اِقلیمِ اِقلیما

اِقلیمِ اِقلیما

به لطف خدای مهربان،برکت های زندگی ام چنان بیکران است که در خیال نمی‌گنجد.

رویای یک لبخند

شنبه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۷، ۰۹:۵۵ ب.ظ

ساده می نشیند،ساده شعر میخواندو به سالهای دور می اندیشد...

نه قرار نبود اینگونه دل ببازد

قرار نبود اینگونه عاشقش شود

قرار بود یک روز که دستش پر از پوشه و کاغذهای زیاد جزوه است محکم به هم بخورندو برگه هایش پخش زمین و هوا شود

بعد با دلهره و خجالت تند تند با هم جمعشان کنند و سر برداشتن برگه ی آخر نگاهشان تلاقی کند و مست نگاهش  شود

بعد برود و به هر بهانه ای هر روز بیاید و بابت آن برخورد عذر خواهی کندو نهایتا یک روز روی یکجایی بنویسد دوستت دارم و او ببیند و ذوق کندو ...

اما هیچکدام از این اتفاقها نیفتاد...

بجای چفت شدن نگاه او توی چشم هایش ،چشمهای مادر و خواهرش که خریدارانه نگاهش میکردند روی او چفت شد...

نمیدانست چرا ولی حسی با تمام وجود توی صورتش سیلی زد که اینجا پایان تمام رویا پردازی های توست دخترجان

هنوز ندیده بودش،هنوز دلبری نکرده بودو هنوز تصمیم نگرفته بود که میخواهدعاشقی کند یا نه که خودش را سر سفره ی عقد دید...

یک آن تمام رویاهای عاشقانه اش جلوی چشمانش رژه رفت

عاقد خطبه میخواند و ننه جان توی گوشش می‌گفت بله را بگو دختر جان

دخترک خشکش زده بود

قرار نبود اینقدر فیلم عاشقانه اش بی سر و ته باشد

پس کی باید عاشقانه میخواندند،کی باید یواشکی هم را دوست میداشتند،کی باید یواشکی برایش گل میخرید، اصلا کی باید یواشکی می‌گفت دوستش دارد...

اینها توی سرش رژه میرفت و ننه جان ول کن نبود میگف گلت را که چیدی،گلابت را هم که آوردی،پس زبان باز کن دخترجان

دخترک نفس عمیقی کشید 

رویاهایش را بی هیچ دادگاه و هیچ قاضی و وکیلی محکوم کرد و بیرحمانه دار زد و با صدای ضعیفی گفت بله...

صدای هلهله بلند شد 

داماد تور را از روی صورت دخترک کنار زد و نگاهش گره خورد و لبخند زد...

نه او شبیه هیچکدام از رویاهای دخترک نبود اما...

اما لبخندش کار خودش را کرده بود

دخترک چه می‌دانست یک عمر رویا بافته بود فقط برای همین لبخند

چه می‌دانست اصل همان لبخند است و چه فرقی میکند خدا چطوری اورا به آن لبخند برساند...

همان لحظه دل داد....همان لحظه عاشق شد و همان لحظه با خودش عهد کرد به همان یک لبخند وفادار بماند...


حالا دیگر سالها گذشته است و دخترک از همان روز یاد گرفت هیچ رویایی نمیمیرد،بلکه روحش  از کالبدی که تو ساختی ممکن است پرواز کند و در شمایلی دیگر ظاهر شود...

حالا دیگر برایش مهم نیست شوهرش شعر بخواند یا نخواند،گل بخرد یا نخرد،اصلا حتی برایش مهم نیست که به او بگوید دوستش دارد...

همین که  کلید می‌اندازد و در را باز میکندو لبخند زنان  سلام میکند جانش تازه میشود و از نو عاشق میشود....


و چه معجزه ای دارد این لبخند

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۷/۰۶/۱۷
اقلیما ...

خودم نویس