ماجرای آشناییِ فهم من بامرگ

مرگ...

واقعا نمیدونم الان میخوام درمورد چی بنویسم؟!!

و واقعا نمیدونم قراره تلخ بنویسم یا قراره از چیزهای خوب بنویسم...

همینجوری دست به کیبورد شدم که هرچی توی ذهنمه مثل گندم بپاشم میون مزرعه ی نوشته ها تا ببینم چی برداشت میشه:)

داشتم فکر میکردم من مرگ رو از کی شناختم؟

کی فهمیدم فلانی مرده یعنی چه؟!!

چیزی که یادم اومد اول دبیرستان بود...

اون سال که نمیدونم سال هزارو سیصد و چندادو چند بود،سال خیلی خیلی وحشتناکی بود...

یادمه توی کلاس ی دوستی داشتیم اسمش زهره بود...

ی روز دوتا از داداش های زهره به اسم رسول و جواد و یکی از خواهرزاده هاش که گمونم اسمش رضا بود سه تایی ترک موتور سوار میشن و همون اول که میپیچن توی خیابون با ی کامیون برخورد میکنن و بطرز فجیعی جادرجا هر سه تاشون فوت میشن...

اون روز خبر کشته شدن این سه نفر خیلی توی شهر پیچید و مخصوصا چون خونشون نزدیک مدرسه بود ما زیاد درگیر ماجراشون شدیم...

یادمه زهره چن وقت نیومد مدرسه ولی بعد از چهلم من و چن تا دیگه از بچه های کلاس همراهِ خانوم صادقیان که مشاورِ مدرسه هم بودن با ی دسته گل رفتیم خونشون که راضیش کنیم برگرده مدرسه...

هیچوقت یادم نمیره وفتی وارد حیاط خونشون شدیم اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد چیزهایی بود که با رنگ روی دیوار حیاطشون نوشته شده بود...

اون دوتا داداش قبل از مرگشون روی دیوار اسم همدیگه رو نوشته بودن...یادمه با رنگ سفید نوشته بود داداش رسول ...چیزهای دیگه هم بود که درست یادم نمیاد...

دوچرخه هاشون هم هنوز کنار حیاط بود...

یادمه دلم گرفت...اینجور موقه ها به سختی نفس میکشم و انگار میخوام خفه بشم...

شاید اولین بار بود میفهمیدم که ی نفری که بوده و دیگه نیست حال و هوای خونش بعد از مرگ چجوریه...

خونه از دلگیر هم دلگیر تر بود...زهره و مادرش نای حرف زدن نداشتن...آروم گریه میکردن...

به زور زهره رو آماده ش کردیم و بردیمش مدرسه...

یکی دوروز اومد مدرسه ولی واقعا به لحاظ روحی در شرایطی نبود که بخواد درس بخونه و واسه همین اون سال دیگه نیومد مدرسه ویکسال از درس عقب موند...سال بعدش هم پدرش زیر بار سنگین این داغ دووم نیاورد وفوت شد...با دیه ی برادراش هم ی مدرسه به اسمشون ساختن...

خلاصه میخواستم بگم که من اولین چیزی که از مرگ به وضوح تو ذهنمه همون مرگ این سه نفر بود و اینکه من تا مدتها مثل دلشکسته ها این قصه ی شوم و تلخ رو توی ذهنم حلاجی میکردم...

هنوز وقتی یاد این ماجرا می افتادم بغض میکردم و اشک میرختم و مدتها توی فکر غرق میشدم که ی روز صبح خبر رسید که فریدون که داماد عمه م بود و همش چن ماهی بود که نفیسه رو به عقدش درآورده بودن در اثر برق گرفتگی فوت شده...

اصلا نمیتونستم هضم کنم که  فریدونی که همش 25 سالشه الان مرده  یعنی چه؟!!

اصلا قابل هضم نبود که بخوام هضمش کنم...همش حس میکردم الکی دارن ی چیزی میگن...

گریه های نفیسه تمومی نداشت...حتما خاطره ی دوران شیرین عقد جلوی چشماش رژه میرفتن...

یادمه  کسی که خیلی سعی میکرد نفیسه رو آروم کنه مهناز خواهر بزرگترش بود...شاید هم نفیسه تنها توی آغوش اون یکم آروم میگرفت ولی....

ولی هنوز چیز زیادی از مرگ فریدون نگذشته بود و هنوز همه توی شوک بودن که خبر آوردن مهناز همون خواهر نفیسه خیلی بی مقدمه ایست قلبی کرده و فوت شده...

نه دیگه...این یکی واقعا غیر قابل باور بود..من که هیچوقت باورش نکردم...هنوز که هنوزه صورت مهناز جلوی چشممه...مهناز همه ش سی و چن سالش بود...دوتا دختر کوچیک داشت...مگه من میتونستم یااصن کسی میتونست باور کنه....

من و نرگس فقط نشسته بودیم میگفتیم دروغه،دروغه،دروغه...

یعنی هیچ جای ذهنمون نمیتونستیم این چیزها رو بگنجونیم...

منی که اینقدر مرگ رو باور نداشتم مجبور بودم هرروز شاهد مرگ باشم...مرگهایی که واقعا باورشون سخت بود...

مدتها به این مرگهای یهویی فکر میکردم و آروم جوری که کسی نبینه اشک میریختم ...اونقدر اشک میریختم که بالشم خیسِ خیس میشد...

اونروزها مرگ ابهت داشت،اینقدر دم دستی نبود...

اینقد هرروزی نبود...حق داشتم نفهممشون...

سال 88 که مامان بزرگ فوت شد من خیلی حالم بد بود...همش گریه میکردم و زیر لب میگفتم چرا روز آخری که اومدم دیدنت بغلت نکردم ،چر انبوسیدمت؟....چرا بیشتر باهات حرف نزدم؟...چرا سرنگذاشتم روسینه تو ی دل سیر بوت نکردم؟...

خاطره ها بدجور آدمو عذاب میدادن،بدجور حال آدمو خراب میکردن،..عکسها آدم رو آتیش میزدن..ما و مامان بزرگ خونمون دیوار به دیوار بود...ولی یکی دو سال آخرعمرش خونشون رو جابه جا کردن و از ما دور شدن،واسه همین حس میکنم آخرین سال زندگیش خیلی پیشش نبودم و این همیشه ناراحتم میکنه...

باور مرگ عزیز خیلی سخته و گاهی مدتها طول میکشه که آدم باور کنه...

مامانم خیلی به بابابزرگم وابسته بود ،اصلا دوست داشتنشون خیلی خاص بود،همدیگه رو خیلی خاص دوست داشتن...

وقتی بابا بزرگ سال نود ویک خیلی یهویی مریض شد ویکماه نشده فوت شد،مامانم اصلا نتونست باور کنه...

یادمه اونقدر باورش نشد که شبی که بابابزرگ رفت مادرم یکم گریه کرد ولی بعدش رفت خوابید...

معلوم بود نفهمیده بابا بزرگ مرد یعنی چه؟!!

صبحش هرکاری میکرد اشکش نمیومد.. .

حتی گاهی خنده ش میگرفت...

بابا بزرگ خیلی مرد خوب و خیری بود،همیشه توی شورا فعالیت میکرد،وقتی فوت شد از همه جا و همه جور آدمی برای مراسم ختم اومدن،حتی نماینده ی مجلس و کسای دیگه هم توی ختمش سخنرانی کردن ،....

بابا بزرگ به لحاظ مالی ثروتمند محسوب میشد و همیشه نفر اولی بود که برای مدرسه سازی و جاهای دیگه پیشقدم میشد،...

خلاصه اونقدر برای مردم عزیز بود که بعد از مرگش ی کلیپ از حضورش توی جاهای مختلف ساخته بودن و آهنگ خداحافظ احسان خواجه امیری پس زمینه ش پخش میشد...

مامان تا وقتی این کلیپ رو ببینه اصلا مرگ بابابزرگ رو باور نداشت ولی وقتی کلیپ رو توی مسجد پخش کردن و بعد آوردیم خونه که ببینیم اصلا نمیشد مامان رو کنترل کرد...

هنوز صدای گریه هاش توی سرم میپیچه...خیلی تلخ بودن اونروزها ...خیلی روزهای بدی بودن...

روزهای سرد زمستون چن ساله که برامون یادآور این مرگهای تلخن...مرگهایی که با اونها مرگ رو فهمیدیم....

و الان چیزی که هست اینه که مرگ دیگه برام ابهتی نداره...

روزهاست هرروز میشنوم که جوونها دارن زیر چرخ ماشینها و موتورها و کامیونها جون میدن...یانه خیلی راحت سرطان میگیرن و تا سرسال دووم نمیارن

هرروز شاهد مرگ هستم،اونم نه ادمهای پیرو فرتوت بلکه جوونهای خیلی کم سن و سال...

نمیدونم در عرض یکسال چن تا خونواده همین اطرافی که زندگی میکنم جوون ازدست دادن و چن تاشون اعضاشون رو اهدا کردن...

سعید ی دختر داشت و ی بچه ی توراهی ،ی روز وقتی رفت برای بچه ش سی دی بگیره جلوی چشم زن و بچه ش زیر چرخ ی ماشین له شد...

محسن پسر همسایه روبه رویی گمونم هجده سالش بود که مرگ مغزی شد و اعضاش رو اهدا کردن

ی محله بالا تر بهنام وقتی از دانشگاه برمیگشت سوار موتور دوستش میشه و با ی تصادف وحشتناک مرگ مغزی میشه...

آقا ناصر همش چهل و چن سالش بود و تازه دخترش رو عقد کرده بود که روز آخر ماه رمضون زبون روزه تصادف کرد و اون هم مرگ مغزی شد...

چن تا خونه پایین  تر مرجان پدرو مادرو خواهر و دامادشون رو توی یک شب با ی تصادف از دست داد و شد ی ادمی که الان تنها بازمانده از خونوادشه

ناظم مدرسه ی نزدیک خونمون تنها دخترش که هم سن و سال خودم بود رو همراه با دامادش توی ی تصادف از دست داد..

...

اونقدر این جوونهای پر پر شده زیادن که میتونم همینجور بنویسم برم پایین ولی خوب نوشتنشون چه فایده ای داره ...

فقط چیزی که میدونم اینه که الان دیگه برای من مرگ مثل یک غول نیست...

میفهممش و هرروز منتظرشم و اونقدر عادی شده که گاهی حس میکنم ازش هیچ ترسی ندارم...

اینها همون مرگهای مفاجات آخر الزمانه و یکی از هزار نشونه ای که هرروز داره یک به یک محقق میشه...

 

خوب داشتم فکر میکردم وقتی اینقدر فرصت زندگی کمه،وقتی اینقدر فرصت بودن کمه...چرا از لحظه لحظه ی این فرصت کوتاه استفاده نکنم؟

چرا سعی نکنم شاد زندگی کنم؟

چرا سعی نکنم بیشتر با خدا حرف بزنم ؟

چرا سعی نکنم بیشتر زندگی رو لمس کنم؟

چرا وقتی میدونم اینقدر وقت کمه اون ی ذره وقتی رو هم که دارم به کام خودم تلخ کنم؟

من ی بار سال 88 تا پای مرگ رفتم ولی وقتی چشمامو باز کردم و دیدم زنده م  ،بی وقفه میگفتم خدایا شکرت ،خدایا شکرت

من باور داشتم که خدا خواسته به من فرصت دوباره ی زندگی بده...

برا همین وقتی همه فکر میکردن من قطع نخاع شدم میخندیدم و میگفتم چقدر شماها ساده این؟من هیچیم نمیشه...

ومن به اندازه ای که بقیه بالای سرم گریه میکردن خندیدم و باهاشون شوخی کردم

ولی انگار یادم رفت خدا فرصت دوباره بهم داد تا زندگی کنم،نه این که مدتها سرگرم این بشم که چرا خدا خواست که برگردم؟!

خوب مریم دبوونه...خدا گفت نمیر برو زندگی کن حال کن

برو خوش باش

برو ادامه ی زندگیت رو بکن

برو بیشتر از نعمتام استفاده کن،بیشتر به یاد من باش،بیشتر زندگی رو لمس کن،بیشتر عاشق شو،بیشتر دوست داشته باش...

خدا اینارو میخواست و من ...

یعنی میشه من آدم بشم؟!!

 

حالا چرا من اینقدر به یاد مرگ افتادم؟!!

عمومحمد،همون عمویی که گفتم قلبش بجای سمت چپ سمت راستش جا خوش کرده ،حالش این روزها خیلی بده...

اصلا معلوم نشد ظرف دوهفته چه بلایی سرعمویی اومد که هیچیش نبود و الان جز پوست و استخون چیزی ازش باقی نمونده...

دیروز سفره ی صلوات داشتیم و آش رشته ی نذری درست کردیم برای سلامتیش،ختم قرن برداشتیم واسه شفاش...

و مرتبا خدا رو صدا میزدیم که رحم کنه به پسر ده یازده ساله ش...

و الان نمیدونیم خدایی که اینقدر این روزها قیمت مرگ رو آورده پایین چه تصمیمی میگیره برای عموی چهل و چن ساله ی ما...

دعا کنید مصلحت خدا توی زنده بودن عمو باشه...

واسه عمومحمد ما دعا میکنید؟!:(

دعا میکنید که خدا مثل من ی فرصت دیگه بهش بده؟!!:(

  • اقلیما ...
چشم دعا میکنیم 
منم اول دبیرستان یادمه یکی از دوستام پدرش فوت شد 
خیلی بد بود خیلی
ولی من توی 8 سالگی بعداز مرگ پدربزرگم ودیدنش توی کفن مرگو درک کردم
ممنون:) چشمت بی بلا:)

واقعا این پست به این ظولانی رو خوندی؟:|

ببخش از راه نرسیده این همه کار کردی:))

وای من برام خیلی سنگینه که کسی رو با کفن ببینم:((

بمیرم چقدر زود مرگ رو فهمیدی:((

خدا رحمتشون کنه ان شالله..
وقتی سه چهار سالم بود پدربزرگم فوت کرد! هنوزم یادمه ک خوابش رو دیدم همون موقع ها! یادمه ک تو خواب بغلم کرده بود و رو پله ها نشسته بود! یادمه ک یهو دیوار کشیده شد بینمون! یادمه تنهایی موندم این طرف دیوار!!
اون موقع فهمیدم ی نفر وقتی رفته!! یعنی رفته!!
اول دبستان ک بودم ! روز اول مدرسه ها! یکی از همکلاسیامون ک دختر همکار بابام هم بود موقعی میخواست از خیابون عبور کنه تصادف کرد و فوت شد! یادمه میگفتن سرطان خون هم داشت! یادمه ک ب جاش شمع و چادر سیاه گذاشته بودن!!

دفعه ی بعدی ک مرگ رو لمس کردم! سال 91 بود! اون یکی بابابزرگم رفت! ی ماه قبلش دیده بودمش! تازه از شر امتحانای دانشگاه خلاص شده بودم و هنوز وقت نشده بود برم خونش! میدونستم ک مریضه! موقعی خبرش رو بهمون دادن ساعت 8-9 صبح بود!! تا چند دقیقه فقط گیج نگاه ریحانمون میکردم! هیچ کدوم نمیفهمیدیم یعنی ک بابابزرگ حالش بهم خورده و دکتر گفتن ببرنش روستا براش بهتره!! نمیفهمیدیم چرا ادم مریضی ک تا چند ساعت پیش بیمارستان بوده میخوان بفرستنش روستا! انقد منگ بودیم ک اخرش مادرم گفت ک بابابزرگمون فوت کرده!! وا رفتیم جفتمون!!
+

ادم ناشکرتر از من نیس!
برخلاف اکثر ادمها! ب من سه بار فرصت زندگی کردن داده!
ی بار مث بقیه!
ی بار توی دو سالگی!
ی بار هم توی 22 سالگی!! تصادفی ک میتونست بکشتم!!
و من هنوزم ک هنوزه! ادم نشدم!! :||
چقدر زود مرگ رو فهمیدی:(

منم نه اینکه تا اول دبیرستان خبر مرگ کسی رو نشنیده باشم ...نه... اونموقع تازه درکش کردم و وقتی بخوام بهش فکر کنم اول دبیرستانم میاد توی ذهنم:(

خدا رحمت کنه پدربزرگهاتو...خدا عمر باعزت بده به تو:)

+همه ی ما آدمهای ناشکری شدیم..
معنی فرصت دوباره رو نمیفهمیم...
نمیفهمیم خدا دوباره میگه برگرد از اول شروع کن یعنی چه؟
زوم کردیم روی کاه که کوه ببینیمش واسه خودمون بدبختی درست کنیم...

خدا آخر عاقبتمونو بخیر کنه
شاید فرشته ای که آدم نمیشی:)
سلام


یا من یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء...
یا من اسمه دواء و ذکره شفاء...
صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم...
ربی اشف کل مریض، برحمتک یا ارحم الراحمین...
و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم...
سلام...

خدا به همه ی مریضها لباس عافیت بپوشونه ان شالله

اللهم صل علی محمد و آل محمد
خیلی وحشتناک مریم.

همه ی ما تو هر سن و سالی ازاین دست مرگ ها شنیدیم و در اطرافمان دیدیم.

خدا به همگیشون صبر عنایت کنه.

برای عموت از خدا سلامتی میخام...
نذر صلوات بگیر تو وب ...
اللهم صل علی محمد و آل محمد...
اهوووم:((

حیلی زیاد شده انار،هر روز هرروز از این مرگها میشنوم:((


الهی آمین

نمیدونم،میترسم بالاجبار قبول کنن صلوات بفرستن و اینجوری فایده نداره،باید از ته دل باشه...

خداخودش شفا بده،اللهم صل علی محمد وآل محمد...
سلام

متاسفم برای این همه اتفاق...

خوندنشون هم برای من عجیب بود چه برسه به لمس کردنش از نزدیک...

برای واقعه ی 88 هم هرچند نمیدونم چیه ولی خداروشکر (هزاران بار) که الان حالت خوبه...

امیدوارم و دعا میکنم خدا به عموی عزیزت سلامتی کامل عطا کنه و انشالله که به زودی خبر سلامتیش رو اینجا بیای بنویسی...

سلام

منم متاسفم که باز غمگین نوشتم:(

میخواستم ی جای دیگه بنویسم ولی دیگه یهویی اینجا ثبتش کردم:(

الهی که هیچوقت این چیزهارو از نزدیک لمسشون نکنی...

سال 88،اتفاقی نیفتاد...فقط شدیدا تصادف کردم :)) اونقدر شدید بود که همه به قصد جمع کردن جنازه م جمع شدن ولی خدا نخواست که برم:)

ممنون عزیزم،ان شالله..ان شالله ....ان شالله...
سال 77بامرگ آشنا شدم خیلی کوچیک بودم مریم نه؟ :((

مادربزرگم فوت شد...خیلی تلخ بود خیلی...ولی خب اونموقع بچه بودم..

توی این سالا کسای دیگه فوت شدن..
ولی سال89پدربزرگم رفت  بابای مامان :((( آخ چقد اونروزا بد بود...چقدگریه کردیم...تمام صحنه هاشو یادمه...جنازه روبردیم توی حرم...نمازی ک آیت الله......خوندن

سال 92داییم رفت...سرطان لعنتی داییمو ازم گرفت دوروز قبل از رفتنش رفتم بیمارستان دیدمش دیگه ی جورایی توی کمابود مریم اگر اون یکشنبه نمیرفتم بیمارستان و نمیدیدمش  باور کن من دق میکردم...هنوز رفتنشو باور ندارم شدیدا دلتنگشم مریم... :(((

باورت میشه من دیشب میخواسم ی پست درباره مرگ بنویسم توی همین تیپایی ک تو نوشتی ینی نوشتم ولی نزدم توی وب...

این جملت (

دعا کنید مصلحت خدا توی زنده بودن عمو باشه...


برگرفته شده از yek-hesse-gharib.blog.ir

)

دقیقا جمله ای هس ک مااونروزا برای دایی میگفتیم...
اینکه مصلحت خدارامانمیدونیم ولی از خدا میخوایم ک مصلحتش بازنده بودن و خوب شدن عزیزما باشه...

خداجونم خواهش میکنم مصلحتتو قرار بده توی خوب شدن و شفاگرفتن عمومحمد مریم ما... الهی آمین..


آره فک کنم نه سالت بوده همش:((

خدارحمتشون کنه،...من که هیچوقت یادم نمیره روزهای مرگ بابابزرگ و مامان بزرگ رو:((

هعییی ...پس تازگیها داییت رو از دست دادی...چقدر م که این روزها سرطان زیاد شده:((

روحش شاد:(

آره زیاد ماهم این جمله رو میگیم این روزها:((

خدا به بچه ی کوچیکش رحم کنه:(

ممنونتم نازنینم،...

الهی آمین...

يكشنبه ۸ شهریور ۹۴ , ۰۹:۴۵ ✺ دلنوشته های قاصدکــــــ ✺
سلام مریمم خوبی خواهری؟ خدا رحمت کنه همه رفتگان رو و به بازمونده هاش صبر بده مرگ مهناز خانم خیلی عجیب بود .... خدا بیامرزه پدربزرگ رو معلومه خیلی انسان محترم و بزرگی بودن بی شک جاشون تو بهشته با خدابیامرز مادربزرگ .... آره مریم جون مرگ خیلی راحت شده متاسفانه :( راستش مریم من آرزومه وقتی میمیرم با مرگ مغزی بمیرم و اعضامو اهدا کنن اینجوری چند نفر بعد مرگم زنده میمونن این خیلی قشنگه ! :)
ان شاء الله به زودی عموی گرامی هم حالشون خوب میشه و سایشون بالای سر فرزندشون ، مریم جووووونم خیلی مراقب خودت باش عزیزدلم خدا خیلیییییییی دوستت داره مطمئنمممممم :))) :**** میدونی خواهری باید قدر داشته هامونو بدونیم و از تک تک لحظاتمون لذت ببریم در کنار عزیزانمون .... عزیزمهربونم ان شاء الله همیشه شاد باشی در کنار خانواده محترم و سایت بالا سر فرزند گلت :)))))
سلام زهرای گلم

خدارفتگان شما رو هم ببخشه و بیامرزه

من هنوز خودم مرگ مهناز رو باور نکردم،با این که سالها گذشته و الان دیگه دخترش 25 سالشه و عروسی هم کرده،دختر کوچکترش هم باید هم سن و سال خودت باشه...


این حرفا چیه؟!!خدا نکنه اصلا بخوای بمیری که تازه مرگ مغزی هم بشی:(

الهی که 120 سال به خیرو خوشی زندگی کنی عزیزم:)

خداروشکر امروز بهتره،ممنون بابت دعای خوبت

توهم مراقب خودت باش و سعی کن زود حالت خوب بشه...خدا همه رو خیلی دوست داره:)

ان شالله که قدرشناس باشیم از این به بعد..فدای محبتت الهی که تو هم همیشه شاد و سرحال پیش خونواده ی گلت روزگار بگذرونی:)
امیدوارم همه حالشون این روزا خوب بشه...

مریضای همه رو هم خدا شفا بده ان شاءالله ...

مراقب خودت باش... :) 

یا حق.
الهی آمین...

ان شالله...

توهم مراقب خودت باش انارم،زودم برگرد:)
چرا رسید کامنتت.

براهمین دعا کردم کارش رو به راه بشه:)

مریضشم شفا پیدا کنه ان شاءالله... :)
آهان!!

حواسم به پست خودم بود،فک کردم ...

هیچی...

ان شالله همه ی مریضا شفا پیدا کنن و مشکل همه هم حل بشه
يكشنبه ۸ شهریور ۹۴ , ۱۲:۴۶ مــریـــmaryamـــمـㄟ(ツ)ㄏ
سلامـ مریمـ بانو:)

نشستمـ پستــــ رو تا تهش خوندمـ...

واقعا مرگـــ خیلی دمـ دستی شده...

من 11 سالمـ بود که عممـ فوتـ شد ... یه روز از مدرسه اومدمو و این خبر رو شنیدمـ...

اصلا هیچی نمیتونستمـ بگمـ و فقط اشکــــ... خیلی سخت بود...

همین یکـ ماه پیش پسر عمو دختر عممـ فوتـ شد فقط19 سالش بود... فقط بر اثر یه مسمومیتـ غذایی... چه دمـ دستی شده مرگـــــــ...

واقعا این ماجراهایی رو که نوشتی باورش سخته... و صبر زیادی میخواد...

من خیلی اوقاتـ به مرگـ فکر میکنمـ...

من همیشه تو ذهنمـ میگفتمـ دی ماه دومـ دبیرستان میمیرمـ اما نمردمـ:))

چه خوبـــ که باز برگشتی خواهری:)

ان شاالله همیشه سلامتـ باشی و دلتـ خوش باشه... :)

ان شاالله هممون عاقبتــ بخیر بشیمـ...:)

دوستدارتـــ مــریـــmaryamـــمـㄟ(ツ)ㄏ





سلام عزیزم

خسته نباشی،میدونم خیلی زیاد بود:(

آره خیلی دم دستی شده:( خیلییییییی

الهی:( خدا رحمتشون کنه...

یازده سال خیلی کمه واسه درک مرگ یک عزیز:(

خدا رحمتش کنه:( تو اوج جوونی پرپر شده:(

آره خیلی سخت و وحشتناکن...مادر محسن که نوشتم الان اصلا مثل دیوونه ها شده :((

خوب خداروشکر که فکرت درست از آب درنیومد و الان قراره تا 120 سالگی به خیرو خوشی زندگی کنی:)

فدات عزیزم،نرفته اومدم:))

توهم همینطور مریم گلم...

ان شالله ...

عاشقت مریـــــــــــــــم:)

يكشنبه ۸ شهریور ۹۴ , ۱۸:۲۳ مــریـــmaryamـــمـㄟ(ツ)ㄏ
سلامـ مجدد مریمـ جان:)

عصرتـــ بخیــــر:))

فراموش کردمـ بگمـ که سلامتی عموی شما زین پس در دعاهای ما از خداوند متعال خواسته میشود..
بازم سلام گل من:)

عصر تو هم بخیر عزیزم:)

قربون محبتت عزیزم،ممنون که با اون دل پاکت دعا گو هستی:)
يكشنبه ۸ شهریور ۹۴ , ۱۹:۳۲ ✺ دلنوشته های قاصدکــــــ ✺
سلام عزیزدلم عصر بخیر قالبت چه شیکه :)))) :****
سلام زهرا جان

کدوم قالب شیک بود،من الان چن تا عوض کردم:))
يكشنبه ۸ شهریور ۹۴ , ۱۹:۳۶ ✺ دلنوشته های قاصدکــــــ ✺
همینی که الان هست فیروزه ایه من که خیلی این رنگو دوس دارم :))) تو هرچی قالب بذاری قشنگه مثل خودت :*******
عه اینجایی:))

قربونت عزیزم:)

به پای قالبهایی که تو انتخاب میکنی نمیرسه:)
يكشنبه ۸ شهریور ۹۴ , ۱۹:۴۰ ✺ دلنوشته های قاصدکــــــ ✺
ببخشید هی وقت و بی وقت مزاحمت میشم
نه عزیزم این چه حرفیه

تو تنها بازمانده از گذشته هایی،باید همیشه باشی:)))
سلاااام
این قالبت خیلی قشنگه آبجی... البته همه قالبات قشنگ بودن..
منم یبار تویک سالگی دچار گازگرفتگی شدم، زیر اکسیژن دوباره برگشته گردیدم   D:
یبارم 6 سالم بود، 40 درجه تب کردم، بیمارستان بستری بودم..نزدیک بودها، ولی خلاصه اونم جون سالم به در بردم ...
یبارم دوره لیسانس، رفتم زیر اتوبوس!! البته زوریم نشد، فقط دستم یکم زخم شد، بدنم هم یکم کوفته بود تا یه هفته..D:
اونجوری که حال  مشابه سکته یا غیره...  بهم دست بده که خییییلی پیش اومده واسم!!

ولی هیچوقت به چشم فرصت دوباره بهش نگا نکردم!!! یادمه همیشه گفتم، عه حیف شدااا!!

البته اینکه چرخ اتوبوس نرفت رو دست و پام و داغونم نکرد، خیلی خدا رو شکر کردم...

 
سلااااااام به آبجی شادی گل و پرانرژی و مهربونم:)

خودم هم خیلی دوستش دارم،...هیچوقت قالب تیره نداشتم...این دورور با اون قالب داشتم خفه میشدم:|

وای توی یکسالگی؟:|
تو چقدر بلا سرت اومده عزیزم:(((


میگفتی عه حیف شد که چی؟!!:|

بخدا من توی این برنامه ی سفر بخیر این قطع نخاعی ها رو میبنم میگم خدایا هزارمرتبه شکرت که اینجوری نشدم:((

خداروشکر که تو هم الان خوبی...الهی که صدسال دیگه هم با اترژی زندگی کنی:)
سلام مریم جان

بابت عموت خیلی خوشحال شدم... خدارو شکر :)
ان شاءالله روز به روز حالشون بهتر بشه...

بابت سال 88 هم تو شوکم! :|
خدارو شکر که الان خوبی...
انشاءالله دیگه از این دست اتفاقا هیچ وقت برات نیفته و از تو و خونواده ت دور باشه...

سلام لیلای گلم...

خداروشکر...ماهم خیلی خوشحالیم...اصلا معجزه شد:)

ان شالله...

اصلا اون سال همه توی شوک بودن...جزئیاتی داره که اگه بگم اصلا نمیتونی باور کنی...

ولی خداروشکر که الان مشکلی ندارم و سالمم...خدارو صدهزارمرتبه شکر...

ممنون عزیزم،واسه شماهم همینطور

خدا 120 سال عمر باعزت نصیبت کنه:)

چه خشگل شده اینجا :)

خوشحالم شادی 

ان شاءالله عمو بهتر میشن 

منم از این قالبا می خوام:(
جدا؟!!:)

فدای تو:)

خداروشکر مرتبا داره حالش بهتر میشه...بنظرم معجزه شده:)

هست که...توی قسمت قالب مدیریته...من که خودم درستش نکردم:))
دوشنبه ۹ شهریور ۹۴ , ۰۸:۱۶ ✺ دلنوشته های قاصدکــــــ ✺
سلام مریمی صبح قشنگت بخیر :) وااااای چه عالی بود پستت خوش خبر باشی عزیزدلم :*** ان شاء الله حال عموجان به زودی رو به بهبودی پیش میره و خوبه خوب میشن :))))))))) خیلی خوشحالم حالت بهتر شده عزیزم ، مریم جون با انرژی مثبت :)))))))) ، شکر خدا منم خیلی بهترم :)))) خیلی عالیه خیلییییییییییییی خوشحالم خیلیییییییییییییییییییییییییییی .... :))) دوستت دارم نازنین خواهرم :****** مراقب خودت باش
سلااااام زهرای گلم صبح مایل به ظهر تو هم بخیر و شادی:)

فدای قاصدک خوشدل و مهربونم:)

ان شالله...

خودم هم خوشحالم عزیزم:))

خداروشکر که بهتری....خیلییییییییییییییییی خدارو شکر:)

من نیز تورا دوست می دارم همه عمر:)

راستی جنیفر توی تلگرام ی گروه زده برا بچه ها،گفت اگه دوست داری لینک گروه رو بهت بدم که بری اونحا

البته من دیروز نصبش کردم و به احتمال زیاد امروز هم حذفش کنم چون خیلی برام وقت گیره:(
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

اقلیم اقلیما

به لطف خدای مهربان،برکت های زندگی ام چنان بیکران است که در خیال نمی‌گنجد.
پیوندهای روزانه
Designed By Erfan Powered by Bayan