اقلیم اقلیما

اقلیم اقلیما

به لطف خدای مهربان،برکت های زندگی ام چنان بیکران است که در خیال نمی‌گنجد.

پیوندهای روزانه

۴ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

دیر وقت بود،پسرک میخواست بخوابه

رفت و سرش رو توی آغوش اقلیما پنهون کرد و گفت میخوام توی بغلت بخوابم

بعد مثل هرشب گفت باید برام قصه بگی

اقلیما سرشو نوازش کرد و گفت برات چه قصه ای بگم؟!!

پسرک گفت باید قصه ی سیندرلا رو بگی

اقلیما خسته تر از اون بود که بتونه اون قصه ی طولانی رو تعریف کنه ولی به امید اینکه پسرک بین قصه خوابش ببره شروع کرد به قصه گفتن...

روزی روزگاری بود،یه دختر زیبایی بود به اسم سیندرلا که به خیر و خوشی کنار پدر مادرش زندگی میکرد.....................

....

همه چیز خوب بود تا اینکه مادر سیندرلا سخت مریض شد و از دنیا رفت

پسرک سرشو برمیگردونه و میگه من اشکم در اومد بخاطر سیندرلا،سیندرلا گناه داره که مامانش مرد

و بعد با بغض به اقلیما میگه اگه تو بمیری من چیکار کنم؟!!

اقلیما سعی میکنه توی ذهنش یه جمله ی درست و حسابی جور کنه ولی یدفه میگه خوب من برم بابا هست...

پسرک باگریه میگه  خوب بابا هم پیر میشه و میمیره

اقلیما میگه ولی خوب تو بزرگ میشی و خودت ازدواج میکنی،اونوقت دیگه اگه ماهم نباشیم تو تنها نیستی...

ولی پسرک گریه میکنه و میگه من نمیخوام شماها بمیرین

اقلیما همینطور که پسرک رو دلداری میده توی افکارش غرق میشه

 و به این فکر میکنه که واقعا اگر قرار باشه همین روزها بار سفر از این دنیا ببندم تکلیف پسرک چی میشه؟!!

اصلا اقلیمایی که تازه پا گذاشته تو یه مسیر خاص از زندگیش چطور میتونه به مرگ فکر کنه...

نه اقلیما الان آمادگی رفتن رو نداره...

ولی این یه حقیقته

مرگ چیزیه که هیچوقت قابل پیش بینی نبوده...

پسرک میخوابه ولی اقلیما هنوز هم داره فکر میکنه و باخودش میگه اگه این روزها آخرین روزهای زندگیم باشه ،چقدر آمادگی دارم برای رفتن...


؟!!!!

 

 

۲۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۴ ، ۱۹:۰۸
اقلیما ...

گاهی بی هیچ دلیل دلم میخواهد عاشقانه بنویسم

عاشقانه بنویسم برای تویی که هستی و شاید گاهی میان این همه بودنت گمت میکنم

برای تمام ندیدنهایم مرا ببخش

حالا که خوب فکر میکنم تو دلیل تمام عاشقانه هایم هستی

مسخره است که نوشتم گاهی بی هیچ دلیل دلم میخواهد عاشقانه بنویسم

 

۳۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۴ ، ۱۹:۴۳
اقلیما ...


از روبه روی بازار بزرگ شهر رد شدم

یادم آمد خانه اش روبه روی همین بازار بود...

یک هوا دلم تنگ شد و خاطراتش مثل یک ریسمان، بغض را انداخت دور گلوی وامانده ام

وآه کشیدم برای نبودن کسی که بود و هیچگاه از نبودنش نترسیدم

و اکنون او نیست وبرای نبودنش اقسوس را نه اینکه بخورم  بلکه با حرص میجوم ...

همیشه همین است...رفتار مزخرف و تکراری آدمها

غصه را وقتی میخورند که راهی برای جبران نیست.....

۳۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۹۴ ، ۲۱:۰۷
اقلیما ...

بهترین کلیپ زمستونی که برام ارسال شد :)

البته بیشتر به خاطر عکسای خوشگلش:)

 

 
۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ دی ۹۴ ، ۰۱:۰۵
اقلیما ...