اقلیم اقلیما

اقلیم اقلیما

به لطف خدای مهربان،برکت های زندگی ام چنان بیکران است که در خیال نمی‌گنجد.

پیوندهای روزانه

یاد سفر عشق بخیر

دوشنبه, ۳۰ مهر ۱۳۹۷، ۰۹:۲۷ ب.ظ

همین روزها بود،همین همهمه واسه رفتن ...

از روزی که محسن حججی شهید شده بود کارم گریه بود،

نمی دونستم از خدا چی میخوام،...هی نگاه میکردم به زندگیِ محسن وهی حسرت می‌خوردم..

مگه چند سالش بود که این همه معرفت رو جا داده بود تو ظرف وجودش؟

هیچ چیز این آدم با هیچکدوم از حساب کتابهای من نمیخوند...

دلش شهادت میخواد و میره اینقدر قشنگ شهید میشه؟

اونوقت من یه کربلا می‌خوام برم و نمیرم؟

یه جای کار من می لنگید،دلم کربلایی نشده بود

کلاهمو قاضی کردم ،دیدم این چند سال آرزوی کربلا رفتنم به ادا اطوار شبیه بوده تا شوق رفتن و کنده شدنه روح و پر پر زدن تا اونجا...

واسه همین دلم خواست دلم رو کربلایی کنم

چشم از تلویزیون بر نمیداشتم،....بنظرم دیگه گریه نمیکردم،زاار میزدم...

بال و پر میزدم برم کربلا،ولی بم گفتن پیاده روی واسه خانوما سخته و تویی که تا حالا زیارت نرفتی توی اربعین هم نمیتونی اونجور که به دلت بشینه زیارت کنی...

پس پارسال نشستم و هی اشک ریختم و نذاشتم اشک چشمم خشک بشه تا این که توی عید واسه کربلا ثبت نام کردم...

هجده فروردین بود که راهی خونه ی عشق شدم،...

اول رفتیم نجف،هتلمون نزدیکترین جای ممکن به حرم بود

دست زهرا رو گرفتم و مثل آدمهای بهت زده میرفتم سمت حرم

زهرا می‌گفت دفه ی اولته،دعامون کن...

من نمی‌دونستم چی باید بگم ،قدم قدم جلو می رفتم و اشک می ریختم به پهنای صورت..

زهرا کتاب دعا رو داد دستم و گفت سلام بده ،منم بهت زده بودم

باورم نمیشد،کنار در حرم ایستادم و سلام دادم....اشکها کنترلشون دست من نبود،فقط مثل یه چشمه می‌جوشید

یکم رفتم جلوتر

من باید چیکار میکردم خدا

اینجا علی خوابیده،همون علی که یک عمر به عشقش یا علی گفتم،همون که زبان قاصره از توصیفش...

 

بهت زده ی بهت زده بودم...همش میگفتم یعنی لیاقت اینجا بودن رو دارم؟

نمی‌دونستم چیکار کنم،واستاده بودم جلوی ضریح و فلسفه میبافتم که یهو صدای یک زن منو به خودم آورد،....زن دستش رو به ضریح گرفته بود و میگفت علی جونم چطور ازت دل بکنم:(

صدای زن من رو هل داد سمت ضریح،دلم نمی‌خواست زائرها رو هل بدم و اصلا بی هوا دستم چسبید به ضریح

وقتی دستام قفل شد توی ضریح ،دیگه تموم بهت و فلسفه بافیم محو شد...

یهو لبریز شدم از یک حس فوق العاده،...انگار متصل شدم به منبع انرژی...

دلم نمی‌خواست جدا بشم از ضریح...الانم بهش فک میکنم حالم خوب میشه...

روزای قشنگی بود،ناودون طلا ،صحن حضرت زهرا...پا برهنه راه رفتن توی صحن و بارونی که میزد 

ای خدا اصلا مگه کربلا و نجف هم بارون میومد...چرا هیچکس تعریف نکرده بود،...همیشه از کربلا و نجف یه جای گرم و داغ و خشک تو ذهنم بود ولی این مدت که ما اونجا بودیم مدام بارون میزد...

بعد نجف راهی کربلا شدیم

اول رفتیم زیارت حضرت عباس،....

باورم نمیشد اونجام،یهو تموم روضه ی حضرت عباس رو توی ذهنم مرور کردم و اشک ریختم و رفتم سمت ضریح...

وبعد از اون رفتیم سمت حرم امام حسین

چه لذتی داشت که یهو اومده بودم جایی قدم میزدم که یه عمر فقط اسمشو شنیده بودم....نم بارون میزد و اشک و بارون قاطی شده بود....

مثل رویا بود...دوباره فلسفه بافی شروع شد....یعنی اینجا حسین خوابیده؟یعنی من اینقدر به امام نزدیک شدم؟....

مثل حرم امام علی نبود،باید از کنار نرده ها رد می‌شدیم...با این که باورم این نیست که حتما باید به ضریح دست بکشی و همیشه از دور به امام رضا سلام میدادم و نمی‌خواستم کسی رو فشار بدم و اذیت کنم اما تجربه ی ضریح امام علی نمی‌ذاشت بیخیال این حس قشنگ بشم،همون فاصله ی کم بخاطر هجوم زائرا نیم ساعت طول کشید و توی همین فاصله مدام میگفتم خدا زنده بمونم و دستم به ضریح برسه

دست کشیدم روی ضریح و آروم گرفتم

اومدم کنار دیوار و دست روی سینه گذاشتم و سلام دادم...

لحظه ی شگفت انگیزی بود

هیچوقت یادم نمیره لحظه ای که از حرم اومدم بیرون چه حسی داشتم

انگار بار بزرگی از دوشم برداشته شده بود،یه حسی مث اینکه از یه امتحان مهم سربلند بیرون اومده باشی...حس این که بالاخره منم کربلایی شدم...

کربلا گرچه خیلی زود گذشت اما خاطراتش تا ابد با من خواهد موند

لذت این که زیارت عاشورا بخونی و همونجا سر برگردونی و دست به سینه روبه روی حرم سلام بدی

لذت جشن شب عید مبعث که ایرانی ها گرفته بودن و گل‌هایی که بهمون دادند...یادمه اون شب رو به روی حرم مدام از امام تشکر میکردم که همچین شبی اونجام...

لذت قدم زدن توی بین الحرمین و خیلی چیزای دیگه

از صحن و سرای امام کاظم و امام جواد که عجیب شبیه مشهد خودمون بود و صحن و سرای امام هادی و امام حسن که شبیه خونه های قدیمی بود و کلی صفا داشت و شبی که پشت در ضریح خوابیدیم هم نگم براتون که کلی دلم هوایی میشه

فقط تورو خدا اگه این روزها راهی کربلا هستین سلام من رو به آقا برسونین و بگین بازم منو بطلبه ،البته این بار با معرفت بیشتر

 

 

 

 

 

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۷/۰۷/۳۰
اقلیما ...

خاطره

کلیپ

نظرات  (۵)

۳۰ مهر ۹۷ ، ۲۳:۳۰ جناب منزوی
چه سعادتی :)
پاسخ:
قسمت همه بشه ان شاءالله
منم دلم میخواد برم کربلا :(
پاسخ:
به زودی میری ان شاء الله عزیزم
مگه میشه انقدر حس خوب توی یه نوشته وجود داشته باشه ...
برای ما هم دعا کنین که این حس رو تجربه کنیم .... این حس پاک معنوی رو ....

پاسخ:
ان شاء الله سهم همه بشه این حس و حال،سهم شما هم بشه به حق همین روزهای کربلایی
http://fiish.blog.ir/post/774
پاسخ:
الان من چیکار کنم؟برم لینک این پست رو بدم به همون وبی که گذاشتین؟
بعد پستم زیادی بلند نیست؟
بله بروید :)
پاسخ:
حالا توی وقت اداری شاید رفتم:))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">