ِِاِقلیم اِقلیما

ِِاِقلیم اِقلیما

به لطف خدای مهربان،برکت های زندگی ام چنان بیکران است که در خیال نمی‌گنجد.

پیوندهای روزانه

۱۱ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

این دکلمه یه شعر از عادل دانتیسمه،یادم نیست کی ولی واسه یه رادیوی تلگرامی خوندمش 

ضبطش هم داخل خود تلگرام بود برای همین شاید کیفیتش پایین باشه





۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۷ ، ۱۸:۲۳
اقلیما ...

شوهر ساحل مرد،همین دوشب پیش

ساحل باردار بود، همون شب فارغ شد

شب مرگ همسرش با تولد بچه ش یکی شد...

رسول هم مرد،از در خونشون رفته بود بالا

همونجا افتاده بود رو پشت بوم و مرده بود

زنش دو روز بعد که از خونه ی پدرش برگشته بود دیده بودش...

همسایه ی بهار هم مرد

از سر کار برمیگشت که تایر موتورش ترکید

...

و این سناریوی مرگ‌های مفاجات ادامه داره

نه می فهمیم که آخر الزمون شده

نه درک می‌کنیم که با هر مرگ به ما هشدار میدن که آهای مرگ نزدیکه هااا

یاد شعر کتاب درسی مدرسه افتادم

این قبرهای نکنده،با اشتیاقی مکنده

خود چشم های زمین است،مانده به راه من و تو


دنیا همینقدر پوچ و همینقدر بی ارزشه

اونقدر مرگ‌های ناگهانی زیاد شده که جز فرصت خوب بودن هیچ فرصت دیگه ای رو نباید مغتنم شمرد

نه فرصت غصه ی حرف مردم خوردن رو داریم،نه فرصت چرا چی دارم ،چی ندارم،نه فرصت گفتن این که اینم مملکته ماداریم؟،نه فرصت حسرت،نه فرصت حسادت و نه و نه و نه..

فقط باید خوب بود و لذت برد از لحظه لحظه ی زندگی

حالا که مرگ با تموم وجود داره بین ما زندگی میکنه،تو هم با وجود مرگ با تموم وجودت زندگی کن^_^

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۷ ، ۱۷:۲۰
اقلیما ...

●▬▬๑۩۩๑اقلیݦا ๑۩۩๑▬▬●:

دیشب بعد از مدتها توی تالار عروسی لیلا و نجمه رو دیدم

نشستیم کنار هم و از هر دری گفتیم و خندیدیم

همون طور که روی نیمکت بیرون تالار نشسته بودیم و لیلا سعی میکرد با شیر دادن به پسرکش آرومش کنه تا بیشتر با هم حرف بزنیم گفت چرا دیگه درس نمیخونی؟


همینطور که روبه روم رو نگاه میکردم گفتم یه روزایی خیلی تصمیم داشتم ادامه بدم اما...

اما یهو کل مسیر زندگیم تغییر کرد..

الان من فرصت درس خوندن ندارم.

گفت :یعنی چی؟

گفتم الان تموم زندگیه من تو اتاقم، پشت میزم و میون صفحه های کتابام میگذره...کارهای روزمره رو انجام میدم و بدو بدو میشینم پشت میزم....گفتم باید اتاقم رو ببینی که چقدر نوشته بهش چسبوندم...چقدر جمله و حدیث و ....

گفتم یه روزایی وقتی نهج البلاغه میخوندم اونقدر خمیازه می‌کشیدم و انگیزه نداشتم که بیشتر از چند صفحه ش رو نخونده بودم اما حالا قبل خواب حتما باید بخونمش...

یه نگاهی بهم انداخت و گفت اه چقدر مثبتی:/


ولی من مدام دارم با خودم فکر میکنم که چطور از این جسم کنده بشم،

وقتی نهج البلاغه یا قرآن میخونم احساس میکنم چقدر توی نافهمی زندگی کردم،چقدر اسیر جسم مادی بودم،جسمی که متعلق به من نیست و به محض جدا شدن روحم شروع به فساد و گندیدن می‌کنه....

باید از این قفس رها بشم،باید درک کنم گذشته و آینده توهمی بیش نیست و هرچی هست همین لحظه ی اکنونه...

خدای من چقدر فرصت اندکه و چقدر حقایق از انسان بودن هست که نمی‌دونم...


کتاب وین دایر و میخونم و زیر این جمله ش خط میکشم،

به آینه بنگرید و با صدای بلند بگوییدزندگی من به این جسم محدود نمی شود،هستی الهی من بسیار فراتر از این قالب جسمانی است.



در فصل اندیشه ی کتاب هم ماجرای جالبی بود

ماجرای مردی که زیر نور چراغ برق به دنبال کلید گمشده میگشت

مردی غریبه برای کمک به یافتن کلید پس از سی دقیقه جستجوی بی حاصل پرسید:کلید را کجا گم کرده ای؟

مرد گفت :در خانه.

غریبه گفت:پس چرا در خیابان به دنبال آن میگردی؟!

مرد جواب داد:در خانه چراغ ندارم.آنجا تاریک است.به اینجا آمده ام تا در روشنایی به دنبال آن بگردم.


وین دایر در ادامه ی این داستان می‌گوید:روش حل مشکلات زندگی توسط ما شباهت زیادی به ماجرای فوق دارد یعنی به جای جستجوی راه حل مشکلات در درون خویش به رویدادها و راهکارهای جهان بیرون متوسل میشویم.زندگی فرآیندی درونی است.ما در درون می اندیشیم.انسانیت ما در درون استتار دارد.در عین حال تنها به دلیل ناتوانی از روشن ساختن دنیای درون با انوار تفکرات ،برای یافتن راهکار مشکلات به رویدادهای بیرون از وجود خویش می نگریم.نگریستن به بیرون کار دشواری نیست و به همین دلیل در برابر این اصل که اندیشه،مولدپدیده و هر پدیده زاییده ی اندیشه است مقاومت می کنیم.




شاید ذهن شما هم در برابر این جملات مقاومت کنه  ولی امتحان کردن همیشه بی ضرره

من نمیتونم به کسی بگم این حرفها درسته یا نه چون خودم یک روزهایی بدون هیچ توجهی از کنار این جملات گذشتم اما حالا بعد از یکسال و نیم خوندن و خوندن و خوندن و شنیدن و شنیدن و شنیدن تک تک این حرفها رو لمس میکنم و بهشون ایمان دارم

امروز من با خط درشت  روی دیوار نوشتم من همانی هستم که به آن می اندیشم،و دیروز نوشته بودم من روحی ماورای جسم هستم.


باشد که ذره ای درک کنم چرا خداوند موقع آفرینش انسان به خود آفرین گفت و چرا شدیم اشرف مخلوقات خداوندی به این باعظمتی.

۱۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۷ ، ۲۰:۱۵
اقلیما ...

وسط بازار یه برگه بهمون دادن که تشریف بیارین نمایشگاه کتاب کلیی کتاب داریم:))

منم به هوای خرید کتابهای استر هیکس و کتاب درمان با عرفان از وین دایر رفتم نمایشگاه،تازه میگفتم کاش کتابهای سید مجتبی حورایی هم داشته باشه:))

خلاصه رفتم دیدم هیچ خبری از این کتابها نیست و حتی یه اشاره ی کوچیک هم به کتابهای خانوم هیکس نشده:)))

این شد که سه تا کتاب از بین اون چندتا کتاب خریدم و اومدم

البته خدایی کتاب مایکل لوسیر رو باید میخریدمش ولی خب فکر نمی‌کردم به این زودی بخرم:)))



کتاب وین دایر و شروع کردم،بنظر میاد جالب باشه

فرصت کنم تیکه های خوبش رو پست میکنم^_^



+گوشیم خراب شده،با گوشی قدیمی هم عکسها کیفیت ندارن

کتاب قانون جذب از مایکل لوسیر

هرگاه باور کنید می بینید از وین دایر

و بنویس تا اتفاق بیفتد از هنریت آن کلاوسر


۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۷ ، ۱۱:۰۶
اقلیما ...

به گمانم گم شده باشیم لای صفحه های زندگی که فراموش کردیم مقصد چیز دیگری بود 




امام علی علیه السلام:فرصت ها را دریاب پیش از این که به اندوه تبدیل شود.

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۷ ، ۲۰:۰۵
اقلیما ...

حال و هوای خوب زندگیم رو با هیچی عوض نمیکنم،برام مهم نیست اگه گاهی آدمها حس میکنند زیادی بیخیالم.

من آرامش این روزها رو مدیون گذشتن های آروم و بیصدا از کنار آدمها و اتفاقات می‌دونم.

اگه شب بدون دغدغه چشمامو می بندم و صبح بدون دغدغه بیدار میشم برای اینه که هیچکس رو توی زندگیم مقصر نمی‌دونم و مسئولیت خوب و بد بودن زندگیم رو خودم تقبل کردم.

نه از آشناها کینه ای به دل دارم و نه غریبه ها.

برام خیلی عجیبه که هرچی توی بیان میگردم بیشتر ناله و نفرین می بینم و میخونم.

برام عجیب میاد که آدمها حتی اینقدر راحت در مورد عزیزترین کسانشون بد مینویسن.

چرا ما عادت کردیم تموم بدبختیها و شکستها و ناکامیهامون رو بندازیم گردن بقیه و با حس قربانی بودن این همه احساس منفی رو به دوش بکشیم و توی جوونی احساس پیری بکنیم و بشیم مصداق جمله ای که میگه خیلی ها توی بیست  سالگی می‌میرند ولی هفتاد سالگی دفن میشن.

توی قرآن خوندم خدا سرنوشت هیچ قومی رو تغییر نمیده مگه اینکه خودشون سرنوشتشون رو تغییر بدن.

اونوقت ما نشستیم یه گوشه و با ناله و نفرین می‌خوایم خدا دستمونو بگیره و برامون عجیب میاد که چرا هر چی بیشتر ناله می‌زنیم کمتر از سمت خدا جواب میشنویم.

 

من خیلی کم توی وبلاگهای بروز شده گشت میزنم ولی همین دو روز کلی بد و بیراه به زمین و زمون شنیدم ،تازه انگار یه چالش من میرم تو بمون و تو بمون من میرم هم راه افتاده بود گویا :)))

 

انگار عادت کردیم هرچی غمگین تر باشیم با کلاس تریم

خوشم که باشیم بهمون میگن شوت و هپروتی:))

بیاین یاد بگیریم خودمون رو تغییر بدیم و منتظر نمونیم بقیه تغییر کنند

حیف از این عمر یکباره نیست که صدباره باهاش میمیریم؟

بخدا که حیفه

بقول چارلی چاپلین اگه دنیا صد دلیل واسه گریستن به تو داد،تو هزاار دلیل واسه خندوندن به اون نشون بده:)

 

________________________________________________________

خب طبق معمول یه دکلمه ی دیگه میذاارم ادامه ی پست

این دکلمه  اصلش توسط مرحوم خسرو شکیبایی خونده شده

منم چون خیلی دوست داشتم متن رو،دکلمه ش کردم،باشد که رستگار شوم:)))

 

 

 

 

 

۱۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۷ ، ۱۸:۴۴
اقلیما ...

این موقع شب،دقیقا همین موقع شب رفتیم اون مغازه ای که کنار مغازه ی بابای اصغر فرهادیه ذرت مکزیکی خوردیم و اومدیم.

بابای اصغر فرهادی نشسته بود پشت میزش،اومدم یواشکی ازش عکس بگیرم فلش دوربین روشن بود چنان نوری زد که خودمم پریدم بالا ولی دیگه از خجالت سرم رو بالا نگرفتم که ببینم چه عکس العملی نشون داد:(

چقدر بد شد،تازه عکسم داغون از آب در اومد:/

 

+یه دکلمه دیگه از اون وب بیارم ادامه ی پستم

یادش بخیر ،یادمه آخر شب بود که این دکلمه رو خوندم،قشنگ از یواش خوندنم معلومه:))

 

 

۱۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۷ ، ۲۳:۲۹
اقلیما ...

خیلی دلم میخواست پست جدید بزنم ولی هم خستگی عروسی و هم خستگی فرش شستن و هم کارهای دیگه م این اجازه رو نداد

فعلا برای خالی نبودن عریضه یکی دیگه از دکلمه هام رو از اون یکی وب میارم اینجا

وقتی همشونو آوردم اون یکی وبم رو پاک میکنم:)



+شعر از الهام حق مراد خان


۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۷ ، ۲۰:۱۲
اقلیما ...

یادش بخیر یک روزهایی همش دلم میخواست دکلمه بخونم

مریم صفری دوست وبلاگیم شاعر بود و کانال تلگرام زد

منم خیلی از شعرهاش رو دکلمه کردم

الان داشتم از بی خوابی مرورشون میکردم

گفتم یکی یکی از اون وب بیارمشون اینجا




۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۷ ، ۰۰:۰۵
اقلیما ...

این هفته عروسی مائده (دخترعمه جان) است.

کارت عروسیشون قشنگ بود

مائده همیشه کارهاش خاصه نسبت به بقیه،نه این که شیک باشه ها،فقط خاصه:)

عکس کارتش رو بذارم اینجا بمونه یادگاری^_^

فوتو بای محدثه:)))

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۷ ، ۲۳:۱۸
اقلیما ...

بگذار خودم را دوست داشته باشم

خودم را با همان چشم های بادامی 

با همان لبخندی که همیشه روی صورتم حک شده است

...

بگذار خودم را دوست داشته باشم 

با همان بی‌خیالی ای که به گمانم حرص خیلی‌ها را در آورده است.


....

بگذار خودم را دوست داشته باشم

با همان ظاهر ساده ای که هیچگاه دلم نمی‌خواهد دستی داخلش ببرم 


...

بگذار خودم را دوست داشته باشم 

رهایم کن تا همیشه دخترک قصه ی پریا باقی بمانم

رهایم کن تا فکر کنم من هم آنه هستم با موهای قرمز


...

بگذار خودم را دوست داشته باشم و برایم مهم نباشد آدم ها چقدر تغییر کرده اند

رهایم کن تا آدمها را همینطور که هستند دوست بدارم

بگذار باور کنم آدم ها مهربانند ،پاکند،با احساسند و فقط کمی خسته اند یا شاید کمی گم شده اند 


.....

بگذار خودم را دوست داشته باشم 

و گیر ندهم به آدمها،و قضاوت نکنم رفتارهایشان را

آدمها آدمند مثل پدرشان آدم، ممکن است خطا کنند

رهایم کن تا رها کنم آدمها را


...

بگذار خودم را دوست داشته باشم

و از دوست داشتن خودم پلی بزنم به دوست داشتن تک تک آدمها


.....


بگذار خودم را دوست داشته باشم

خودم را،اقلیما را،دختر آدم را،دختر حوا را

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۷ ، ۲۱:۵۳
اقلیما ...