اِقلیمِ اِقلیما

اِقلیمِ اِقلیما

آدم همیشه تنها می مونه اگه اجازه نده کسی اهلیش کنه...

من خودم هستم و یک حس غریب:)

شنبه, ۲ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۲۵ ب.ظ

گاهی یه اتفاقای ساده و همیشگی یهو اونقدر ب چشمت میاد که باعث میشه دیدت ب خیلییی چیزا عوض بشه...

شب بود...دستای کوچولوش رو گذاشت رو شونه م و گفت مامان سردمه بغلم کن تا گرم بشم...

همونطور که دستامو باز کردم خیلی سریع خودشو تو بغلم جا کرد و خیلی زود چشمای معصومشو بست و خوابش برد...محکم بغلش کرده بودمو مدام به  خودم میگفتم ینی حسی قشنگتر و بالاتر از این حس میتونه باشه که نصف شب پسرکت بیدار شه و ب گرمای آغوش تو پناه بیاره؟!!..

خوابم نمیبرد...محکمتر بغلش میکردم و می بوسیدمش...

اون موقه ی شب من پر از حس خوب شده بودم...با اینکه تقریبا هرشب اینکارو میکرد ولی من دیشب قشنگی ی این حس رو یجور دیگه تجربه ش میکردم و اصلا نمیدونم دلیلش چی بود...


همین باعث شد که صب با احساس خوبی بیدار بشم...

ب آروشا پیام بدم و ازش بخوام با هم بریم خونه ی نرگس خواهرم...

آروشا هم که دیروز و دیشب کلا حالش خوش نبود با ذوق قبول کرد و من از خونه زدم بیرون...

درو که باز کردم نسیم خنک رو با تموم وجودم کشیدم توی ریه هام...

کوچه قشنگترشده بود...

حس خوب همه جا پیچیده بود ...

راه افتادم و بعد از چن لحظه بخاطر دوتا گربه که با ژست فوق العاده...یکی نشسته و یکی خوابیده.. توی یه فاصله ی قشنگی از هم قرار گرفته بودن ...ایستادم و از خلوت بودن کوچه استفاده کردم و بهشون لبخند زدم و دست بردم گوشیمو دربیارم ازشون عکس بگیرم ولی بعد یهو ترجیح دادم با این کارم فراریشون ندم و بجای گوشیم توی ذهنم ثبتشون کنم...


بعد از اون در حالی که داشتم با همون گربه ها حرف میزدم و لبخند میزدم راهمو گرفتم و رفتم...

فرق میکنه آدم با چه حسی از خونه بزنه بیرون..

من امروز زمین و زمان رو قشنگ و پر از احساس میدیدم...

از خودم حرصم گرفت که چرا سعی نمیکنم کاری کنم که این حس توی من موندگار باشه...


با آروشا خونه ی خواهرم رفتیم و یکم کارای ویرایش پایان نامه ش رو انجام دادیم و بعدم نشستیم پای حررررف ...

دو سه ساعت بعد هم برگشتیم خونه و توی راه کلییی حرف زدیم و درحالی که حالم خوب بود و میدونستم قرار نیست هیچی حالم رو بد کنه باهاش خدافظی کردم واومدم خونه...

سریع یه ناهار خوشمزه درست کردم...

طاها اومد و کل حسای خوبم رو وقتی مث همیشه درو باز کرد و پرید بغلم و منو بوسید لینک کردم بهش...

اینو وقتی فهمیدم که گف من امروز میخوام پسر خوبی باشم و کلیی کمکت کنم...

پسرکم سرقولش موند و توی سبزی پاک کردن و پوست گرفتن بادمجون و کارای دیگه کمکم کرد و مثل یه پسر خوب بدون غرزدن من تمام مشقهاشو نوشت...


الانم که میخواست بخوابه ازم پرسید مامان من امروز پسر خوبی بودم؟!!

گفتم آره قربونت برم...خیلییی پسر خوبی بودی...

و پسرکم درحالی که داشت بسم الله میگفت و مثل همیشه سوره ی ناس رو زمزمه میکرد خواابش برد....


  • اقلیما ...

مادرانه