ِِاِقلیم اِقلیما

ِِاِقلیم اِقلیما

به لطف خدای مهربان،برکت های زندگی ام چنان بیکران است که در خیال نمی‌گنجد.

پیوندهای روزانه

۸ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

 

 


 

۱۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۵ ، ۱۲:۱۴
اقلیما ...

یک_عاشقانه_آرام 

نادر_ابراهیمی 


دیگر معجزه ای در کار نیست. 

زندگی را با چیزهای بسیار ساده پر باید کرد. ساده ها سطحی نیستند. خرید چند سیب ترش، می تواند به عمق فلسفه ی ملاصدرا باشد.

مشکل ما این نیست که برای شیرین کردن زندگی، معجزه نمی کنیم. مشکل ما این است که همان قدر که ویران می کنیم، نمی سازیم. همان قدر که کهنه می کنیم، تازگی نمی بخشیم. همان قدر که دور می شویم، باز نمی گردیم. همان قدر که آلوده می کنیم، پاک نمی کنیم. همان قدر که تعهدات و پیمان های نخستین خود را فراموش می کنیم، آن ها را به یاد نمی آوریم. همان قدر که از رونق می اندازیم، رونق نمی بخشیم. مشکل این است که از همه ی رویاهای خوش آغاز دور می شویم و این دور شدن به معنای قبول سلطه ی بیرحمانه ی زمان است.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۵ ، ۱۱:۴۴
اقلیما ...

تقریبا یک ماه پیش بود که برای اولین بار توی عمرم تصمیم گرفتم لاک بخرم...

اولم پد پاک کننده ی لاک رو برداشتم...بعدم رفتم سراغ لاکها و یکم نگاشون کردم و یکیشونو برداشتم ...

ولی وقتی گذاشتم رو میز فروشنده که حساب کنم فروشنده  بم گف خانوم اینا لاک نیستا رژ لبه..

منم جا خوردم ولی ی جوری که مثلا خودم میدونم و قصدم خریدن همین بود گفتم بله بله میدونم و حساب کردم اومدم بیرون...بعد کلییی خندیدم و گفتم خوبه آقاهه نفهمید من از پشت کوه اومدم:))


بعدم روی اون چیزی رو که خریدم نگاه کردم دیدم نوشتهlip polishو واقعا افتخار کردم ب اینکه خیر سرم زبان خوندم ولی در این حد سرم نمیشد که روی جعبه رو بخونم و ضایع بازی در نیارم:))

خلاصه اینقدر اهل خریدن لوازم آراایشی نیستم که تفاوت nail polishوlip polishرو تشخیص نمیدم :))


القصههه امروز بعد از یک ماه چشمم افتاد بهش و گفتم بذار یه بار بزنم ببینم اصن چجوریه ولی خب همین که میکشیدم روی لبم قلقلکم میشد و کلی جلو آینه می خندیدم:))

بعدم رفتم سراغ کارای خونه...

یکم بعد طاها که داشت تکلیفاشو انجام میداد صدام زد که برم کمکش...

همین که داشتم براش توضیح میدادم سرشو بلند کرد و داد زد واااای مامان رژ لب زدی؟!:|

عاقو نمیدونم چرا اینقدر از این بچه نیم وجبی خجالت کشیدم:|

گفتم باشه مامان مشقتو بنویس..

بچه که تاحالا ندیده بود من رژ بزنم گفت مامان رژ از کجا آوردی؟!:||

گفتم داشتم مامان مشقتو بنویس..

گفت مامان میخوای بری عروسی؟!!!!

گفتم نه مامان جان همینجوری زدم..

دوباره یکم مشقاشو نوشت و بعدسرشو بلند کرد گف مامان خوشگل شدیااا:))

گفتم ای بابااااا  مشقاتو بنویس بچه :|||(شکلک خجالت و گریه واینا رو تصور کنین)

۱۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۵ ، ۱۲:۰۲
اقلیما ...

 

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۵ ، ۰۰:۳۹
اقلیما ...


روزی می رسد که نسبت به همه چیز بی تفاوت می شوی... نه از بدگویی های دیگران می رنجی و نه دلخوش به حرف های عاشقانه ی اطرافت...

به آن روز می گویند: " پیری " 

آن روز، ممکن است برای برخی پس از سی سال از اولین روزی که پا به این دنیا گذاشته اند؛ فرا برسد و برای برخی پس از هشتاد سال هم هرگز اتفاق نیفتد... این دیگر بستگی به چگونه تاکردن زندگی با انسان ها دارد


"گابریل گارسیا مارکز"



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۵ ، ۲۳:۳۸
اقلیما ...

بلند بلند پای تلویزیون رو میخوند که آیت الله هاشمی رفسنجانی ب ملکوت اعلی پیوست... معلوم بود باورش نمیشه...معلوم بود شوک شده...

منم باورم نمیشد...برای چن لحظه خشکم زد...

همینجور که توی تلگرام داشتم ب آروشا پیام میدادم  وسط حرفای احساسی ی اون بچه که داشت میگفت دارم گریه میکنم و دلم گرفته و...گفتم رفسنجانی مرد:|

گفت نمیدونم

گفتم میگم هاشمی رفسنجانی مرد:|

گف آخخخی بیچاره..

گفتم مگه رفسنجانی هم میمیره؟:|

گفت میبینی خاله رفسنجانی که بمیره ماهم میمیریم دیگه:|


کلا همیشه همینقدر فلسفی حرف میزنیم ما دوتا:)))


نمیدونم چرا بعضی وقتا آدم مرگ بعضی آدما رو باور نمیکنه...آدمایی که تا چشم باز کردی همینجور درموردشون خوب یا بد یا هرچی شنیدی و باورت نمیشه که یهو برای همیشه نباشن...


نرگس میگف بیچاره کاش...

گفتم بیخیال ما که نمی دونیم واقعا چجوری زندگی کرده...فقط خدا میدونه بین اون و خدای خودش لحظه ی مرگ چی گذشته یا اصن چه وصیتی واسه زندگیش کرده...خدا بیامرزتش و دیگه هیچی.

۶۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۵ ، ۱۳:۱۸
اقلیما ...

 

شعر از  دوست خوبم مریم صفری
 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۵ ، ۱۸:۱۳
اقلیما ...

بنظرم هیچ نعمتی ب بزرگی ی آرامش نیست...


ممکنه مریض و فقیر باشی و آسایش نداشته باشی ولی آرامش داشته باشی و هرلحظه شکرگزار باشی...


ممکن هم هست کل زندگیت روب راه باشه و در اوج داشتن آسایش هیچ آرامشی نداشته باشی...


بابا همیشه میگه گذشته ها آسایش نبود ولی آرامش موج میزد ولی الان آسایش هست و هیچ آرامشی وجود نداره...


من ب شخصه حاضرم برگردم ب سی چهل سال پیش و یخ حوض بشکنم ظرف بشورم و تشت رخت بگیرم روی سرم و برم لب رودخونه لباس بشورم و غذارو بریزم توی قابلمه های قفلی و هل بدم زیر خاکسترای داغ و شبای زمستون زیر کرسی زغالی بخوابم وصبح ب صبح پشت دارقالی خفت روی خفت بزنم و سوار تراکتور بشم برم کنار مردها سر زمین کشاورزی و تموم تفریحم گوش کردن به صدای رادیو وخوردن میوه ها از روی شاخه ها باشه و.....

ولی آرامش داشته باشم...آرامششش...


الا بذکرالله تطمئن القلوب و دیگر هیچ...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۵ ، ۲۳:۵۳
اقلیما ...