"احساس غریب"

ب روحانی رای ندادم ....ناراحتم نیستم که نامزد انتخابی ی من برنده نبود...ولی برا بهتر شدن اوضاع کشورم دعا میکنم...حالا هرکس که میخواد در مسند قدرت باشه...ب خودم هم اجازه نمیدم ب روحانی توهین کنم همونطور که دوست نداشتم کسی به آقای رییسی توهین کنه...

ما انسانیم...زشته ب خدا این همه ب جون هم بیفتیم واسه هیچ و پوچ...ب امید روزی که یاد بگیریم ب انتخاب هم احترام بگذاریم.

اقلیما ...
۳۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۷:۱۶ ۵ نظر

ب نظرم اگه کتاب چهارراثر فلورانس اسکاول شین رو نخونده باشی و بمیری میتونی بگی ناکام از دنیا رفتی:)))

اقلیما ...
۲۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۰۵ ۰ نظر

داشت بارون میزد

صورتم رو از پنجره بیرون کردم و باد قطره های بارون رو پاشید تو صورتم...

غروب بود و صدای دعا خوندن استاد فرهمند نمیدونم از کجا تو فضا پخش شده بود...

چقد حس خوب تو این لحظه ها پیچیده بود^_^

اقلیما ...
۰۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۵۴ ۳ نظر

امروز ب حول و قوه ی الهی سفارشات مینا کاری تکمیل شد...

این مدت خونه ی نرگس دقیقا شبیه کارگاه شده بود و از سر صبح من و بنفشه و بهار و دینا و گاها آروشا و الهه مشغول میناکاری بودیم و خیلییی بهمون خوش گذشت^_^



الانم یک عالمه کتاب دارم بخونم و کلیی چیز میز باید ثبت کنم و کلییی احساس خوب باید بغل کنم و کلییییی کار دارم ^_^


خدارو بابت این روزای قشنگ شکر^_^


+این آهنگ خوشگل از فاطمه غرار همون دختر بچه ی مریضی که آرزوش بود خواننده بشه و کلیی آدم خوب کمکش کردن که ب آرزوش برسه و الان معتقدن از زبان خدا آواز میخونه تقدیم شما بهترینها^_^





اقلیما ...
۳۰ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۳۹ ۱۰ نظر

سلام سلام سلام

کلی کار ریخته سرم...واسه همین فرصت نمیکنم بیام وبم...

واسه همه ی این پرمشغلگی ی این روزهام هم خدارو صد هزااار مرتبه شکر...


روزی پنج شیش تا بشقاب میناکاری باید طرح بزنم...

من و نرگس خواهرم و دینا دختر خواهرم این روزها فقططط داریم با رنگ و قلمو و اینجور چیزا سروکله میزنیم:))

من ختایی میزنم خواهرم اسلیمی و دینا هم رنگ آبی ی لاجوردی و آبی ی فیروزا ای میزنه و تند تننند آمادشون میکنیم و تحویل میدیم و اینطور که بوش میاد تا بیست اسفند وضع همینه ....


خلاصه امروز یکم سرم خلوت شد گفتم بیام یه پست بزنم حالتونو بپرسم...

صبحم خدا خواست و مث سالهای پیش رفتیم راهپیمایی ولی ب جون عمه وسطی ی ترامپ یه دونه شعارم ندادیم و فقط تو راه حرف زدیم و هی عقب میفتادیم :)))


بعدشم اومدیم وسط پارک ولو شدیم و بعدشم رفتم خونه ی آروشا اینا و کلی با هم درمورد قانون جذب و اینا حرف زدیم و اینکه این یک ماه چقدر حس خوب تجربه کردیم...و از ته دل خدای مهربونمونو شکر کردیم...


و دیگه اینکه اومدم خونه و یه دست حسابی با طاها روی سرو روی خونه کشیدیم و همههه جارو مرتب کردیم...الانم میخوام بپاشم برم بعد از یه هفته یه کیک خوشمزه بپزم:))

جای همتون سبز ...

ببخشید که فرصت نشد بیام وباتون...سرم خلوت بشه حتتتما میام پستای خوشگلتونو میخونم

+چقددر تند نوشتم ولی شما با آرامش بخونین:))))


+ اروشا دوباره ب عرصه ی وبلاگنویسی پا گذاشت...

اینم آدرسش:)))

http://arousha2017.mihanblog.com/

اقلیما ...
۲۲ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۰۱ ۳ نظر

و ب گمانم خوشبختی همین باشد که هر روز صبح با شکر خدا و یک عالمههه فکر خوب از خواب بیدار میشوم..پسرکم را راهی ی مدرسه میکنم و و همسرم را راهی ی کار...

آنها میروند و من شانه میکشم ب موهایم و مثل یک ادم دیگر توی آینه ب خودم سلام میدهم  و برای خودم بوسه میفرستم وکمی با خودم حرف میزنم...


ب گمانم خوشبختی همان چایی ی تازه دمی باشد که با کیک همراه با آهنگهای آرامبخشم سر ساعت نه می نوشم ....


ب گمانم شاید خوشبختی همان لحظه ای از صبح باشد که پرده را میکشم و آفتاب پخش میشود توی خانه ام...


نمیدانم شاید هم خوشبختی همان لحظه هاییست که خود را غرق در رنگ آبی ی لاجوردی ی طرحهای مینا میکنم...


کسی چه میداند شاید هم خوشبختی همان لحظه هاییست که انتظار آمدنشان را میکشم ...یا شاید لحظه ای که از راه میرسند...لحظه ای که با هم غذا میخوریم...تلویزیون میبینیم

..میخندیم....یا...


درست نمیدانم کدام قسمتش معنی ی خوشبختی میدهد اما این را خوب میدانم که این روزها خوشبختممم.^_^

دیگر چه فرقی میکند بخاطر کدام قسمت زندگی ام خوشبخت باشم...همین که همان قسمت یا مجموع آن قسمت ها کل حال مرا خوب کرده اند برای شکرگزاری کفایت میکند...

پس بازهم خدایا شکررررت^_^


پ.ن:عاقو امشب سر ساعت دوازده شارژ نتم تموم میشه و اینجانب تصمیم گرفتم که  شارژش نکنم تا چن روز ب کارام برسم^_^


برگشتم بهتون سر میزنم...پس نگرانم نشین ...

شاید برگشتم وبم رو جاب جا کردم...اگر اینکارو کردم میام بهتون آدرس میدم...

البته دلم که نمیاد از اینجا برم چون کلی باش خاطره دارم ولی خب ب دلایلی هم دوس ندارم دیگه اینجا بنویسم...

اصن چییی گفتم :)) 

دلم نمیاد از اینجا برم ولی دوسم ندارم اینجا بنویسم :)))

ب هرحااال فعلا برم بعد میام ببینم چه باید بکنم:))

مراقب خودتونو حال خوبتون باشین^_^

اقلیما ...
۱۸ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۲۵ ۲ نظر



اقلیما ...
۱۷ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۰۸ ۰ نظر


 

خوش باش که هر که راز داند

داند که خوشی خوشی کشاند

شیرین چو شکر تو باش شاکر

شاکر هر دم شکر ستاند

شکر از شکرست آستین پر

تا بر سر شاکران فشاند


"مولانا"




+این فایل صوتی یکی از فایلهای صوتی ی کانال پرورش قانون جذبه...مدیرشم امیرشریفیه...امیدوارم حس خوبی ازش بگیرین:)



اقلیما ...
۱۵ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۱۰ ۲ نظر

گوشی رو گرفتم دستم و یک عالمه فیلم و موزیک و عکس از گوشیم پاک کردم...

من نباید هیج چیز منفی ی دیگه ای توی زندگیم باشه...جایی خوندم یا نمیدونم از کسی شنیدم که آهنگهایی که محتوای ناامید کننده دارن و توشون حرف از شکست و این حرفاست رو اگر گوش کنیم و حتی اگه بی توجه ب محتواشون باشیم توی ناخودآگاه ما اثر میذاره و باعث میشه افسرده و نا امید بشیم و من این رو واقعا تجربه کردم چون این یکسالی که بخاطر دم دست بودن دانلود آهنگ توی تلگرام کلی آهنگ داشتم و در طول روز بهشون گوش میکردم آدم افسرده و کسلی شده بودم...

واسه همین کل آهنگهام رو ب جز چهار پنج تا که یا برای خداست و یا محتواش شاده رو نگه داشتم و بقیه رو از دم پاک کردم...


خیلی از عکسهای گالری رو هم پاک کردم و یه برچسب چسبوندم روی دوربین جلوی گوشیم که مبادا از خودم دیگه سلفی بگیرم ...

دلم میخواد همه چیز رو از این ب بعد با چشم سر ببینم و با چشم دل درک کنم نه از طریق لنز دوربین گوشیم:)


یه سرو سامونی هم ب تلگرامم دادم...

سه تا کانال خصوصی ی تلگرام واسه دسته بندی ی مطالبم زدم

یکیشو اسمشو گذاشتم آشپزی و هرچی دستور غذا از تلگرام یا خود نت میگیرم اونجا میفرستم..

یکیشو اسمشو گذاشتم ترفند ...و هرچی مطلب اموزشی ی جالب پیدا میکنم اونجا سیو میکنم...

یکیشم اسمشو گذاشتم کتاب...و توش کتابهایی که دانلود میکنم و متن ادبی و اینها که دوسشون دارم رو سیو میکنم...


توی قسمت چت با خود هم یادداشتهامو قرار میدم...


سه تا گروه عضوم و یه کانال پرورش جذب...

همه چیز مرتب و منظم شده و دیگه تلگرامم آشفته نیس:)

تازه چون موبوگرام دارم اون سه تا کانالمو مخفی کردم و وقتی میخوام چیزی توش سیو کنم میرم سراغشون:)

......................................................


صبح پیاده روی کردم و رفتم خونه ی نرگس ولی نرگس نبود و من راه کج کردم سمت خونه ی مادرم...

کلی گفتم و خندیدم ...

مامان وسط حرف زدنم از شیطونیها و بگو بخندم ب وجد اومدو  گفت خوشحالم که ب زندگی برگشتی:)

و گفت حتما بخاطر داروهای کم خونی که خوردم اینقدر شاد و سرزنده شدم...


خواستم بگم مادر من قرص کم خونی چیه؟!.من که چن ساله دارم میخورمشون...

خواستم بگم مادر من بختکی که یکسال افتاده بود روی زندگیم رفته که من دارم نفس میکشم...خواستم بگم ...

اما با خنده گفتم ارههه حتما بخاطر قرصهاس...خیلی ضعیف شده بودم:)


.........................................................

آروشا هم امروز مث من ب این باور رسید که نمیشه ب کسی که نمیخواد چیزی رو بفهمه چیزی رو فهموند  و نباید وقت صرف همچین آدمی کرد...و اونم حالش خوبه خداروشکر...و قول داده از الان شروع کنه ب درس خوندن و آینده ش رو قشنگ بسازه...


.......................................................

راستیییی بازم کیک پختم...ایندفه یه کیک کاکائویی مخصوص چای:))

میدونم شورشو در آوردم ولی خب کیک پختن حس خوبی بم میده و منم این روزا عجیییب دنبال حس خوبم:)


.......................................................


خداروشکر حال همه ی ما خوب است:)


+عاشق آهنگ پست قبلم...انگار واسه این روزای من خوندنش:)

اقلیما ...
۱۳ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۴۷ ۴ نظر



-طاها؟؟تو توی دنیا کیو بیشتر از همه دوست داری؟!..

+من همه روووو دوست دارم ...همه رووو...

-ینی مثلا منو اندازه ی خاله نرگس دوس داری؟!

+:|  نه باباااااا....من تورو خیلی دوس دارم...بیشتر از همهههه(ودر حالی که بغضش میگیره میگه)...حتی اگه یه روز منو بزنی بااااازم دوست دارم...


خشکم میزنه...خدایا یعنی این بچه اینقدددر احساساتش زیاده که بخاطرش بغض میکنهههه؟!!!....


منم بغض میکنم و تو بغلم میچلونمش و هرچی قربون صدقه ش میرم انگار فایده نداره...واقعا خدایا چی شد که این فرشته ی کوچولو رو ب من هدیه دادی؟؟..

ازت ممنونمممم...خدایا شکرت که این همه خوبی و این چشمه ی احساس رو ب من بخشیدی که هر روز ازش سیراب بشم...


ببخش اگه گاهیی ناشکری کردم...

ببخش اگه زیاده خواه بودم گاهی.. 

ببخش که تو این قدر خوبی و من این همه ناسپاس...



خدایا بخاطر این آرامش و خوشبختی ی یهویی ازت ممنونممم...




اقلیما ...
۱۳ بهمن ۹۵ ، ۰۹:۰۶ ۳ نظر

بچه که بودم 

فکر می کردم 

" سواد " ...

در روستای ما خیلی زیاد است 

آنقدر زیاد ...

که به حیوانات روستا هم سرایت کرده است

تمام گاوها و چهار پایان را ...

وقتی ولشان می کردی به امان خدا 

دوباره برمی گشتند به خانه ی خودشان 

درست مثل کبوتر های "صمد" 

هیچ کس گم نمیشد 

راه بلد بودند زبان بسته ها 

پدربزرگ می گفت ...

آدم هر چه بیشتر درس بخواند 

فهمیده تر می شود 

راست می گفت ...

وقتی خروس ها و اردک ها به هم می رسیدند 

کلی احوال پرسی می کردند ...

معلوم بود ...

ادب را خوب می فهمند ...

پدر بزرگ خودش ...

چهار کلاس بیشتر سواد نداشت

و هر بار که "بی بی" را می دید

از روی بیسوادی ...

اسمش را

"عزیزم" صدا می کرد ...

من همان وقتها بود که فهمیدم 

عاشق ها 

باسوادترند


" حمید جدیدی"




اقلیما ...
۱۲ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۴۴ ۴ نظر

این عکس رو گذاشتم پروفایلم توی تلگرام...وای که چقددر دوسش دارم:)



واکنش دوست خل و چلتر از خودمم این بود


مریم کریمی دوست چندین و چند ساله ی من...مث خودم خردادی...مث خودم مریم...مث خودم اسم بچه ش طاها...یه دختر سرزنده و شاااد متولد سال شصت و یک...بهترین دوست دوران تحصیل...وااای خیلی دوسش دارم چون مث خودم خل و چله...گفتم یه چیزی ازش اینجا ثبت کنم:)

اقلیما ...
۱۰ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۴۹ ۴ نظر

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی بر آنند کاین مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش وا کن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد


دکتر مهدی حمیدی شیرازی


همین الان یهویی...



اقلیما ...
۰۸ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۵۲ ۴ نظر

ناراحت میشوم...

خودمانیم خیلی ب هم میریزم...

ولی ترجیح میدهم در برابرش سکوت کنم...

وقتی آرام میشوم با خودم میگویم دیدی ارزشش را نداشت غر بزنی؟!:))


روی کاغذ اسمش را مینویسم...کاری را که کرد را هم می نویسم...و دلیل ناراحت شدن و ناراحت شدنم را...

فندک را بر میدارم...میروم زیر سقف آسمان

آتش میکشم ب کاغذی که آبستن اتفاق بد امروزم است...کاغذ گر میگیرد و سر چند ثانیه خاکستر میشود...

خاکستر را فوت میکنم و میگویم تمام شد...

حالا مثل صبح حال من خوب است:)


دیگر قرار نیست هیچ اتفاق بدی را جایی ثبت کنم...

اتفاقات بد لایق خاکستر شدن و برباد رفتن هستند نه اینکه دوده ی سیاهی شونددو قلبم را احاطه کنند...


نمیدانم این گذشتن و ب دل نگرفتن ها و زود بخشیدن ها را از چه کسی ب ارث برده ام...

ولی این را خوب میدانم که آرامش امروزم وام گرفته از همین حس خوب بخشش و گذشتن است...


بقول بزرگی باید ببخشیم نه بخاطر اینکه طرف مقابل لایق بخشش است ...بلکه فقط بخاطر این که ما لایق آرامشیم:)



بلند میشوم و بساط پختن کیک را پهن میکنم...این دفعه ی سوم است که در این هفته کیک میپزم...

باید جشن بگیرم حس خوب اکنونم را:)

اقلیما ...
۰۷ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۳۳ ۴ نظر

این چند روز که دندونم در حد مرگ درد میکرد یه چیزی برام خیلی جالب بود...اینکه من هیچوقت بخاطر درد جسمی گریه نمیکنم...


شاید خیلی مسخره باشه ولی پریشب که از دندون درد داشتم زمین رو گاز میگرفتم کلی با خودم کلنجار رفتم که گریه کنم بلکه از شدت دندون دردم کم بشه...

و شاید مسخره تر باشه که الکی هق هق میکردم بلکه واقعا گریه م بگیره...

چون حس میکردم با گریه کردن بتونم خودمو خالی کنم از درد...

ولی حتی یه قطره اشک هم نیومد...


و جالبه که چن سال پیش هم که تصادف کردم و پای چپم ریز ریز شد و کلی بلای دیگه هم سرم اومد و البته باردار هم بودم و بخاطر بچه حتی نمیتونستم قرص استامینوفن بخورم چه برسه ب مورفین و آراامبخش هم وضع همین بودو اشکم در نمیومد...

طوری که هنوز که هنوزه تحمل و صبرم در برابر درد واسه همه زبانزده...و همون روز یکی از پرستارا بهم گفت چیزی که تورو واسه ما خاص کرده بین بیمارها اینه که تو بدترین شرایطم داری میخندی و خوشحالی:)


اما قضیه وقتی جالب میشه که بدونیدحقیقت اینه که من اشکم لب مشکمه...

ینی مثلا همین هفته ی پیش پای تلویزیون وقتی پلاسکو ریخت ...با اولین یاحسین گفتن آتش نشانها اشکم میجوشید و نمیشد جلوشو بگیرم...

یا همون روز که تصادف کردم وقتی مادر و خواهرام رو میدیدم که چقدر حالشون بده اشک امونمو می برید و با گریه بهشون میگفتم آروم باشین من چیزیم نیس...


یا همون لحظه که توی بیمارستان مسئول رادیولوژی حرف از سقط شدن بچه م میزد من دیگه نمیتونستم جلوی گریه هامو بگیرم...


نمیدونم شاید هیچ تعلق خاطری ب جسم بیچاره م ندارم:))

یا شایدم یک مرد درون دارم واسه مواقعی که درد جسمی میگیرم :))

یا شایدم دلیلش فقط این باشه که درد روحی خیلی دردناکتر از درد جسمیه....



البته قضیه وقتی پیچیده تر میشه که من حتی گاهی شده وقتی یه بچه با عشق میپره توی بغل مادرش هم گریه م میگیره...وقطعا توی همچین صحنه ای هیییچ خبری از درد نیست که بخواد روحمو ب درد بیاره و باعث گریه م بشه...


شاید گریه ی من فقط متصل به احساساتم باشه و فقط وقتی احساساتی میشم باید گریه کنم...این جسم بیچاره کجای زندگی ی منه خدا میدونه:))

اقلیما ...
۰۷ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۰۰ ۵ نظر
-مریم؟!:|||
+بله؟!
-جای کفشت رو داشبورد ماشین چیکار میکنه؟!:||
+هان؟!
آهاااان
خب راستش خیلی دندونم درد میکرد ...تا برسم ب کلینیک از درد ب همه جا جفتک پرت میکردم
فک کنم وسط درد کشیدنام یه جفتکم ب داشبورد زدم دیشب

دندون درد شوخی بردا نیست خب خخخ:))
اقلیما ...
۰۶ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۲۹ ۱۰ نظر

ساعت از ده گذشته بود ب طاها گفتم پاشو برو بخواب دیگه...

 شروع کرد ب غر زدن که آخه من بدون بغلت خوابم نمیبرهههه..

گفتم باید یاد بگیری بدون بغل من بخوابی..

گفت خب نمیشه که:(


آره نمیشه که...خودمم با اینکه بزرگ بودم تا قبل از ازدواجم توی بغل مامانم میخوابیدم...

حالا دارم ب این بچه میگم بدون بغل من بخواب...

نمیدونم...شاید میخوام مث من اون همه احساسی بزرگ نشه که دیوونه ی بغل و بوسیدن و بوسیده شدن باشه...


ولی چجوری اینارو ب بچه بگم؟!!...میرم کنارش دراز میکشم و بغلش میکنم...برمیگرده منو می بوسه و میگه مامان دوستت دارم...


تا میام محکم بغلش کنم فرار میکنه و میره کتابشو میاره  با خنده میده دستم و میگه برام بخونش...


منم می بوسمش و براش قصه میخونم...قصه که تموم میشه کتابو میذارم کنارو محکم میگرمش تو بغلم...

میگه مامان چرا وقتی میام بغلت  و دست میکشی رو سرم زود خوابم میبره؟!!...انگار که دستات خواب آوره:)


همونجور که دست میکشم توی موهاش و دنبال واژه میگردم که جوابشو بدم میبینم خوابه خوابه:)


می بوسمش...می بوسمش...می بوسمش...


اقلیما ...
۰۶ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۱۰ ۸ نظر

دستاتو محکم میگیرم و باهم  برمیگردیم سرخط عزیزم....

راهی که با هم رفتیم با هم برمیگردیم:)






اقلیما ...
۰۴ بهمن ۹۵ ، ۱۱:۴۶ ۵ نظر

گاهی یه اتفاقای ساده و همیشگی یهو اونقدر ب چشمت میاد که باعث میشه دیدت ب خیلییی چیزا عوض بشه...


شب بود...دستای کوچولوش رو گذاشت رو شونه م و گفت مامان سردمه بغلم کن تا گرم بشم...

همونطور که دستامو باز کردم خیلی سریع خودشو تو بغلم جا کرد و خیلی زود چشمای معصومشو بست و خوابش برد...محکم بغلش کرده بودمو مدام به  خودم میگفتم ینی حسی قشنگتر و بالاتر از این حس میتونه باشه که نصف شب پسرکت بیدار شه و ب گرمای آغوش تو پناه بیاره؟!!..

خوابم نمیبرد...محکمتر بغلش میکردم و می بوسیدمش...

اون موقه ی شب من پر از حس خوب شده بودم...با اینکه تقریبا هرشب اینکارو میکرد ولی من دیشب قشنگی ی این حس رو یجور دیگه تجربه ش میکردم و اصلا نمیدونم دلیلش چی بود...


همین باعث شد که صب با احساس خوبی بیدار بشم...

ب آروشا پیام بدم و ازش بخوام با هم بریم خونه ی نرگس خواهرم...

آروشا هم که دیروز و دیشب کلا حالش خوش نبود با ذوق قبول کرد و من از خونه زدم بیرون...

درو که باز کردم نسیم خنک رو با تموم وجودم کشیدم توی ریه هام...

کوچه قشنگترشده بود...

حس خوب همه جا پیچیده بود ...

راه افتادم و بعد از چن لحظه بخاطر دوتا گربه که با ژست فوق العاده...یکی نشسته و یکی خوابیده.. توی یه فاصله ی قشنگی از هم قرار گرفته بودن ...ایستادم و از خلوت بودن کوچه استفاده کردم و بهشون لبخند زدم و دست بردم گوشیمو دربیارم ازشون عکس بگیرم ولی بعد یهو ترجیح دادم با این کارم فراریشون ندم و بجای گوشیم توی ذهنم ثبتشون کنم...


بعد از اون در حالی که داشتم با همون گربه ها حرف میزدم و لبخند میزدم راهمو گرفتم و رفتم...

فرق میکنه آدم با چه حسی از خونه بزنه بیرون..

من امروز زمین و زمان رو قشنگ و پر از احساس میدیدم...

از خودم حرصم گرفت که چرا سعی نمیکنم کاری کنم که این حس توی من موندگار باشه...


با آروشا خونه ی خواهرم رفتیم و یکم کارای ویرایش پایان نامه ش رو انجام دادیم و بعدم نشستیم پای حررررف ...

دو سه ساعت بعد هم برگشتیم خونه و توی راه کلییی حرف زدیم و درحالی که حالم خوب بود و میدونستم قرار نیست هیچی حالم رو بد کنه باهاش خدافظی کردم واومدم خونه...

سریع یه ناهار خوشمزه درست کردم...

طاها اومد و کل حسای خوبم رو وقتی مث همیشه درو باز کرد و پرید بغلم و منو بوسید لینک کردم بهش...

اینو وقتی فهمیدم که گف من امروز میخوام پسر خوبی باشم و کلیی کمکت کنم...

پسرکم سرقولش موند و توی سبزی پاک کردن و پوست گرفتن بادمجون و کارای دیگه کمکم کرد و مثل یه پسر خوب بدون غرزدن من تمام مشقهاشو نوشت...


الانم که میخواست بخوابه ازم پرسید مامان من امروز پسر خوبی بودم؟!!

گفتم آره قربونت برم...خیلییی پسر خوبی بودی...

و پسرکم درحالی که داشت بسم الله میگفت و مثل همیشه سوره ی ناس رو زمزمه میکرد خواابش برد....



منم الان اینجام...

الان اینجام که حسا و خاطرات بدم رو آتیش بزنم..

بخاطر همین خیلی از پستای قبلیم رو حذف میکنم و ب خودم قووول میدم که دیگه نذارم هیچییی حالمو بد کنه...


توکککل بر خود خدا:)


پ.ن1:من دوباره خودم شدم و یک حس غریییب :)


پ.ن2:واسه شادی ی روح آتش نشانهای غیور کشورمون فاتحه و صلوات فراموش نشه

اقلیما ...
۰۲ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۲۵ ۱۰ نظر

دیروز چه روز بدی بود....

اولین خبرهارو از تلگرام شنیدم...

لحظه ی فروریختن اون ساختمان با اون همه عظمت قلب هرکسی رو ب درد میاورد..

جایی گفته شد که چهار هزار نفر توی این ساختمان کسب و کار داشتن...

جایی گفته شد ازرپانصد وشصت واحد توی این ساختمان فقط صد واحد بیمه بودن که اونم فقط اموالشون بیمه بوده و نه خودملکشون...

جایی نوشته بود قلب تپنده ی پوشاک ایران سوخت...

جایی نوشته بود بیش از هزار میلیاردتومن فقط پوشاک توی آتیش سوخت و تموم انبارهای پرشده برای عید دود شد رفت هوا...


و حالا تکلیف این همه ادم که شب عید تموم هست و نیستشون دود شد رفت هوا چیه؟!.

تکلیف این ادمهایی که حتی بیمه هم نبودن؟!

یکی دو هفته  همه براشون دل میسوزن و غصه میخورن و اشک میریزن...

ولی بعد از این اون بیچاره ها میمونن و زندگی ای که هیچوقت دیگه مث اولش نمیشه...آدمایی که از نون خوردن میفتن و معلوم نیست بقیه ی زندگیشونو تحت چه فشار روحی و مالی سپری کنن و مسئولینی که جز اظهار تاسف ابدا کاری برای این بیچاره ها نمیکنن...


ادمهای بیشعور و سرخوشی هم هستند که مدتها از این واقعه ی تلخ جوک میسازن و هر هر و کرکر میخندن و براشون مهم نیست این آدمها با شنیدن این جوکها چه دردی میکشند...

یا اون شاعر نماهایی که این بلای خانمانسوز رو کردن سوژه ی  شعرهای عاشقانشون...


واقعا ما کی اینقدر بیشعور شدیم...کی اینقدر حیوون شدیم ...


دنیای ما چه دنیای وحشتناکی شده...دنیایی که نه میشه ب کسی اعتماد کرد...نه ادماش قلب مهربون گذشته رو دارن وومیشه امید داشت تو سختیها کنارت باشن و نه ادم بین این همه بیشعوری توان تحمل درد و رنج رو داره...



التماس نوشت:اللهم الرزقنا ارامش و اندکی فهم و شعور

اقلیما ...
۰۱ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۱۲ ۶ نظر