ِِاِقلیم اِقلیما

ز غوغای جهان فارغ

چند هفته ای که گذشت پر بود از گله وشکایت از وضعیت آشفته ی اقتصادی....

این که دیگر نه می توانیم بخوریم و نه می توانیم بپوشیم...

ناله های مردم به فلک الافلاک رسیده بود...

مردم بی تاب شده بودند ...

مردم احساس می‌کردند توی جهنم دست و پا میزنند

احساس می‌کردند دنیا به آخر رسیده

هرروز قیمت دلار و سکه را چک میکردند

کل سیستم مملکت را به باد ناسزا می‌گرفتند...

و چنان استیصالی بر همگان چیره شده بود که انگار دنیا به آخر رسیده است...


آمد و به من گفت قیمت سکه را دیده ای؟؟؟

گفتم خب که چه...سکه میخواهم چه کنم که نگران قیمتش باشم

آمد و گفت از قیمت دلار خبر داری؟؟؟

گفتم خب که چه...دلار به چه کارم می آید؟

آمد و رفت و هی گفت از قیمت گوشت و نان و برنج و چه وچه خبرداری؟

گفتم خب که چه؟....

گفت تو دیوانه ای انگار آدم نیستی،یعنی چه که هیچ ناراحتی ای نداری؟


خیلی حرص میخورد از دستم ولی واقعا برایم هیچ فرقی نمی‌کرد...

اول اینکه روزی رسان خداست،پس قیمت ها صدبرابر هم باشد چه فرقی میکند،من بنده ی خدا هستم و تمام هزینه هایم با خود خداست،خدای من هم بی نهایت پول دارد...پس غصه ی چه چیز را بخورم؟

برایش گفتم سوره ی طلاق قسمتی دارد که نمی‌دانی چقدر قشنگ است....

خدا می‌فرماید: و هرکس تقوای الهی پیشه کند خداوند راه نجاتی برایش فراهم میکند و از جایی که گمان نمی برد روزی اش میدهد و هرکس برخدا توکل کند خدا برایش کافیست....


اینها را برایش میگفتم ولی این آرامشی که داشتم و دارم برای خودم هم شگفت انگیز بود....شاید تمام این آرامش بخاطر خواندن نهج البلاغه بود

آنجا که امام هربار تکرار میکند این دنیا هیچ نمی ارزد...این دنیا خواب و خیالی بیش نیست....

آنجا که میفرمایند:حضرت موسی جز قرص نانی که گرسنگی را برطرف سازد چیز دیگری نخواست،

یا آنجا که فرمود از عیسی بگویم که سنگ را بالش خود قرار داد،لباس پشمی خشن به تن میکرد،و نان خشک میخورد،نان خورشت او گرسنگی و چراغش در شب ماه و پناهگاه زمستان او شرق و غرب زمین بود،....مالی نداشت که تا او را سرگرم کندو آز و طمعی نداشت تا او را خوار و ذلیل نماید،مرکب سواری او دو پایش و خدمتگزار وی دست هایش بود.


امام فرموده اند آرام باش ،روزی به دنبال تو میدود....و من هم آرامم و به چشم می بینم که همه چیز سرجایش است،همه چیز خوب است،....


آمد و به من گفت اوضاع کار خرابست،باید کارگرها را بیرون کنم،گفتم اینها را نگو فقط بگو خدایا هر چه تو بخواهی ...

گفتم به خدا اعتماد کن،به گمانم اعتماد کرده بود چون می‌گفت آنقدر سفارش برایمان آمده که نمی‌دانیم اول کدام را آماده کنیم...


و من هنوز هم آرامم،آرام تر از همیشه،....خدا حواسش به اقلیما،دختر آدم و دختر حوا هست...و خدا برایم کافیست....

و چه حس قشنگی دارد نوشتن از این آرامش...مثل بادکنکی باشی معلق در هوا،بی وزن،رها و رها و رهاااا....



بانو ...
۲۷ مرداد ۹۷ , ۲۱:۰۳
دقیقا 
روزی رسان خداست 😍

پاسخ :

چه خدایی،جانم^_^
mag blog
۲۷ مرداد ۹۷ , ۲۱:۲۹
بسیار عالی

پاسخ :

ممنون 
سپاس از حضورتون...
عینکی عینکی
۲۸ مرداد ۹۷ , ۰۶:۵۷
روزی ما داره دنبالمون میدوه. امان از حرص و طمع انسانی...

پاسخ :

گفت چشم تنگ دنیادار را
یا قناعت پر کند یا خاک گور
آلاء .
۲۸ مرداد ۹۷ , ۱۲:۰۱
اقلیما دقیقا نظر منم همینه 
چندتایی پست مثل پست تو نوشتم تو اوج مشکلات همه اومدن توپیدن بهم و مجبور شدم حذف کنم و برای خودم نگه دارم این عقایدم و
خدا زورش میرسه

پاسخ :

برا چی حذف کردی؟تو حق داری هر چی دلت بخواد بنویسی تو وبت

ما آدمها از خدا دور میشیم که سختی‌ها فشار میارن
اگه با خدا باشیم سختی‌ها شبیه بازی میشه و لذت بخش^_^
آلاء .
۲۸ مرداد ۹۷ , ۱۴:۳۵
یه پست نوشتم توش اسم رهبر اومد اومده میگه شماها مردم و از دین زده کردید!

پاسخ :

:/
میگفتی اگه حرف رهبرو گوش میکردن الان اوضامون بهتر بود

هرکی میخواد هرچی بگه خواهر،هرچی درسته همونو بنویس:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
به لطف خدای مهربان،برکت های زندگی ام چنان بیکران است که در خیال نمی‌گنجد.
پیوندهای روزانه
Designed By Erfan Powered by Bayan