اِقلیمِ اِقلیما

اِقلیمِ اِقلیما

آدم همیشه تنها می مونه اگه اجازه نده کسی اهلیش کنه...

۶ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

مرگ داره زندگیشو میکنه

شنبه, ۳۰ تیر ۱۳۹۷، ۰۵:۲۰ ب.ظ

شوهر ساحل مرد،همین دوشب پیش

ساحل باردار بود، همون شب فارغ شد

شب مرگ همسرش با تولد بچه ش یکی شد...

رسول هم مرد،از در خونشون رفته بود بالا

همونجا افتاده بود رو پشت بوم و مرده بود

زنش دو روز بعد که از خونه ی پدرش برگشته بود دیده بودش...

همسایه ی بهار هم مرد

از سر کار برمیگشت که تایر موتورش ترکید

...

و این سناریوی مرگ‌های مفاجات ادامه داره

نه می فهمیم که آخر الزمون شده

نه درک می‌کنیم که با هر مرگ به ما هشدار میدن که آهای مرگ نزدیکه هااا

یاد شعر کتاب درسی مدرسه افتادم

این قبرهای نکنده،با اشتیاقی مکنده

خود چشم های زمین است،مانده به راه من و تو


دنیا همینقدر پوچ و همینقدر بی ارزشه

اونقدر مرگ‌های ناگهانی زیاد شده که جز فرصت خوب بودن هیچ فرصت دیگه ای رو نباید مغتنم شمرد

نه فرصت غصه ی حرف مردم خوردن رو داریم،نه فرصت چرا چی دارم ،چی ندارم،نه فرصت گفتن این که اینم مملکته ماداریم؟،نه فرصت حسرت،نه فرصت حسادت و نه و نه و نه..

فقط باید خوب بود و لذت برد از لحظه لحظه ی زندگی

حالا که مرگ با تموم وجود داره بین ما زندگی میکنه،تو هم با وجود مرگ با تموم وجودت زندگی کن^_^

  • اقلیما ...

چیزی ماورای این جسم مادی

پنجشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۷، ۰۸:۱۵ ب.ظ

●▬▬๑۩۩๑اقلیݦا ๑۩۩๑▬▬●:

دیشب بعد از مدتها توی تالار عروسی لیلا و نجمه رو دیدم

نشستیم کنار هم و از هر دری گفتیم و خندیدیم

همون طور که روی نیمکت بیرون تالار نشسته بودیم و لیلا سعی میکرد با شیر دادن به پسرکش آرومش کنه تا بیشتر با هم حرف بزنیم گفت چرا دیگه درس نمیخونی؟


همینطور که روبه روم رو نگاه میکردم گفتم یه روزایی خیلی تصمیم داشتم ادامه بدم اما...

اما یهو کل مسیر زندگیم تغییر کرد..

الان من فرصت درس خوندن ندارم.

گفت :یعنی چی؟

گفتم الان تموم زندگیه من تو اتاقم، پشت میزم و میون صفحه های کتابام میگذره...کارهای روزمره رو انجام میدم و بدو بدو میشینم پشت میزم....گفتم باید اتاقم رو ببینی که چقدر نوشته بهش چسبوندم...چقدر جمله و حدیث و ....

گفتم یه روزایی وقتی نهج البلاغه میخوندم اونقدر خمیازه می‌کشیدم و انگیزه نداشتم که بیشتر از چند صفحه ش رو نخونده بودم اما حالا قبل خواب حتما باید بخونمش...

یه نگاهی بهم انداخت و گفت اه چقدر مثبتی:/


ولی من مدام دارم با خودم فکر میکنم که چطور از این جسم کنده بشم،

وقتی نهج البلاغه یا قرآن میخونم احساس میکنم چقدر توی نافهمی زندگی کردم،چقدر اسیر جسم مادی بودم،جسمی که متعلق به من نیست و به محض جدا شدن روحم شروع به فساد و گندیدن می‌کنه....

باید از این قفس رها بشم،باید درک کنم گذشته و آینده توهمی بیش نیست و هرچی هست همین لحظه ی اکنونه...

خدای من چقدر فرصت اندکه و چقدر حقایق از انسان بودن هست که نمی‌دونم...


کتاب وین دایر و میخونم و زیر این جمله ش خط میکشم،

به آینه بنگرید و با صدای بلند بگوییدزندگی من به این جسم محدود نمی شود،هستی الهی من بسیار فراتر از این قالب جسمانی است.



در فصل اندیشه ی کتاب هم ماجرای جالبی بود

ماجرای مردی که زیر نور چراغ برق به دنبال کلید گمشده میگشت

مردی غریبه برای کمک به یافتن کلید پس از سی دقیقه جستجوی بی حاصل پرسید:کلید را کجا گم کرده ای؟

مرد گفت :در خانه.

غریبه گفت:پس چرا در خیابان به دنبال آن میگردی؟!

مرد جواب داد:در خانه چراغ ندارم.آنجا تاریک است.به اینجا آمده ام تا در روشنایی به دنبال آن بگردم.


وین دایر در ادامه ی این داستان می‌گوید:روش حل مشکلات زندگی توسط ما شباهت زیادی به ماجرای فوق دارد یعنی به جای جستجوی راه حل مشکلات در درون خویش به رویدادها و راهکارهای جهان بیرون متوسل میشویم.زندگی فرآیندی درونی است.ما در درون می اندیشیم.انسانیت ما در درون استتار دارد.در عین حال تنها به دلیل ناتوانی از روشن ساختن دنیای درون با انوار تفکرات ،برای یافتن راهکار مشکلات به رویدادهای بیرون از وجود خویش می نگریم.نگریستن به بیرون کار دشواری نیست و به همین دلیل در برابر این اصل که اندیشه،مولدپدیده و هر پدیده زاییده ی اندیشه است مقاومت می کنیم.




شاید ذهن شما هم در برابر این جملات مقاومت کنه  ولی امتحان کردن همیشه بی ضرره

من نمیتونم به کسی بگم این حرفها درسته یا نه چون خودم یک روزهایی بدون هیچ توجهی از کنار این جملات گذشتم اما حالا بعد از یکسال و نیم خوندن و خوندن و خوندن و شنیدن و شنیدن و شنیدن تک تک این حرفها رو لمس میکنم و بهشون ایمان دارم

امروز من با خط درشت  روی دیوار نوشتم من همانی هستم که به آن می اندیشم،و دیروز نوشته بودم من روحی ماورای جسم هستم.


باشد که ذره ای درک کنم چرا خداوند موقع آفرینش انسان به خود آفرین گفت و چرا شدیم اشرف مخلوقات خداوندی به این باعظمتی.

  • اقلیما ...

نمایشگاه کتاب^_^

چهارشنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۰۶ ق.ظ

وسط بازار یه برگه بهمون دادن که تشریف بیارین نمایشگاه کتاب کلیی کتاب داریم:))

منم به هوای خرید کتابهای استر هیکس و کتاب درمان با عرفان از وین دایر رفتم نمایشگاه،تازه میگفتم کاش کتابهای سید مجتبی حورایی هم داشته باشه:))

خلاصه رفتم دیدم هیچ خبری از این کتابها نیست و حتی یه اشاره ی کوچیک هم به کتابهای خانوم هیکس نشده:)))

این شد که سه تا کتاب از بین اون چندتا کتاب خریدم و اومدم

البته خدایی کتاب مایکل لوسیر رو باید میخریدمش ولی خب فکر نمی‌کردم به این زودی بخرم:)))



کتاب وین دایر و شروع کردم،بنظر میاد جالب باشه

فرصت کنم تیکه های خوبش رو پست میکنم^_^



+گوشیم خراب شده،با گوشی قدیمی هم عکسها کیفیت ندارن

کتاب قانون جذب از مایکل لوسیر

هرگاه باور کنید می بینید از وین دایر

و بنویس تا اتفاق بیفتد از هنریت آن کلاوسر


  • اقلیما ...