساب کنم فروشنده  بم گف خانوم اینا لاک نیستا رژ لبه..

منم جا خوردم ولی ی جوری که مثلا خودم میدونم و قصدم خریدن همین بود گفتم بله بله میدونم و حساب کردم اومدم بیرون...بعد کلییی خندیدم و گفتم خوبه آقاهه نفهمید من از پشت کوه اومدم:))


بعدم روی اون چیزی رو که خریدم نگاه کردم دیدم نوشتهlip polishو واقعا افتخار کردم ب اینکه خیر سرم زبان خوندم ولی در این حد سرم نمیشد که روی جعبه رو بخونم و ضایع بازی در نیارم:))

خلاصه اینقدر اهل خریدن لوازم آراایشی نیستم که تفاوت nail polishوlip polishرو تشخیص نمیدم :))


القصههه امروز بعد از یک ماه چشمم افتاد بهش و گفتم بذار یه بار بزنم ببینم اصن چجوریه ولی خب همین که میکشیدم روی لبم قلقلکم میشد و کلی جلو آینه می خندیدم:))

بعدم رفتم سراغ کارای خونه...

یکم بعد طاها که داشت تکلیفاشو انجام میداد صدام زد که برم کمکش...

همین که داشتم براش توضیح میدادم سرشو بلند کرد و داد زد واااای مامان رژ لب زدی؟!:|

عاقو نمیدونم چرا اینقدر از این بچه نیم وجبی خجالت کشیدم:|

گفتم باشه مامان مشقتو بنویس..

بچه که تاحالا ندیده بود من رژ بزنم گفت مامان رژ از کجا آوردی؟!:||

گفتم داشتم مامان مشقتو بنویس..

گفت مامان میخوای بری عروسی؟!!!!

گفتم نه مامان جان همینجوری زدم..

دوباره یکم مشقاشو نوشت و بعدسرشو بلند کرد گف مامان خوشگل شدیااا:))

گفتم ای بابااااا  مشقاتو بنویس بچه :|||(شکلک خجالت و گریه واینا رو تصور کنین)

  • اقلیما ...

فقط به ما بگو جااااان

 

 

 

 

  • اقلیما ...

پیری


روزی می رسد که نسبت به همه چیز بی تفاوت می شوی... نه از بدگویی های دیگران می رنجی و نه دلخوش به حرف های عاشقانه ی اطرافت...

به آن روز می گویند: " پیری " 

آن روز، ممکن است برای برخی پس از سی سال از اولین روزی که پا به این دنیا گذاشته اند؛ فرا برسد و برای برخی پس از هشتاد سال هم هرگز اتفاق نیفتد... این دیگر بستگی به چگونه تاکردن زندگی با انسان ها دارد


"گابریل گارسیا مارکز"



  • اقلیما ...

مرگ رفسنجانی

بلند بلند پای تلویزیون رو میخوند که آیت الله هاشمی رفسنجانی ب ملکوت اعلی پیوست... معلوم بود باورش نمیشه...معلوم بود شوک شده...

منم باورم نمیشد...برای چن لحظه خشکم زد...

همینجور که توی تلگرام داشتم ب آروشا پیام میدادم  وسط حرفای احساسی ی اون بچه که داشت میگفت دارم گریه میکنم و دلم گرفته و...گفتم رفسنجانی مرد:|

گفت نمیدونم

گفتم میگم هاشمی رفسنجانی مرد:|

گف آخخخی بیچاره..

گفتم مگه رفسنجانی هم میمیره؟:|

گفت میبینی خاله رفسنجانی که بمیره ماهم میمیریم دیگه:|


کلا همیشه همینقدر فلسفی حرف میزنیم ما دوتا:)))


نمیدونم چرا بعضی وقتا آدم مرگ بعضی آدما رو باور نمیکنه...آدمایی که تا چشم باز کردی همینجور درموردشون خوب یا بد یا هرچی شنیدی و باورت نمیشه که یهو برای همیشه نباشن...


نرگس میگف بیچاره کاش...

گفتم بیخیال ما که نمی دونیم واقعا چجوری زندگی کرده...فقط خدا میدونه بین اون و خدای خودش لحظه ی مرگ چی گذشته یا اصن چه وصیتی واسه زندگیش کرده...خدا بیامرزتش و دیگه هیچی.

  • اقلیما ...

ای مردترین خالق هر شعبده بازی

 

شعر از  دوست خوبم مریم صفری
 

  • اقلیما ...

اللهم الرزقنا آرامش:))

بنظرم هیچ نعمتی ب بزرگی ی آرامش نیست...


ممکنه مریض و فقیر باشی و آسایش نداشته باشی ولی آرامش داشته باشی و هرلحظه شکرگزار باشی...


ممکن هم هست کل زندگیت روب راه باشه و در اوج داشتن آسایش هیچ آرامشی نداشته باشی...


بابا همیشه میگه گذشته ها آسایش نبود ولی آرامش موج میزد ولی الان آسایش هست و هیچ آرامشی وجود نداره...


من ب شخصه حاضرم برگردم ب سی چهل سال پیش و یخ حوض بشکنم ظرف بشورم و تشت رخت بگیرم روی سرم و برم لب رودخونه لباس بشورم و غذارو بریزم توی قابلمه های قفلی و هل بدم زیر خاکسترای داغ و شبای زمستون زیر کرسی زغالی بخوابم وصبح ب صبح پشت دارقالی خفت روی خفت بزنم و سوار تراکتور بشم برم کنار مردها سر زمین کشاورزی و تموم تفریحم گوش کردن به صدای رادیو وخوردن میوه ها از روی شاخه ها باشه و.....

ولی آرامش داشته باشم...آرامششش...


الا بذکرالله تطمئن القلوب و دیگر هیچ...

  • اقلیما ...

چ خیالیست اگر بال ندارم...حس پرواز ک هست:)

ی روزایی بود که من یه ویس یا دکلمه رکورد میکردم و تو هفت تا رمز میپیچیدم و بعد پستش میکردم:))

ولی حالا که هفت هشت تا از دکلمه هام توی دوتا کانال تلگرام و گروه شعری پست شد و از میزان بازدیدش میشه فهمید هفت هشت هزار نفر اون دکلمه ها رو دانلود کردن بنظرم دیگه کار مسخره ایه که دکلمه هام رو توی پست رمز دار بزنم اونم وبی که نهااایتش چهار پنج تا مخاطب داره:)) 

 

البته این دکلمه ای که میذارم واسه دوسال پیشه و به لحاظ کیفیت داغونه ولی من خیلی شعرشو دوست دارم و یادمه روزی هم که خوندمش خیلی حس خوبی داشتم:)

این شعر زیبا با دکلمه ی داغونم تقدیم ب شما:)))

البته یادمه اون سال به خیلیها دادمش ولی خب بازم تقدیم به شما:))

 

 

  • اقلیما ...

وقتشه برگردم

دیگه وقتشه برگردم به گذشته ها

ب روزایی که تو تنهاییم شعر میخوندم و هیچکسی هم نبود که بش بگم من چقدر شعر خوندنو دوس دارم

به همون روزایی که کسی باورش نمیشد جز فرمولای ریاضی و فیزیک و شیمی چیز دیگه ای بلد باشم

فقط سر کلاس ادبیات وقتی از روی شعر میخوندم همه ساکت میشدن و تهش میزدن رو شونه مو میگفتن مریم خیلی دوست داریم...

و هیچکس نمیفهمید چرا شعرخوانیه من با بقیه فرق داشت...

دلیلش نه صدام بود و نه چیزای دیگه

دلیلش فقط این بود که من شعرو بلد بودم...نبض احساس شعر تو دستام بود...

و حیف و صد حیف که کل احساسم داره ته میکشه

سخته تو دنیایی زندگی کنی که هیچکس نمیفهمتت

که همش مجبور باشی توضیح بدی من چجوری ام بام اینجوری باشین و اونجوری نباشین که مبادا ترک ترک بشم و چینی ی وجودم یه شبه فرو بریزه...



پ.ن:اومدم که بنویسم

ینی دوست دارم که بنویسم

برای بار هزارم تلگراممو پاک کردم...حتی دیگه روم نمیشه به تلگرام فحش بدم چون میترسم باز یه هفته نشده برگردم:))


پ.ن2:قاصدکم ...مریم گلم...جنیفر عزبزم ...فررانه جان و همه ی دوستای عزیزی که کامنت گذاشتین و بعضا نگرانم بودین...دوستتتون دارم خیلی زیاااااد😘😘😘😘

  • اقلیما ...

هستم ولی نیستم:)):((

سلام

شرمنده بابت نبودنام:(

نه مودم دارم و نه لپ تاپ...همه چی توی جابجایی ترکیده:(

دلم خیلی واسه  این فضا  و شماها تنگ شده ولی با گوشی سخته که بیام کامنت بذارم و مث گذشته ها شم:(

اما دوست دارم وبلاگها رو بخونم...برا همین حالا که نه تلگرام دارم و نه واتساپ  میام وبهای آپ شده رو میخونم و نمیدونم چرا اینقدر با خوندنشون حسای خوبی بهم منتقل میشه:)


کاش میشد همه چی برمیگشت به عقب و به روزهای خوبی که با هم اینجا رقم میزدیم

نفرین به تلگرام...نفرین به هرچی مارو ازهم جدا کرد:((

  • اقلیما ...

من تکیه گاهم باده...

من تکیه گاهم باده که افتادم از پا

که گیر کردم توی این حل معما

من زندگیمو تو مسیر هیچ بستم

از این مسیر سنگیه پر پیچ خستم

قبل تو من از خاطراتم دل بریدم

دارم تقاص پوچی دنیا رو میدم

 

 

 

  • اقلیما ...

هرکول خانواده ی ما:))

خوشبختی ینی اونقدر قوی باشی که آروشا با تموم توانش هلت بده ولی یه میلیمتر هم تکون نخوری:))


ای خدا التماس میکرد میگفت حداقل یه میلیمتر جابجا شو:)))


دیشب توی مهمونی ی خونه ی خواهرم وسط آشپزخونه انگشتاشو انداخت بین انگشتامو شروع کرد به هل دادن ولی دریغ از اینکه بتونه یه ذره منو هل بده،منم بدون کوچکترین زحمتی فقط دستاشو گرفته بودم و میخندیدم:))


دیگه تهشم از حرصش مشت و لگد میزد که یکم خودشو خالی کنه و من همچنااااان میخندیدم:))


خلاصه گفتم بیام اینجا بنویسم که اگه توی گروه قلدر بازی درآورد درجریان باشین که با کی طرفین:)))

  • اقلیما ...

از این پستای الکی:)))

برای سرکشی اومدم خونه

اروم کیفمو انداختم یه گوشه و چادر رو از سرم برداشتم

یه چرخی توی خونه زدم و برگشتم تو اتاق،مانتومو در اوردم و پرتش کردم یه گوشه و خودم رو هم انداختم روی تخت

از خستگی و خواب داشتم کلافه میشدم

دیشب بعد از اینکه از مسجد اومدم پسرک دندونش درد گرفت و مجبور شدم تا خود صبح هر ترفندی واسه دندون درد بلد بودم رو روی دندونش پیاده کنم و مدام بغلش کنم و دور خونه راه برم بلکه خوابش ببره

ولی وقتی خوابش برد که دیگه هوا روشن شده بود،ازشدت خواب حس میکردم چشمام چپ شده:|

حدودای ساعت ده و نیم به بعد هم مجبور شدم برم مدرسه ها رو وارسی کنم ببینم بالاخره کجا باید ثبت نامش کنم که متاسفانه به نتیجه ای نرسیدم:(


یکم دراز کشیدم ولی گرمای اتاق حالمو به هم میزد


پا برهنه روی سرامیکهای کف هال راه میرفتم و با خودم میگفتم واقعا لازمه من تو همچین خونه ی بزرگی زندگی کنم؟!

قبلا هم خونه بزرگ بود ولی الان خیلی بزرگتر شده،هیچکدوم از حسای خوبی که همیشه فک میکردم بعد از تغییر خونه تجربه ش میکنم هنوز سراغم نیومده...دیگه هیچی توی دنیا منو واقعا خوشحال نمیکنه:(


از توی گوشی آهنگایی که قبل از دیلیت اکانت کردن از تلگرام سیو کرده بودم رو انتخاب کردم که یکم حال و هوام عوض شه...

آهنگ برادر از علیزاده،آهنگ فقط با تو عشقم از شادمهر،باز آ از میلاد بابایی و....


ولی هیچکدوم با حال و هوای من همخونی نداشت...

فقط پسرک ازم پرسید مامان محرم تموم شده که آهنگ گذاشتی؟!


گفتم محرم که نه،شهادت تموم شد

گفت پس من میرقصم و شروع کرد به مسخره بازی در اوردن

چقدر دوست داشتنی شده بود پسرکم،شروع کردم ب خندیدن و تو دلم گفتم خدایا این دیوونه رو برام حفظش کن:))


یکم انرژی گرفتم،پاشدم رفتم تو حیاط که یکم جم و جور کنم،چون واحد بالایی هستیم و دیوار حیاط هنوز کامل درست نشده حیاط خونه ی همسایه مشخص بود

اول همینطور با لباس و روسری رفتم تو حیاط ولی همش تو ذهنم میگفتم اگه اقای همسایه بیاد تو حیاط منو میبینه،پس با اینکه کاملا پوشیده بودم ولی چون تا چادر سرم نباشه ابدا احساس باحجاب بودن نمیکنم پاشدم چادر انداختم رو سرمو اومدم حیاط رو جم و جور کردم....


بعدش رفتم سر یخچال که یه چیزی برای پسرک بیارم که دیدم یخچال پر از ظرفای غذای خالیه:|

واقعا زن که توی خونه نباشه در اون خونه رو باید گل گرفت:)))


سرم گرم  کارام بود ولی بی حوصلگی توی تموم رفتارام موج میزد

برا همین دوباره یه متکا گذاشتم و خوابیدم و وقتی بیدار شدم دیدم نزدیک غروبه....


یه شب کسل کننده هم تموم شد و الان باز باید اماده شم واسه رفتن خونه ی مامان اینا...


پ.ن:چه پستی نوشتم:))

اعتراف میکنم از ساعت پنج بعدازظهر تاحالا دارم مینویسمش به نظر خودم که خیلی بی سروته شد:))

  • اقلیما ...

پر از حسای خوب:)

حس خوب دانی چیست؟:))


حس خوب یعنی بزنی تلگرامتو دیلیت اکانت کنی و برعکس همیشه ابدا از کارت پشیمان نباشی و در عوض سرشار باشی از حس سبکی:)


کاش دعا کنید دیگه پام به تلگرام باز نشه بحق این شب های عزیز:)


التماس دعای زیاد در این شب ها 


پ.ن:الان وسط مسجد آپ کردم

ینی وقت استراحته:)))

  • اقلیما ...

آرامشی از جنس خونه ی مامانم اینا:))

شده ام دختر بابا ،دخترمامان:)

باید زودتر از اینها میامدم اینجا و نیامدم

مغز خر خورده بودم که این سه ماه را توی خانه با خروارها خاک و سرو صدا سر میکردم و گوشه ی اتاق لای یک عالمه اسباب اثاثیه کز کرده بودم..

فکر میکردم کار خوبی میکنم

غلط محض بود،داشت بین آن همه خاک و سرو صدا افکارم  هم خاک میگرفت

حال و روز خوبی نداشتم ونمیفهمیدم بودن در میان اینهمه آشفتگی دامن میزند به مالیخولیایی شدن و فکرهای مزخرف کردن


ولی الان اینجا حس بهتری دارم

صدای گنجشکها که روی درخت انجیر باغچه دارن سر انجیرهای رسیده ی بالای درخت گفتمان می کنند یا این مرغ عشق های محمد که تازه بچه دار شده اند و هنوز هیچی نشده دارند بهش با سروصدا رسم و راه زندگی را می آموزند اندکی اعصاب خرد کن هست ولی اینهارو که فاکتور بگیریم میشود گفت اینجا خیلیییی آرامش دارد:)


حس میکنم دوباره مجرد شده ام 

مامان همه ش حواسش به من است که باز افسرده مفسرده نشوم:))

همه اش جوشانده ی گل گاو زبان و عرق اسطوخدوس میریزد توی حلقم و فکر میکند اعصاب معصاب ندارم:))

نمیدانم شاید هم واقعا ندارم:))


به هرحال که دختر بابا ،دختر مامان بودن خیلی حس خوبیست مخصوصا در این سن وسال:))


گاهی به سرم میزندو لوس بازی هم درمیاورم برای مامان ولی دیگر به قدو قواره ام این سبک بازی ها نمیخورد:))


ولی چه کنم که کودک درونم در حال بال و پر زدن است و گاهی نمیتوانم جلویش را بگیرم:))


کلا دیگر عزا گرفته ام که بعد از این مدت چگونه برگردم به خانه ای که نه طعم و مزه ی آرامش اینجا را دارد و نه رنگ و بویی از گذشته هارا:(


حتی آینه ی روی ستون پذیرایی که  توی این همه سال صورت شاد و غمگینم را توی آن برانداز میکردم هم سرجایش نیست

چه برسد به چیزهای دیگر:(


نمیدانم شاید با خراب کردن گذشته ها طلسم خیلی چیزها شکسته شود و خیلی چیزها درست بشود....ینی امیدوارم که اینطور بشود:)(:

  • اقلیما ...

افکار رایگان:|

اعتراف میکنم فکر میکردم با وجود تلگرام و بقیه ی شبکه های اجتماعی دیگه هیشکی توی وبلاگش نیست و همه در وبهاشونو تخته کردن و اینجانب همچنان در این خیال خام بودم تا اینکه به سرم زد یه سری به لینکهام بزنم، و وقتی دیدم همه مث سابق و بعضا پرشورتر از قبل توی وبشون فعالیت میکنن تازه حسرت خوردم بخاطر این همهههه وقت که نبودم توی وب:((


چقدر دلم میخواد همه چی مث سابق بشه:(

ینی میشه؟!:((


امیدوارم این بار درست حسابی برگشته باشم سر وب و زندگیم

خیلی دلم واسه اینجا و دوستای قدیمم تنگ شده:((

  • اقلیما ...

حس خوب ...

بعد از مدتها رفتم لوازم آرایشی بخرم...

کلی با خودم صحبت کردم که لاک و رژ و سایه بخرم...

ولی هرچی نگاشون کردم دلم نخواستشون:(

از فروشنده یه ریمل خوب خواستم...

گفت همینی که خودم زدم خوبه؟!!

هم حجم دهنده ست هم مژه هارو بلند میکنه...

یه نگاهی به چشماش انداختم دیدم آخه این چیه؟!!


گفتم نه عزیزم...یه چیزی بده که راحت شسته بشه..زیادم عجیب غریب نباشه...


خلاصه یه دونه آورد که بنظرم خوب بود...

یه مداد ابرو هم گرفتم واسه وقتایی که میزنم ابرومو ناکار میکنم 

و یه مداد چشم هم گرفتم...

گفتم همین مرا بس:))


بیچاره هی از لوازم آرایشی ها تعریف میکرد بلکه بخرم ولی واقعا وقتی استفاده نمیکنم برا چی باید بخرم؟!


عصری یه دستی به سر وصورتم کشیدم...

فک کنم چهار ماه بیشتر باشه که آرایشگاه نرفتم...حتی برای عید هم نرفتم:(

حوصله ی اینجور کارها رو ندارم...

هرچند از شلختگی هم خوشم نمیاد...

هیچوقت هم نامرتب نبودم:)



و خلاصه امشب بعد از مدتهااا یه کم آرایش کردم...

دروغ چرا...حس خوبی بود:)

قشنگ شده بودم:))


رفتم عروسی...

خوش گذشت...😍

  • اقلیما ...

من برای داشتنت جنگیدم...

دوباره روز مادر شد و من....

اصلا یادت هست چقدر برای داشتنت به درو دیوار زدم؟؟!..

یادت هست چه دردها کشیدم که داشته باشمت؟!!

توی آن تصادف لعنتی فقط تو دلیل ادامه ی زندگیم شدی....

اگر توی آن تصادف تو برایم نمانده بودی من هم مرده بودم...

وبعد چقدر برای داشتنت جنگیدم...

چقدر توی گوشم خواندند که بگذرم از تو ...

چقدر گفتند بیخیال داشتنت شوم...

اما تو مال من بودی...مال خود خودم...

پس باید میجنگیدم برای داشتنت...

یادم نمیرود که چقدر سعی کردم اسم مادر را به جای اسم مریم توی دهانت بچپانم...

لحظه ای که پس از ماه ها به من گفتی مامان...قشنگترین لحظه ی زندگیم بود...


شوخی نبود ...من برای مادر بودن میجنگیدم...میخواستم کسی باشد که مرا مادر صدا کند...

میخواستم واژه واژه محبت یادت بدهم...عشق و دوست داشتن یادت بدهم...

من قرار بود از تودمرد رویا بسازم...

و تو هرروز شبیه تر شدی به آن مرد توی رویاهایم...

تو با همان  سن اندکت برایم از دوست داشتن گفتی...

ازهمین سن اندک نوازش کردن را آموختی و یاد گرفتی وقتی غرق خوابم رویم را بکشی و روی پیشانی ام بوسه بنشانی...

تو یاد گرفتی دوست داشتنم را به زبان بیاوری...بی بهانه مرا به آغوش بکشی و محبت را بفهمانی...

آنوقت آمده بودند این کوچک مرد رویای مرا از من بگیرند...

آمده بودند مرا از او جدا کنند...

یادم نمیرود لحظه ای که دست دور گردنم حلقه کرده بودی و با اشک میگفتی همه اش توی دلم دعا میکردم که دوباره پیش تو باشم...

چه لحظه ی شیرینی بود که به من میگفتی من تو رامیخواستم...


میبینی؟!!

آمده بودند حاصل ذره ذره احساسی که قاشق قاشق توی وجودت ریخته بودم را یکجا توی کیسه کنند و ببرند...

و خدا چقدر دوستمان داشت پسرکم...


و حالا روز مادرست...و من دوست دارم جشن بگیرم این روز قشنگ را ...نه به شوق مادر بودنم که به شوق داشتنت


روز مادر برایم بی تو معنایی ندارد پس میگویم روزمان مبارک:)

  • اقلیما ...

ببخشید که نبودم:(

سلاااام دوستای عزیزو مهربونم

تو رو خدا من رو بابت نبودنهام ببخشید...

وای فای خونه قطع شده و از تنبلی ی من بوده که درستش نکردم:(

الانم با نت داغون ایرانسل دارم پست مینویسم

وظیفه ی خودم دونستم بیام و عید رو بهتون تبریک بگم و براتون بهترینهارو توی سال جدید آرزو کنم:)

بابت تایید کامنتها بدون جواب هم ازتون معذرت میحوام:(

ان شالله وقتی نتم درست شد جبران محبتهاتون رو خواهم کرد:)

و شاید گاهی باگوشی آپ کردم ...والله اعلم:)


به هرحال از همتون معذرت میخوام...نبودنهام رو پای بی معرفتیم نذارین خواهشا:(

  • اقلیما ...

حتی پس از سی سااال

نمیدونم چجوری از خواب بیدار شدم

یه صدایی فقط گفت لنگه ظهر شده چقدر میخوابی؟!!

حتی یادم نمیاد که کی بود؟!!

پتو رو از روی خودم کنار زدم و آرووم از جا بلند شدم که برم یه آبی به دست وصورتم بزنم...

جلوی آینه ایستادمو مثل هرروز موهامو شونه زدم و دم اسبی بستم...

دامن بلند صورتیمو پوشیدمو مرتب و منظم اومدم بیرون...

باصدای بلند به اهل خونه سلام کردم

بابا سرشو از روی روزنامه بلند کرد و یه نیم نگاهی کرد و گفت سلاااام شاهزاده خانوم

با اخم  و لحن بچگانه ای گفتم :باباااااا چن دفه گفتم به من بگوو پرنسس

شاهزاده خانوم چیه؟!!

بابا یجوری لبخند زد که معلوم بود توی دلش داره میگه کوفت و مرض دختر...آخه شاهزاده خانوم و پرنسس چه فرقی داره:))

 

رفتم چایی بیارم

بابا با یه آهی از ته دل دفتر شعرشو باز کرد که باز شعر بگه و شعر بنویسه

وقتی سینی به دست اومدم بابا غرق افکارش خیره به ناکجاآباد بود...

اومدم بالای سرش و دیدم نوشته

دختری دارم مثال برگ گل...

 

بالا سرش بلند گفتم وااای بابا داری برا من شعر میگی؟!!:))

تا اینو گفتم از جا پریدو دفترو بست سریع گذاشت زیر روزنامه هاشو با اخم مهربونش گفت

صد دفه نگفتم وقتی یه چیزی مینویسم سرک نکش...

منم که فک میکردم داره واسه من شعر میگه

گفتم نکنه همه ی این دفتر شعر رو برا من گفتی که هیچوقت نمیذاری نگاش کنم:))

 

 با صدای بلند گفت:لااله الا الله

چایی رو بده بخوریم گلومون خشک شد...

 

دیگه چیزی در مورد شعر نگفتم

ولی خیلی حرف زدیم

بابا وقتی بلند شد که بره دفترش از دستش افتاد

وقتی اومدم جمع کنم بدم دستش

عکس خواهرمو دیدم ...

خشکم زده بود

بابا سریع همه چیو از دستم گرفت و رفت...

و من هنوز خیره مونده بودم...

چرا من فک میکردم بعد از سی سال دیگه هیچوقت بابا دلتنگ خواهرم نمیشه ..؟!!!

چرا فکر میکردم بابا فراموش کرده؟!!

 

پس بابا دلتنگ خواهرم بود که داشت شعر میگفت...

 

مامان فهمید چی شده

داغ دل اونم تازه شد

  سرش رو گرم خوندن کتاب "دا" کرد و به بهونه ی تلخیِ قصه ی سیده زهرای کتاب دا برای تلخیِ سی سال پیش اشک ریخت...

تلخیِ روزهایی که خواهرم جلوی چشم بابا زیر چرخ ماشین له شد:((


ومن به این فکر میکنم که داغ فرزند هیچ وقت سرد نمیشه

حتی اگر سی سااال بگذره:(


 

 

 

 

  • اقلیما ...

بی پرو بال




جاده های زندگیم هبچکدام به تو ختم نمیشود...

میدانستی بعد از رفتنت بی پرو بال شده ام...

هوایی رفتی


"اقلیما"

  • اقلیما ...

مواظب آدمایی که از فیلتر گذشتن باشیم....


بعضی از آدما خیلی معمولین

خیلی خیلی معمولی

مثه من یا 

مثه نقی معمولی :))

اصلا فرقی نداریم با آدمای معمولی ی دیگه...

یا طرفمون فرقی نداره با آدمای معمولی ی دیگه...

ولی همین ماهایی که  معمولی هستیم

گاهی خاص میشیم برای یه نفر

یا گاهی همین آدمای معمولی خاص میشن برای ما...

خاص میشیم چون فقط داره خوبیهات رو میببنه

یا فقط داریم خوبیهاش رو میبینیم...

خاص میشیم یا خاص میشن چون تموم وجودت یا وجودش  رو داری از اونطرف فیلتر میبینی یا میبینه

فیلتری که تموم بدیها و زشتیهات و بدیها و زشتیهاش  رو نگه میداره و یه تصویر شفاف از خوبیهات و خوبیهاش  ارسال میکنه...

اینجوری میشه که خیلی از آدمای معمولی میشن خاص

اونقدر خاص که بنظرت اونا فقط یه دونه ن و فقط و فقط واسه نمونه ن


ما خوب مطلق نداریم

اگر در کسی فقط خوبی و زیبایی دیدیم یک جای کار لنگ میزنه...

حواسمون رو جمع کنیم که طرفمون رو از فیلتر رد نکرده باشن یا از فیلتر رد نکرده باشیم...


گاهی منطق داشته باشیم...

همین...


#اندر_فرمایشات_یهویی_ی_اقلیما

  • اقلیما ...

بیزارم از عشق


من از عشق بیزارم

عشق با یک نگاه در وجودت شعله میکشد و هرروز چشمهایت را کورتر میکند

عشق هرروز بیشتر میشود و تو کورتر

و ناگهان زیر یک سقف از پنجره ی اتاق خواب بیرون میرود و تو را برای همیشه ترک میکند...

من دوست داشتن را دوست دارم

دوست داشتن با یک اخم و بعضا دعوا شروع میشود...

و ناگهان بین بدخلقی هایتان به هم فکر میکنید و کم کم دل میبندید

هرروز دوست داشتن بیشتر ریشه میدواند در وجودتان و یک روز میبینید این دوست داشتن شمارا به زیر سقف کشانده است...


فرق است در خوشی عاشق شدن و در ناخوشیها دل بستن...

من که میگویم دومی جاودانه تر است...


"اقلیما"



  • اقلیما ...

تقصیر منه یا تقصیر خدا؟!!

توی کتاب،توی اینترنت،از زبون این و اون میشنوی،اگه فلان ذکرو بگی آرامش پیدا میکنی

اگه این  ذکرو بگی پولدار میشی

اگه اون ذکرو بگی مریضیهات میره

اگه...

بعد با خودت میگی آره از این به بعد باید اون ذکرو خیلی استفاده کنم

با خودت میگی امشب پای تلویزیون بیکارم و تسبیح برمیدارم و ذکر میگم

همینجور که دارم کارهامو انجام میدم اون ذکرو تکرار میکنم

و خیلی خوشحال میشیJ

ولی اولش یادت میره چه ذکری بود

بعد که یادت میاد هرکاری میکنی دوسه تا بیشتر نمیتونی بگی

یا نه  تسبیح دستت میگیری و شروع میکنی به ذکر گفتن ولی یهو میبینی اصلا حواست پرت شده و تسبیح از دستت افتاده

میدونی علتش چیه؟!!

علتش اینه که با دست و زبونی که گناه کرده نمیشه ذکر گفت و بالا رفت

برای اینه که گناها قفل زدن به زبونت

نمیشه ذکر گفت با زبونی که غیبت میکنه،دروغ میگه،تهمت میزنه ،...

نمیشه با دستی که گناه میکنه تسبیح چرخوند

اگه هم تونستی ذکر بگی  وقتی به خودت میای میبینی هیچی از اون ذکر نفهمیدی و هیچ احساس خوبی پیدا نکردی...

اینه که سرد میشی از ذکر گفتن

اینه که احساس میکنی گره از کارت وا نمیشه با این ذکر گفتن...

کیلو کیلو ختم قرآن و ختم صلوات برمیداریم و بعدش میگی پس چرا نشد...

دریغ از اینکه خدا لقلقه ی زبان نمیخواد،فقط و فقط عمل میخواد...

عمل به اون آیاتی که هزاربار خوندیش و یکبار معناشو در نظر نگرفتی...

صبرکن دوست من،نامهربونی ی خودت رو گردن خدات ننداز...

 

شمارو نمیگما خودمو میگم

خودم که مثلا اسمم شیعه ست،منی که الکی مثلا منتظر آقام...

 

الکی مثلا...:((


  • اقلیما ...

شعرِ بی شاعر


 هیچ چیز بدتر از آن نیست که سراپا شعرباشی
اما...
شاعری درکار نباشد
تا با تمام حواسش تو را بسراید

"اقلیما"

  • اقلیما ...

پایان ،یعنی کی؟!!!

دیر وقت بود،پسرک میخواست بخوابه

رفت و سرش رو توی آغوش اقلیما پنهون کرد و گفت میخوام توی بغلت بخوابم

بعد مثل هرشب گفت باید برام قصه بگی

اقلیما سرشو نوازش کرد و گفت برات چه قصه ای بگم؟!!

پسرک گفت باید قصه ی سیندرلا رو بگی

اقلیما خسته تر از اون بود که بتونه اون قصه ی طولانی رو تعریف کنه ولی به امید اینکه پسرک بین قصه خوابش ببره شروع کرد به قصه گفتن...

روزی روزگاری بود،یه دختر زیبایی بود به اسم سیندرلا که به خیر و خوشی کنار پدر مادرش زندگی میکرد.....................

....

همه چیز خوب بود تا اینکه مادر سیندرلا سخت مریض شد و از دنیا رفت

پسرک سرشو برمیگردونه و میگه من اشکم در اومد بخاطر سیندرلا،سیندرلا گناه داره که مامانش مرد

و بعد با بغض به اقلیما میگه اگه تو بمیری من چیکار کنم؟!!

اقلیما سعی میکنه توی ذهنش یه جمله ی درست و حسابی جور کنه ولی یدفه میگه خوب من برم بابا هست...

پسرک باگریه میگه  خوب بابا هم پیر میشه و میمیره

اقلیما میگه ولی خوب تو بزرگ میشی و خودت ازدواج میکنی،اونوقت دیگه اگه ماهم نباشیم تو تنها نیستی...

ولی پسرک گریه میکنه و میگه من نمیخوام شماها بمیرین

اقلیما همینطور که پسرک رو دلداری میده توی افکارش غرق میشه

 و به این فکر میکنه که واقعا اگر قرار باشه همین روزها بار سفر از این دنیا ببندم تکلیف پسرک چی میشه؟!!

اصلا اقلیمایی که تازه پا گذاشته تو یه مسیر خاص از زندگیش چطور میتونه به مرگ فکر کنه...

نه اقلیما الان آمادگی رفتن رو نداره...

ولی این یه حقیقته

مرگ چیزیه که هیچوقت قابل پیش بینی نبوده...

پسرک میخوابه ولی اقلیما هنوز هم داره فکر میکنه و باخودش میگه اگه این روزها آخرین روزهای زندگیم باشه ،چقدر آمادگی دارم برای رفتن...


؟!!!!

 

 

  • اقلیما ...

توکه باشی دلیل یعنی چه؟!!

گاهی بی هیچ دلیل دلم میخواهد عاشقانه بنویسم

عاشقانه بنویسم برای تویی که هستی و شاید گاهی میان این همه بودنت گمت میکنم

برای تمام ندیدنهایم مرا ببخش

حالا که خوب فکر میکنم تو دلیل تمام عاشقانه هایم هستی

مسخره است که نوشتم گاهی بی هیچ دلیل دلم میخواهد عاشقانه بنویسم

 

  • اقلیما ...

درد بی درمان...


از روبه روی بازار بزرگ شهر رد شدم

یادم آمد خانه اش روبه روی همین بازار بود...

یک هوا دلم تنگ شد و خاطراتش مثل یک ریسمان، بغض را انداخت دور گلوی وامانده ام

وآه کشیدم برای نبودن کسی که بود و هیچگاه از نبودنش نترسیدم

و اکنون او نیست وبرای نبودنش اقسوس را نه اینکه بخورم  بلکه با حرص میجوم ...

همیشه همین است...رفتار مزخرف و تکراری آدمها

غصه را وقتی میخورند که راهی برای جبران نیست.....

  • اقلیما ...

زمستون خدا سرده دمش گرم:)

بهترین کلیپ زمستونی که برام ارسال شد :)

البته بیشتر به خاطر عکسای خوشگلش:)

 

 
  • اقلیما ...

کسی نیامده جز او سر قرار خودش...:(


  • اقلیما ...

مهراندیش جان و مریم عزیزم تولدتون مبارک:)

مهراندیش جان،دوست خوبم تولدت هزار هزار بار مبارک

مریم جان عزیز دل خواهری تولد تو هم مبارک باشه :)

الهی که 120 سال عمر بابرکت داشته باشین خواهرهای خوبم

 

  • اقلیما ...

رفته بودیم مشهد....

رفته بودیم مشهد...

  • اقلیما ...

آمدم ای شاه پناهم بده(2)

 

از درد کهنه ای که مداوا نمیشود

یا میشود گلایه کنم یا نمیشود

 

اینک سلام حضرت عیسی تر از مسیح

لطفت نگو که شامل ماها نمیشود

 

ای من فدای پنجره فولاد چشمهات

از بغض من چرا گرهی وا نمیشود؟

 

یوسف ترین عزیز !مرا تا خودت بخوان

هرچند این غریبه زلیخا نمیشود

 

امضا:کسی که با همه ی ریزنقشی اش

در بیکران چشم شما جا نمیشود

 

مریم اخوان طاهری

 

 

 


"دریافت"

پ.ن:فردا عازم مشهدم،میرم پابوسی امام رئوف،حتما تو صحن و سرای مولا به یادتونم...
خوبی و بدی دیدید حلال بفرمایید:)
  • اقلیما ...

از دست و زبان که برآید،کز عهده ی شکرش به در آید...

 
 
"دریافت"
  • اقلیما ...

آمدم ای شاه پناهم بده....

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)
 

 
"دریافت"
  • اقلیما ...

قاصدکم تولدت مبارک:)

 

 

 

  • اقلیما ...

زندگیم بی تو خواب میرود...


زندگی بدون تو کسالت بار است

همیشه باید همینجا باشی

همینجا درست روبه روی من

و من باید غرق توی اقیانوس چشمهایت باشم

و آنقدر دست و پا بزنم تا حواست باشد که یک نفر اینجا محو تو شده است

به من ثابت کرده ای که اگر سکوت کنم خیلی زود خوابت میبرد

و آنوقت من در اقیانوسی که با پلکهایت درپوش گذاشته ای محبوس خواهم شد

کاش اینقدر بی رحم نبودی

آنوقت من بجای دست و پازدن توی اقیانوس وجودت،شنا یادمیگرفتم و از غرق شدن نمیترسیدم

بیخیال...

همین که زندگی بدون تو کسالت بار است معنیش میشود اینکه تلخیهایت هم توی کام زمان شیرین میشود

یا عادت کرده ام یا تورا همینجور تلخ باور کرده ام

هرچه هست باید باشی

آخر زندگی بدون تو کسالت بار است...

  • اقلیما ...

خوش به حالِ تو که آسودگی آبستنِ توست:)

نزدیک به دو هفته نبودم،کلا نبودمااا

حتی توی تلگرام و اینا هم نبودم

یک عالمه کتاب نخونده داشتم،این مدت نشستم ده دوازده تاشو خوندم

چه لذتی داشت این چند روز

کتاب رو باز میکردم،میخوندم و نکته هاشو یادداشت میکردم

گاهی به جاهایی از کتابها میرسیدم که فقط اشک میریختم،اونقدر اشک میریختم که دیگه چشمام کلمه ها رو نمی دید..

کتاب رو میبستم و یه گوشه ای دراز میکشیدم و فقط فکر میکردم

واقعا که هیچی مثل فکر کردن آدم رو بیدار نمیکنه...

احساس میکنم زندگی برام یه شکل دیگه شده

شاید حال و هوای این روزهام همون چیزی باشه که مدتهاست بخاطرش در خونه ی خدا یک پا ایستادم و طلبش میکنم

گاهی یه فکرهایی میگه شاید داری فریب میخوری،ولی وقتی به دل خودم رجوع میکنم میبینم اینا خیال نیست

چرا باید لطف خدارو باور نکنم

چرا باید همیشه به محبت خدا مشکوک باشم

اصلا همین فکرای پوچ و مسمومه که آدم رو از حرکت ساقط میکنه...

بیخیالِ فکرای بد

میخوام کل هوای این بخش از زندگیم رو یکجا بکشم تو ریه هام و دهنم رو ببندم که حبس بشه تو وجودم و برسه به تک تک سلولهای بدنم:)

 

پ.ن:بابت ابراز محبتتون در نبودنم یک دنیا ممنونتونم،شما قابل احترامترین مخاطبهایی هستین که یک وب میتونه داشته باشه

خدارو بخاطر بودنتون شکر میکنم:)

پ.ن2:عنوان از علیرضا آذر


  • اقلیما ...

نه آنکه نشود...خودم نمیخواهم

http://bayanbox.ir/view/3909614199824857193/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%88-%D8%AC%D8%B0%D8%A7%D8%A8-3.jpg


نه آنکه آنقدر سنگ شده باشی که نشود نرمت کرد،نه!!

من دلِ به دست گرفتن چکش ندارم برای خرد کردنت

همین....

  • اقلیما ...

شیرین ترین چای زندگیت:)


کمی بنشین کنارم

کمی بشنو از حرفهایم

من همینی هستم که میبینی و میشنوی

چیزی برای پنهان کردن ندارم

 سراپا گوش شو و صدای فریاد سکوتم را بشنو

من باتمام وجود میخواهم توی آغوش زندگیت حل شوم

مرد باش و با دو قاشق شکر از جنس خوبیهایت مرا توی چای زندگیت حل کن

میخواهم شیرین ترین چای زندگیت باشم

همین...


حالت چطوره عشقم با صدای فریدون آسرایی(اینجــــا)

  • اقلیما ...

و خداوند باران را آفرید:)

 

وخداوند باران را آفرید...

خیس شدن زیر باران را آفرید...

و خداوند عاشق شدن را زیر باران آفرید...

عشق بازی با معشوق را زیر باران آفرید

و خداوندآذم را آفرید..

و آدم را عاشق باران آفرید

و خداوند پاکی را آفرید...

پاکی را زیر باران آفرید

و خداوند آب را مایه ی حیات آفرید

آب را به وسیله ی باران آفرید

پس حیات را زیر باران آفرید

و خداوند عشق را آفرید

و عشق را از جنس باران آفرید

و خداوند من را آفرید

و مرا عاشق باران آفرید

و...

و...

و دیگر هیچ:)

 

 

دریافت

  • اقلیما ...

پناه میبرم به عشق:)

دور خودم دیوار کشیده ام،آنقدر درگیر چیزهایی دردرون خودم هستم که حتی میترسم پایم را از خانه بیرون بگذارم...

احساس میکنم بیرون از اینجا آدمها کمین کرده اند که احساسی که با جان کندن به دستش آوردم را خرابش کنند...

دیوانه نشده ام،مطمئنم تازه به هوش آمده ام

این روزها فقط دارم نوشته ها را میخوانم،از هردری چیزی می یابم برای خواندن

تازه دارم میفهمم از اولش دنبال چه چیزی بودم...

کمی هم که بیکار شوم،شعرها را ردیف میکنم جلوی چشمم و بلند بلند با صدای نخراشیده ام میخوانمشان

به این باور رسیده ام که شعر را نباید زمزمه کرد،شعررا باید فریاد زد...

نمیخواهم شاعر باشم ولی میخواهم شعر خوان باشم...

میخواهم هرروز چیزی برای زنده کردن زندگی توی شعرها پیدا کنم و فریادشان بزنم...

تلقین چیز خوبیست...

اینکه هرروز صبح بیدارشوی و بگویی من خوشبخترین آدم روی زمینم بعد از مدتی تبدیل میشود به یک باور

آنوقت با نداشته ها هم سرشار از داشتن میشوی...آنوقت سرشار از زندگی میشوی...عاشق میشوی...عارف میشوی...نه اصلا آدم میشوی

اینها شعار نیست،حقیقتیست که با تمام وجود لمسش کرده ام

هیچکس بی درد و بی مشکل نیست ولی قشنگ اینست که مشکلات را توی دلت بریزی و با لبخند با دیگران روبه رو شوی،

آن وقت میشوی یک آدم قوی،میشوی کسی که قدرت مدیریت مشکلات را دارد،میشوی کسی که مایه ی آرامش بقیه است...

 ...

خیلی طول کشید تا دوباره فهمیدم آرامش همینجاست

همینجا ....

بیخیال... میترسم از نوشتن بعضی چیزها...

گفتم که دور خودم دیوار کشیده ام،میترسم حواسم نباشد پنجره بسازم روی دیوارم و منظره ی بیرون باز هواییم کند...

فعلا همینجام،همینجا توی پیله ی تنهایی...

دعا کنید پروانه شوم

وقت تنگ است...برایم دعا کنید:)


پ.ن:کانال تأملی در آرامش:
در بین اینهمه حرفهای پی در پی، لحظه ای آرام به برگی از حرفها و آموزه های مفید، بیاندیشیم...

https://telegram.me/joinchat/BuHfmjvV11_J9GV1Fe7PiA

این کانال متعلق به مدیر وب بخاطر زندگی یس بانوی عزیزه،

خوشحال میشم به کانال تاملی در آرامش بپیوندید:)

  • اقلیما ...

غرق تو که میشوم...

غرق دعا و راز و نیاز با خدا بودم...

به خودم که آمدم دیدم دارم به خدا میگویم:تورو خدا کمکم کن:(


  • اقلیما ...

از اول:)

چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده

واینکه هرروز بیایم اینجا پنل مدیریت را باز کنم و محبت دوستهایم را با چشمهایم نفس بکشم

خیلی میگذرد از روزهایی که با اشتیاق مینوشتم

الان روزهاست حس میکنم نوشتن حتی در همین حدِ ضعیف هم کار من نیست

ولی اشتباه میکنم،هیچ چیزی مثل نوشتن انسان را رام نمیکند

این چند وبلاگ و سررسیدهای پر از نوشته ای که توی کمدم جا خوش کرده اند همه گواه بر این هستند که من به نوشتن زنده ام

پس مینویسم و خواهم نوشت،به امید این که ذهن و فکر و قلبم نمیرد:)


و باید برای شروع دوباره بگویم

به توکل اسم اعظمت"بسم الله الرحمن الرحیـــــــــــم":)


  • اقلیما ...

احساس غریبِ محرم

محرم که میشود آدم  رفرش میشود

یک عالمه حال و هوای خوش معنوی ناخواسته از روزنه های روحت پخش میشود توی وجودت

محرم که میشود خواسته و ناخواسته عشق بازی میکنی با عزاداریهایت

خواسته و ناخواسته اشک میریزی به پهنای صورتت

محرم که میشود همه یکرنگ میشوند همه اشک میریزند برای مظلومترین مظلوم عالم و سبک میکنند خودرا توی این سنگینی ی روضه ها

و من نمیدانم چرا همه اش احساس میکنم این محرم با تمام محرم های زندگی ام فرق میکند...

البته بعد از خواندن کتاب خصایص الحسینیه دلم پرمیکشید برای محرم ولی بعید میدانم همه اش همین باشد

بعید میدانم این حال و هوا ربطی به چیزی نداشته باشد...

همه اش حس میکنم مردم با تمام وجود گریه میکنند و احساس میکنم همه فهمیده اند که فرصت خیلی خیلی کم است و چیزی به ظهوور آقا نمانده است...

نمیدانم شاید هم همه ی آدمها مثل همیشه گریه میکنند و این من هستم که این روزها چشمهایم را گشاد کرده ام که بیشتر ببینم

شاید این من هستم که اینقدر دیر به خودم آمده ام

ولی هرچه هست این محرم برای من حرفهای زیادی برای گفتن دارد و من سراپا گوش شده ام این روزها برای شنیدن نوای غریب محرم...

و دیگر هیچ....

  • اقلیما ...

محــــــــرم


 

  • اقلیما ...

دست بردار...

دست از سرِ دلم بردار،

همه اش حس میکنم داری دست به سرش میکنی...

  • اقلیما ...

آلزایمر

 

آلزایمر همیشه هم بد نیست

گاهی اگر آدم آلزایمر بگیرد تازه میتواند معنی خوشبختی را بفهمد

اینکه آلزایمر بگیری  وهروز صبح بدون آنکه چیزی از غصه های دیروز و دیروزهایت توی مخیله ات جا خوش کرده باشد سر از خواب برداری میشود  خوشبختی

اینکه وقتی صبح از خواب بیدار میشوی فکر میکنی که تمام عزیزانی که از دست داده ای هنوز زنده اند و حس نبودنشان چنگ نمیزند به گلوی خاطراتت ،این میشود خوشبختی...

آلزایمر همیشه هم بد نیست،

اینکه پا از خانه بیرون بگذاری و گم بشوی و ناگهان یک عالمه آدم دستت را بگیرند و بخواهند کمکت کنند که راه خانه را پیدا کنی،این حس که مردم هنوز محبت یادشان نرفته است میشود خوشبختی...

اینکه آلزایمر بگیری و همه از ترس اینکه مبادا مشکلی بوجود بیاوری ابدا تنهایت نمیگذارند ،این عذم تنهایی میشود خوشبختی...

راستی حالا که فکرش را میکنم میبنم خوشبختترین آدمهای روی زمین در عصر حاضر کسانی هستند که آلزایمر دارند

کاش قرص ابتلا به آلزایمر را کشف کنند

خودم اولین مشتری اش خواهم شد....

  • اقلیما ...

کسی عطرش را روی دنیایم می پاشد

توی اتاق خوابم برده بود

من بودم و اتاق...

اتاق بود و من...

ناگهان بادی پنجره را باز کرد ..

ومن با باز کردن چشمانم به یاد او افتادم

الان اتاق من سرشار از عطر اوست...

من چه بکنم که حتی نسیم هم عطر او را به تنش میزند؟!!!

  • اقلیما ...

بخواب شعر...

ضعیف و لاغر و زرد و صدای خواب آور
کنار بستر من قرصهای خواب آور

لجن گرفتم از این سرگذشت ویروسی
از این تب، این تبِ مالاریای خواب آور

منی که منحنی زانوان زاویه دار
جدا نمیکندم از هوای خواب آور

همین تجمع اجساد مومیایی شهر
مرا کشانده به این انزوای خواب آور

زمین رها شده دور ِ مدار ِ بیدردی
و روزنامه پر از قصه های خواب آور

هنوز دفترِ خمیازه های من باز است
بخواب شعر! در این ماجرای خواب آور

زنده یاد نجمه زارع

  • اقلیما ...

آره آره:)

این آهنگ هدیه ی یک دوسته:)

ممنونشم:)

البته ایشون مؤنث هستنااااااا:))

ا

 

 
  • اقلیما ...

حرفهایی از جنس سکوت


وسط چین


پاییز شده است و باز تنها نقشی که خش خش برگها توی ذهنم میسازد تصویراوست

اویی که معلوم نشد کجای زندگی ام گم شد.

اویی که معلوم نشد بود یا نبود...

حرفهای تکراری را هیچ کس دوست ندارد ولی برای من تکرار مکررات میشود مرور تصویرش توی تمام خاطراتی که شاید دوستشان داشتم...

من آدم خاطره بازی هستم،..

خاطره ها هم همیشه با کوچکترین جزئیات روی پرده ی  سینمای خیالم اکران میشود...

و من روزهاست پای این سینمای خیالی جا خوش کرده ام و نمیدام دلتنگ کدام سکانس و مجذوب کدام دیالوگ شده ام...

کاش میشد این فیلم را بدهم دست یک منتقد...

کاش میتوانستم بگویم با بی رحمی تمام لحظه لحظه ی فیلم را نقد کن جوری که اصلا از ساختنش توی ذهنم پشیمان شوم ...

...

  • اقلیما ...

عنوانم نمیاد:(

خوب شد  همه چیز معلوم شد،وگرنه خیلی ازما تا چن روز آینده پای تلویزیون از گریه جون میدادیم

 


خدایا !!!
بی صبرانه چشم به راه صاحب زمانیم
دیگه طاقت دنیاتو نداریم:((
 
 
فردا نوشت:عید همگی مبارک،بهترینها نصیبتونگل
 
  • اقلیما ...

غمهای قورباغه ایِ من:(

به من گفت سرِ غمهایت را زیر آب کن تا اینقدر زجر نکشی:(

خبرنداشت غم های من جزءِ دوزیستانست:((


  • اقلیما ...

به احترام موی سفیدم...

جلوی آینه ایستاده ام

موهای سفیدم دارند هرروز زیادتر میشوند...

باخودم می گویم:

حتما الان دیگر همه احترام موی سفیدم را نگه میدارند!!:|

  • اقلیما ...

مثلا همه چیز در تو خلاصه شود...

خدایا !! دیگر حوصله ی  دنیایت را ندارم

میشود دنیا را از زندگی حذف کنی؟!!

 مثلا زندگیِ بدون دنیا هم داریم؟؟!!

میشود مثلا زندگی همه اش تو باشی؟!!:((



  • اقلیما ...

داغِ نفهمیدن...

تویِ زندگی ،یِ موقه هایی هست که ذهن آدم یخ میزنه!!

یِ موقه هایی که باید خوب به کاربیفته اما متوقف میشه و...

گاهی  داغ تفسیر بعضی چیزها به دل آدم میمونه

مثل تفسیر یک نگاه...

مثل تفسیر یک لبخند...

مثل من که هنوز داغِ نفهمیدنِ نگاه و لبخند آخرش به دلم مونده:(




پ.ن:هیجکدوم از متنایی که مینویسم عاشقانه نیست.


  • اقلیما ...

گویی نوشتن رامم میکند

روزهایی هست که نوشتن هم کار سختی میشود ولی باید بنویسی تا سبک شوی

پس یک عالمه واژه  از ناکجاآباد ذهنت بیرون میکشی و میچپانی توی دهن کله ات

و واداراش میکنی که بِجَود و قورت دهد و بعد یک چیزهایی قی کند روی کیبورد،

بعد میخوانی و میبینی چرت و پرت نوشته ای

میخندی و میگویی همین که ذهنم را آرام کردی دمت گررررررررررررم:)))

  • اقلیما ...

یادم نمیاید ...

شب بود...

همین...

چیز دیگری در خاطرم نیست...


  • اقلیما ...

اقلیم اقلیما

به لطف خدای مهربان،برکت های زندگی ام چنان بیکران است که در خیال نمی‌گنجد.
پیوندهای روزانه
Designed By Erfan Powered by Bayan