ِِاِقلیم اِقلیما

کسی نیامده جز او سر قرار خودش...:(


مهراندیش جان و مریم عزیزم تولدتون مبارک:)

مهراندیش جان،دوست خوبم تولدت هزار هزار بار مبارک

مریم جان عزیز دل خواهری تولد تو هم مبارک باشه :)

الهی که 120 سال عمر بابرکت داشته باشین خواهرهای خوبم

 

رفته بودیم مشهد....

رفته بودیم مشهد...

آمدم ای شاه پناهم بده(2)

 

از درد کهنه ای که مداوا نمیشود

یا میشود گلایه کنم یا نمیشود

 

اینک سلام حضرت عیسی تر از مسیح

لطفت نگو که شامل ماها نمیشود

 

ای من فدای پنجره فولاد چشمهات

از بغض من چرا گرهی وا نمیشود؟

 

یوسف ترین عزیز !مرا تا خودت بخوان

هرچند این غریبه زلیخا نمیشود

 

امضا:کسی که با همه ی ریزنقشی اش

در بیکران چشم شما جا نمیشود

 

مریم اخوان طاهری

 

 

 


"دریافت"

پ.ن:فردا عازم مشهدم،میرم پابوسی امام رئوف،حتما تو صحن و سرای مولا به یادتونم...
خوبی و بدی دیدید حلال بفرمایید:)

از دست و زبان که برآید،کز عهده ی شکرش به در آید...

 
 

آمدم ای شاه پناهم بده....

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)
 

 

قاصدکم تولدت مبارک:)

 

 

 

زندگیم بی تو خواب میرود...


زندگی بدون تو کسالت بار است

همیشه باید همینجا باشی

همینجا درست روبه روی من

و من باید غرق توی اقیانوس چشمهایت باشم

و آنقدر دست و پا بزنم تا حواست باشد که یک نفر اینجا محو تو شده است

به من ثابت کرده ای که اگر سکوت کنم خیلی زود خوابت میبرد

و آنوقت من در اقیانوسی که با پلکهایت درپوش گذاشته ای محبوس خواهم شد

کاش اینقدر بی رحم نبودی

آنوقت من بجای دست و پازدن توی اقیانوس وجودت،شنا یادمیگرفتم و از غرق شدن نمیترسیدم

بیخیال...

همین که زندگی بدون تو کسالت بار است معنیش میشود اینکه تلخیهایت هم توی کام زمان شیرین میشود

یا عادت کرده ام یا تورا همینجور تلخ باور کرده ام

هرچه هست باید باشی

آخر زندگی بدون تو کسالت بار است...

خوش به حالِ تو که آسودگی آبستنِ توست:)

نزدیک به دو هفته نبودم،کلا نبودمااا

حتی توی تلگرام و اینا هم نبودم

یک عالمه کتاب نخونده داشتم،این مدت نشستم ده دوازده تاشو خوندم

چه لذتی داشت این چند روز

کتاب رو باز میکردم،میخوندم و نکته هاشو یادداشت میکردم

گاهی به جاهایی از کتابها میرسیدم که فقط اشک میریختم،اونقدر اشک میریختم که دیگه چشمام کلمه ها رو نمی دید..

کتاب رو میبستم و یه گوشه ای دراز میکشیدم و فقط فکر میکردم

واقعا که هیچی مثل فکر کردن آدم رو بیدار نمیکنه...

احساس میکنم زندگی برام یه شکل دیگه شده

شاید حال و هوای این روزهام همون چیزی باشه که مدتهاست بخاطرش در خونه ی خدا یک پا ایستادم و طلبش میکنم

گاهی یه فکرهایی میگه شاید داری فریب میخوری،ولی وقتی به دل خودم رجوع میکنم میبینم اینا خیال نیست

چرا باید لطف خدارو باور نکنم

چرا باید همیشه به محبت خدا مشکوک باشم

اصلا همین فکرای پوچ و مسمومه که آدم رو از حرکت ساقط میکنه...

بیخیالِ فکرای بد

میخوام کل هوای این بخش از زندگیم رو یکجا بکشم تو ریه هام و دهنم رو ببندم که حبس بشه تو وجودم و برسه به تک تک سلولهای بدنم:)

 

پ.ن:بابت ابراز محبتتون در نبودنم یک دنیا ممنونتونم،شما قابل احترامترین مخاطبهایی هستین که یک وب میتونه داشته باشه

خدارو بخاطر بودنتون شکر میکنم:)

پ.ن2:عنوان از علیرضا آذر


به لطف خدای مهربان،برکت های زندگی ام چنان بیکران است که در خیال نمی‌گنجد.
پیوندهای روزانه
Designed By Erfan Powered by Bayan