اقلیم اقلیما

اقلیم اقلیما

به لطف خدای مهربان،برکت های زندگی ام چنان بیکران است که در خیال نمی‌گنجد.

پیوندهای روزانه

۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

امروز ظهر سر نماز نمیدونم چی شد که یهو بغضم شکست و یک دنیا گریه کردم...

کسی خونه نبود...گریه م شبیه های های بود تا هرچیز دیگه...

نمیدونم دقیقا چی میخواستم ب خدا بگم ولی مرتب تکرار میکردم خدایا واقعا ان کس که تو رو نداره چی داره؟و اون کس که تو رو داره ،چی نداره؟!!..


حرفای یه نفر یادم افتاده بود

میگف میدونی کدوم لذتها حرامه؟!!

اون لذت هایی که مانع از رسیدن به لذت های عمیق میشه...

میگف میدونی چرا ادما میرن سراغ رقص و موسیقی؟!

چون نماز مستشون نمیکنه،دلشون رو  به رقص در نمیاره...

گفت نمازی که ادم رو مست نکنه به چه دردی میخوره؟!...

واسه همینه که خدا ریا رو حرام کرده

واسه این که آدم با ریا میخواد با جلب توجه لذت ببره

خدا میگه این لذت سطحی حرامه چون تو باید از متن نماز لذت ببری نه از حاشیه ش...

گفت ما آدمها یه دوست از جنس مخالف پیدا میکنیم صورتمون گل میندازه،اونوقت چطور پیش خدا اینقدر بی احساسیم...



من شاید یک ماه و نیمه پیش این حرفا رو ازش شنیدم...

هرروز بهش گوش میکردم،تو ذهنم دوره ش میکردم...

آره،منم از دینداری خودم طلبکار شده بودم...

واسه همین خیلی چیزها رو عوض کردم...

مدام حواسم به این بود که چجوری شاکر باشم،چجوری مهربونتر باشم،چجوری خوشحال تر باشم...

نمیگم صد در صد تغییر کردم ولی یه چیزایی توی من تکون خورد...

این رو وقتی فهمیدم که به خودم اومدم و دیدم بیشتر از چهل پنجاه روزه که صبح ها به رسم گذشته ها نمیرقصم،دیدم یک عالمه روزه که تنهاییم رو با اهنگ گوش کردن پر نمیکنم،دیدم میتونم توی ماشین بشینم و موسیقی نشنوم و از طبیعت و ادماش لذت ببرم...


چیزایی که جزئی از زندگیم بودن و فکر میکردم دنیا بدون اونها طعمی نداره از زندگیم بدون اینکه باهاشون بجنگم حذف شده بودن و جاشون رو داده بودن به لذتهایی که با دنیا عوضشون نمیکنم...


دنیای من بدون جنگیدن و فقط و فقط با عوض کردن نگاهم تغییر کرده بود...


امروز به خدا گفتم،گفتم پیش از این تو رو کسی تصور میکردم که بی احساس یکجا نشسته...

یک عالمه مامور گذاشته که ببینه کی کار خوب میکنیم و کی کار بد میکنیم ثبت کنن که بعد باهامون حساب کتاب کنی...

گفتم همیشه فک میکردم پس ادعونی استجب لکم کجای خداییته؟

گفتم هر چی در مورد رحمتت میگفتن رو درک نمیکردم،این که میگفتن اگه یه قدم سمتت برداریم تو ده قدم بر میداری رو نمیفهمیدم...


گفتم ببخش که اینجوری بودم،گفتم الان حتی لبخندت و قهرت رو لمس میکنم...


گفتم خدایا ببخش که یه روزایی سر سطحی ترین لذتهای دنیا باهات چونه میزدم و نمیفهمیدم چرا اخم میکنی و رو بر میگردونی...


گفتم خدایا ببخش نفهمیدم

گفتم ببخش که گمانم بهت خوب نبود...


گفتم و گفتم و گفتممممم

و خدا فقط خندید^_^

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۴۴
اقلیما ...

همانطور که خوردن شراب حرامست؛

خوردن غصه هم حرام است...

خوردن هیچ چیز مثل

خوردن غصه حرام نیست.

اگر فهمیدیم که جهاندار عالم اوست

دیگر چه غصه ای باید بخوریم؟


#دکتر_حسین_الهی_قمشه_ای



چن ماه طول کشید تا درک کردم این گفته ی دکتر الهی قمشه ای رو...ولی الان چنان آرامشی دارم که با دنیا عوضش نمیکنم...

خیلی از جملات، قشنگ و دلنشینن ولی بدون درک از کنارشون میگذریم...و فقط همون لحظه میگیم چقدر قشنگ بود...

گاهی باید به احساس احترام گذاشت...

گاهی باید از خودت بپرسی چرا از این جمله و حرف خوشت اومد...چرا باعث شد یک لحظه مکث کنی...

نباید بی تفاوت از کنارش بگذری ...باید بفهمی که این جمله ها با روحت نزدیکی داره که حس خوبی بهت داده...


گاهی باید از خودمون طلبکار باشیم...باید بپرسیم چرا فلان چیز حالم رو خوب کرد...چرا فلان چیز حالم رو بد کرد...


باید بفهمیم دنیا اون چیزای سطحی که ما می بینیم نیست...

دنیا غرق معجزه ست...معجزه ها رو هر روز باید شمرد...نه این که دنبالشون بود که پیداشون کرد...

هر نفسی که میره و میاد معجزه ست...

خورشید که طلوع میکنه معجزه ست...

عشق معجزه ست...مهربانی آدم ها به هم معجزه ست...


ما فقط و فقط باید یاد بگیریم معجزه ها رو ببینیم و حسشون کنیم...اونوقت دیگه از هیییچ چیزی نخواهیم ترسید و غصه ی هیچ چیزی رو نخواهیم خورد...چون به این درک میرسیم که اقیانوس بیکران رحمت و قدرت پشتوانه ی ماست^_^

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۴۲
اقلیما ...

میگفتند وارد سی سالگی که میشوی به بحران این سن دچار خواهی شد...

اما برای من سی سالگی آغاز دوره ی جدیدی در زندگی ام بود...


راست میگویند ک سی سالگی یکجورهایی آدم به پختگی میرسد...

برای من که همه چیز طعم و رنگش تغییر کرده...

یکجورهایی تازه درگیر این شعر شده ام که از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود...به کجا می روم آخر ننمایی وطنم...


حتی طعم زیارت هم تغییر کرده...با این که فروردین مشهد بودم اما خودم به وضوح میبینم که این بار با هر بار فرق دارد...

اصلا این که موقع دعا خواندن مرتب ترجمه اش را مرور میکنم معنی اش این است که سی سالگی فرق دارد...

این که وقتی پسر کم سن و سالی که تازه پشت لبش سبز شده  دست به سینه و با اشک اذن دخول میخواند را می بینم و بی تاب میشوم که نکند حتی از این بچه ها هم عقب باشم و اشک به چشمهایم هجوم می آورد معنی اش این است که سی سالگی فرق دارد... 

این که همه اش حواسم به آدم هاست تا با نگاهم برایشان عشق بفرستم معنی اش این است که سی سالگی فرق دارد...


آنقدر فرق میکند که میترسم حتی غر غر کنم وقتی کسی اذیتم میکند...

میترسم فرصت خوب بودنم کم بیاید...

میترسم فرصت نکنم به تمام آدم ها عشق بورزم...

گاهی دلم میخواهد پیرزنهایی که با عصا و کمر خمیده آرام آرام توی صحن قدم میزنند را بغل بگیرم و ببوسم...

گاهی مینشینم به گریه ی کسانی که با ناله امام را صدا میزنند نگاه میکنم و با خودم حرف میزنم که گریه نکن بانو...گریه نکن عزیزم...امام میشنود...امام حاجت میدهد...همین فروردین حاجت مرا داد...حاجت تو را هم میدهد ...

میخواهم بگویم پیش امام فقط باید از شوق دیدار گریست ...وگرنه بی تابی در این صحن و سرای ملکوتی معنی ندارد...

مینشینم به بچه ها نگاه میکنم...به شیطنت هایشان...به شیرینی هایشان...


توی ضریح مینشینم...تک تک آدم ها را به یاد می اورم و برایشان دعا میکنم...به خودم می آیم و میبینم برای همه دعا کرده ام جز خودم ...و باز میفهمم سی سالگی فرق میکند...


سی سالگی بوی خودخواهی نمیدهد...بوی ترس نمی دهد...بوی حسادت نمی دهد...

سی سالگی طعم شیرین پرواز و اوج گرفتن است ...سی سالگی طعم شیرین دوست داشتن است...


 همیشه میترسیدم از این سن...ولی حالا میبینم سی سالگی پایان هیچ چیز نبود...حتی پایان شیطنت ها و بچگی کردنهایم هم نبود...


سی سالگی شروع یک زندگی با شیطنت ها و دوست داشتن ها و لذتهای پخته و مغز دار است ^_

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۴۰
اقلیما ...

گفت عرفه بخون...

خوندم...

گفت قبل رفتن حتما ترجمه ی دعا رو بخون

خوندم...

گفت پای دعای عرفه آدم دیووونه میشه

شدم...

گفت آدم از خود بیخود می شه...

شدم


گفت از استغفار نترس

نترسیدم...

گفت خودت رودست کم نگیر

نگرفتم...

گفت به خدا سوءظن نداشته باش نگو که این اشکها رو میببنه و نمیبخشه...

گفتم باشه....

گفت توبه کن...

توبه کردم...

گفت آرزو کن...

آرزو کردم


و اشک ریختم...اشک ریختم...اشک ریختم....

من بودم و سیاهی چادر روی صورتم...زار میزدم...دلم میخواست ناله هام رو بلندتر کنم ...نشد...

دلم میخواست دستهام رو بالاتر بگیرم...خجالت کشیدم...


پس فقط اشک ریختم...کلمات دعای عرفه دیوانه کننده بود...

باورم نمیشد این همه سال اینقدر بی معرفت خوانده بودمش...

میون اشکها محسن حججی هم بود...حسرت هم بود...افسوس هم  بود...امید هم بود ...آینده هم  بود....


دعا تمام شد...من بودم...من بودم ...من بودممممم و دیگر هیچ


+این که وسط دعا یادم بیاد تک تک کسایی که التماس دعا گفتن رو به یاد بیارم لذت بخش بود...

این که یادم باشه فک نکنم من خیلی خوبم که الان اینجام و اونی که الان به هر دلیلی الان اینجا نیست وای به حالشه،خیلی لذت بخش بود


این که یادم باشه واسه کسایی که اذیتم کردن دعا کنم  خیلی لذت بخش بود...

این که دعای امسال با همیشه فرق داشت هم خیلیی لذت بخش بود

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۳۸
اقلیما ...