ِِاِقلیم اِقلیما

ِِاِقلیم اِقلیما

به لطف خدای مهربان،برکت های زندگی ام چنان بیکران است که در خیال نمی‌گنجد.

پیوندهای روزانه

۴ مطلب در فروردين ۱۳۹۴ ثبت شده است

عصر یک روز بهاری

من ،خودم و رویای تو

کنار تنهایی هایم چای دم میکنم

و تو دررویای من چای مینوشی

لبت از داغی چای میسوزد

و من میخندم و قند توی گلویم میپرد

مرتب سرفه میکنم و بلندتر میخندم

نفسم به شماره می افتدو تو حرص میخوری

بالشی که کنارت بود را بلند میکنی که به سمتم پرت کنی

ومن فرار میکنم به سمت درختهای حیاط

تو فریاد میزنی که بایست

ومن دورترمیشوم که به من نرسی

میدوی و به من نمیرسی و من هنوز سرفه میکنم و میخندم

میدانم که عصبانی نیستی و فقط میخواهی برای ساعتی بچه باشیم

میدوم و تو نمیرسی

میخندم و نمیفهمم.....

دورمیشوم و تو نمیرسی

میخندم و نمیفهمم.......

محو میشوم وتو نمیرسی

میخندم و نمی فهمم....

تمام میشوم و تونمیرسی

میخندم ونمیفهمم...

و تو تا ابد به من نمیرسی و من...

کسی تکانم میدهد و من فریاد میزنم و از رویای تو اخراج میشوم...

به همین سادگی حتی در رویای تو اجازه ی رسیدن نداشتم:(

 

پ.ن:جنی برات متاسفم که متوجه نشدی این متن رو واسه تو نوشتم نیشخند

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۴ ، ۱۵:۰۶
اقلیما ...

چندروز بیشتر به عید نمانده بود،به سرعت به سمت مرکز خرید میرفتم،آنقدر همه چیز نزدیک عید به هم ریخته بود که حتی نمیدانستم باید اول کدام بخش از خریدهایم را انجام دهم...

همین که به سرعت میرفتم سرراهم پیرزنی را دیدم که دستش را روبه روی آدمهایی که به سرعت رد میشدند دراز کرده بود..

پیرزن بدون هیچ حرف یا حتی حرکت خاصی فقط دستش را دراز کرده بود و مثل یک رباط بی احساس به سمت آدمها برمیگشت و آدمها گویی او را نمیدیدند...

بخاطر عجله ای که داشتم به سرعت از کنارش رد شدم ولی هنوز خیلی دور نشده بودم که ایستادم و برگشتم و منتظر شدم که به من برسد ولی انگار خیلی فاصله داشتیم ،فکرش راهم نمیکردم اینقدر سرعتم زیاد بوده که اینقدر از او دور شده باشم....

با عجله دست توی کیفم کردمو یک پنج هزارتومنی درآوردمو به سمتش دویدم ،پول را کف دستش گذاشتمو خواستم بروم که چشمهای عجیب پیرزن مرا برای لحظه ای میخکوب کرد...

چشمان سردو بی فروغ زن،خالی از هرگونه حس زندگی بود،احساس میکردم بجای چشمانش دو دکمه سبزرنگ توی صورتش چسبانده اند،حتی پلک هم نمیزد،آنقدر نگاهش سرد و خشک بود که هنوز یادآوریش برای لحظه ای تمام بدنم را کرخت میکند...

زن حتی انگار مراهم نمیدید ،بعد ازمن دوباره مثل یک رباط بی احساس سمت کس دیگری چرخید...

از او دور میشدم و تمام حواسم پیش چشمهایش بود،چشمهای پیرزنی که نمیدانم به تاوان کدام اتفاق تلخ زندگی اینقدر خالی از عاطفه شده بود،چشمهایی که حتی گویی سالها بود اشکی برای گریستن نداشته،در چشمهایش حتی التماس هم نبود،...

دنیا چه بلاها که سرآدمها نمیاورد،درتمام زندگیم کسی اینگونه زنده ولی خالی از حیات را به چشم ندیده بودم،زنده ی مرده،یا مرده ی زنده هردو میتوانست اسمی باشد که آن زن را توصیف کند...

واین چشمها سه هفته است که از جلوی چشمهایم کنارنمیروند،زل زده اند توی چشمهایم،همانقدر سردو بی فروغ،همانقدر خالی از زندگی....

واین آزارم میدهد،گاهی حس میکنم آن زن واقعی نبود و شاید با نگاهش باید چیزی میفهمیدم و نفهمیدم آنقدر که خودش و چشمهایش عجیب بود ولی بعد سرم را به سرعت تکان میدهمو با خودم میگویم باز میخواهی چه خزعبلاتی توی ذهنت ببافی ،بیخیال دیوانه!:(

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۴ ، ۱۵:۱۳
اقلیما ...


میدانی؟!!

ده سال گذشت از آن سال پر اتفاق!

هشتادو چهار تا نود و چهار...

خدای من!!من چقدر بزرگ شدم!!:)

حتی تصور این مدت طولانی برای خودم  هم باورنکردنیست :)


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۴ ، ۲۳:۵۷
اقلیما ...


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۴ ، ۱۶:۰۱
اقلیما ...