ِِاِقلیم اِقلیما

ِِاِقلیم اِقلیما

به لطف خدای مهربان،برکت های زندگی ام چنان بیکران است که در خیال نمی‌گنجد.

پیوندهای روزانه

۵ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

من تکیه گاهم باده که افتادم از پا

که گیر کردم توی این حل معما

من زندگیمو تو مسیر هیچ بستم

از این مسیر سنگیه پر پیچ خستم

قبل تو من از خاطراتم دل بریدم

دارم تقاص پوچی دنیا رو میدم

 

 

 

۳۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۵ ، ۱۰:۲۹
اقلیما ...

خوشبختی ینی اونقدر قوی باشی که آروشا با تموم توانش هلت بده ولی یه میلیمتر هم تکون نخوری:))


ای خدا التماس میکرد میگفت حداقل یه میلیمتر جابجا شو:)))


دیشب توی مهمونی ی خونه ی خواهرم وسط آشپزخونه انگشتاشو انداخت بین انگشتامو شروع کرد به هل دادن ولی دریغ از اینکه بتونه یه ذره منو هل بده،منم بدون کوچکترین زحمتی فقط دستاشو گرفته بودم و میخندیدم:))


دیگه تهشم از حرصش مشت و لگد میزد که یکم خودشو خالی کنه و من همچنااااان میخندیدم:))


خلاصه گفتم بیام اینجا بنویسم که اگه توی گروه قلدر بازی درآورد درجریان باشین که با کی طرفین:)))

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۵ ، ۱۲:۴۲
اقلیما ...

برای سرکشی اومدم خونه

اروم کیفمو انداختم یه گوشه و چادر رو از سرم برداشتم

یه چرخی توی خونه زدم و برگشتم تو اتاق،مانتومو در اوردم و پرتش کردم یه گوشه و خودم رو هم انداختم روی تخت

از خستگی و خواب داشتم کلافه میشدم

دیشب بعد از اینکه از مسجد اومدم پسرک دندونش درد گرفت و مجبور شدم تا خود صبح هر ترفندی واسه دندون درد بلد بودم رو روی دندونش پیاده کنم و مدام بغلش کنم و دور خونه راه برم بلکه خوابش ببره

ولی وقتی خوابش برد که دیگه هوا روشن شده بود،ازشدت خواب حس میکردم چشمام چپ شده:|

حدودای ساعت ده و نیم به بعد هم مجبور شدم برم مدرسه ها رو وارسی کنم ببینم بالاخره کجا باید ثبت نامش کنم که متاسفانه به نتیجه ای نرسیدم:(


یکم دراز کشیدم ولی گرمای اتاق حالمو به هم میزد


پا برهنه روی سرامیکهای کف هال راه میرفتم و با خودم میگفتم واقعا لازمه من تو همچین خونه ی بزرگی زندگی کنم؟!

قبلا هم خونه بزرگ بود ولی الان خیلی بزرگتر شده،هیچکدوم از حسای خوبی که همیشه فک میکردم بعد از تغییر خونه تجربه ش میکنم هنوز سراغم نیومده...دیگه هیچی توی دنیا منو واقعا خوشحال نمیکنه:(


از توی گوشی آهنگایی که قبل از دیلیت اکانت کردن از تلگرام سیو کرده بودم رو انتخاب کردم که یکم حال و هوام عوض شه...

آهنگ برادر از علیزاده،آهنگ فقط با تو عشقم از شادمهر،باز آ از میلاد بابایی و....


ولی هیچکدوم با حال و هوای من همخونی نداشت...

فقط پسرک ازم پرسید مامان محرم تموم شده که آهنگ گذاشتی؟!


گفتم محرم که نه،شهادت تموم شد

گفت پس من میرقصم و شروع کرد به مسخره بازی در اوردن

چقدر دوست داشتنی شده بود پسرکم،شروع کردم ب خندیدن و تو دلم گفتم خدایا این دیوونه رو برام حفظش کن:))


یکم انرژی گرفتم،پاشدم رفتم تو حیاط که یکم جم و جور کنم،چون واحد بالایی هستیم و دیوار حیاط هنوز کامل درست نشده حیاط خونه ی همسایه مشخص بود

اول همینطور با لباس و روسری رفتم تو حیاط ولی همش تو ذهنم میگفتم اگه اقای همسایه بیاد تو حیاط منو میبینه،پس با اینکه کاملا پوشیده بودم ولی چون تا چادر سرم نباشه ابدا احساس باحجاب بودن نمیکنم پاشدم چادر انداختم رو سرمو اومدم حیاط رو جم و جور کردم....


بعدش رفتم سر یخچال که یه چیزی برای پسرک بیارم که دیدم یخچال پر از ظرفای غذای خالیه:|

واقعا زن که توی خونه نباشه در اون خونه رو باید گل گرفت:)))


سرم گرم  کارام بود ولی بی حوصلگی توی تموم رفتارام موج میزد

برا همین دوباره یه متکا گذاشتم و خوابیدم و وقتی بیدار شدم دیدم نزدیک غروبه....


یه شب کسل کننده هم تموم شد و الان باز باید اماده شم واسه رفتن خونه ی مامان اینا...


پ.ن:چه پستی نوشتم:))

اعتراف میکنم از ساعت پنج بعدازظهر تاحالا دارم مینویسمش به نظر خودم که خیلی بی سروته شد:))

۱۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۵ ، ۲۳:۳۴
اقلیما ...

حس خوب دانی چیست؟:))


حس خوب یعنی بزنی تلگرامتو دیلیت اکانت کنی و برعکس همیشه ابدا از کارت پشیمان نباشی و در عوض سرشار باشی از حس سبکی:)


کاش دعا کنید دیگه پام به تلگرام باز نشه بحق این شب های عزیز:)


التماس دعای زیاد در این شب ها 


پ.ن:الان وسط مسجد آپ کردم

ینی وقت استراحته:)))

۱۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۵ ، ۰۰:۵۸
اقلیما ...

شده ام دختر بابا ،دخترمامان:)

باید زودتر از اینها میامدم اینجا و نیامدم

مغز خر خورده بودم که این سه ماه را توی خانه با خروارها خاک و سرو صدا سر میکردم و گوشه ی اتاق لای یک عالمه اسباب اثاثیه کز کرده بودم..

فکر میکردم کار خوبی میکنم

غلط محض بود،داشت بین آن همه خاک و سرو صدا افکارم  هم خاک میگرفت

حال و روز خوبی نداشتم ونمیفهمیدم بودن در میان اینهمه آشفتگی دامن میزند به مالیخولیایی شدن و فکرهای مزخرف کردن


ولی الان اینجا حس بهتری دارم

صدای گنجشکها که روی درخت انجیر باغچه دارن سر انجیرهای رسیده ی بالای درخت گفتمان می کنند یا این مرغ عشق های محمد که تازه بچه دار شده اند و هنوز هیچی نشده دارند بهش با سروصدا رسم و راه زندگی را می آموزند اندکی اعصاب خرد کن هست ولی اینهارو که فاکتور بگیریم میشود گفت اینجا خیلیییی آرامش دارد:)


حس میکنم دوباره مجرد شده ام 

مامان همه ش حواسش به من است که باز افسرده مفسرده نشوم:))

همه اش جوشانده ی گل گاو زبان و عرق اسطوخدوس میریزد توی حلقم و فکر میکند اعصاب معصاب ندارم:))

نمیدانم شاید هم واقعا ندارم:))


به هرحال که دختر بابا ،دختر مامان بودن خیلی حس خوبیست مخصوصا در این سن وسال:))


گاهی به سرم میزندو لوس بازی هم درمیاورم برای مامان ولی دیگر به قدو قواره ام این سبک بازی ها نمیخورد:))


ولی چه کنم که کودک درونم در حال بال و پر زدن است و گاهی نمیتوانم جلویش را بگیرم:))


کلا دیگر عزا گرفته ام که بعد از این مدت چگونه برگردم به خانه ای که نه طعم و مزه ی آرامش اینجا را دارد و نه رنگ و بویی از گذشته هارا:(


حتی آینه ی روی ستون پذیرایی که  توی این همه سال صورت شاد و غمگینم را توی آن برانداز میکردم هم سرجایش نیست

چه برسد به چیزهای دیگر:(


نمیدانم شاید با خراب کردن گذشته ها طلسم خیلی چیزها شکسته شود و خیلی چیزها درست بشود....ینی امیدوارم که اینطور بشود:)(:

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۵ ، ۱۳:۵۲
اقلیما ...