اِقلیمِ اِقلیما

اِقلیمِ اِقلیما

به لطف خدای مهربان،برکت های زندگی ام چنان بیکران است که در خیال نمی‌گنجد.

التماس سرد یک نگاه

سه شنبه, ۳ مهر ۱۳۹۷، ۰۵:۲۹ ب.ظ

دختر در حال تست کردن مارکهای لوازم آرایشی و چانه زدن سر خوب و بد بودن کرم و اینجور چیزها بود که مردی مضطرب و مستأصل درِ مغازه را باز کرد و بی مقدمه شروع به حرف زدن کرد که خانم تو رو خدا بیا به قصاب بغلی بگو به من گوشت مفتی بدهد،که بخدا زنم مریض است و باید گوشت بخورد... زن فروشنده در حال طفره رفتن بود که دختر هاج و واج مانده بود که چه کند....در حالی که خدا خدا میکرد پول نقد توی کیفش داشته باشد تمام کیفش را زیرو رو کرد و چشمش به دوتا اسکناس ده هزار تومانی افتاد و بی درنگ گذاشت کف دست مرد...

شاید فکر میکرد مرد خوشحال میشود،اما...

اما مرد بدون هیچ اثری از خوشحالی مرتب به دختر می‌گفت یعنی با این  پول نیم کیلو گوشت به من میدهند؟...

دختر در حالی که باورش نمیشد مرد حتی از قیمت گوشت خبر ندارد فقط خیره نگاهش کرد و مرد همانطور مضطرب سمت قصابی دوید..

دختر هنوز هاج و واج بود...احساس کرد دنیا لحظه ای متوقف شده است...

بی آن که چیزی از مغازه بخرد از مغازه بیرون زد

به چشمش دنیا جور دیگری شده بود

آدمها جور دیگری شده بودند...

احساسی چون زهر توی بدنش کم کم اثر میکرد و توانش را از کار می انداخت

و تنها چیزی که ذهنش مثل پتک توی سرش میکوبید این بود که از امشب به بعد چطور میخواهی گوشت بخوری....؟؟