بابای اصغر

  • ۱۲:۵۷

هنوزم وقتی میرم جلوی مغازه ی بابای اصغر فرهادی،دلم میخواد ازش بپرسم واقعا راضی هستی که اصغر کارگردان شده یا دوست داشتی مثل اکبر همینجا پیش خودت بود؟

بعدم بهش بگم از من می پرسی کاش یه مغازه ی خواروبار فروشی زده بودی بغل مغازه ی خودت و هیچوقت نذاشته بودی بره و فیلمساز بشه،

آخه اینا فیلمه میسازه حاجی؟

بعدم منتظر بشینم ببینم از بچه ش تعریف می‌کنه یا فحشش میده:))

اما خب هیچوقت این کارو نکردم

همیشه ایستادم جلوی مغازه ش و هی باخودم گفتم چطور هضم کنم تو بابای اصغر فرهادی هستی؟،:))


بعدم بدون این که چیزی ازش بخرم میرم مغازه بغلی یه لیوان ذرت مکزیکی میخرم  و میخورم و یواش یواش دور میشم :))


+ببخشید کامنتای اون پست بی جواب موند😅

  • ۳۰
به لطف خدای مهربان،برکت های زندگی ام چنان بیکران است که در خیال نمی‌گنجد.
Designed By Erfan Powered by Bayan