چالش صدای شهر با گرایش چالش صدای دفتر :))

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • اقلیما ...

به تو مدیونم

هنوز دفتر خاطراتم پر از اسم توست...

گم نشده ای ،فراموش نشده ای...

همینجایی ،در خط به خط خاطراتم

گرمی نفسهای خاطره هایت یخ دوری ات را آب میکند...

چقدر این لحظه های پر از حضورت را دوست دارم...

دست در دست خاطراتت،سرکوچه ی انتظار نشسته ام...

بیا...


به تو مدیونم همیشه با صدای فرزاد فرزین(اینجـــــــا)



پ.ن:من بتازگی دریافته ام که قدرت زدن به سیم آخر را دارم!...


  • اقلیما ...

روز خوبی نبود...

هنوز درد میکنه،یه عالمه بخیه خورد،پوستم کنده شد؛...

دندونمو میگم!

من نمیدونم چرا همه آخرش مجبور میشن این دندونای عقل رو بکشن!

این دومیش بود که کشیدم!

دندونم از اون دندونایی بود که خوابیده بود،یعنی کج رشد کرده بود،اصن عکسشو آقای دکتر بهم نشون داد  خودم وحشت کردم،...

یعنی ساعت یازده که آقای دکتر شروع کرد به کندنش تا ساعت دوازده و ربع هنوز موفق به کندنش نشده بود

بیچاره دکتر از بس پاشو به صندلی فشار داد که بتونه دندونمو بکنه پاهاش درد گرفته بودن

یعنی با تموم قواش به این فک من فشار میاورد و نمیتونست دندونمو بکنه...

راستش دندونم که بی حس بود ولی این فکم داشت دیگه از جا درمیومد،الانم احساس میکنم جابه جا شده

لبم هم زخم شد...

اونقدر محکم به دندونم فشارمیاورد که ناخوداگاه دستام میومدن بالا و یکی دو دفه نزدیک بود دست دکتر رو بگیرم که امدادهای غیبی نذاشت:))

بیچاره منشیهای دکتر با یه حالت نگران و مضطرب واستاده بودن بالای سرمو تا دستامو میاوردم بالا واسم میگرفتنو فشار میدادن،...

دکتر گفت :درد داری؟

گفتم نه

گفت :چرااااااااا؟!!!!!!!!

دستش توی دهنم بود وگرنه میگفتم  شما خونی که از لثه م داره میره رو نشونم نده منو تیکه تیکه هم بکنی آخ نمیگم:))

کلا از آخ و واخ خوشم نمیاد،چه معنی داره یه خانوم متشخصی مثل من جلو بقیه ناله بزنه؟:))

مغرور هم خودتونیین:))


خلاصه که صبحونه هم نخورده بودمو فشارم شدیییید افتاده بود

دکتر گفت پاشو بریم از دندونت عکس بگیریم،همین که بلند شدم سرم گیج رفت و چادرم از سرم افتاد،دکتر گفت چادرتو بردار دیگه،...

اصلا دیگه نای جمع و جور کردن چادرو نداشتم،برش داشتم و انداختمش روی چوب لباسی...

همینکه دکتر اون ورقه ی مخصوص عکس رو گذاشت پشت دندونم،حالت تهوع بهم دست داد ولی دکتر سریع عکسو گرفت و بعدش گفت پوستت کنده شد امروز...

واقعا پوستم کنده شد،دوباره رفتم سرجامو دکتر افتاد به جون دندونم،دیگه به هر فلاکتی بود همه ی ریشه رو خارج کرد و گفت امیدوارم دیگه چیزی داخل لثه نباشه!

بعد هم شروع کرد به بخیه زدن لثه ی واموندم،...

الان دردش یکم ساکت تر شده ولی دکتر گفت تا چندروز اذیتت میکنه،...

 هرچند من آستانه ی تحمل دردم غیرطبیعی بالاست ولی دعا کنید  بعد از این چند روززنده بمونم،والا من آرزو دارم:))

  • اقلیما ...

محض خنده

پربازدیدترین کلیپ در واتس آپ(اینجا)


بچه بانمک و شیطون(اینجا)


علی بی غم خروسها(اینجا)


تقلید صدای سگ(اینجا)


تقلید صدای دخترونه(اینجا)


مهران غفوریان(اینجا)


خیلی هست خودتون برین ببینین شادروان شین:))

  • اقلیما ...

اندر پیچ تو پیچ بودن فلسفه...:))

ارسطو میگوید یونانی ها دروغگو هستند...

ارسطو یک یونانیست،

پس دروغ میگوید که یونانی ها دروغگو هستند...

درنتیجه یونانی ها راستگو هستند...

ارسطو یک یونانی است...

پس راست میگوید که یونانی ها دروغگو هستند...

حال یونانی ها راستگو هستند یا دروغگو؟


پ.ن:نظرات آزادراه شد،باخیال آسوده رفت و آمد کنید:))

  • اقلیما ...

کودک درونم

دلم گرفته است...


آنقدر مراقب کودک درونم نبودم که بزرگ شد...:(

  • اقلیما ...

یک چیزهایی هست که نمیدانیم...

من همیشه زندگیم آبستن اتفاقاتی بوده و هست که گاهی دلیلش را باید سالها بعد بفهمم... البته شاید سالها بعد هم خنگ بازی دربیاورم و نفهمم..

  • اقلیما ...

زهی عشق

زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا

چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا

چه گرمیم چه گرمیم از این عشق چو خورشید

چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا

زهی ماه زهی ماه زهی باده همراه

که جان را و جهان را بیاراست خدایا

زهی شور زهی شور که انگیخته عالم

زهی کار زهی بار که آن جاست خدایا

فروریخت فروریخت شهنشاه سواران

زهی گرد زهی گرد که برخاست خدایا

فتادیم فتادیم بدان سان که نخیزیم

ندانیم ندانیم چه غوغاست خدایا

ز هر کوی ز هر کوی یکی دود دگرگون

دگربار دگربار چه سوداست خدایا

نه دامیست نه زنجیر همه بسته چراییم

چه بندست چه زنجیر که برپاست خدایا

چه نقشیست چه نقشیست در این تابه دل‌ها

غریبست غریبست ز بالاست خدایا

خموشید خموشید که تا فاش نگردید

که اغیار گرفتست چپ و راست خدایا


همین غزل مولانا با صدای سینا سرلک (اینجا)

  • اقلیما ...

این موقع شب...


اینکه این موقع شب دست به کیبورد شده ام در هیچ جای منطق خودم نمیگنجد،اما اینکه این موقع شب بنویسم قطعا نقض هیچ قانونی نخواهد بود...

گاهی دوست داری ذهن آشفته و پر  از فکر خودت را با خواباندن کلمات و عباراتی که معلوم نیست بکدفه از کجای ذهنت سرریز میشوند روی تخت نوشته ها آرام کنی...

آشفتگی ذهن من چیز عجیب و جدیدی نیست که بخاطرش خواب را برخودم حرام کنم ولی گاهی این آشفتگیها طعم گس و تلخی دارند که وادارت میکنند بنشینی و ساعتها آب در دهن ذهنت  قرقره کنی  و خالی  کنی که شاید بتوانی راحتتر تحملشان کنی...

روزهاست که دارم با خودم کلنجار میروم که آن اتفاقی که روزهاست در ذهنم پرورشش میدهم را حداقل برای چند قدم هم که شده به حقیقت نزدیکتر کنم

در گیری من با آن چیزی که مدام مثل پتک به دیوار ذهنم میکوبد روزهاست که ادامه دارد و اگر به خود نیایم و کاری نکنم هرلحظه ممکنست این پتک بر سر اراده ام فرود بیاید و دیگر فرصتی برای تحقق خواسته ی درونی ام در دنیای بیرونی دست ندهد...

اینکه الان نیرویی ماورایی و یاشاید  نیرویی فوق ماورایی مانع از نوشتنم میشود بطوری که دستهایم به سختی روی کیبور دمیلغزد هم چیز جدیدی نیست ولی حقیقت اینست که قرار نبود چیز عجیبی بنویسم،این نیروها هم در شناخت افکار من دچار اشتباه شده اند...

...............

................................

...........................................


  • اقلیما ...

ما:)

 

 

 

ما خوبیم:))

 

 

 

 

  • اقلیما ...

یهویی نوشت:))

امشب برای بار چندم کتاب بوف کور را باز کردم که بخوانم،بعد از این همه مدت تنها به صفحه هفده رسیده ام...

با خودم کلنجار میروم بلکه بتوانم چند صفحه بیشتر بخوانم ولی نمیشود که نمیشود....

 با تمام وحشتی که از افکار هدایت دارم ولی  یک نیروی عجیبی مرا به خواندن نوشته هایش وا میدارد....

گویی هدایت سالهاست میخواهد حرفهایی به من بزند ولی من مدام طفره میروم...

........

در ابهام و تاریکیهای ذهنم ،مدام دنبال کور سوی نوری میگردم که با ان جلوی پایم را ببینم و آهسته آهسته قدم بردارم

قدم برداشتن در دنیایی که قدم به قدمش مینهای تردید و اشتباه انتظارت را میکشند سخت تر از گرفتن شعله های آتشین درمیان دستانت است..

اینها را من نمیگویم،اینها همه برای زمانی که به اجبار درآن نفس میکشم چیزهای پیش بینی شده ای بوده است...

من با تمام وجود میخواهم زندگی کنم و برایم فرقی نمیکند در سنگلاخهای مسیرش قرار است چند بار برزمین بخورم و چندبار قرار است زانوانم زخمی شود و دستهایم خراش بردارد...

این را میدانم که تا وقتی نفس میکشم محکوم به زندگی کردنم ،پس زندگی  خواهم کرد ...

....

گاهی فکر میکنم چه بد که در دنیایی زندگی میکنم که آدمهایش بلند بلند فکر میکنند و کورکورانه عمل...

و حقیقت اینست که آدمهای دنیای من سالهاست انسانیت را در پیله ای از نافهمیها پیچانده اند...

سخت است به این آدمها رسم پروانه شدن اموخت

سخت است صواب و ناصواب را به این ادمها نشان داد

سخت است کنار این آدمها نفس کشید

اینها زندگی را به بهای هیچ مصرف میکنند و اینها همه اسراف اکسیژن در این دنیای کم درخت است و دیگر هیــــــچ...


  • اقلیما ...

اقلیم اقلیما

به لطف خدای مهربان،برکت های زندگی ام چنان بیکران است که در خیال نمی‌گنجد.
پیوندهای روزانه
Designed By Erfan Powered by Bayan