ِِاِقلیم اِقلیما

ننه بهشتمان کجا بود:)))

پیرزن پاهایش را به زور روی زمین میکشد و نالان روی صندلی می نشیند....

کمی برایش آب می آوریم ،از درد پایش می نالد و میگوید آن قدیم ها آنقدر از خودمان کار کشیدیم که خودمان را نابود کردیم...شما امروزی‌ها که هیچ سختی ای نمی کشید....اصلا بهشت وعده داده همین زندگی شماست...لباسها را می ریزید توی لباسشویی،ظرف را می ریزید توی ظرفشویی،گوشت را می ریزید توی چرخ گوشت،سبزی پاک کرده و خردشده میخرید،زیر باد کولر میخوابید هیچی از درد و رنج نمی فهمید....

   

پیرزن چه قدر ساده دل بود،چه حسرتهای بیهوده ای میخورد...

دلم میخواست بگویم جم کن مادرجان بساطت را ،خوشبخت شما بودید،بهشت برای شما بود...

خانه هایی که  سر صبح صدای قل قل سماور و داد و بیداد مرغ و خروس ها از خواب بیرون نکشدش که خانه نیست،....

خانه ای که تمام تکنولوژی اش یک رادیو بود خانه بود،خانه ای که درهایش هیچوقت بسته نبود خانه بود،....

مادرجان اصلا خانه ای که درش بساط سبزی پاک کنی و شوهر دادن دختر این و آن بپا بود خانه بود...

ننه جان تو چه میفهمی از درد این جماعت بهشت نشین به زعم خودت...

ننه جان مردم راه خانه ها یشان را هم  گم کرده اند قربان چارقد گل گلیت شوم چه برسد به زندگی توی بهشت...

بهشت اگر این لباسشویی و کولر و گوشت چرخ کن و چه و چه است بیا همه اش مال خودت

به شرطی که قول دهی مارا ببری به زمانه ی خودت

بگذاری رختها را بریزیم توی بقچه و ببریم سر رود بشوییم

بشرطی که خودمان برویم از سر زمین سبزی بچینیم و بیاییم پاک کنیم و خرد کنیم...

بشرطی که بگذاری صبح به صبح خودمان برویم تخم مرغها را از توی لانه ی مرغ ها برداریم و از ترس خروس با دلهره هی پشت سرمان را نگاه کنیم...

ننه جان بهشت ما مال تو به شرطی که شب نشینی های سر کوچه سرجایش باشد،بچه ها توی کوچه هفت سنگ بازی کنند،پاییز که شد باران بیاید و زمستان هم هر روزش برفی باشد،بهار که شد عیدش بوی عید بدهد و تابستانش بوی خوشبختی...

ننه جان بیا بهشت پلاستیکی مارا بگیر و بهشت واقعیتان را ببند لای بقچه و بده تا صبح بگذارم زیر سرم و خواب خوشبختی ببینم...


+این آهنگ خوشگل از ماهر زین هم همینجوری  تقدیم شما بهشتی ها:)))




اردیبهشت ..
۰۹ شهریور ۹۷ , ۱۸:۳۴
خیلی عالی نوشتی عزیزم.دقیقا همینه 

پاسخ :

ممنون عزیزم
قبلنا خیلی ادبی بودیم می گفتیم زیبایی در نگاه توست:))
بانو ...
۰۹ شهریور ۹۷ , ۱۹:۴۹
یاد خاطرات خونه مادربزرگ افتادم 
یادش بخیر :)

پاسخ :

واقعا یاد باد آن روزگاران یاد باد....
عینکی عینکی
۱۰ شهریور ۹۷ , ۱۰:۵۱
واقعنی نگارش ت خوبه ها دختری 😊😊

پاسخ :

به پای خانوم رمان نویس که نمی‌رسه:))
عینکی عینکی
۱۱ شهریور ۹۷ , ۰۱:۰۴
چوب کاری میفرمایید😁

پاسخ :

نه حقیقت را میفرمایم،⁦^_^⁩
یادمان نمی‌رود آن رمان را که تهش رو برامون نذاشتی:))
شڪوفه بهارےD:
۱۳ شهریور ۹۷ , ۰۲:۴۸
از اون متنا ڪه تا بعد از اتمام خوندنش تا چند لحظه لبخند رو لبت مے مونه:)
از همونا ڪه وقتے دارے مے خونیش انگار دارے تڪ تڪ ڪلماتش رو حس مے ڪنے
مثلا من ڪاملا حس ڪردم دارم از لونه مرغ ها تخم مرغ بر میدارم یه لحظه دلهره هم گرفتم و حتے یه چند تا حرڪت برا فرار زدم:)))
بقچه خوشبختے همیشه همراهت:)

پاسخ :

فداتم که⁦^_^⁩
از این بقچه ها ی خوشبختی دو سه تاش زیر سرت باشه الهی⁦^_^⁩
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
به لطف خدای مهربان،برکت های زندگی ام چنان بیکران است که در خیال نمی‌گنجد.
پیوندهای روزانه
Designed By Erfan Powered by Bayan