من و خدا یهویی

  • ۱۱:۴۴

امروز ظهر سر نماز نمیدونم چی شد که یهو بغضم شکست و یک دنیا گریه کردم...

کسی خونه نبود...گریه م شبیه های های بود تا هرچیز دیگه...

نمیدونم دقیقا چی میخواستم ب خدا بگم ولی مرتب تکرار میکردم خدایا واقعا ان کس که تو رو نداره چی داره؟و اون کس که تو رو داره ،چی نداره؟!!..


حرفای یه نفر یادم افتاده بود

میگف میدونی کدوم لذتها حرامه؟!!

اون لذت هایی که مانع از رسیدن به لذت های عمیق میشه...

میگف میدونی چرا ادما میرن سراغ رقص و موسیقی؟!

چون نماز مستشون نمیکنه،دلشون رو  به رقص در نمیاره...

گفت نمازی که ادم رو مست نکنه به چه دردی میخوره؟!...

واسه همینه که خدا ریا رو حرام کرده

واسه این که آدم با ریا میخواد با جلب توجه لذت ببره

خدا میگه این لذت سطحی حرامه چون تو باید از متن نماز لذت ببری نه از حاشیه ش...

گفت ما آدمها یه دوست از جنس مخالف پیدا میکنیم صورتمون گل میندازه،اونوقت چطور پیش خدا اینقدر بی احساسیم...



من شاید یک ماه و نیمه پیش این حرفا رو ازش شنیدم...

هرروز بهش گوش میکردم،تو ذهنم دوره ش میکردم...

آره،منم از دینداری خودم طلبکار شده بودم...

واسه همین خیلی چیزها رو عوض کردم...

مدام حواسم به این بود که چجوری شاکر باشم،چجوری مهربونتر باشم،چجوری خوشحال تر باشم...

نمیگم صد در صد تغییر کردم ولی یه چیزایی توی من تکون خورد...

این رو وقتی فهمیدم که به خودم اومدم و دیدم بیشتر از چهل پنجاه روزه که صبح ها به رسم گذشته ها نمیرقصم،دیدم یک عالمه روزه که تنهاییم رو با اهنگ گوش کردن پر نمیکنم،دیدم میتونم توی ماشین بشینم و موسیقی نشنوم و از طبیعت و ادماش لذت ببرم...


چیزایی که جزئی از زندگیم بودن و فکر میکردم دنیا بدون اونها طعمی نداره از زندگیم بدون اینکه باهاشون بجنگم حذف شده بودن و جاشون رو داده بودن به لذتهایی که با دنیا عوضشون نمیکنم...


دنیای من بدون جنگیدن و فقط و فقط با عوض کردن نگاهم تغییر کرده بود...


امروز به خدا گفتم،گفتم پیش از این تو رو کسی تصور میکردم که بی احساس یکجا نشسته...

یک عالمه مامور گذاشته که ببینه کی کار خوب میکنیم و کی کار بد میکنیم ثبت کنن که بعد باهامون حساب کتاب کنی...

گفتم همیشه فک میکردم پس ادعونی استجب لکم کجای خداییته؟

گفتم هر چی در مورد رحمتت میگفتن رو درک نمیکردم،این که میگفتن اگه یه قدم سمتت برداریم تو ده قدم بر میداری رو نمیفهمیدم...


گفتم ببخش که اینجوری بودم،گفتم الان حتی لبخندت و قهرت رو لمس میکنم...


گفتم خدایا ببخش که یه روزایی سر سطحی ترین لذتهای دنیا باهات چونه میزدم و نمیفهمیدم چرا اخم میکنی و رو بر میگردونی...


گفتم خدایا ببخش نفهمیدم

گفتم ببخش که گمانم بهت خوب نبود...


گفتم و گفتم و گفتممممم

و خدا فقط خندید^_^

  • ۱۷
به لطف خدای مهربان،برکت های زندگی ام چنان بیکران است که در خیال نمی‌گنجد.
Designed By Erfan Powered by Bayan