ِِاِقلیم اِقلیما

حس خوب ...

بعد از مدتها رفتم لوازم آرایشی بخرم...

کلی با خودم صحبت کردم که لاک و رژ و سایه بخرم...

ولی هرچی نگاشون کردم دلم نخواستشون:(

از فروشنده یه ریمل خوب خواستم...

گفت همینی که خودم زدم خوبه؟!!

هم حجم دهنده ست هم مژه هارو بلند میکنه...

یه نگاهی به چشماش انداختم دیدم آخه این چیه؟!!


گفتم نه عزیزم...یه چیزی بده که راحت شسته بشه..زیادم عجیب غریب نباشه...


خلاصه یه دونه آورد که بنظرم خوب بود...

یه مداد ابرو هم گرفتم واسه وقتایی که میزنم ابرومو ناکار میکنم 

و یه مداد چشم هم گرفتم...

گفتم همین مرا بس:))


بیچاره هی از لوازم آرایشی ها تعریف میکرد بلکه بخرم ولی واقعا وقتی استفاده نمیکنم برا چی باید بخرم؟!


عصری یه دستی به سر وصورتم کشیدم...

فک کنم چهار ماه بیشتر باشه که آرایشگاه نرفتم...حتی برای عید هم نرفتم:(

حوصله ی اینجور کارها رو ندارم...

هرچند از شلختگی هم خوشم نمیاد...

هیچوقت هم نامرتب نبودم:)



و خلاصه امشب بعد از مدتهااا یه کم آرایش کردم...

دروغ چرا...حس خوبی بود:)

قشنگ شده بودم:))


رفتم عروسی...

خوش گذشت...😍

من برای داشتنت جنگیدم...

دوباره روز مادر شد و من....

اصلا یادت هست چقدر برای داشتنت به درو دیوار زدم؟؟!..

یادت هست چه دردها کشیدم که داشته باشمت؟!!

توی آن تصادف لعنتی فقط تو دلیل ادامه ی زندگیم شدی....

اگر توی آن تصادف تو برایم نمانده بودی من هم مرده بودم...

وبعد چقدر برای داشتنت جنگیدم...

چقدر توی گوشم خواندند که بگذرم از تو ...

چقدر گفتند بیخیال داشتنت شوم...

اما تو مال من بودی...مال خود خودم...

پس باید میجنگیدم برای داشتنت...

یادم نمیرود که چقدر سعی کردم اسم مادر را به جای اسم مریم توی دهانت بچپانم...

لحظه ای که پس از ماه ها به من گفتی مامان...قشنگترین لحظه ی زندگیم بود...


شوخی نبود ...من برای مادر بودن میجنگیدم...میخواستم کسی باشد که مرا مادر صدا کند...

میخواستم واژه واژه محبت یادت بدهم...عشق و دوست داشتن یادت بدهم...

من قرار بود از تودمرد رویا بسازم...

و تو هرروز شبیه تر شدی به آن مرد توی رویاهایم...

تو با همان  سن اندکت برایم از دوست داشتن گفتی...

ازهمین سن اندک نوازش کردن را آموختی و یاد گرفتی وقتی غرق خوابم رویم را بکشی و روی پیشانی ام بوسه بنشانی...

تو یاد گرفتی دوست داشتنم را به زبان بیاوری...بی بهانه مرا به آغوش بکشی و محبت را بفهمانی...

آنوقت آمده بودند این کوچک مرد رویای مرا از من بگیرند...

آمده بودند مرا از او جدا کنند...

یادم نمیرود لحظه ای که دست دور گردنم حلقه کرده بودی و با اشک میگفتی همه اش توی دلم دعا میکردم که دوباره پیش تو باشم...

چه لحظه ی شیرینی بود که به من میگفتی من تو رامیخواستم...


میبینی؟!!

آمده بودند حاصل ذره ذره احساسی که قاشق قاشق توی وجودت ریخته بودم را یکجا توی کیسه کنند و ببرند...

و خدا چقدر دوستمان داشت پسرکم...


و حالا روز مادرست...و من دوست دارم جشن بگیرم این روز قشنگ را ...نه به شوق مادر بودنم که به شوق داشتنت


روز مادر برایم بی تو معنایی ندارد پس میگویم روزمان مبارک:)

ببخشید که نبودم:(

سلاااام دوستای عزیزو مهربونم

تو رو خدا من رو بابت نبودنهام ببخشید...

وای فای خونه قطع شده و از تنبلی ی من بوده که درستش نکردم:(

الانم با نت داغون ایرانسل دارم پست مینویسم

وظیفه ی خودم دونستم بیام و عید رو بهتون تبریک بگم و براتون بهترینهارو توی سال جدید آرزو کنم:)

بابت تایید کامنتها بدون جواب هم ازتون معذرت میحوام:(

ان شالله وقتی نتم درست شد جبران محبتهاتون رو خواهم کرد:)

و شاید گاهی باگوشی آپ کردم ...والله اعلم:)


به هرحال از همتون معذرت میخوام...نبودنهام رو پای بی معرفتیم نذارین خواهشا:(

به لطف خدای مهربان،برکت های زندگی ام چنان بیکران است که در خیال نمی‌گنجد.
پیوندهای روزانه
Designed By Erfan Powered by Bayan