عنوانم نمیاد بخدا:))

  • ۱۹:۰۱

سلام سلام سلام

کلی کار ریخته سرم...واسه همین فرصت نمیکنم بیام وبم...

واسه همه ی این پرمشغلگی ی این روزهام هم خدارو صد هزااار مرتبه شکر...


روزی پنج شیش تا بشقاب میناکاری باید طرح بزنم...

من و نرگس خواهرم و دینا دختر خواهرم این روزها فقططط داریم با رنگ و قلمو و اینجور چیزا سروکله میزنیم:))

من ختایی میزنم خواهرم اسلیمی و دینا هم رنگ آبی ی لاجوردی و آبی ی فیروزا ای میزنه و تند تننند آمادشون میکنیم و تحویل میدیم و اینطور که بوش میاد تا بیست اسفند وضع همینه ....


خلاصه امروز یکم سرم خلوت شد گفتم بیام یه پست بزنم حالتونو بپرسم...

صبحم خدا خواست و مث سالهای پیش رفتیم راهپیمایی ولی ب جون عمه وسطی ی ترامپ یه دونه شعارم ندادیم و فقط تو راه حرف زدیم و هی عقب میفتادیم :)))


بعدشم اومدیم وسط پارک ولو شدیم و بعدشم رفتم خونه ی آروشا اینا و کلی با هم درمورد قانون جذب و اینا حرف زدیم و اینکه این یک ماه چقدر حس خوب تجربه کردیم...و از ته دل خدای مهربونمونو شکر کردیم...


و دیگه اینکه اومدم خونه و یه دست حسابی با طاها روی سرو روی خونه کشیدیم و همههه جارو مرتب کردیم...الانم میخوام بپاشم برم بعد از یه هفته یه کیک خوشمزه بپزم:))

جای همتون سبز ...

ببخشید که فرصت نشد بیام وباتون...سرم خلوت بشه حتتتما میام پستای خوشگلتونو میخونم

+چقددر تند نوشتم ولی شما با آرامش بخونین:))))


  • ۸۰

ب گمانم خوشبختی....

  • ۲۰:۲۵

و ب گمانم خوشبختی همین باشد که هر روز صبح با شکر خدا و یک عالمههه فکر خوب از خواب بیدار میشوم..پسرکم را راهی ی مدرسه میکنم و و همسرم را راهی ی کار...

آنها میروند و من شانه میکشم ب موهایم و مثل یک ادم دیگر توی آینه ب خودم سلام میدهم  و برای خودم بوسه میفرستم وکمی با خودم حرف میزنم...


ب گمانم خوشبختی همان چایی ی تازه دمی باشد که با کیک همراه با آهنگهای آرامبخشم سر ساعت نه می نوشم ....


ب گمانم شاید خوشبختی همان لحظه ای از صبح باشد که پرده را میکشم و آفتاب پخش میشود توی خانه ام...


نمیدانم شاید هم خوشبختی همان لحظه هاییست که خود را غرق در رنگ آبی ی لاجوردی ی طرحهای مینا میکنم...


کسی چه میداند شاید هم خوشبختی همان لحظه هاییست که انتظار آمدنشان را میکشم ...یا شاید لحظه ای که از راه میرسند...لحظه ای که با هم غذا میخوریم...تلویزیون میبینیم

..میخندیم....یا...


درست نمیدانم کدام قسمتش معنی ی خوشبختی میدهد اما این را خوب میدانم که این روزها خوشبختممم.^_^

دیگر چه فرقی میکند بخاطر کدام قسمت زندگی ام خوشبخت باشم...همین که همان قسمت یا مجموع آن قسمت ها کل حال مرا خوب کرده اند برای شکرگزاری کفایت میکند...

پس بازهم خدایا شکررررت^_^


پ.ن:عاقو امشب سر ساعت دوازده شارژ نتم تموم میشه و اینجانب تصمیم گرفتم که  شارژش نکنم تا چن روز ب کارام برسم^_^


برگشتم بهتون سر میزنم...پس نگرانم نشین ...

شاید برگشتم وبم رو جاب جا کردم...اگر اینکارو کردم میام بهتون آدرس میدم...

البته دلم که نمیاد از اینجا برم چون کلی باش خاطره دارم ولی خب ب دلایلی هم دوس ندارم دیگه اینجا بنویسم...

اصن چییی گفتم :)) 

دلم نمیاد از اینجا برم ولی دوسم ندارم اینجا بنویسم :)))

ب هرحااال فعلا برم بعد میام ببینم چه باید بکنم:))

مراقب خودتونو حال خوبتون باشین^_^

  • ۶۶

تقدیم ب شما با کلی حس خووووب^_^

  • ۲۰:۰۸
 
 
  • ۵۸

میشه خدارو حس کرد

  • ۲۱:۱۰

 

 

خوش باش که هر که راز داند

داند که خوشی خوشی کشاند

شیرین چو شکر تو باش شاکر

شاکر هر دم شکر ستاند

شکر از شکرست آستین پر

تا بر سر شاکران فشاند

 

"مولانا"

 


 

+این فایل صوتی یکی از فایلهای صوتی ی کانال پرورش قانون جذبه...مدیرشم امیرشریفیه...امیدوارم حس خوبی ازش بگیرین:)

 

 

  • ۸۶

خدایا یهوییی شکررررت:)

  • ۰۹:۰۶

 

 

-طاها؟؟تو توی دنیا کیو بیشتر از همه دوست داری؟!..

+من همه روووو دوست دارم ...همه رووو...

-ینی مثلا منو اندازه ی خاله نرگس دوس داری؟!

+:|  نه باباااااا....من تورو خیلی دوس دارم...بیشتر از همهههه(ودر حالی که بغضش میگیره میگه)...حتی اگه یه روز منو بزنی بااااازم دوست دارم...

 

خشکم میزنه...خدایا یعنی این بچه اینقدددر احساساتش زیاده که بخاطرش بغض میکنهههه؟!!!....

 

منم بغض میکنم و تو بغلم میچلونمش و هرچی قربون صدقه ش میرم انگار فایده نداره...واقعا خدایا چی شد که این فرشته ی کوچولو رو ب من هدیه دادی؟؟..

ازت ممنونمممم...خدایا شکرت که این همه خوبی و این چشمه ی احساس رو ب من بخشیدی که هر روز ازش سیراب بشم...

 

ببخش اگه گاهیی ناشکری کردم...

ببخش اگه زیاده خواه بودم گاهی.. 

ببخش که تو این قدر خوبی و من این همه ناسپاس...

 

 

خدایا بخاطر این آرامش و خوشبختی ی یهویی ازت ممنونممم...

 


 

  • ۸۷

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد...

  • ۲۳:۵۲

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی بر آنند کاین مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش وا کن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

 

دکتر مهدی حمیدی شیرازی

 

همین الان یهویی...

 

 

  • ۷۴

ما لایق آرامشیم:)

  • ۱۹:۳۳

ناراحت میشوم...

خودمانیم خیلی ب هم میریزم...

ولی ترجیح میدهم در برابرش سکوت کنم...

وقتی آرام میشوم با خودم میگویم دیدی ارزشش را نداشت غر بزنی؟!:))


روی کاغذ اسمش را مینویسم...کاری را که کرد را هم می نویسم...و دلیل ناراحت شدن و ناراحت شدنم را...

فندک را بر میدارم...میروم زیر سقف آسمان

آتش میکشم ب کاغذی که آبستن اتفاق بد امروزم است...کاغذ گر میگیرد و سر چند ثانیه خاکستر میشود...

خاکستر را فوت میکنم و میگویم تمام شد...

حالا مثل صبح حال من خوب است:)


دیگر قرار نیست هیچ اتفاق بدی را جایی ثبت کنم...

اتفاقات بد لایق خاکستر شدن و برباد رفتن هستند نه اینکه دوده ی سیاهی شونددو قلبم را احاطه کنند...


نمیدانم این گذشتن و ب دل نگرفتن ها و زود بخشیدن ها را از چه کسی ب ارث برده ام...

ولی این را خوب میدانم که آرامش امروزم وام گرفته از همین حس خوب بخشش و گذشتن است...


بقول بزرگی باید ببخشیم نه بخاطر اینکه طرف مقابل لایق بخشش است ...بلکه فقط بخاطر این که ما لایق آرامشیم:)



بلند میشوم و بساط پختن کیک را پهن میکنم...این دفعه ی سوم است که در این هفته کیک میپزم...

باید جشن بگیرم حس خوب اکنونم را:)

  • ۷۷

مرد درون:))

  • ۱۲:۰۰

این چند روز که دندونم در حد مرگ درد میکرد یه چیزی برام خیلی جالب بود...اینکه من هیچوقت بخاطر درد جسمی گریه نمیکنم...


شاید خیلی مسخره باشه ولی پریشب که از دندون درد داشتم زمین رو گاز میگرفتم کلی با خودم کلنجار رفتم که گریه کنم بلکه از شدت دندون دردم کم بشه...

و شاید مسخره تر باشه که الکی هق هق میکردم بلکه واقعا گریه م بگیره...

چون حس میکردم با گریه کردن بتونم خودمو خالی کنم از درد...

ولی حتی یه قطره اشک هم نیومد...


و جالبه که چن سال پیش هم که تصادف کردم و پای چپم ریز ریز شد و کلی بلای دیگه هم سرم اومد و البته باردار هم بودم و بخاطر بچه حتی نمیتونستم قرص استامینوفن بخورم چه برسه ب مورفین و آراامبخش هم وضع همین بودو اشکم در نمیومد...

طوری که هنوز که هنوزه تحمل و صبرم در برابر درد واسه همه زبانزده...و همون روز یکی از پرستارا بهم گفت چیزی که تورو واسه ما خاص کرده بین بیمارها اینه که تو بدترین شرایطم داری میخندی و خوشحالی:)


اما قضیه وقتی جالب میشه که بدونیدحقیقت اینه که من اشکم لب مشکمه...

ینی مثلا همین هفته ی پیش پای تلویزیون وقتی پلاسکو ریخت ...با اولین یاحسین گفتن آتش نشانها اشکم میجوشید و نمیشد جلوشو بگیرم...

یا همون روز که تصادف کردم وقتی مادر و خواهرام رو میدیدم که چقدر حالشون بده اشک امونمو می برید و با گریه بهشون میگفتم آروم باشین من چیزیم نیس...


یا همون لحظه که توی بیمارستان مسئول رادیولوژی حرف از سقط شدن بچه م میزد من دیگه نمیتونستم جلوی گریه هامو بگیرم...


نمیدونم شاید هیچ تعلق خاطری ب جسم بیچاره م ندارم:))

یا شایدم یک مرد درون دارم واسه مواقعی که درد جسمی میگیرم :))

یا شایدم دلیلش فقط این باشه که درد روحی خیلی دردناکتر از درد جسمیه....



البته قضیه وقتی پیچیده تر میشه که من حتی گاهی شده وقتی یه بچه با عشق میپره توی بغل مادرش هم گریه م میگیره...وقطعا توی همچین صحنه ای هیییچ خبری از درد نیست که بخواد روحمو ب درد بیاره و باعث گریه م بشه...


شاید گریه ی من فقط متصل به احساساتم باشه و فقط وقتی احساساتی میشم باید گریه کنم...این جسم بیچاره کجای زندگی ی منه خدا میدونه:))

  • ۶۶

دندان درد:)))

  • ۱۹:۲۹
-مریم؟!:|||
+بله؟!
-جای کفشت رو داشبورد ماشین چیکار میکنه؟!:||
+هان؟!
آهاااان
خب راستش خیلی دندونم درد میکرد ...تا برسم ب کلینیک از درد ب همه جا جفتک پرت میکردم
فک کنم وسط درد کشیدنام یه جفتکم ب داشبورد زدم دیشب

دندون درد شوخی بردا نیست خب خخخ:))
  • ۹۲

آغوش امن

  • ۱۲:۱۰

ساعت از ده گذشته بود ب طاها گفتم پاشو برو بخواب دیگه...

 شروع کرد ب غر زدن که آخه من بدون بغلت خوابم نمیبرهههه..

گفتم باید یاد بگیری بدون بغل من بخوابی..

گفت خب نمیشه که:(


آره نمیشه که...خودمم با اینکه بزرگ بودم تا قبل از ازدواجم توی بغل مامانم میخوابیدم...

حالا دارم ب این بچه میگم بدون بغل من بخواب...

نمیدونم...شاید میخوام مث من اون همه احساسی بزرگ نشه که دیوونه ی بغل و بوسیدن و بوسیده شدن باشه...


ولی چجوری اینارو ب بچه بگم؟!!...میرم کنارش دراز میکشم و بغلش میکنم...برمیگرده منو می بوسه و میگه مامان دوستت دارم...


تا میام محکم بغلش کنم فرار میکنه و میره کتابشو میاره  با خنده میده دستم و میگه برام بخونش...


منم می بوسمش و براش قصه میخونم...قصه که تموم میشه کتابو میذارم کنارو محکم میگرمش تو بغلم...

میگه مامان چرا وقتی میام بغلت  و دست میکشی رو سرم زود خوابم میبره؟!!...انگار که دستات خواب آوره:)


همونجور که دست میکشم توی موهاش و دنبال واژه میگردم که جوابشو بدم میبینم خوابه خوابه:)


می بوسمش...می بوسمش...می بوسمش...


  • ۷۲

من خودم هستم و یک حس غریب:)

  • ۲۳:۲۵

گاهی یه اتفاقای ساده و همیشگی یهو اونقدر ب چشمت میاد که باعث میشه دیدت ب خیلییی چیزا عوض بشه...


شب بود...دستای کوچولوش رو گذاشت رو شونه م و گفت مامان سردمه بغلم کن تا گرم بشم...

همونطور که دستامو باز کردم خیلی سریع خودشو تو بغلم جا کرد و خیلی زود چشمای معصومشو بست و خوابش برد...محکم بغلش کرده بودمو مدام به  خودم میگفتم ینی حسی قشنگتر و بالاتر از این حس میتونه باشه که نصف شب پسرکت بیدار شه و ب گرمای آغوش تو پناه بیاره؟!!..

خوابم نمیبرد...محکمتر بغلش میکردم و می بوسیدمش...

اون موقه ی شب من پر از حس خوب شده بودم...با اینکه تقریبا هرشب اینکارو میکرد ولی من دیشب قشنگی ی این حس رو یجور دیگه تجربه ش میکردم و اصلا نمیدونم دلیلش چی بود...


همین باعث شد که صب با احساس خوبی بیدار بشم...

ب آروشا پیام بدم و ازش بخوام با هم بریم خونه ی نرگس خواهرم...

آروشا هم که دیروز و دیشب کلا حالش خوش نبود با ذوق قبول کرد و من از خونه زدم بیرون...

درو که باز کردم نسیم خنک رو با تموم وجودم کشیدم توی ریه هام...

کوچه قشنگترشده بود...

حس خوب همه جا پیچیده بود ...

راه افتادم و بعد از چن لحظه بخاطر دوتا گربه که با ژست فوق العاده...یکی نشسته و یکی خوابیده.. توی یه فاصله ی قشنگی از هم قرار گرفته بودن ...ایستادم و از خلوت بودن کوچه استفاده کردم و بهشون لبخند زدم و دست بردم گوشیمو دربیارم ازشون عکس بگیرم ولی بعد یهو ترجیح دادم با این کارم فراریشون ندم و بجای گوشیم توی ذهنم ثبتشون کنم...


بعد از اون در حالی که داشتم با همون گربه ها حرف میزدم و لبخند میزدم راهمو گرفتم و رفتم...

فرق میکنه آدم با چه حسی از خونه بزنه بیرون..

من امروز زمین و زمان رو قشنگ و پر از احساس میدیدم...

از خودم حرصم گرفت که چرا سعی نمیکنم کاری کنم که این حس توی من موندگار باشه...


با آروشا خونه ی خواهرم رفتیم و یکم کارای ویرایش پایان نامه ش رو انجام دادیم و بعدم نشستیم پای حررررف ...

دو سه ساعت بعد هم برگشتیم خونه و توی راه کلییی حرف زدیم و درحالی که حالم خوب بود و میدونستم قرار نیست هیچی حالم رو بد کنه باهاش خدافظی کردم واومدم خونه...

سریع یه ناهار خوشمزه درست کردم...

طاها اومد و کل حسای خوبم رو وقتی مث همیشه درو باز کرد و پرید بغلم و منو بوسید لینک کردم بهش...

اینو وقتی فهمیدم که گف من امروز میخوام پسر خوبی باشم و کلیی کمکت کنم...

پسرکم سرقولش موند و توی سبزی پاک کردن و پوست گرفتن بادمجون و کارای دیگه کمکم کرد و مثل یه پسر خوب بدون غرزدن من تمام مشقهاشو نوشت...


الانم که میخواست بخوابه ازم پرسید مامان من امروز پسر خوبی بودم؟!!

گفتم آره قربونت برم...خیلییی پسر خوبی بودی...

و پسرکم درحالی که داشت بسم الله میگفت و مثل همیشه سوره ی ناس رو زمزمه میکرد خواابش برد....


  • ۹۴
به لطف خدای مهربان،برکت های زندگی ام چنان بیکران است که در خیال نمی‌گنجد.
Designed By Erfan Powered by Bayan