خبر آمد خبری در راهست...

  • ۱۱:۵۹

صدای پای یک اتفاق داره تو سَرسَرای زندگیم می پیچه

گرچه حس میکنم آمادگیشو ندارم ولی همه چی رو دست خدا میسپارم تا بتونم از تک تک لحظه هاش لذت ببرم:)

من این لحظه هارو نفس میکشم:)




 پ.ن:آهنگ سرقتی می‌باشد :))

حدیث معرفیش کرد منم خوشم اومد گذاشتمش اینجا⁦^_^⁩

  • ۲۱

ناسزا گفتن آن دلبر شیرین عجب است

  • ۰۹:۲۵

داشتم بخشی از سخنرانی دکتر الهی قمشه ای رو گوش میکردم ،گفتم تایپ کنم با هم یه صدبار از روش بخونیم بلکه روشن بشیم :))


جهل ماست  که باعث عصبانیت ما میشه

کینه!عامل جهل ماست،کفره

رنجیدن کفره 

این که حافظ میگه که

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافریست رنجیدن

یعنی چی کافر؟

کافری نه به معنیه کفر دینی،اگه رنجیدی یعنی پوشیده است بر تو،محجوبی ،نمیدونی

اونی که ازش رنجیدی  یه صفتی در تو هست که باید می رنجیدی

یعنی بایستی اون میومد و تو رو آگاهت میکرد

نباید از دست اون ناراحت بشی

اون اومده یک هدیه ای به تو بده

هروقت کسی اومد یه ناسزایی هم به شما گفت

این رو بفهمید که یک ناسزایی در وجود ماست که استحقاق این ناسزا رو پیدا کرده

اون رو ادبش میتونی بکنی بکن

بهش بگو عزیز من تو نباید این حرف رو به من بزنی ،من اینجوری که تو میگی نیستم 

این رو بهش بگو که بره

اون رو باهاش خشمی نداشته باش

ولی با خودت بگو ما چیکار کرده بودیم و 

با خدا صحبت کن بگو من چیکار کرده بودم که این رو فرستادی سراغ من

اونوقت برو پیدا کن،

پیدا کنی می فهمی که یه کار ناسزا کردی

ناسزا گفتن آن دلبر شیرین عجب است

بدون اون ناسزا گفته،این نگفته که

  • ۴۴

مرضی به نام آرامش :))

  • ۲۰:۳۱

تا یادم میاد توی زندگی آدم بیخیالی بودم و دل به خوب و بد دنیا نبستم...

بعد از تصادفی هم که داشتم بیخیال تر هم شدم چون با خودم میگفتم دیگه بالاتر از مرگ که چیزی نیست

اونقدر بیخیال بودم که وقتی بچه ها سر امتحان داشتند از استرس سکته میزدند ،من برگه رو مثل یه تیکه روزنامه می‌گرفتم دستم و راحت با حوصله و یه لذت خاصی سوالات رو جواب میدادم و اونقدر ریلکس بودم که کلی تقلب به بچه ها می‌رسوندم و عین خیالم نبود که یوقت مراقب من رو ببینه...

یعنی تصور کنید جواب رو درشت می نوشتم رو برگه و می‌گرفتم جلوی طرف ،یا قشنگ کلمه به کلمه براشون میخوندم و هیشکی نمی فهمید:))

و جالبه هیچوقت خودم وجدانم قبول نمی‌کرد از کسی تقلب بگیرم :))


خلاصه گذشت و من با مباحث روان شناسی و خود شناسی آشنا شدم

و باید عرض کنم هر روز درجه ی بیخیالیم حالت صعودی پیدا کرده :))


حتی چند وقت پیش از آبجی کوچیکه شنیدم که آبجی بزرگه گفته اقلیما خیلی وقتا ادای استرس رو درمیاره:))

ولی خبر نداره من به درجه ای از عرفان رسیدم که جاهایی که لازمه  حتی ادای عصبانیت یا ادای ناراحتی هم در میارم و اصلا اون چیزی که نشون میدم حقیقت درونم نیست :))


اونها فکر میکنن مشکلی دارم که اینقدر خونسردم و حتی شنیدم که مادرم با ناراحتی گفته به گمونم تاثیر بمباران های جنگ موقع بارداری روی منه که من اینجوری شدم:)))


نگاه کنید دنیای ما چه دنیایی شده که آرامش داشتن توش معنیه بیماری میده:))

  • ۲۵

احساس پیچ در پیچ

  • ۱۳:۵۳

امروز پسرک کلی نقاشی و کار مدرسه داشت

هرچی می‌کشیدم ذوق میکرد

از ذوقش منم ذوق میکردم

دلم میخواست همینجور واسش نقاشی بکشم و اون ذوق کنه

گاهی یادم می‌ره منم میتونم نقاشی بکشم

دفتر بچگیهای حسام رو که نگاه میکنم و میگه اینارو تو برام کشیدی،شاخ درمیارم که واقعا چجوری اینارو کشیدم

الان که برا پسرک میکشم می بینم خیلی لذت بخشه

ولی واقعا برام سواله اگه نقاشی رو دوست دارم چرا یادم می‌ره نقاشی بکشم؟

اگه هم دوست ندارم پس چرا وقتی نقاشی میکشم نقاشیهام خیلی خوب میشن؟

هیچوقت نفهمیدم علاقه ی واقعیم چی بوده؟

ریاضیم خوب بود ولی ادبیات دوست داشتم،یجورایی با زیست شناسی هم رابطه ی خوبی داشتم ولی تهش رفتم مترجمی

این شد که الان یه اقلیمای مخلوط هستم و بچه ها تو هر درسی مشکل داشته باشن میان سراغ من

یجور حس پیچ تو پیچی دارم به خودم:))

  • ۲۲

آسونترین کار دنیا

  • ۱۸:۳۷

اون روزا که دانشجو بودم یه خانوم چهل و پنج ساله بود که فوق العاده درس خون بود،اونقدر درس براش مهم بود که حتی تموم وقتهای استراحت هم در حال خوندن بود و واقعا هم درسش خوب بود...

یه روز ازش پرسیدیم چرا اینقدر درس میخونین؟واقعا حوصله تون میکشه؟!

یه لبخندی زد و گفت وقتی وارد زندگی میشی و چندسال میگذره تازه می فهمی آسونترین کار دنیا همین درس خوندنه:)


شاید اون روز حرفش رو درک نکردیم و شاید با خودمون گفتیم داره یه چیزی میگه که مارو از سرش باز کنه...

ولی الان من،اقلیما، توی سی سال و هفت ماهگیم با تموم وجودم حرفش رو درک میکنم و الان با تموم وجودم دلم میخواد فقط درس بخونم،...اونقدر درس بخونم که بترکم:/

  • ۲۶

رها،رها،رها من:))

  • ۱۲:۳۳

از خدایی که مرا آموخت تا اینستاگرام نصب نکنم سپاسگزارم:))


نمیدونم چرا ولی همیشه یه حس  خیلی خوشایندی ته دلم هست که میگه آفرین که اینستاگرام نداری⁦^_^⁩

یه حسی مثل حس آهویی که تله رو دیده ولی با احتیاط از کنارش رد شده و حالا از خوشحالی داره بپر بپر می‌کنه:))

+چو تخته پاره بر موج،رها،رها،رها من:)

  • ۲۷

تن آدمی شریفست به جان آدمیت

  • ۱۱:۰۸

دیشب توی برنامه ی بدون تعارف بیست و سی یه خانوم دکتری رو با همسرش نشون  میداد که از تهران رفته بودند سراوان و توی یک روستای محروم خدمت میکردن،...

خونشون رو هم نشون میداد که چقدر ساده بود و خبری از تجملات نبود...


واقعا چه کسی به اندازه ی این جور آدمها معنی زندگی رو درک کرده؟!

 

خیلی ها درس میخونن کسی بشن که تهش پولدار بشن

خیلی هام درس میخونن که آدم بشن


دعا کنید بقول امام خمینی خداوند همه ی ما را آدم کند:)

  • ۱۱

ماهم نگرانیما

  • ۱۱:۱۱

عاقا همون‌طور که ملت نگران ما چادریها هستند که چقدر ممکنه تو تابستون گرممون بشه ، ما هم نگران ساق پای اونا که تو این سرما یخ میزنه هستیم:))

خو مچ پات از سرما قلم شد خواهر من،حالا تو این سرما یه شلوار بلند بپوش ،تابستون جبران کن:))

  • ۲۷

وزنه ای به نام چادر:))

  • ۱۱:۵۱

توی دندونپزشکی بیکار بودم و داشتم یه چرخی تو نت میزدم که دیدم یکی  از نمایندگان محترم مجلس فرموده اند:

"من ۱۰ سال در هند زندگی کردم. در آنجا چادر و مقنعه چانه‌دار به سر می‌کردم، اما به نظرم واقعا نیاز است نگرش جدیدی را حاکم کنیم. این نحوه پوشش برای خود من آسیب‌زا بود."

این بخش از اظهارات سلحشوری جنجال زیادی به پا کرده است. رسانه‌های اصولگرا گزارش دادند که او گفته است: «همین که من گردنم را عمل کردم و دستم سال‌هاست درد می‌کند ثمره سال‌ها پوشیدن چادر بود.»

چه حرفا:))
آدم چادر سر کنه گردن و دستش ناقص میشه؟مگه وزنه میندازیم گردنمون؟:))
دو کیلو چادر که این حرفارو نداره خواهر من،
نمیتونی سرت نکن،دیگه چرا وزن چادر رو زیر سوال میبری:))))

اَی خِدا،آدم چی بگه؟:)))
  • ۳۵

خجالت نکش

  • ۱۱:۴۲

مدتهاست فیلم سینمایی نمی بینم ولی چند شب پیش نشستم فیلم خجالت نکش رو دیدم و حقیقتا کلی خجالت کشیدم از دیدنش:))

باورم نمیشه تو این مدت که فیلم نمی دیدم اینقدر همه چی به فنا رفته باشه

پناه برخدا حرفهایی که توی خلوت بین زن و شوهرها رد و بدل میشه توی این فیلم اینقدر راحت بیان میشد:/


وقتی این فیلم اینجوریه ،دیگه نمی‌دونم توی فیلمهای هزارپا و لس آنجلس  که بقول فراستی مستهجن و غیر اجتماعیه چه خبره؟:/

  • ۵۲

بابای اصغر

  • ۱۲:۵۷

هنوزم وقتی میرم جلوی مغازه ی بابای اصغر فرهادی،دلم میخواد ازش بپرسم واقعا راضی هستی که اصغر کارگردان شده یا دوست داشتی مثل اکبر همینجا پیش خودت بود؟

بعدم بهش بگم از من می پرسی کاش یه مغازه ی خواروبار فروشی زده بودی بغل مغازه ی خودت و هیچوقت نذاشته بودی بره و فیلمساز بشه،

آخه اینا فیلمه میسازه حاجی؟

بعدم منتظر بشینم ببینم از بچه ش تعریف می‌کنه یا فحشش میده:))

اما خب هیچوقت این کارو نکردم

همیشه ایستادم جلوی مغازه ش و هی باخودم گفتم چطور هضم کنم تو بابای اصغر فرهادی هستی؟،:))


بعدم بدون این که چیزی ازش بخرم میرم مغازه بغلی یه لیوان ذرت مکزیکی میخرم  و میخورم و یواش یواش دور میشم :))


+ببخشید کامنتای اون پست بی جواب موند😅

  • ۳۰

قدرت کلام

  • ۱۰:۴۰

#سید محمد عرشیانفر

#قدرت کلمات




  • ۳۷

اولین نماز صبح

  • ۱۰:۵۶

شب بیاد بگه دست علی بده که صبح بیدارم می‌کنی واسه نماز صبح

منم بگم باشه صدات میزنم اما گمون نکنم بیدار بشیا

بگه خب دستت رو خیس کن بکش رو صورتم بیدار میشم

بعدم بهش قول بدم و بخوابه

صدای اذان که میاد صداش میزنم ،میگه چیکارم داری؟

میگم گفتی میخوای نماز صبح بخونی

بعد سریع قد بکشه و دست من رو بگیره ببره که باهاش وضو بگیرم

بعدم جلوتر از من بایسته و با هم نماز بخونیم

نمازشم که تموم شد تسبیح رو بگردونه

بعد یهو تموم روزهای بچگیش جلو چشمم ردیف بشن و یهو من با تموم وجودم بغلش کنم و بگم خداروشکر که دارمت عزیزم

اولین نماز صبحت مبارک پسرکم⁦^_^⁩

  • ۳۴

مرده باد بنده ی شکم

  • ۱۶:۵۸

داشتم کتاب آیت الله مجتهدی رو میخوندم

دیدم همه جاش نوشته فلان آیت الله یا فلان عالم بزرگ خوراک شب و روزش اندکی نان خشک و ماست بوده

حتی فرمودند یک بزرگی هوس کله پاچه کرد و برای اینکه با نفسش مبارزه کنه سه چهار ماه رفت توی کله پزی کار کرد و لب به کله پاچه نزد...

و جای دیگر خواندم که بزرگی نه روز روزه گرفت و به گمانم فقط با آب افطار میکرد و وقتی استادش او را دید به او گفت می بینم که بعد از نه روز روزه قدری صورتت شکسته شده ،درحالی که بعد از چهل روز روزه هم  نباید به این شکل  در آیی...

و حاج آقا لقمانی هم در برنامه ی سمت خدا گفتند که روزی امام علی علیه السلام موقع کار در نخلستان گرسنه شدند و از کسی طلب غذا کردند،آن مرد گفت من چیزی ندارم جز تکه نانی جو که به قدری سفت است که قابل خوردن نیست،ولی امام گفتند همان برای من کافیست

و نان را با سر زانو شکستند و خوردند و سپس برای تشکر از مرد برای او چاهی حفر کردند و وقتی از چاه بیرون آمدند دست بر شکم مبارک کشیدند و سه مرتبه گفتند مرده باد بنده ی شکم


هیچی دیگه اینارو گفتم که به خودم گوشزد کنم تا وقتی قوت غالبم برنج و گوشت و مرغ و این هاست نباید توهم بزنم که میتونم خیلی علم و ایمان کسب کنم:))

تازه نگران قیمت پسته و اینها هم هستم:))

نه خدایی دیدین چقدر نگران قیمت مواد غذایی هستیم؟:))

انگار نسل پدر مادرامون که عید به عید رنگ پلو خورش رو نمیدیدن از نسل آدم فضایی ها بودن:))

خدارو چه دیدی شاید این وضع اقتصادی خیری توش باشه و از این شکم پرستی دست بکشیم.

من که برنامه دارم فعلا غذام رو نصف کنم

خدایی پرخور نیستم ولی نسبت به علما و بزرگان شکم پرست محسوب میشم:))

پس اولین تمرینم باشه کم کردن غذا⁦ ان شاءالله^_^⁩

  • ۳۹

تعبیر من از یک کلیپ

  • ۱۱:۰۴

اناربانو یا همون شفتالوی جدید یه کلیپ گذاشته بود توی وبش و خواسته بود بگیم تعبیرمون ازش چیه...

من فک میکنم این قصه ی زندگی تموم ماهاست،یه هدف دنیایی قرار میدیم برای خودمون....حالا مثلاً یه شخص یا یه چیزی مثل خونه یا ماشین ...و شب و روز به اون فکر میکنیم و اذیت میشیم تا بهش برسیم،...وقتی بهش میرسیم تازه می فهمیم این نهایت آرزومون نبوده و دلزده و سرخورده میشیم...یادمه دکتر فرهنگ می‌گفت کسایی که رفتن فضا و برگشتند بعد همشون افسرده شدند چون تموم زندگیشون رو روی فضا رفتن برنامه ریزی کرده بودند و وقتی از فضا برگشتند حس کردند دیگه هدفی ندارند و به پوچی رسیدند...





  • ۳۳

احوال نوشت

  • ۱۹:۳۲

هفته ای که گذشت سرتاسر تجربه بود و لذت بخش

از اول هفته تا آخر هفته ام کاملا پر بود

و با آزمون پنجشنبه همه چیز تمام شد و به حالت اول برگشت.

و الان من یک عالمه برنامه ی جدید برای زندگی ام دارم

الان وقتش هست که دوباره برنامه بریزم و یک عالمه حس خوب به زندگی ام تزریق کنم

بنظرم صبح ها هم به باشگاه بروم،به هرحال این برنامه های جدیدم نیازمند انرژی است.

کتابها و فایلهایم را باید دسته بندی کنم 

و مهم تر از همه باید یک زمان مناسب را برای خواندن قرآن قرار بدهم....

مادرم میگوید پدرم روزی سه جزء با تفسیر میخواند آنوقت من  که دخترش هستم حتی چند صفحه هم نمی‌خوانم:(

پس یک زمان هم باید برای قرآن در نظر بگیرم...

فردا هم عید است و مادرجان توصیه کرد روزه بگیرم،ان شاءالله که توفیق پیدا میکنم.

این برنامه ریزی و این حرفها نیاز به زمان بندی مناسب دارد ،پس فعلا کامنتهایم بسته باشد که اگر فرصت نشد به وبهایتان سر بزنم شرمنده یتان نشوم⁦^_^⁩

ولی همچنان میخوانمتان و فرصت شود کامنت هم برایتان خواهم گذاشت⁦^_^⁩

+قسمت تماس با من هم فعال است⁦^_^⁩

++راستی عیدتان مبارک ،ان شاءالله که کلی عیدی بگیرین ⁦^_^⁩

  • ۳۵

ورودی های ذهن

  • ۰۹:۰۹

#کنترل ورودیهای ذهن

#استاد بقوسیان

 

 

 

 

  • ۵۸

پروین خانوم

  • ۲۰:۲۰

تلویزیون فیلم حوالی پاییز رو پخش میکرد،...

پروین خانم که بی خبر از پسراش بود نفسش به شماره افتاده بود

پسرک نگاهی به من کرد و گفت الان مثل پروین اتصالی میمیره

من:پروین اتصالی کیه0_o

پسرک:پروین اتصالی دیگه،همون که شعر می‌گفت⁦^_^⁩

  • ۲۹

در هم نوشت

  • ۰۷:۳۲

یه بارم محض ریا رفتیم نماز جمعه که یه خانومی با شتاب اومد نشست جلوی خواهرزاده م و تو چشاش نگاه کرد و گفت قصد ازدواج نداری؟

بعد خواهرزاده م که خنده ش گرفته بود گفت نه بابا من می‌خوام درس بخونم به ازدواج فکر نمیکنم...

خلاصه خانومه رو متقاعد کرد که بیخیال شه...

خانومه وقتی اومد بلند شه چشمش افتاد به من و دوباره نشست،گفت شما چی؟شما قصد ازدواج ندارین؟:/


یعنی آب نبات چوبی هم اینجوری نمیرن بخرن که بعضیا دنبال عروس میگردن:/


++ پریروز توی آموزشگاه یه خانومی ازم پرسید چند سالته؟...گفتم چند بهم میخوره؟

گفت نهایتش بیست و سه سال:))

هیچی دیگه از پریروز احساس میکنم دوباره متولد شدم:)))

خواهرزادم میگه تو هنوز ذوق می‌کنی بت میگن از سنت کمتر نشون میدی؟هنوز عادت نکردی؟

میگم نه خب قبلا میگفتن بیست و پنج ساله نشون میدی...الان میگن بیست و سه ساله....این نشون میده دارم روز به روز به دوران طفولیت نزدیکتر میشم:)))


+++این پست رو نوشتم که هر وقت احساس پیری کردم ،بیام بخونمش دوباره جوون بشم:))))

  • ۱۰۹

آروم باش،این فقط یه موشه:))

  • ۰۸:۱۴

کنار اجاق گاز ایستادم که یهو یه موش از کنار پام رد میشه

پام رو بالا میگیرم و سه دفه با کمال آرامش میگم موش،موش ،مووش وبعد با نگاهم دنبالش میکنم و میبنم توی دیوار سوراخ درست کرده...

با خودم میگم آخه چرا باید وسط پاییز و اونم این جا موش داشته باشه،..توی ذهنم میگم حتما توی بار این بقالی هاست و از جای دیگه اومده اینجا...چسب مخصوص گرفتن موش رو میگذارم جلوی سوراخ و میرم به زندگیم میرسم...

  • ۶۶

زغوغای جهان فارغ ...

  • ۰۹:۴۸

چند ماهی که گذشت پر بود از گله وشکایت از وضعیت آشفته ی اقتصادی....

این که دیگر نه می توانیم بخوریم و نه می توانیم بپوشیم...

ناله های مردم به فلک الافلاک رسیده بود...

  • ۶۰

امروز یه روز تازه ست

  • ۰۷:۳۸

آهنگ روزبه نعمت اللهی رو گذاشته بودم و مصرع های مثبتش رو توی دفترم می نوشتم،بعد یهو الکی دلم خواست از دفترم و کلا حال و هوای میزم عکس بگیرم:))

عکس و آهنگ روزبه رو میذارم براتون:))
 
 
 

 
  • ۷۸

دلی که لبریز بود از ...

  • ۱۹:۵۰

بهم گفت حالم خرابه و دارم از رفتارهای فلانی احساس خفگی میکنم...

گفت خدا می‌دونه میخواستم خودم رو برسونم پیشت که یکم بات حرف بزنم بلکه خالی بشم

نمیدونی چقدر حرف توی دلم تلنبار شده

هی بغضش رو فرو میخورد و هی چشماش قرمز میشد

دست گذاشتم روی دهنش ،گفتم اینارو به من نگو...اگه به من بگی همه ش میشه غیبت...بعدشم هی فکرای منفی هجوم میارن به ذهنت و حالت بدتر میشه...

گفت پس چیکار کنم،چجوری آروم بشم

گفتم هیچ آدمی با تعریف کردن غصه هاش برای بقیه آروم نمیشه

بهش گفتم من وقتی ذهنم به هم ریخته ست یه قلم کاغذ برمیدارم و بی وقفه می نویسم...کاری ندارم چی می نویسم ،فقط هر چی توی ذهنمه خالی میکنم رو کاغذ و بعد یهو ذهنم برنامه ریزی میشه و از آشفتگی در میاد

گفت حالا میگی برم چی بنویسم؟

گفتم هرچی تو ذهنته،این که فلانی چه بدی ای در حقت کرده،این که اگه الان روبه روت بود چی بهش میگفتی ؟...اگه گریه ت گرفت بلند بلند گریه کن و بنویس،اگه عصبانی شدی با داد زدن بنویس...خلاصه همه ی فکرهات رو خالی کن روی کاغذ تا آروم بشی...

قبول کرد و رفت...ندیدمش تا همین چند روز پیش

قیافه ش آروم بود و می‌خندید

گفت فردای اون روز که با هم حرف زدیم از ساعت نه صبح تا ساعت یک نوشتم و گریه کردم،بعدم همه رو پاره کردم

الان حس میکنم فلانی خیلی هم بد نیست و حس میکنم بخشیدمش⁦^_^⁩


وقتی گفت پنج ساعت بی وقفه نوشتم و گریه کردم تا خالی شدم تازه فهمیدم بیچاره واقعا چقدر دلش پر بوده:/


پ.ن:حلول ماه ربیع الاول رو بهتون تبریک میگم،...هرچی آرزوی خوبه مال شما⁦^_^⁩

پ.ن2:کسانی که دوست دارند از جلسات تکنیکهای موفقیت  دکتر فرهنگ استفاده کنن میتونن به وب قوانین آفرینش برن،به مرور جلسات رو اونجا قرار میدم.

  • ۷۰

فعلا:)

  • ۱۱:۴۶

پیشاپیش رحلت پیامبر صلوات الله علیه و شهادت امام حسن علیه السلام و امام رضا علیه السلام رو بهتون تسلیت میگم و توی این روزهای آخر صفر از همتون التماس دعا دارم

 

پ.ن:این چند روز خیلی پست گذاشتم و تصمیم دارم چند روزی پست ارسال نکنم ولی شما پستا رو خوب مطالعه کنید که بعد بیام ازتون امتحان بگیرم:))

پ.ن2:دکلمه ای که میذارم رو پارسال برای یه رادیو تلگرامی خوندمش که الان به مناسبت شهادت امام رضا علیه السلام میذارمش اینجا



  • ۸۷

از نهج البلاغه آموختم که....

  • ۲۰:۴۰

نمیدونم چند وقته دارم نهج البلاغه رو میخونم ولی امشب دیگه حکمتها رو خوندم و تموم شد

دوتا حکمت خوندم که بدجور من رو به فکر فرو برد،این که چیزی که الان توی بررسی قوانین جهان بهش پی بردند صدها سال پیش توسط امام علی علیه السلام گفته شده...

حکمت ۴۴۸:,کسی که مصیبت های کوچک را بزرگ شمارد،خدا او را به مصیبت های بزرگ مبتلا خواهد کرد.

بخشی از حکمت ۲۲۲:شکیبایی با مصیبت های شب و روز پیکار می کند و بی تابی ،زمان را در نابودی انسان یاری دهد.


همین دوتا حکمت کافیه تا خیلی چیزها رو درک کنیم

این که چرا وقتی هی ضجه می زنیم بجای گشایش گره بیشتری تو زندگیمون میفته

چرا هر چی بیشتر از غم و درد و مریضی و روابط بد و چیزهای دیگه ناله می زنیم هی بدتر میشه

روابط زناشویی ای که سر یه چیز کوچیک به طلاق منجر میشه

فقیری که فقیرتر میشه

مریضی که مریض تر میشه

بدبختی که بدبخت تر میشه

کشوری مثل کشور خودمون که روز به روز اوضاعش بدتر میشه و ...

دیگه بقیه ش رو خودتون بگین

من جای شما باشم دیگه حتی یه غر کوچیک هم نمی زنم،چه برسه به گریه زاری و شکوه و ناله:))

  • ۵۶

عاشق ها با سوادترند

  • ۲۱:۱۴

 

 

 

 

 

  • ۳۳

شعور آب

  • ۱۱:۲۱

همیشه برام سوال بود چرا میگن به آب دعا بخونید و به مریض بدید،دروغ چرا گاهی فکر میکردم اینا هم یجور خرافاته،آخه از نظر من آب دعا خونده و نخونده هیچ فرقی نداشت ،تا این که چند سال پیش یکی از بچه ها پستی در مورد تاثیر کلمات بر روی مولکولهای آب گذاشت،...این پست نتیجه ی تحقیقات ماساروایموتو محقق ژاپنی بر روی کلمات رو نشون میداد...

این که کلمات مثبت و دعا گونه چه تاثیری بر زیبایی مولکولهای آب وکلمات منفی چه تاثیری بر زشت شدن و به هم ریختگی مولکولها ی آب داشت برام خیلی جالب بود...

البته من خیلی کنجکاوی نکردم و گذشت تا امسال کلیپ دکتر فرهنگ در مورد تحقیقات انجام شده روی آب رو دیدم...

به معنی واقعی کلمه سورپرایز شدم⁦^_^⁩

الان مدتی هست که وقتی سر درد به سراغم میاد یه لیوان آب دستم میگیرم و بهش حمد شفا میخونم و از آب می‌خوام درد رو بشوره ببره و چیزی نمی‌گذره که درد ساکت میشه،هرچقدر هم با احساس بهتری این کارو انجام میدم بیشتر نتیجه میگیرم⁦^_^⁩

توصیه میکنم کلیپ دکتر فرهنگ رو ببینید و در مورد اعجاب آب زمزم هم شگفت زده بشید⁦^_^⁩

البته گزیده ای از کلیپ ایشون رو بصورت نوشتاری میتونید اینجا بخونید

در آخر هم این کلیپ که نتیجه ی تحقیقات ماساروایموتو  هست رو میگذارم




  • ۹۰

جادوی کلمات

  • ۱۰:۱۱

طول کشید تا به این باور رسیدم که کلمات هم جان دارند،نفس میکشند،عزت میدهند،ذلت میدهند،میسازنند،می شکنند

شاید با شنیدن کتاب معجزه ی کلمات شروع کردم به فکر کردن در مورد کلمات،یا شاید هم کتاب چهار اثر فلورانس اسکاول شین من رو به خودم آورد،یا شاید هم....

دقیقا یادم نیست کلمات کی برام مهم شدند،....

یادم هست بچه که بودیم و حرفهای بی راه و نا امید کننده میزدیم ننه جان دستش را می‌گذاشت روی دهانمان و می‌گفت هیس،زبان قلم پروردگاره

یعنی هرچه بگویی همان برایت مقدر میشود

نمیدانم ننه جان اینها را از کجا بلد بود،اما حیف که حرفهایش را دیر فهمیدم...

اما حالا دیگر میترسم به خودم بگویم بالای چشمت ابرو است،جز قربان صدقه رفتن مگر جرات میکنم چیز دیگری به خودم و اطرافیانم بگویم،اصلا خودم و همه ی آدمها را عشق است:))

 

+این کلیپ رو ببینید بلکه شما هم قربان صدقه ی خودتان بروید:))

 

 

 

  • ۴۱

I am nothing

  • ۱۵:۰۴


آدم گاهی یک چیزهایی می بینه که از اعماق وجودش به هیچ بودن خودش ایمان میاره.

و مرتب از خودش می‌پرسه منی که اینقدر هیچم غصه ی چی رو باید بخورم؟

من به این ناچیزی کجای دنیارو گرفتم که به خودم مغرور میشم و انتظار دارم زمین و زمان به فرمان من باشه؟

بنظرم همین که به هیچ بودنمون پی می‌بریم و می‌دونیم با تموم این هیچ بودنمون معشوقه ی خداییم کافیه تا آخرین لحظه ی زندگی نتونیم از شوق روی پا بند بشیم...


+کلیپی که میذارم رو ناسا منتشر کرده و احتمالا بعد از دیدنش دچار بحران هویت می‌شید و شاید با خودتون بگید عبارت من هیچ هستم هم خیلی جمله ی اغراق آمیز و بزرگی در وصف خودمون باشه:)



  • ۵۱

این جهان کوه است و فعل ما ندا

  • ۱۱:۰۹

داشتم کلیپی که الان میذارم رو نگاه میکردم یاد آیه ی 79 سوره ی نسا افتادم:

 أَصَابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ  وَ مَا أَصَابَکَ مِن سَیِّئَةٍ فَمِن نَّفْسِکَ  وَ أَرْسَلْنَاکَ لِلنَّاسِ رَسُولًا  وَ کَفَی‏ بِاللَّهِ شهَِیدًا .

 

(آری،) آنچه از نیکی­ها به تو می‏رسد، از طرف خداست و آنچه از بدی به تو می‏رسد، از سوی خود توست و ما تو را رسول برای مردم فرستادیم و گواهی خدا در این باره، کافی است!

 

+یاد بگیریم وقتی مشکلی توی زندگیمون پیش اومد ،سر بالا نکنیم و از خدا گله کنیم ،چون اون خیر مطلقه و از طرفش بدی به ما نمی‌رسه...بلکه یه نگاه به خودمون بندازیم و بگیم این کارمای(عقوبت)کدوم رفتار و کردار مونه؟

 

مرحوم رجبعلی خیاط از جایی رد میشد و نزدیک بود شتر بهش لگد بزنه،...از اونجا که خیلی حواسش به هر ذره از رفتار و کردارش بوده براش سوال میشه که چرا این شتر میخواسته بهش لگد بزنه...

توی عالم معنا بهش میگن این بخاطر فکر مکروهی بود که از ذهنت گذشت

اعتراض می‌کنه که ولی من که کار بدی نکردم و فقط یه فکر بود

گفته میشه خب اون لگد شتر هم  که بهت نخورد. 

 

خوندن همین چیزای ساده کافیه که ایمان بیاریم ذره ذره ی دلخوریها و سختی‌ها و غم و دردها منبعش خودمونیم و لازم نیست ساده لوحانه همه چیز رو آزمایش خدا بدونیم و برای اصلاح خودمونیم بی حرکت بمونیم.

 

 

 

 

 

  • ۷۰
به لطف خدای مهربان،برکت های زندگی ام چنان بیکران است که در خیال نمی‌گنجد.
Designed By Erfan Powered by Bayan