اِقلیمِ اِقلیما

اِقلیمِ اِقلیما

آدم همیشه تنها می مونه اگه اجازه نده کسی اهلیش کنه...

۴ مطلب در اسفند ۱۳۹۳ ثبت شده است

روز خوبی نبود...

چهارشنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۳، ۰۶:۱۳ ب.ظ

هنوز درد میکنه،یه عالمه بخیه خورد،پوستم کنده شد؛...

دندونمو میگم!

من نمیدونم چرا همه آخرش مجبور میشن این دندونای عقل رو بکشن!

این دومیش بود که کشیدم!

دندونم از اون دندونایی بود که خوابیده بود،یعنی کج رشد کرده بود،اصن عکسشو آقای دکتر بهم نشون داد  خودم وحشت کردم،...

یعنی ساعت یازده که آقای دکتر شروع کرد به کندنش تا ساعت دوازده و ربع هنوز موفق به کندنش نشده بود

بیچاره دکتر از بس پاشو به صندلی فشار داد که بتونه دندونمو بکنه پاهاش درد گرفته بودن

یعنی با تموم قواش به این فک من فشار میاورد و نمیتونست دندونمو بکنه...

راستش دندونم که بی حس بود ولی این فکم داشت دیگه از جا درمیومد،الانم احساس میکنم جابه جا شده

لبم هم زخم شد...

اونقدر محکم به دندونم فشارمیاورد که ناخوداگاه دستام میومدن بالا و یکی دو دفه نزدیک بود دست دکتر رو بگیرم که امدادهای غیبی نذاشت:))

بیچاره منشیهای دکتر با یه حالت نگران و مضطرب واستاده بودن بالای سرمو تا دستامو میاوردم بالا واسم میگرفتنو فشار میدادن،...

دکتر گفت :درد داری؟

گفتم نه

گفت :چرااااااااا؟!!!!!!!!

دستش توی دهنم بود وگرنه میگفتم  شما خونی که از لثه م داره میره رو نشونم نده منو تیکه تیکه هم بکنی آخ نمیگم:))

کلا از آخ و واخ خوشم نمیاد،چه معنی داره یه خانوم متشخصی مثل من جلو بقیه ناله بزنه؟:))

مغرور هم خودتونیین:))


خلاصه که صبحونه هم نخورده بودمو فشارم شدیییید افتاده بود

دکتر گفت پاشو بریم از دندونت عکس بگیریم،همین که بلند شدم سرم گیج رفت و چادرم از سرم افتاد،دکتر گفت چادرتو بردار دیگه،...

اصلا دیگه نای جمع و جور کردن چادرو نداشتم،برش داشتم و انداختمش روی چوب لباسی...

همینکه دکتر اون ورقه ی مخصوص عکس رو گذاشت پشت دندونم،حالت تهوع بهم دست داد ولی دکتر سریع عکسو گرفت و بعدش گفت پوستت کنده شد امروز...

واقعا پوستم کنده شد،دوباره رفتم سرجامو دکتر افتاد به جون دندونم،دیگه به هر فلاکتی بود همه ی ریشه رو خارج کرد و گفت امیدوارم دیگه چیزی داخل لثه نباشه!

بعد هم شروع کرد به بخیه زدن لثه ی واموندم،...

الان دردش یکم ساکت تر شده ولی دکتر گفت تا چندروز اذیتت میکنه،...

 هرچند من آستانه ی تحمل دردم غیرطبیعی بالاست ولی دعا کنید  بعد از این چند روززنده بمونم،والا من آرزو دارم:))

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۱۳ اسفند ۹۳ ، ۱۸:۱۳
  • اقلیما ...

یک چیزهایی هست که نمیدانیم...

سه شنبه, ۵ اسفند ۱۳۹۳، ۰۴:۳۳ ب.ظ

من همیشه زندگیم آبستن اتفاقاتی بوده و هست که گاهی دلیلش را باید سالها بعد بفهمم... البته شاید سالها بعد هم خنگ بازی دربیاورم و نفهمم..

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۰۵ اسفند ۹۳ ، ۱۶:۳۳
  • اقلیما ...

این موقع شب...

دوشنبه, ۴ اسفند ۱۳۹۳، ۰۱:۳۹ ق.ظ


اینکه این موقع شب دست به کیبورد شده ام در هیچ جای منطق خودم نمیگنجد،اما اینکه این موقع شب بنویسم قطعا نقض هیچ قانونی نخواهد بود...

گاهی دوست داری ذهن آشفته و پر  از فکر خودت را با خواباندن کلمات و عباراتی که معلوم نیست بکدفه از کجای ذهنت سرریز میشوند روی تخت نوشته ها آرام کنی...

آشفتگی ذهن من چیز عجیب و جدیدی نیست که بخاطرش خواب را برخودم حرام کنم ولی گاهی این آشفتگیها طعم گس و تلخی دارند که وادارت میکنند بنشینی و ساعتها آب در دهن ذهنت  قرقره کنی  و خالی  کنی که شاید بتوانی راحتتر تحملشان کنی...

روزهاست که دارم با خودم کلنجار میروم که آن اتفاقی که روزهاست در ذهنم پرورشش میدهم را حداقل برای چند قدم هم که شده به حقیقت نزدیکتر کنم

در گیری من با آن چیزی که مدام مثل پتک به دیوار ذهنم میکوبد روزهاست که ادامه دارد و اگر به خود نیایم و کاری نکنم هرلحظه ممکنست این پتک بر سر اراده ام فرود بیاید و دیگر فرصتی برای تحقق خواسته ی درونی ام در دنیای بیرونی دست ندهد...

اینکه الان نیرویی ماورایی و یاشاید  نیرویی فوق ماورایی مانع از نوشتنم میشود بطوری که دستهایم به سختی روی کیبور دمیلغزد هم چیز جدیدی نیست ولی حقیقت اینست که قرار نبود چیز عجیبی بنویسم،این نیروها هم در شناخت افکار من دچار اشتباه شده اند...

...............

................................

...........................................


  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۰۴ اسفند ۹۳ ، ۰۱:۳۹
  • اقلیما ...