عرفه

  • ۱۱:۳۸

گفت عرفه بخون...

خوندم...

گفت قبل رفتن حتما ترجمه ی دعا رو بخون

خوندم...

گفت پای دعای عرفه آدم دیووونه میشه

شدم...

گفت آدم از خود بیخود می شه...

شدم


گفت از استغفار نترس

نترسیدم...

گفت خودت رودست کم نگیر

نگرفتم...

گفت به خدا سوءظن نداشته باش نگو که این اشکها رو میببنه و نمیبخشه...

گفتم باشه....

گفت توبه کن...

توبه کردم...

گفت آرزو کن...

آرزو کردم


و اشک ریختم...اشک ریختم...اشک ریختم....

من بودم و سیاهی چادر روی صورتم...زار میزدم...دلم میخواست ناله هام رو بلندتر کنم ...نشد...

دلم میخواست دستهام رو بالاتر بگیرم...خجالت کشیدم...


پس فقط اشک ریختم...کلمات دعای عرفه دیوانه کننده بود...

باورم نمیشد این همه سال اینقدر بی معرفت خوانده بودمش...

میون اشکها محسن حججی هم بود...حسرت هم بود...افسوس هم  بود...امید هم بود ...آینده هم  بود....


دعا تمام شد...من بودم...من بودم ...من بودممممم و دیگر هیچ


+این که وسط دعا یادم بیاد تک تک کسایی که التماس دعا گفتن رو به یاد بیارم لذت بخش بود...

این که یادم باشه فک نکنم من خیلی خوبم که الان اینجام و اونی که الان به هر دلیلی الان اینجا نیست وای به حالشه،خیلی لذت بخش بود


این که یادم باشه واسه کسایی که اذیتم کردن دعا کنم  خیلی لذت بخش بود...

این که دعای امسال با همیشه فرق داشت هم خیلیی لذت بخش بود

  • ۱۵
به لطف خدای مهربان،برکت های زندگی ام چنان بیکران است که در خیال نمی‌گنجد.
Designed By Erfan Powered by Bayan