ِِاِقلیم اِقلیما

ِِاِقلیم اِقلیما

به لطف خدای مهربان،برکت های زندگی ام چنان بیکران است که در خیال نمی‌گنجد.

پیوندهای روزانه

۴۱ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

الان آخرین دقایقِ مرداد ماهِ 1394 است،دارم به تعداد پستهایی که توی این ماه گذاشتم نگاه میکنم

35 تا پست  برای مردادی که فقط 31 روز دارد،تازه جدای پستهایی که هیچوقت ثبت نشد یا پستهایی که ثبت شد و بعد حذف شد...

این درحالیست که من توی تک تک روزهای مرداد انگیزه ای برای نوشتن نداشتم

شاید هی پست میگذاشتم تا انگیزه ی نوشتن پیدا کنم...

من این روزها خیلی کمتر اینجا می آیم،یا اگر بیایم برای دانلود یا خواندن درمورد چیزیسیت...

ولی  وقتی وبلاگ دوستان آپ میشود میایم و میخوانم هرچند گاها کامنتی برایشان نمیگذارم...

یکجور خوددرگیری پیدا کرده ام با خودم:))

شاید فکر میکنید درگیر این شبکه های اجتماعی شده ام ولی حقیقت این است که من هنوز هیچکدام از این برنامه ها را نصب نکرده ام...

درحالی که تمام کسانی که اطرافم هستند همه ی این برنامه ها را دارند و مرتب به من میگویند پس کی میایی تا ببریمت توی فلان گروه و باهم خوش باشیم...

راستش از اعماقِ تهِ وجودم دلم نمیخواهد هیچکدام از این برنامه ها را نصب کنم

این روزها واقعا از بیهودگیها بیزارم...

دلم میگیرد که آن پیامکهای کوتاه و قشنگ تبدیل شده است به متنهای بلند بالایی که گاها ادم حوصله اش نمیشود بخواند...

دلم میگیرد که همه سرشان گرم این جور چیزهاست...

تازگیها همه دلشان میخواهد حرفهای قلنبه سلنبه بنویسن و بقیه الکی بیایند بگویند به به عجب جمله ی سنگینی بود ،فردا همه جا تعطیل:|

حتی همینجا بین وبهای مختلف کسانی را میبینم که تمام توانشان را گذاشته اند توی سنگین و پر تکلف نوشتن متن فقط برای این که بقیه بگویند به به طرف چقدر میفهمد:|

من تازگیها فهمیده ام که همه این روزها تمام توانشان را گذاشته اند توی قشنگ حرف زدن،توی فلسفی حرف زدن توی عجیب غریب حرف زدن،توی عاشقانه های تلخ نوشتن توی...

بارها شده است از نوشته های بعضیها حس کنم که نصف حرفهایش را خودش هم نفهمیده است و فقط قشنگ نوشتتشان:|


اینجا خیلی وقت است که آدمهای ساده و صمیمی تبدیل شده اند به آدمهای عجیب غریب:|

شاید من هم عجیب غریب شده ام و خبر ندارم:(


برایم خنده دار بود که دختری به مادرش میگفت :مامان خسته شدم از بس سرت توی گوشی بود...

برایم خنده دار بود پیرزنی را دیدم که سرش توی گوشی بود و پستها و متنهای بقیه که جای نوه هایش بودند را لایک میکرد...

برایم خنده دار بودکه  دعوت میشدیم به مهمانی برای شام ولی بعد میفهمیدیم دعوت شده ایم دور همی سرمان را ببریم توی گوشیهایمان :|

برایم خنده دار بود....

خنده دار که نه...یکجورهایی گریه دار بود ولی خوب کارما از گریه گذشته ست به خودمان میخندیم...


چقدر حس میکنم دارم نامرتب و نامنظم و نامرتبط می نویسم...

بگذارید پای اینکه روزهاست نوشتنم نمی آید...

یک روز یک پست نوشتم و گفتم اگر بخواهید به زور واژه ها را روی تحت نوشته ها بخوابانید کاری نمیکنید جز اسراف واژه ها...و من الان دقیقا حس میکنم دارم واژه ها را اسراف میکنم:|


خودم هم نمیدانم چه مرگم شده:|

امروز باز اصرار کردند که لااقل واتساپ رو نصب کنم ،من هم نشستم مثل ماست به گوشی نگاه کردم و بعد مثل همیشه گفتم بیخیال حوصله اش را ندارم:|

هرکس من را میبیند میگوید: چجوری بدون این برنامه ها زندگی میکنی؟!!...و هیچکس نمیداند که من چقدر دل به هوای یک گوشی یازده دوصفرِقدیمی هستم :((


امروز نشستم کنار دختر عمه ی عزیزم و با هم اینقدر از گذشته ها و لحظه های خوشی که باهم داشتیم حرف زدیم که الان فقط دلم هق هق گریه میخواهد بخاطر این همه دلتنگی...


واقعا ما کی بزرگ شدیم ،کی دبیرستان دوست داشتنی مان تمام شد،کی دانشگاه رفتیم،کی دانشگاه تمام شد؟کی این همه مدت از دوران دانشجویی گذشت...؟!!

کی بخاطر دیدن موی سفید خنده ام گرفت؟!!

کی حس کردم چقدر با کودکیهایم فاصله گرفتم؟!!

کی....؟!!!


واقعا و شدیدا احساس میکنم به زور پا گذاشته ام روی گلوی واژه ها تا جمله بالا بیاورند:|

پس بیشتر از این کشش نمیدهم،فقط این نبودنها و کم بودنهایم را ببخشید و بگذارید پای خوددرگیهایم:)


۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۴ ، ۲۳:۳۶
اقلیما ...

چهل دقیقه نشستم یِ تست هوش نفس گیرو انجام دادم و نهایتش نتیجه شد این که آی کیوم از حد نرمال بالاتره:)

.

.

.

دوستم ازم شماره ی خط همراه اولم رو خواست...هرچی فکر کردم یادم نیومد:|

فک کنم این که یِ شماره تلفن رو نمیتونم از حفظ بگم نشونه ی نبوغم باشه:))

۱۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۴ ، ۱۱:۳۷
اقلیما ...

عجیب غریب یعنی چه؟!!!

یعنی اینکه عمو ریه هایش مشکل پیدا کند و توی بیمارستان بستری شوند و بعد بعد از قریب به پنجاه سال تازه بفهمند که قلبش بجای سمت چپ توی قسمت راست سینه اش جا خوش کرده:|



پ.ن:باز قسمت کامنتها رو باز میگذارم،بعضی از دوستان از بسته بودن کامنتها عصبی شده اند:))

۱۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۴ ، ۲۱:۰۷
اقلیما ...

میگم :مشکلی که نیست؟!!

میگه:نه،فکر نکنم...

میگم:اتفاقا مشکل همینجاست!...همین که فکر نمیکنی.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۰۵
اقلیما ...
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۸ مرداد ۹۴ ، ۱۲:۵۹
اقلیما ...
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۷ مرداد ۹۴ ، ۱۴:۱۸
اقلیما ...

این روزها،روزها گذشته است از روزهایی که فکر میکردی نمیگذرد

این روزها هم میگذرد مثل همان روزهایی که فکر میکردی نمیگذرد...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۴ ، ۱۲:۳۱
اقلیما ...

پر از هیچم...

یا شاید هم پر از همه چیزم...

هنوز نمیدانم ولی دارم خودم را زیرو رو میکنم

دارم با خودم میجنگم...

این روزها کمر به قتل یک چیزهایی بسته ام

یک چیزهایی را باید سر ببُرم تا یک چیزهایی خون توی رگهای مرده اش بدود...

صدای تحول مثل زنگ توی گوش لحظه لحظه ی این روزهایم دنگ دنگ میکند...

یک چیزهایی گم شده است و من بااااااااید انها را از تهِ انباری افکارم بیرون بکشم...

یک چیزی دارد این روزها محکم به دیوار افکارم میکوبد...

اصلا بگذار تا بکوبد...بگذار آنقدر بکوبد تا بلکه در درونم بیدار شود همان چیزی که روزهاست منتظر بیدارشدنش هستم

کاش این روزها هوا ابری میشد،کاش باران میبارید،

من دلم این روزها باران میخواهد،دلم تکیه دادن به پنجره و حل شدن توی  قصه ی خیسیِ  قطره های باران میخواهد

حقیقت این است که این روزها واژه ها هم از زیر افکارم سُر میخورند و نمیتوانم با نوشتن یک چیزهایی را توی ذهنم مرتب کنم...

اصلا نمیشود نوشت،انگار  وزنه به انگشتهایم بسته اند ومن واقعا نمیدانم این روزها پر از هیچم یا پر از همه چیز...

شاید  در درونم یک جنگ برپاست،یک جنگ از نوع جنگِ من بر مــــــــن.....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۴۱
اقلیما ...

خیلی دوست داشتم واسه روز دختر یِ چیزی بنویسم،ولی چن وقته نوشتنم نمیاد:|

پس همینجوری میگم میلادحضرت معصومه و روز دختر هزار هزار بار مبارک:)



یادش بخیر...دخترا سیب گلابن:)




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۰۸
اقلیما ...

It’s not a dream, this is so true

 


دریافت آهنگ بهشت از ماهر زین

لطفااین عکس و این آهنگ رو نفس بکشید:))

عکس مخصوصِ مدیتیشنِ:)
 
۲۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۳۰
اقلیما ...

این آهنگهای دوست داشتنیِ ماهر زین با روان من بازی میکند:))

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۴ ، ۱۱:۱۸
اقلیما ...

مدتیست که دوباره رو آورده ام به گوش کردن آهنگهای بی کلام که واقعا هم آرامش بخش هستند:)

 

 

 

دریافت

 

 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۰۶
اقلیما ...

آدم دلش چه چیزها که نمیخواهد

دیر زمانیست دلم میخواهد خانه ای داشته باشم تهِ جنگلهای شمال

همینی که هستم نباشم...

یک زنِ روستایی باشم با هفت هشت تا بچه ی قد و نیم قد...

مادرانِ دو سه دهه ی پیش هم سن من که بودند حتی به فکر شوهر دادن دخترهایشان هم می افتادند

پس چیزِ بعید از خاطری نیست اگر دلم این همه بچه بخواهد...

دلم یک دار قالی میخواهد گوشه ی این خانه

یک دار قالی که صبح به صبح شانه بکوبم بر سرِ رَج به رَجش و خِفت به خِفت نقش خیال ببابفم روی تنش...

 

آدم دلش چه چیزها که نمیخواهد

مثلا دلم میخواست شاعر بودم،نه هر شاعری

شاعری بودم از جنس سهراب،از جنس نیما،از جنس قیصر...

شعر میگفتم صفحه به صفحه،کتاب به کتاب

احساس میریختم پای افکارم و بعدزندگی میکردم با این همه افکار خیس خورده توی احساس

راستی چه کسی اندازه ی سهراب احساس را فهمید؟!!...

یانه چه کسی اندازه ی سهراب مرا فهمید؟!...

 

آدم دلش چه چیزها که نمیخواهد

مثلا دلم میخواست پرنده ای بودم

بال میگشودم و حس پرواز را نفس میکشیدم

می نشستم لب یک پنجره و کسی برایم دانه می پاشید

من هم دانه ها را میخوردم و درس محبت را از دستان یک انسان می آموختم...

 

آدم دلش چه چیزها که نمیخواهد

مثلا یک روز دلم میخواست درخت بودم

یا نه یک روز دلم میخواست ابر بودم

حتی گاهی دلم خواست که هیچ باشم...

 

آدم دلش چه چیزها که نمیخواهد

بین این همه خواستن یادم رفت یک روز بخواهم که خودم باشم

همینی که هستم

همینی که باید باشم

همیشه فقط خیال بافتم

یادم رفت که خودم باشم...

و حالا من گم شده ام بین این همه خیالِ خواستن...

ودیگر هیچ...


پ.ن:میدونم خوشحالید قسمت نظرات رو باز گذاشتم:))

۲۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۴ ، ۱۲:۱۸
اقلیما ...

باز هم تقویم ورق خورد و باز هم بیست و یک مرداد...

از بیست و یک مرداد هشتاد و چهار تا بیست و یک مرداد نود و چهار

ده سال میگذرد که....................................................................................



یادم باشه که امروز بخندم دست به نقد(اینجا) 

:)



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۴ ، ۱۱:۲۰
اقلیما ...

جــــــــــــاده را بردارو برو
بعد از تو از هرچه مسیر رفتن است بیزارم....

http://bayanbox.ir/view/7625883748871884621/%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C.jpg

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۴۴
اقلیما ...

چه خوب که شما هستید تا من بیشتر قدر چادرم را بدانم

بگذار به من بگویید اُمل،من هم به شما میگویم جلف،این به آن در:)


الهی!! بخاطر ظاهرِ اُملم بی نهایت شکر:)



این حدیث رو فاطمه جان برام کامنت کرده،چقدر هم به جاست:)


 در آخر الزمان از میان امت من زنانی خواهند آمد که پوشش دارند اما برهنه اند و بر سرهایشان بر آمدگی مانند کوهان شتر خراسانی وجود دارد ... پس آنان را لعنت کنید که ملعونند....
حدیث از پیامبر خداست..

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۴۵
اقلیما ...

ساکت را بردار دلم،شاید لازم باشد برای مدتی بروی

درمسیرِ رفتنم اگر تو باشی زیاد دل دل میکنم

می ترسم آخر مخِ عقلم را بزنی


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۴ ، ۱۳:۲۰
اقلیما ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دلت اگر گرفت

چه اشکالی دارد؟!!

بنشین گریه کن به اندازه ی یک دریا

مشت بزن به دیوار

برو لب پنجره اصلا فریاد بزن

گله کن از خودت،از دنیایت و از همه ی کس هایی که دلگیرت کرده اند

چه لزومی دارد توی خودت بریزی؟!

برو برای یک نفر دلیل تمام غصه هایت را بگو و سر بر شانه اش بگذار و های های گریه کن

تو هم آدمی

توهم کم میاوری

توهم یک جاهایی دلت میخواهد گله کنی

بی تاب شوی و اشک بریزی

بخاطر خودت،بخاطر حماقتهایت،بخاطر اشتباههایت،بخاطر نادیده گرفته شدنِ خوبی هایت،بخاطر ...

برای چه باید جلوی اشکهایت را بگیری؟!

برای چه باید بغضهایت را بخوری و موی سفید بکاری روی سرت؟!

آدم اگر از شادی و غم پرشد،اگر از چشمهایش سرریز نشود که منفجر میشود

پس دلت اگر گرفت

چه اشکالی دارد؟!!

بنشین گریه کن به اندازه ی یک دریا

مشت بزن به دیوار

برو لب پنجره اصلا فریاد بزن

 
 
عنوان پست از من نیست از جناب آقای محمدرضانظری(لادون پرند) می باشد:)
 
 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۴ ، ۱۷:۱۷
اقلیما ...

 

 

دریافت

 

 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۰۴
اقلیما ...

گاهی وقتها میشود که می نشینم یک گوشه و به ناکجاآبادترین ناکجاآباد دنیا فکر میکنم،

وبعد دلم میگیرد از یک چیزهایی  وبعد یک چیزهایی مینویسم هماهنگ با آن حس وحال

چیزهایی که به زعم خیلی از شماها نشان از افسرده شدنِ روز افزون من است

ولی فقط نوشته میشود و میرود توی آرشیو وبلاگ و تمام میشود...

من آدم افسرده ای نیستم،یعنی خدا نیاورد آن روز را که جایی بشنوم که بگویند فلانی افسرده شده است

قطعا خودم را به دار خواهم آویخت آن روز:))

پس فکر نکنید حال من بد است،فکر نکنید روبه قبله خوابیده ام بلکه مرگ مرا به آغوش بکشد...


نه،من هنوز همانم که  کودک درونش را باخودش بغل میکند این طرف آنطرف و اصلا برایش مهم نیست که وقتی از درو دیوار بالا میرود چه میگویند پشت سرش:))

ببخشید اگر می نویسم و موج منفی میگیرید درحالی که می نویسم تا موج منفی ازمن گرفته شود


یعنی نوشته شود و همینجا روی صفحه ی وبلاگ جا خوش کند برای خودش نه اینکه در افکارم رژه برود:)

از اینکه کامنت میگذارید و جویای حالم هستید یک دنیا سپاس

نگران من نباشید،من خوبم اگر خوب هنوز معنی اش همانی باشد که من فهمیده ام:)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۴ ، ۱۳:۴۳
اقلیما ...

چقدر بعضی آهنگها روح مرا به بازی میگرند

میمیرمشان به حد والای معنی ِکلمه

 

 



دریافت

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۴۴
اقلیما ...

من یک مسأله ام که باید پاک شوم

باید از اول نوشته شوم

آنقدر راه حلهای اشتباه روی من امتحان شده است که اصل مسأله فراموش شده است...

کاش مراپاک کنند

لااقل کاش مرا از اول بنویسند

:(


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۰۶
اقلیما ...

عصر از پشت سیستم بلند شدم و تصمیم گرفتم برای عوض کردن حال و هوا هم که شده آماده ی بیرون رفتن شم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۴ ، ۲۳:۴۹
اقلیما ...
با عرض شرمندگی نظرات رو میبیندم،اگر حرفی بامن داشتید آن بالا بنویسید...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۴ ، ۱۲:۰۴
اقلیما ...

با تو بودن ساده است

کافیست چشمهایم را ببندم

یک موسیقی لایت بگذارم

قهوه ی اسپرسوی داغ را تا دهانم بالا بیاورم

و با نوشیدنش روزهایی را تداعی کنم که تو هستی...

تو هستی و من ...

آنوقت تو حاضر میشوی

همینجا روبه روی من

ومن ساعتها با تو حرف میزنم بی اینکه چشمهایم را باز کنم و ببینم که تو نیستی

من تمام روزهایم را اینگونه سرمیکنم در نبودنت

تو چطور؟!!!!!!!

 این نوشته عاشقانه نیست،برای یک دوست  است:))


پ.ن:بابت بستن نظرات عذرخواهی میکنم،اگر بامن حرفی داشتید آن بالا بنویسید:)


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۴ ، ۱۱:۴۷
اقلیما ...

از خودم شاکی ام

 ازمنی که همیشه پیش از بالا آوردن حرفهایم اشکهایم را بالا می آورم
.
.
و امشب باز به جای اینکه زبانم حالتِ تهوع بگیرد چشمهایم شدیدا تهوع داشت...:(



 

                                       دریافت


 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۴ ، ۲۳:۴۲
اقلیما ...



موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۳۳
اقلیما ...

تمام مدت موج منفی میفرستاد

من هم که مثل همیشه موج مثبت میفرستادم

ولی باز همه چیز منفی بود...

راه به جایی نبردم تا اینکه من هم شروع کردم به فرستادن موج منفی

بلکه به یاد آنچه در ریاضیات خوانده بودم،منفی در منفی مثبت شود:)


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۴ ، ۱۹:۰۶
اقلیما ...

دلم میخواد یِ موسیقی لایت بگذارم و چشمهام رو ببندم و به یاد قشنگترین روزهای زندگیم آروووم بگیرم...

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۵۳
اقلیما ...

گاهی احساس میکنم چقدر خالی از نوشتنم

گاهی از هیچ همه چیز میسازم و می نویسم و گاهی مثل این روزهایی که همه چیز قابل نوشتن است من پر از هیچم برای نوشتن...

حتی اتفاق صبح هم با تمام اهمیتش مرا به نوشتن وا نمیدارد

صدای غریبی هم که مرا به هم ریخت،صدایی که برای من همیشه پر از نفهمیدن است،صدایی که فکر میکند میفهمد ولی حقیقت این است که نمی فهمد یا لااقل مرا نمی فهمد ،صدایی که مرا مغرور میخواند و صدایی که برای من فقط یک صداست هم مرا به نوشتن وا نمیدارد...


حوصله ی شاگرد خصوصی هم ندارم ولی  از فردا یا شایدم پس فردا مجبورم داشته باشم چون با طرف رودروایسی دارم

از فردا فقط موج مثبت میفرستم برای خودم ،میخواهم پر انرژی باشم و مرتب آهنگ I lost in paradiseرا گوش میکنم تا امواج مثبت فوران کند


If I open up my eyes

I can see the storm,I can see the sky

I can see the darkness flashing lights

All my fears,won't deny

Let me stay lost in paradise

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۱۱
اقلیما ...

اینجا یک پست ثابت است برای ثبت نظرات پر از مهرتان:)

بابت تغییرات،عذر خواهی میکنم...

۱۰۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۴ ، ۲۱:۳۵
اقلیما ...


 



 
 
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۴ ، ۲۱:۲۷
اقلیما ...

سرم به شدت درد میکنه

تا همین الان داشتم پستهامو حذف میکردم

والان دارم می بینم که شماره ی پستم دویست و هفتاد و هشتِ و چیزی که توی صفحه ی وب نشون میده اینه که صدو سی و شش تا پست بیشتر باقی نمونده...

نمی دونم یهو چی شد یا چرا یهو تصمیم گرفتم این کارو بکنم

ولی حس میکنم کاردرستی کردم...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۴ ، ۱۴:۱۳
اقلیما ...

 گاهی حس میکنم دوست داشتنت کار سختی نیست...

من زیادی سخت میگیرم...

شاید از فردا دنیا را ساده تر بگیرم و شاید بیشتر بفهمم که دنیا جای همین دوست داشتن های بی بهانه است:)



پ.ن: با عرض شرمندگی رمز پست قبل  بنا به دلایلی تغییر کرد

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۴ ، ۱۷:۲۵
اقلیما ...
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۸ مرداد ۹۴ ، ۱۲:۰۷
اقلیما ...

-خوبه پاشم شیشه ها رو پاک کنم

+چرا؟!

-تا بارون بیاد

+تا بارون بیاد؟!:|

آره،آخه تو نمیدونی وقتی من شیشه ها رو تمیز میکنم دقیقا همون روز بارون میاد و شیشه ها رو کثیف میکنه:)

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۴ ، ۰۱:۰۰
اقلیما ...

به درخواست جنیفر من هم توی چالش شرکت کردم،بفرمایید ادامه مطلب

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۴ ، ۱۲:۱۷
اقلیما ...

یِ مدتی هست که میهن بلاگ توی صفحه ی اولش خبر از یِ مسابقه ی وبلاگنویسی با موضوع منِ امروز ده سال قبل رو داده و یِ کلیپی رو ضمیمه ی دعوتنامه ش کرده که براتون میذارم چون فکر میکنم این تفاوت در نظرات جالب به نظر میاد...

 

من خودم ده سال پیش توی مرداد 84 یکی از بزرگترین اتفاقای زندگیم به وقوع پیوست که گاهی از خودم می پرسم اگه برگردم سال 84 بازم میذارم این اتفاق بیفته یا نه؟ ...ولی واقعا  هنوزجوابی برای سؤالم پیدا نکردم...

 

شما چی؟شما اگه ده سال برگردین عقب چیکار میکنید؟یا چیکار نمی کنید؟!

 
 
 
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۴ ، ۱۶:۰۲
اقلیما ...



وقتی از فرصتهای بر باد رفته ی زندگی ام میگویم

واشک مثل نیشتر نیش میزند به گوشه ی چشمم و بغض چنگ میزند به گلوی وامانده ام

 سر برمیگردانم تا حال و احوالی که زار میزند به لباس اکنونم را نبینی ....

و تو مثل همیشه با خونسردی قهوه ی محبوبت را توی فنجان میریزی

و با آرامش به سمت پنجره میروی

و  وقتی بدون توجه به حرفها و حال و روز من بعد از یک مکث طولانی نفس عمیقی میکشی و میگویی" چه هوای خوبی!"

تازه میفهمم دردهای یک من تنها برای یک من است و دیگر هیچ....

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۴ ، ۲۳:۵۰
اقلیما ...

 

 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۴ ، ۰۱:۳۰
اقلیما ...