ِِاِقلیم اِقلیما

ِِاِقلیم اِقلیما

به لطف خدای مهربان،برکت های زندگی ام چنان بیکران است که در خیال نمی‌گنجد.

پیوندهای روزانه

با دقت در حال گوش کردن اخبار هستیم که ننه جان از راه می‌رسه و میگه آخرش معلوم نشد قاشُقچی رو کی کشته؟!

پس از گفتن این جمله خاشقچی اعضا و جوارحش به هم چسبید و زنده شد و سپس آنقدر خندید که دوباره از هم پاشید:)))

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۷ ، ۱۴:۳۴
اقلیما ...
دیشب بعد از مدتها رفتم دندونپزشکی
آقای دکتر حدودا چهل ساله بود،وقتی اومد بالای سرم گفت دخترم دهنت رو باز کن
بعدم هی می‌گفت عموجان این کارو بکن، عموجان اون کارو بکن
من
شناسنامه م
شناسنامه ی دکتر
ثبت احوال
آرمان های امام
دیشب با سی سال و پنج ماه سن احساس کردم بچه مدرسه ای هستم
حالا درسته ما خانوما قند و نبات تو دلمون آب میشه وقتی میگن سنتون کمتر میزنه،اما نه دیگه تا این حد:/

بیخیال دندونپزشکی ،بذارین یه کلیپ بذارم براتون یکم یاد بگیرین شاد بودن و بیخیال بودن رو
 باور کنین زندگی یه شوخی بزرگه که ما زیادی جدیش گرفتیم،قبل از این که دیر بشه بیاین برگردیم به کودکی⁦^_^⁩




۱۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۷ ، ۱۲:۳۴
اقلیما ...

در زندگی روزهایی می شود
که دوست داری بزنی به بیابان
بیابان پیدا نمیکنی 
میزنی به خیابان
با دنیا که هیچ
با خودت هم قهر می کنی
منتظری
منتظرِ "اویِ" زندگیت...




پ.ن:امروز نگاه کردم دیدم فقط سیزده تا وبلاگ رو دنبال میکنم

با این که تعداد دنبال کنندگان برام مهم نبوده ولی الان حس کردم به کسایی که دنبال میکنن وبم رو بی احترامی میکنم اگه دنبالشون نکنم،پس از همین الان دختر خوبی میشم و دوستان رو لینک میکنم⁦^_^⁩

۲۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۲۷ مهر ۹۷ ، ۱۸:۵۴
اقلیما ...

و نترسیم از مرگ

مرگ پایان کبوتر نیست.

مرگ وارونه یک زنجره نیست.

مرگ در ذهن اقاقی جاری است.

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می‌گوید.

مرگ با خوشه انگور می‌آید به دهان.

مرگ در حنجره سرخ – گلو می‌خواند.

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.

مرگ گاهی ریحان می‌چیند.

مرگ گاهی ودکا می نوشد.

گاه در سایه نشسته است به ما می‌نگرد.

و همه می‌دانیم.

ریه‌های لذت، پر اکسیژن مرگ است

 

#سهراب سپهری

 

 

 

 

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۷ ، ۱۱:۲۹
اقلیما ...


_چجوری میشه ،آدم اختیار داره ولی میگیم همه چی به اراده ی خداست؟

+بذار اینجوری برات بگم

وقتی امتحان میدی و مثلا ده میگیری،کی ده گرفته ؟

_خب من

+کی بهت ده داده؟

_خب معلم

+خب بنظرم اگه مقایسه ش کنی با سوالت به جواب برسی:))


پ.ن:دوباره باید کتاب صبح جادویی رو بخونم،اون دفعه که خوندمش تا یکماه کلی از کارام جلو افتادم بس که انگیزه گرفتم.

پ.ن 2:نمیدونم چرا همش حس میکنم وقت تنگه:/

۱۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۷ ، ۱۰:۵۷
اقلیما ...

خدایا به ما بفهمون روزیمون رو تو میدی نه ترامپ و روحانی و اوضاع مملکت و....که یاد بگیریم از بالا و پایین شدن قیمت ها نترسیم که از تحریم نترسیم، که از فردا و فرداها نترسیم...

۹ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۷ ، ۱۰:۵۷
اقلیما ...

توی این یکسال و نیم که تصمیم گرفتم دنیام رو تغییر بدم ،همیشه وقتی توی مسیر سست میشم بر میگردم و زندگی یکسال و نیم پیش رو با الان مقایسه میکنم و میگم پاشو دوباره شروع کن اگه نمیخوای برگردی....

۱۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۷ ، ۱۲:۳۶
اقلیما ...

یکی از دکلمه هام رو پلی می‌کنه و میگه تو خیلی شبیه آنشرلی هستی

بعد دستاشوتوی هم قفل می‌کنه و چشماشو می بنده  و میگه آه جنگل،آه دریا....


همینم مونده بود این نیم وجبی بهم بگه شبیه آنشرلی هستی:))

مامانمم وقتی برای اولین بار آنشرلی پخش میشد می‌گفت خیلی شبیه توعه،هم خیلی حرف میزنه و هم اینکه مدام خیال‌پردازی می‌کنه و با درختا و گلها حرف میزنه:))

حالا سالها گذشته و پسرکم مثل مادرم معتقده من مثل آنشرلی هستم:))

خوشحالم که هنوز بزرگ نشدم:))


۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۷ ، ۱۲:۱۱
اقلیما ...

یه عالمه نوشتم ،یهو پرید...دیگه حوصله م نمی‌کشه بنویسم:(

یعنی بعد از چند روز یه سوژه یافته بودم بنویسم:))

دیگه قسمت نبوده:))

صرفا جهت خالی نبودن عریضه این دکلمه رو میذارم...

این دکلمه رو مرحوم شکیبایی هم خوندن،دکلمه ی من پیش دکلمه ی ایشون شبیه مسخره بازیه:)) ولی خب آرزو بر جوانان عیب نیست:))

 

 

+چند روز کامنتام بسته بود،دیگه زشته ببندمشون،نه؟:))

 

 

۱۳ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۷ ، ۱۴:۴۷
اقلیما ...

 

 

 

موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۷ ، ۲۰:۰۳
اقلیما ...

داشت می‌گفت وقتی حضرت نوح لحظه ی مرگش فرا میرسه عزرائیل میره بالا سر حضرت نوح و می بینه زیر یه آلاچیق خوابیده که حتی اندازه ی تمام قامت حضرت هم نیست و پاهاش بیرون مونده...

حضرت که عزرائیل رو می بینه سریع می‌شناسه و میگه اجازه هست پاشم بشینم؟

عزرائیل میگه نه نه راحت باش همینجوری که دراز کشیدی خوبه:))

بعد میگه یا نوح این همه عمر کردی لااقل یه خونه واسه خودت میساختی...

حضرت نوح میگه ای بابا چی میگی عزرائیل،آخه هزار سال عمر چیه که دیگه بخوام خونه بسازم؟

عزرائیل گفت پس  خبر نداری یه روزهایی میاد که مردم خونه هایی می‌سازند از سنگ و بتون،چندطبقه،با چه تزئینات و مخلفاتی....

نوح گفت عجیبه،اونوقت  این مردم مگه چقدر عمر میکنند؟

عزرائیل میگه متوسطش شصت هفتاد سال

و نوح به گمونم از تعجب بدون کمک عزرائیل همونجا جان به جان آفرین دو دستی تقدیم نمود:/


+کمتر اسیر دنیا باشیم،دنیا نه خوبش میمونه و نه بدش...به هر آنچه داریم شاد و راضی باشیم پیش از آن که پیمانه ی عمرمون سرریز بشه.

۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۷ ، ۱۲:۵۸
اقلیما ...

گفت میخوای گوینده شی؟

گفتم نه بابا صدام به درد قصه واسه بچه ها میخوره تا گویندگی:))

گفت نه وجدانی میتونی مجری بشی،از جلو دوربین رفتن که نمی ترسی؟

گفتم مگه دوربین ترس داره؟

میگهه اصن قیافه تم شبیه المیرا شریفی مقدمه،نمیخوای خبرنگار بشی؟

من شبیه المیرا شریفی مقدممم آخه؟:/

نه خدایی چی بش بگم:/

اگه بخوای متقاعدم کنی راههای بهتری هم هستا:/




۱۰ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۷ ، ۱۶:۱۹
اقلیما ...

گاهی میشینم به مرگ فکر میکنم ،به آخر همه چی،به روزی که نه من هستم و نه دغدغه هام،به روزهایی که کسی یادش نمی آد منی هم در دنیا وجود داشته...

بعد خوشحال میشم، میدونی؟ راحت میشم...سبک میشم 

بعدمیرم تموم افکار آزار دهندم روخالی میکنم توی سطل آشغال مغزم و خوشحال می آم به زندگیم ادامه میدم...

البته شاید چایی هم بخورم،آخه بعد از فکر کردن به مرگ چایی خیلی میچسبه:))

کسی چه می‌دونه شاید مرده هام بعد از فکر کردن به زندگی قبلشون یه چایی دم میکنن میزنن به روحشون:))

۹ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۷ ، ۱۳:۳۱
اقلیما ...

نشسته لب ایوون و به آخرین  انجیرهای روی درخت نگاه میکنه،به برگای نیمه زرد شده و گاها خشک شده خیره میمونه و به این فکر می‌کنه که چرا امسال انجیرهای درخت به خوشمزگی سالهای قبل نبود،

وسط فکراش یاد سال نمی‌دونم هفتادو چند میفته ،همون روزایی که موز خیلی لاکچری بود و هنوز کیوی و آناناس و نارگیل رو از نزدیک ندیده بود....یادش اومد موز خیلی گرون بود،شاید دونه ای پنجاه تومن واسه الان خیلی خنده دار باشه ولی اون روز خیلی گرون بود...

بابا یه دسته موز خریده بود...

ننه جان یکی یه دونه موز به هرکدوم از بچه ها داد

چه صفایی داشت،می نشستیم موز رو اول ورانداز میکردیم،یکم بوش میکردیم و بعد سعی میکردیم مثل فیلما یواش یواش پوستش رو بکنیم،اصن چه حس عجیبی بود...بعد چشمامونو می بستیم و آروم آروم بهش گاز میزدیم،هر تکه ای از موز رو کلی تو دهنمون میچرخوندیم که مبادا لذت خوردنش تموم بشه،...خوردن یه موز واسه ما شاید یه ربع طول میکشید،آخه الکی نبوداا...موز بووود...الان که میخوردیم شاید تا سال دیگه کسی واسمون موز نمی‌خرید...

خلاصه که موز خوردن من و آبجی کوچیکه واسه خودش مراسم داشت

اصن انداختن پوست موز توی سطل آشغال خودش یه مراسم جدید لازم داشت....

شاید اگه از حرف بقیه نمی ترسیدیم مراسم خاکسپاری پوست موز راه مینداختیم...

یادم نمیره واسه عقد آبجی بزرگه که گمونم سال هفتاد و یک بود وقتی مادر شوهرش یک کارتون موز آورد گذاشت لب گلخونه ،چطور هیجان زده شده بودم،واسه من دیدن اون همه موز یه جا حکم اینو داشت که یکجا بهم بهشت رو داده باشن...اصن مگه میشه توصیف کرد اون لحظه ها رو:))


اینارو یادش میومد و باز با خودش گفت الان انجیر که چیزی نیست موز هم دیگه مزه ی موز نمیده،اصن هیچکدوم از میوه ها طعم میوه های سال هفتاد و چند رو نمی‌ده..حتی هیچکدوم از این میوه های من درآوردیشون مثل هندونه زعفرونی و خربزه آناناسی و ملون و چه و چه هم مزه ی میوه نمی‌ده...


اصن دلم یه زندگی میخواد که مثل موز خوردن بچگیهام باشه،هی برانداز کنم زندگی رو هی چشامو ببندم لحظه لحظه ی زندگیم رو بو کنم،هی هر تیکه از زندگیم رو بچشم و اونقدر واسم لذت بخش باشه که نخوام از چشیدن اون تکه فارغ بشم...

آخ خدا دلم میخواد زندگیم طعم موزای بچگیم رو داشته باشه

همون قدر ساده و دلپذیر،همونقدر شیرین و دوست داشتنی...

خدایا میشه؟

۱۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۷ ، ۱۶:۴۵
اقلیما ...