اِقلیمِ اِقلیما

اِقلیمِ اِقلیما

آدم همیشه تنها می مونه اگه اجازه نده کسی اهلیش کنه...

رفته بودیم مشهد....

پنجشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۴، ۰۵:۲۵ ب.ظ

رفته بودیم مشهد...

شنبه بود،با یک دنیا التمااس میرفتم پابوس امام

امام خودش هم فهمیده است که من هرسال که میگذرد ملتمسانه تر صدایش میزنم

امام خودش میداند که هرسال لحن دعاهایم هم تغییر میکند

امام خودش میداند که هرسال  شکل دعایم متفاوتتر میشود...

مثل کسی که هرسال بزرگتر میشود،دعاهای من هم بزرگتر میشود...


رفته بودیم مشهد...

آذر بود اما به سردی روزهای اول دی بود ...

پاییز بود ولی برفِ زمستانی می بارید

تا به عمرم توی برف نرفته بودم زیارت آقا

ولی این بار هر صبح وظهر و شام ،توی برف و سرما طوری که دستها و صورتم از شدت سرما قرمز میشد میرفتیم زیارت

دیدن صحن و سرای آقا توی برف دیدن داشت

اصلا زیارت امسال یک حال و هوای دیگر داشت



رفته بودیم مشهد...

نزدیک روز شهادت مولا بود

دسته های عزاداری از هر طرف خود را به مشهد میرساندند

گوشه گوشه ی خیابان دسته های عزاداری در حرکت بودند

شاید قشنگترین دسته ی عزاداری از نظر من دسته ی عزاداری شاه حسین گویان تبریز بود

هرچند خیلی از حرفهایشان را نمیفهمیدم ولی وقتی بلند میگفتند"حیدر"ابهت این اسم اشک مینشاند توی چشمهایم

چنان طبل میزدند که لرزه بر وجودت می افتاد ...

جالب بود که وقتی حیدر میگفتند من به آسمان نگاه میکردم و حس میکردم هرچه بلندتر حیدر میگویند باریدن برف شدیدتر میشود...

اینها همه اش مال حال و هوای خوب آن شب بود که دست به دست هم داده بود تا برای لحظاتی از خودمان کنده شویم...



رفته بودیم مشهد

شبها که نماز را میخواندیم،خُدّام شروع میکردند به چایی دادن

شب اول که چای دادند وقتی یکی از خادمین لیوان را به من تعارف کرد خیلی بی فکر گفتم ممنون چای نمیخورم

احساس کردم  تعجب کرد

جانمازم رو که جمع میکردم نگاهم افتاد به جمعیت که تقلا میکردن به اونها هم چایی بدن

یک آن به خودم اومدم و گفتم مریم چطور چای امام رضا رو قبول نکردی..

گفتم نکنه آقا ناراحت بشه :(

خیلی ناراحت بودم که یدفه خانومی که کنارم نشسته بود با همون لهجه ی زیبای یزدی بهم گفت:چرا چایی امام رضا رو نخوردی؟!!

منم باهمون قیافه ی ناراحتم بهش گفتم که چایی رو نگرفتم ولی الان پشیمونم

کار خدا کارتون لیوانها رو گذاشتن کنارم،اون خانوم گفت یه لیوان بده تا من چاییم رو باهات قسمت کنم

خیلی خوشحال شدم،خیلیی...

یک خانوم دیگه هم گفت بیا بشین تو صف ما الان بهت چایی میدن،خجالت نداره که این چایی ها مال امام رضاست...

بعد هم یکی از خُدّام لیوانم رو از چایی پر کرد...

یک آن دلم خواست بایستم وسط جمعیت و یک دل سیر زائرای امام رو نگاه کنم

آدم وقتی محبت مولاش رو احساس میکنه،برای لحظاتی احساس میکنه که عاشق زائرانش هم شده...


 

رفته بودیم مشهد

داخل حرم نزدیک ضریح توی حال خودم بودم و دست به سینه چشم دوخته بودم به ضریح و زائرایی که با تلاش میخواستن خودشون رو به ضریح برسونن

کاری که من هیچوقت نمیکنم،همیشه تا جایی که بتونم به حرم نزدیک میشم و همونجا سلام میدم و با آقا حرف میزنم

هیچوقت دلم نمیخواد کوچکترین اذیت و آزاری به زائرا برسونم،وقتی میبینم این همه همدیگه رو فشار میدن و بعضا با دلخوری و عصبانیت خودشون رو از میون جمعیت بیرون میکشن ناراحت میشم

واقعا محضر آقا جای اینکارها نیست،بنظرم باید با وقار و آرامش بایستی و سلام بدی،نه با جیغ و داد خودت رو به ضریح برسونی...

خلاصه ایستاده بودم که یک خانومی صدام زد

رو برگردوندم دیدم گوشیش رو داد دستم گفت توروخدا از ضریح برام فیلم بگیر تا ببرم برای بچه هام

گوشی رو ازش گرفتم و گفتم فکر میکنم قدغن باشه و نذارن

گفت حالا شما بگیربرام

خنده م گرفت  گوشی رو گرفتم و سی ثانیه ای فیلم گرفتم،بهم میگفت قشنگ دور بگیر که همش توی فیلم باشه که یدفه یکی از خدام با همین چیزایی که دستشونه و هیچوقت نفهمیدم اسمش چیه اومد توی دوربین و گفت خانوم خاموش کن گوشیتو

اون خانوم هم شروع کرد به التماس کردن که بذار فیلم بگیره ...ولی خوب  دیگه اجازه ندادن ...

 

رفته بودیم مشهد

همه داشتن میومدن و من میخواستم برگردم

روزهایی که مشهد بودم مشهد نسبت به همیشه خیلی خلوت بود

ولی میدونستم که این روزهای آخر صفر بخاطر شهادت امام رضا مشهد شلوغ میشه

حال و هوای مشهد رو که دیدم،همش میگفتم کاش هوا اونقدر بد بشه که پروازمون رو کنسل کنن و ما حداقل شب شهادت امام حسن و رحلت پیامبر مشهد باشیم..

ولی از شانس ما چنان هوا آفتابی شد که...


خلاصه رفته بودیم مشهد

جای همه ی دوستان خالی،تا جایی که تونستم یادتون کردم،ان شالله که حاجت روا بشین تو این روزهای عزیز...

 

  • اقلیما ...