اِقلیمِ اِقلیما

اِقلیمِ اِقلیما

آدم همیشه تنها می مونه اگه اجازه نده کسی اهلیش کنه...

۳ مطلب در دی ۱۳۹۳ ثبت شده است

عقد کنون

جمعه, ۱۹ دی ۱۳۹۳، ۱۱:۲۶ ق.ظ


هیچوقت نمیرفتم توی اتاق عقد ،چه برسه به این که بخوام قند بسابم...

ولی دیشب رفتم و یه عالمه رو سر عروس و داماد قند ساییدم...

احساس کردم بزرگ شدم

خیلی باحال بود،اصلا یه احساس خاصی بود...

وقتی صیغه خونده شدو همه شروع کردن به جیغ وداد کردن من همینجور نشسته بودم کنار داداشم،هی بوسش میکردم ،هی قربون صدقش میرفتم ،بعد هم طبق معمول احساساتی شده بودم و داشت چشمه اشکم روون میشد که یهو به خودم اومدم،...

داداشم هم قشششنگ معلوم بود احساساتی شده یه ذره دیگه من کشش داده بودم سرمونو گذاشته بودیم رو شونه ی همو یه دل سیر گریه میکردیم!

یه همچین خواهر برادرهایی هستیم ما

.

خداروشکر همه چی خوب بود،دیشب یه عقد مختصر گرفتیم تا ان شالله جمعه ی دیگه جشن مفصل بگیریم و بقول دوستان بترکونیم....


  • اقلیما ...

شاید اشک شاید لبخند..

چهارشنبه, ۱۰ دی ۱۳۹۳، ۰۴:۵۲ ب.ظ

وقتی جواب بله رو گرفتی،

وقتی داشتی آماده میشدی که باهاش بری بیرون که بیشتر باهاش حرف بزنی،

وقتی دورت جمع شده بودیم و میخواستیم قشنگترین لباستو بپوشی،

وقتی از تهِ تهِ وجودم بغلت  کردم و اشک شوق توی چشمام حلقه زدو دوست داشتم همونطور توی بغلت زار بزنم،

وقتی تموم بچگیهام جلوی چشام رژه میرفت

وقتی داشتم با خودم فکر میکردم که کی قدت از قد من بلندتر شد،

وقتی هنوز باور نمیکردم همون داداش کوچیکه ای هستی که دستمو میکشیدی که بریم پشت حیاط لی لی بازی کنیم،وقتی ....

همون وقت بود که احساس کردم خوشبخترین خواهر دنیام...

تو ته مونده ی تموم خاطرات بچگیم بودی داداش....

تو داشتی میرفتی که قصه عشقتو بنویسی و من پشت سرت خاطره هارو بدرقه میکردم

صدای تموم شیطنتهامون توی گوشم می پیچید،انگار خاطره ها هوار شدن روی سرم...

کی میدونه بچگیهای من و تو نرگس چجوری بود؟!!

یعنی کسی  اندازه ی ما خاطره داره؟!!

..

والان نمی دونم چرا این اشکها همینجور داره روی صورتم قِل میخوره،نمی دونم چم شده،...

چرا انگار یکی داره خاطره هامو دار میزنه و من دارم بی تابی میکنم،

همیشه منتطر این روز بودم ولی الان نمیدونم چرا درکنار تموم خوشحالیهام یِ احساس عجیب رو سرم هوار شده ...

.

.

خدایا !!اشک چه نعمت خوبیه،اگه قرار بود اشک نریزیم چجوری سبک میشدیم...

.


  • اقلیما ...

شب کریسمس

چهارشنبه, ۳ دی ۱۳۹۳، ۱۰:۵۶ ب.ظ
شب کریسمسه...
دلم میخواست اینجا هم کاج تزیین میکردیم و جشن میگرفتیم...
دلم میخواست برف بیاد...
خیلی هم زیاد...خیلی خیلی زیاد...
منم دست توی جیبهام میکردمو روی برفها راه میرفتم...
اونقدر راه میرفتمو دور میشدم که از همه چی فاصله بگیرم و مثل یِ نقطه توی تاریکی حل بشم...
دلم میخواست ...
.
.

کریسمس مبارک(اینجا )
  • اقلیما ...