جسمی که دیگه طاقت منفیجات نداره:))

  • ۰۹:۱۷

سوار ماشین شد و نشست کنارم

قیافه ش طبیعی بود 

ولی تا نشست کنارم

سراسر وجودم دگرگون شد

اونقدر وجود انرژی منفی برام ملموس بود که حالت تهوع پیدا کردم و تموم بدنم دماش بالا رفت

هیچی نگفتم و راه افتادیم ولی اونقدر حالم بد بود که میخواستم فرمون رو رها کنم

نگاش کردم گفتم چته؟

تعجب کرد و گفت مگه رنگم پریده؟

گفتم نه

گفت مگه حرفی زدم

گفتم نه،فقط اونقدر انرژیت منفیه که دارم بیهوش میشم

بعد دیگه شروع کرد به حرف زدن و اینکه بخاطر تصادف پارسالش و دیه ای که باید می‌داده تمام حسابهاش رو مسدود کردند و یکماه حبس براش بریدن

یه نگاهی بهش کردم و گفتم میدونی معجزه نزدیکه؟

گفت یعنی چی؟

گفتم امام علی علیه السلام میگن وقتی اوضاع به شدت تنگ شد اون موقع هست که گشایش پیدا میشه و تو الان باید خوشحال منتظر اومدن معجزه باشی

(دکتر فرهنگ هم میگفتن وقتی همه چی به هم ریخت و خیلی اوضاع خراب شد لباس نوهاتونو بپوشین،عطر و ادکلن بزنین و با دسته گل منتظر بایستین تا اتفاق خوش از راه برسه😁)


خلاصه شروع کردم از این چیزها بهش بگم،...یهو کم کم حالم بهتر شد،

نگو اون داشت حالش بهتر میشد که پشت بندش داشت حال من خوب میشد:))

بعدشم خودش  بهم گفت نفست خیلی سبکه،حسم خیلی بهتر شد...


و الان چیزی که برام جالبه اینه که اینقدر این مدت درگیر چیزای مثبت بودم که دیگه تحمل انرژی منفی رو ندارم و تا این حد بدنم واکنش نشون میده:))


+بابت نبودنهام ببخشیدم،به شدت سرم شلوغه،الانم که این پست رو میذارم باید سریع برم دندونپزشکی:))

  • ۵۱
به لطف خدای مهربان،برکت های زندگی ام چنان بیکران است که در خیال نمی‌گنجد.
Designed By Erfan Powered by Bayan