اِقلیمِ اِقلیما

اِقلیمِ اِقلیما

به لطف خدای مهربان،برکت های زندگی ام چنان بیکران است که در خیال نمی‌گنجد.

امشب شب تولد خواهر زادمه،ازم خواسته براش پست بذارم و از اونجایی که چیز خاصی  به نظرم نمی رسه که در موردش بگم همین پیامهاش رو میذارم اینجا یادگاری بمونه:)))


۲۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۸ ، ۱۹:۲۱
اقلیما ...

دیدید که من زیاد تیتر پستام میزنم «من زنده ام هنوز و غزل فکر میکنم....»

دیشب که باز داشتم تو گروه دکلمه گشت میزدم و دکلمه میشنیدم ،یهو دکلمه ی این شعر رو خوندم که بفرستم توی گروه ،ولی خب نفرستادم ...بجاش میذارم اینجا:))

 


 

 

 

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۸ ، ۱۳:۲۳
اقلیما ...

اواخر مهرماه پارسال بود که تصمیم گرفتم برم دندونپزشکی و قبل از اینکه فکر بچه ی دوم بکنیم دندونهام رو درست کنم...

من از اون کسانی هستم که روزی دوبار مسواک می زد ولی یه دندون سالم توی دهنش نبود:))

خب علتشم واضحه....من خیلییی چیزای شیرین می خورم یا بهتره بگم می خوردم....

خلاصه خانوم دکتر فرمودن یه عکس کامل از کل دندونام براشون ببرم...

و ایشون به صراحت فرمودند با این دندونات بی خود می کنی می خوای باردار بشی:))

و ما شروع کردیم به مرور دندونام رو عصب کشی،جراحی،ترمیم و حتی کشیدیم :))

خلاصه دندونام ظاهر خوبی داشت ولی از درون داشت می ترکید...مثل همون آدمایی که لبشون خندونه ولی دلشون خونه:))

القصه این دوره ی دندون درست کردن به طور افتان و خیزان ادامه داشت تااا امروز:))

و به حول و قوه ی الهی امروز با کشیدن بخیه های دندون عقل جراحی شده این دوره از نظر من به پایان رسید:))

البته از نظر خانم دکتر هنوز دندونهایی دارم که بهتره ترمیم بشن قبل از این که حالشون بد بشه ولی من میگم بذار باشن که از ترس خراب شدنشون کمتر قند و شیرینی بخورم و اینجوری هم مراقب دندونام باشم و هم مراقب خورد و خوراکم:))


خانوم دکتری که پیششون میرفتم خیلی مذهبی بودن،از اون مذهبی ها که حتی دست به ابروهاش نمیزنه فقط بخاطر این که بعضی از مراجعینش آقا هستند و مجبوره صورت به صورت روی دندوناشون کار کنه... 

امروز هم که رفتم اونجا منشی خانوم دکتر برام چای و شاخه نبات و شکلات آورد و وقتی پرسیدم چرا امروز پذیرایی می کنید گفت دستور خانوم دکتره به مناسبت تاج گذاری امام زمان⁦^_^⁩

گرچه وقتی می رفتم می گفتم برم که دیگه برنگردم به دندونپزشکی ،اما گمونم دلم برای خانوم دکتر خیلی تنگ بشه⁦^_^⁩

۱۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۶ آبان ۹۸ ، ۱۳:۱۳
اقلیما ...

 رفتم توی یه گروه دکلمه خوانی عضو شدم،یهو دلم برا دکلمه خوندن تنگ شد:)

انگار دکلمه خوندنم یادم رفته:)


رسیده‌ام به خدایی که اقتباسی نیست
شریعتی که در آن حکم‌ ها قیاسی نیست

خدا کسیست که باید به دیدنش برویم
خدا کسی که از آن سخت می‌ هراسی نیست

فقط به فکر خودت باش، ای دل عاشق
که خودشناسی تو جز خداشناسی نیست

به عیب‌پوشی و بخشایش خدا سوگند
خطا نکردن ما غیر ناسپاسی نیست

دل از سیاست اهل ریا بکن، خود باش
هوای مملکت عاشقان سیاسی نیست

فاضل نظری


+سلام،خوبین؟:)
۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۸ ، ۲۰:۲۵
اقلیما ...

روزهاست ننوشته ام ولی این بدان معنی نیست که نمی‌خوانمتان...

اما کجا بودم؟!


 اوایل مهر در یکی از اتاقهایم کمد نصب کردم و وسایلم را از انباری به کمدها منتقل کردم و همین یک هفته طول کشید...

 برای اتاقم قفسه ی کتاب سفارش دادم و طاقچه ی اتاق را تبدیل کردم به جایی برای کتابهایم و به آرزویی که همیشه داشتم ،یعنی یک اتاق با قفسه ای از کتاب و یک میز مطالعه و تختی زیر پنجره جامه ی عمل پوشانیدم:)


یک هفته ای هم به لطف خدا راهی سفر شدیم و چند روزی را مهمان امام رئوف بودیم و چه لحظات نابی که در صحن و سرای حضرتش رقم نخورد...


یکی دو روزی هم مهمان شمالی های عزیز بودیم⁦^_^⁩


گفته بودم که دلم میخواهد روضه ی امام حسین  علیه السلام در خانه ام بگیرم....

شب اربعین به آرزویم رسیدم و سجده ی شکر بود که وسط مجلس بجا آوردم و از آن پس حس میکنم خانه ام حال و هوایش عوض شده است ،گویا آرامشش بیشتر شده است:)


خلاصه ماه شلوغی داشتم،آنقدر که فقط برای استراحت می آمدم و پستهایتان را می خواندم...

خواهرزاده ام گفت وبت را خزه پوشانده از بس که در سکوت فرو رفته....

می خواستم برای تمام چیزهایی که نوشتم یک عالمه با ذوق و شوق بنویسم و از لحظات نابی که تجربه کردم بگویم ،برای همین مدام نوشتن را به تعویق می انداختم تا این که....


تا این که فاطمه رفت و دیگر نوشتنم نمی آمد...

فاطمه زنی که حتی هنوز طعم مادر شدن را نچشیده بود ،در اوج جوانی در میان شعله های آتش سوخت و بعد از چند روز نتوانست جراحت ها را تاب بیاورد و خاموش شد...

هنوز چشم های سبز رنگش،صورت سفیدش و اندام استخوانی اش را در لباس عروسی به یاد دارم و حیف که امروز با همین جزییات زیر خروارها خاک خوابید....

نمی دانم طاقت این را دارم که فردا در مراسمش شرکت کنم یا نه...


خدای من که چه دنیای غریبیست...

به راستی وقتی از ساعتی بعد هیچ خبر نداریم ،چگونه اینقدر به دنیا حریصیم:(

۱۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۴ آبان ۹۸ ، ۲۳:۲۱
اقلیما ...