ِِاِقلیم اِقلیما

احساس غریبِ محرم

محرم که میشود آدم  رفرش میشود

یک عالمه حال و هوای خوش معنوی ناخواسته از روزنه های روحت پخش میشود توی وجودت

محرم که میشود خواسته و ناخواسته عشق بازی میکنی با عزاداریهایت

خواسته و ناخواسته اشک میریزی به پهنای صورتت

محرم که میشود همه یکرنگ میشوند همه اشک میریزند برای مظلومترین مظلوم عالم و سبک میکنند خودرا توی این سنگینی ی روضه ها

و من نمیدانم چرا همه اش احساس میکنم این محرم با تمام محرم های زندگی ام فرق میکند...

البته بعد از خواندن کتاب خصایص الحسینیه دلم پرمیکشید برای محرم ولی بعید میدانم همه اش همین باشد

بعید میدانم این حال و هوا ربطی به چیزی نداشته باشد...

همه اش حس میکنم مردم با تمام وجود گریه میکنند و احساس میکنم همه فهمیده اند که فرصت خیلی خیلی کم است و چیزی به ظهوور آقا نمانده است...

نمیدانم شاید هم همه ی آدمها مثل همیشه گریه میکنند و این من هستم که این روزها چشمهایم را گشاد کرده ام که بیشتر ببینم

شاید این من هستم که اینقدر دیر به خودم آمده ام

ولی هرچه هست این محرم برای من حرفهای زیادی برای گفتن دارد و من سراپا گوش شده ام این روزها برای شنیدن نوای غریب محرم...

و دیگر هیچ....

محــــــــرم


 

دست بردار...

دست از سرِ دلم بردار،

همه اش حس میکنم داری دست به سرش میکنی...

آلزایمر

 

آلزایمر همیشه هم بد نیست

گاهی اگر آدم آلزایمر بگیرد تازه میتواند معنی خوشبختی را بفهمد

اینکه آلزایمر بگیری  وهروز صبح بدون آنکه چیزی از غصه های دیروز و دیروزهایت توی مخیله ات جا خوش کرده باشد سر از خواب برداری میشود  خوشبختی

اینکه وقتی صبح از خواب بیدار میشوی فکر میکنی که تمام عزیزانی که از دست داده ای هنوز زنده اند و حس نبودنشان چنگ نمیزند به گلوی خاطراتت ،این میشود خوشبختی...

آلزایمر همیشه هم بد نیست،

اینکه پا از خانه بیرون بگذاری و گم بشوی و ناگهان یک عالمه آدم دستت را بگیرند و بخواهند کمکت کنند که راه خانه را پیدا کنی،این حس که مردم هنوز محبت یادشان نرفته است میشود خوشبختی...

اینکه آلزایمر بگیری و همه از ترس اینکه مبادا مشکلی بوجود بیاوری ابدا تنهایت نمیگذارند ،این عذم تنهایی میشود خوشبختی...

راستی حالا که فکرش را میکنم میبنم خوشبختترین آدمهای روی زمین در عصر حاضر کسانی هستند که آلزایمر دارند

کاش قرص ابتلا به آلزایمر را کشف کنند

خودم اولین مشتری اش خواهم شد....

کسی عطرش را روی دنیایم می پاشد

توی اتاق خوابم برده بود

من بودم و اتاق...

اتاق بود و من...

ناگهان بادی پنجره را باز کرد ..

ومن با باز کردن چشمانم به یاد او افتادم

الان اتاق من سرشار از عطر اوست...

من چه بکنم که حتی نسیم هم عطر او را به تنش میزند؟!!!

بخواب شعر...

ضعیف و لاغر و زرد و صدای خواب آور
کنار بستر من قرصهای خواب آور

لجن گرفتم از این سرگذشت ویروسی
از این تب، این تبِ مالاریای خواب آور

منی که منحنی زانوان زاویه دار
جدا نمیکندم از هوای خواب آور

همین تجمع اجساد مومیایی شهر
مرا کشانده به این انزوای خواب آور

زمین رها شده دور ِ مدار ِ بیدردی
و روزنامه پر از قصه های خواب آور

هنوز دفترِ خمیازه های من باز است
بخواب شعر! در این ماجرای خواب آور

زنده یاد نجمه زارع

آره آره:)

این آهنگ هدیه ی یک دوسته:)

ممنونشم:)

البته ایشون مؤنث هستنااااااا:))

ا

 

 

حرفهایی از جنس سکوت


وسط چین


پاییز شده است و باز تنها نقشی که خش خش برگها توی ذهنم میسازد تصویراوست

اویی که معلوم نشد کجای زندگی ام گم شد.

اویی که معلوم نشد بود یا نبود...

حرفهای تکراری را هیچ کس دوست ندارد ولی برای من تکرار مکررات میشود مرور تصویرش توی تمام خاطراتی که شاید دوستشان داشتم...

من آدم خاطره بازی هستم،..

خاطره ها هم همیشه با کوچکترین جزئیات روی پرده ی  سینمای خیالم اکران میشود...

و من روزهاست پای این سینمای خیالی جا خوش کرده ام و نمیدام دلتنگ کدام سکانس و مجذوب کدام دیالوگ شده ام...

کاش میشد این فیلم را بدهم دست یک منتقد...

کاش میتوانستم بگویم با بی رحمی تمام لحظه لحظه ی فیلم را نقد کن جوری که اصلا از ساختنش توی ذهنم پشیمان شوم ...

...

عنوانم نمیاد:(

خوب شد  همه چیز معلوم شد،وگرنه خیلی ازما تا چن روز آینده پای تلویزیون از گریه جون میدادیم

 


خدایا !!!
بی صبرانه چشم به راه صاحب زمانیم
دیگه طاقت دنیاتو نداریم:((
 
 
فردا نوشت:عید همگی مبارک،بهترینها نصیبتونگل
 

غمهای قورباغه ایِ من:(

به من گفت سرِ غمهایت را زیر آب کن تا اینقدر زجر نکشی:(

خبرنداشت غم های من جزءِ دوزیستانست:((


به احترام موی سفیدم...

جلوی آینه ایستاده ام

موهای سفیدم دارند هرروز زیادتر میشوند...

باخودم می گویم:

حتما الان دیگر همه احترام موی سفیدم را نگه میدارند!!:|

مثلا همه چیز در تو خلاصه شود...

خدایا !! دیگر حوصله ی  دنیایت را ندارم

میشود دنیا را از زندگی حذف کنی؟!!

 مثلا زندگیِ بدون دنیا هم داریم؟؟!!

میشود مثلا زندگی همه اش تو باشی؟!!:((



داغِ نفهمیدن...

تویِ زندگی ،یِ موقه هایی هست که ذهن آدم یخ میزنه!!

یِ موقه هایی که باید خوب به کاربیفته اما متوقف میشه و...

گاهی  داغ تفسیر بعضی چیزها به دل آدم میمونه

مثل تفسیر یک نگاه...

مثل تفسیر یک لبخند...

مثل من که هنوز داغِ نفهمیدنِ نگاه و لبخند آخرش به دلم مونده:(




پ.ن:هیجکدوم از متنایی که مینویسم عاشقانه نیست.


گویی نوشتن رامم میکند

روزهایی هست که نوشتن هم کار سختی میشود ولی باید بنویسی تا سبک شوی

پس یک عالمه واژه  از ناکجاآباد ذهنت بیرون میکشی و میچپانی توی دهن کله ات

و واداراش میکنی که بِجَود و قورت دهد و بعد یک چیزهایی قی کند روی کیبورد،

بعد میخوانی و میبینی چرت و پرت نوشته ای

میخندی و میگویی همین که ذهنم را آرام کردی دمت گررررررررررررم:)))

یادم نمیاید ...

شب بود...

همین...

چیز دیگری در خاطرم نیست...


این پست واسه خودمه:))

رنگ اسم شما چیه؟!!:)

 

اینجا کلیک کنید تا بدونید چه رنگی هستید؟!!:))

 

من نارنجی هستم،خودم که خیلی قبول دارم چیزهایی که برام نوشته رو:))

از فردا میترسم :(


-مریم داره شوهر میکنه:(

+باورکن من نمیتونم کاری بکنم،هرکاری بگی کردم ولی نشد:(

-مریم داداشم خودشو میکشه،چهارساله که نرفته سفر از ترسِ اینکه برگرده و ببینه این دختر شوهر کرده:(

+قبول کن داداشت یه دندگی کرد:(

-تو که دیدی به هیچ صراطی مستقیم نبود،تقصیر ما چیه؟!!:((

+تو هم دیدی که من هرکاری کردم که به هم برسن ولی نشد،اینجور موقه ها واقعا قسمت نیست

-قسمت؟!!مریم مامانم این چن سال آب شده از غصه ی داداشم:((

+میدونم بخدا خیلی دلم میخواست کاری براتون بکنم  ولی...:(((


 

دلم میخواد سرم رو بکوبم به دیوار،

نشستم اینجا دارم باخودم میگم چقدر عشق چیزِ وحشتناکیه،

این که دونفر که همدیگه رو در حد نگاه و چن کلمه حرف میشناسن ولی مدتها برای خودشون خیالبافی میکنن و رویاهایی میسازن که با خودِ حقیقت یک دنیا تفاوت داره  خیلی کار مسخره ایه:(

چرا اصلا باید اسم این هیجاناتِ عاطفی رو گذاشت عشق؟!!:(


اینارو بیخیال،الان فردا چی میشه؟!!:(

میترسم پسره بره خون به پا کنه:((

دلم برای مادرش کبابِ:((

دیروز توی امامزاده به حدی گریه کرد که دلم ریش شد:((

خاطرم از خاطرت جمع است:)

کاش بدانی،همین که خاطره ات توی خاطرم هست،خاطرم جمع است...

ودیگر هیچ...


دیروز :(

کی فکرشو میکرد امسال حاجیها قراره خودشون رو به قربانگاه ببرن:(

ای خدا چقدر دیروز وحشتناک بود:(

لعنت خدا بر قومی که جهلش همیشه دامنگیرِ خودش و بقیه بوده...


فردا عید است و...

عیدتون مبارک...


چیزی روی سینه ام سنگینی میکند که گریه های امروز هم سبکش نکرد...

میترسم فردا هیچ چیز برای قربانی کردن نداشته باشم:(


پ.ن:امروز به یاد تک تکتان بودم،کاش شما هم یادم کرده باشید:)

پ.ن2:کسایی که فکر میکنن بسته بودنِ کامنتدونیهای بیشتر پستها واسه اذیت کردن هستش،خیلی خیلی درست فکر میکنن:))

به لطف خدای مهربان،برکت های زندگی ام چنان بیکران است که در خیال نمی‌گنجد.
پیوندهای روزانه
Designed By Erfan Powered by Bayan