زندگی به طعم موزای سال هفتاد و چند

  • ۱۶:۴۵

نشسته لب ایوون و به آخرین  انجیرهای روی درخت نگاه میکنه،به برگای نیمه زرد شده و گاها خشک شده خیره میمونه و به این فکر می‌کنه که چرا امسال انجیرهای درخت به خوشمزگی سالهای قبل نبود،

وسط فکراش یاد سال نمی‌دونم هفتادو چند میفته ،همون روزایی که موز خیلی لاکچری بود و هنوز کیوی و آناناس و نارگیل رو از نزدیک ندیده بود....یادش اومد موز خیلی گرون بود،شاید دونه ای پنجاه تومن واسه الان خیلی خنده دار باشه ولی اون روز خیلی گرون بود...

بابا یه دسته موز خریده بود...

ننه جان یکی یه دونه موز به هرکدوم از بچه ها داد

چه صفایی داشت،می نشستیم موز رو اول ورانداز میکردیم،یکم بوش میکردیم و بعد سعی میکردیم مثل فیلما یواش یواش پوستش رو بکنیم،اصن چه حس عجیبی بود...بعد چشمامونو می بستیم و آروم آروم بهش گاز میزدیم،هر تکه ای از موز رو کلی تو دهنمون میچرخوندیم که مبادا لذت خوردنش تموم بشه،...خوردن یه موز واسه ما شاید یه ربع طول میکشید،آخه الکی نبوداا...موز بووود...الان که میخوردیم شاید تا سال دیگه کسی واسمون موز نمی‌خرید...

خلاصه که موز خوردن من و آبجی کوچیکه واسه خودش مراسم داشت

اصن انداختن پوست موز توی سطل آشغال خودش یه مراسم جدید لازم داشت....

شاید اگه از حرف بقیه نمی ترسیدیم مراسم خاکسپاری پوست موز راه مینداختیم...

یادم نمیره واسه عقد آبجی بزرگه که گمونم سال هفتاد و یک بود وقتی مادر شوهرش یک کارتون موز آورد گذاشت لب گلخونه ،چطور هیجان زده شده بودم،واسه من دیدن اون همه موز یه جا حکم اینو داشت که یکجا بهم بهشت رو داده باشن...اصن مگه میشه توصیف کرد اون لحظه ها رو:))


اینارو یادش میومد و باز با خودش گفت الان انجیر که چیزی نیست موز هم دیگه مزه ی موز نمیده،اصن هیچکدوم از میوه ها طعم میوه های سال هفتاد و چند رو نمی‌ده..حتی هیچکدوم از این میوه های من درآوردیشون مثل هندونه زعفرونی و خربزه آناناسی و ملون و چه و چه هم مزه ی میوه نمی‌ده...


اصن دلم یه زندگی میخواد که مثل موز خوردن بچگیهام باشه،هی برانداز کنم زندگی رو هی چشامو ببندم لحظه لحظه ی زندگیم رو بو کنم،هی هر تیکه از زندگیم رو بچشم و اونقدر واسم لذت بخش باشه که نخوام از چشیدن اون تکه فارغ بشم...

آخ خدا دلم میخواد زندگیم طعم موزای بچگیم رو داشته باشه

همون قدر ساده و دلپذیر،همونقدر شیرین و دوست داشتنی...

خدایا میشه؟

  • ۵۲
بانو فاطمی
سلام
یعنی الان چنین زندگی ای ندارین؟
ی نگاهی متفاوت از قبل، به زندگی ای بکنین که دارین و می تونست نباشه و یا هزار جور متفاوت تر و بدتر باشه .. چه بسا از موز 50 تومنی هم گرون تر و شیرین تر باشه قیمت ماندگاری و تداوم همین زندگی و حیاتی که دارین.نه؟
قلب و دلتون پر نور الهی
سلام
گاهی میرسم به این چنین زندگی ای ولی گاه برمی‌گردم سر خونه ی اول
کارهای خوب و حس های خوب باید مرتب تکرار بشن تا عادت و باور زندگی بشن
منم ادعا ندارم که هر روز تلاشمو کردم و نشده،دوست دارم هر روز نگاهم به زندگی درست باشه و این نیازمند تلاش و ممارست بسیاره⁦^_^⁩

سپاس از نظر خوبتون⁦^_^⁩
قلب و دل شما هم منور به نور الهی ⁦^_^⁩
سپاس از حضورتون
فاطمه گلی
جاااان:))
جان جان:))
میــ๛ آنـہ
نشدن فقط توی ذهن ادماست و به تدریج تبدیل به یه واقعیت میشه اگه همینطورادامه داشته باشه
آری،بقول آنتونی رابینز انسان ماشین اثبات باورهاشه
هرچی فک کنیم همون میشه
مهر بانو
خدا اخر عاقبتمونو بخیر کنه 
الهی آمین⁦^_^⁩
صبورا کرمی
خیلی چیزا تو بی مزه شدن میوه ها و انواع خوراکی های دیگه موثرند
یکی از اون چیزا بی مزه شدن خودمونه،این که دیگه بلد نیستیم از چیزای ساده لذت ببریم
پرتو کیانی
بسی جالب...:)
بسی سپاس...:))
Parad ox
دلمون خواست خب! چرا اینقد خوب توصیف میکنین آخه!!! :))
یادش بخیر .... الان همه ی میوه ها ترکیبی شدن نمیدونیم داریم​ چی میخوریم !
.....
خب برین یه دونه موز بخورین:))

بقول مادرم الان همه چیز مزه ی کاه میده:/
فاطمه گلی
آآآآخ
تو منو میفهمی فقط:))
اردیبهشت ..
من ولی همیشه از موز بدم میومده.از بوشم حتی.
تو مهد بهمون موز میدادن میگفتم نمیخورم خانممون میگفت ببر خونه بخور,مجبور میشدم ازش بگیرم مینداختم تو کوله م و برای اینکه بوش رو نشنوم چند تا دستمال دورش میپیچدم و وسایلمو میذاشتم روش:-) وقتی میومدم خونه خودم دست نمیزدم به مامانم میگفتم برش داره.گاهی وقتا له و لورده میشد تا میومدم خونه.
یا خدا چه طرز برخورد با نعمت خداست:/
تازشم موزای سال هفتاد و چند کلی توفیر داشتند با موزای الان:)))
الان منم تا چند وقت موز رو نگه میدارم و چی بشه یه دونه بخورم
banooye bahar
ان شاءالله میشه :)
ان شاء الله⁦^_^⁩
به لطف خدای مهربان،برکت های زندگی ام چنان بیکران است که در خیال نمی‌گنجد.
Designed By Erfan Powered by Bayan