ِِاِقلیم اِقلیما

شهریور

همیشه از خوردن گلابی یک جوری ام میشود...

شهریور هم طعم گلابی میدهد یا شاید جنسی شبیه جنس گلابی دارد

گلابی خوشمزه و شیرین است اما چیزی شبیه شن ریزه داخلش هست که نمی‌گذارد قشنگ از خوردنش لذت ببری

شهریور هم شیرین است،هوا کم کم خنک می‌شود و دلپذیر،اما چیزی شبیه استرس تمام شدن تابستان  نمی گذارد قشنگ از آن لذت ببری.


شهریورجان کفش هایت را دربیاور،با عجله از اینجا نگذر،بگذار لذت بودنت را جشن بگیریم و با احساسی خوش به استقبال سلطان(پاییز)برویم...

بیا ز دست خدا یک دل جدید بگیر

عیدتون مبارک ^_^

 

 


+این دکلمه رو پارسال به مناسبت روز عرفه و عید قربان برای رادیو صدای مهربانی خوندمش.

به ناگاه از خواب پریدم...

دیروز وقتی کتابهای نمایشگاه رو دونه دونه برانداز میکردم و مطمئن بودم کتابهایی که می‌خوام رو اینجا پیدا نخواهم کرد،چشمم به کتاب صبح جادویی افتاد...

اون موقع من کتاب ندای درون وین دایر دستم بود و فکر میکردم حالا که کتاب درمان با عرفانش رو پیدا نکردم باید این کتاب رو امتحان کنم....

اما وقتی چشمم به کتاب صبح جادویی افتاد توی ذهنم جرقه زد که اسم این کتاب رو قبلا شنیدم و شاید همون کتابی باشه که آقای شریفی چند ماه پیش در موردش گفته بود،یکم صفحاتش رو ورق زدم ولی چیزی دستگیرم نشد،اما حس درونیم می‌گفت برش دارم...

پس کتاب ندای درون رو گذاشتم و کتاب صبح جادویی رو برداشتم...

و از صبح دارم میخونمش،و تازه متوجه شدم این کتاب دقیقا همون کتابی هست که آقای شریفی می‌گفت...

مدتها بود اینقدر مجذوب کتابی نشده بودم

هر صفحه که میخونم احساس میکنم به سلولهام انرژی تزریق میشه

احساس میکنم سرم رو بالاتر میگیرم،حس میکنم خستگیهام رفتن ،احساس میکنم از یک خواب زمستانی بیدار شدم،...

نمیدونم هرچی هست احساس فوق العاده ایست...

گفته بود مدار آگاهی ذره ذره تغییر می‌کنه و در هر مدار آنچه که به آن احتیاج داری بهت میرسه و قرار نیست زور الکی بزنی...

من دیروز بدون اینکه بخوام به چیزی رسیدم که الان بیشترین احتیاج را بهش داشتم و من چقدر منتظر این روز بودم

این درحالیه که من تنها چند فصل اول این کتاب را خوندم و هنوز به بخش اصلی و تاثیر گذار اون نرسیدم...

شما فکر کن به ملوان زبل اسفناج جادویی داده باشند،...این کتاب در همین حد برایم انرژی زا بود...


و باز هم الان دوباره دوست دارم بگم  بقول آنشرلی زندگی خوب نیست بلکه فوق العاده ست.


انیشتین هم میگه فقط دو راه برای زندگی کردن وجود دارد:

یکی این است که انگار هیچ چیزی معجزه نیست.دیگری این که انگار همه چیز معجزه ست.

و من قطعا راه دوم رو باور دارم^_^

بوی خوش کتاب^_^

دوباره من،دوباره نمایشگاه کتاب

دلم میخواست صدتا کتاب بخرم ولی بعد میموندم کدوم رو بخونم

امروز دست از دلم برداشتم و بجای کتابهای روان شناسی کتاب مذهبی خریدم

ولی خب دروغ چرا کتاب صبح جادویی بی ربط به روان شناسی نیست:))

 

 

 

این آهنگ از حجت اشرف زاده هم تقدیم به شما، یهویی:))

 

 

 

 

ز غوغای جهان فارغ

چند هفته ای که گذشت پر بود از گله وشکایت از وضعیت آشفته ی اقتصادی....

این که دیگر نه می توانیم بخوریم و نه می توانیم بپوشیم...

ناله های مردم به فلک الافلاک رسیده بود...

مردم بی تاب شده بودند ...

مردم احساس می‌کردند توی جهنم دست و پا میزنند

احساس می‌کردند دنیا به آخر رسیده

هرروز قیمت دلار و سکه را چک میکردند

کل سیستم مملکت را به باد ناسزا می‌گرفتند...

و چنان استیصالی بر همگان چیره شده بود که انگار دنیا به آخر رسیده است...


آمد و به من گفت قیمت سکه را دیده ای؟؟؟

گفتم خب که چه...سکه میخواهم چه کنم که نگران قیمتش باشم

آمد و گفت از قیمت دلار خبر داری؟؟؟

گفتم خب که چه...دلار به چه کارم می آید؟

آمد و رفت و هی گفت از قیمت گوشت و نان و برنج و چه وچه خبرداری؟

گفتم خب که چه؟....

گفت تو دیوانه ای انگار آدم نیستی،یعنی چه که هیچ ناراحتی ای نداری؟


خیلی حرص میخورد از دستم ولی واقعا برایم هیچ فرقی نمی‌کرد...

اول اینکه روزی رسان خداست،پس قیمت ها صدبرابر هم باشد چه فرقی میکند،من بنده ی خدا هستم و تمام هزینه هایم با خود خداست،خدای من هم بی نهایت پول دارد...پس غصه ی چه چیز را بخورم؟

برایش گفتم سوره ی طلاق قسمتی دارد که نمی‌دانی چقدر قشنگ است....

خدا می‌فرماید: و هرکس تقوای الهی پیشه کند خداوند راه نجاتی برایش فراهم میکند و از جایی که گمان نمی برد روزی اش میدهد و هرکس برخدا توکل کند خدا برایش کافیست....


اینها را برایش میگفتم ولی این آرامشی که داشتم و دارم برای خودم هم شگفت انگیز بود....شاید تمام این آرامش بخاطر خواندن نهج البلاغه بود

آنجا که امام هربار تکرار میکند این دنیا هیچ نمی ارزد...این دنیا خواب و خیالی بیش نیست....

آنجا که میفرمایند:حضرت موسی جز قرص نانی که گرسنگی را برطرف سازد چیز دیگری نخواست،

یا آنجا که فرمود از عیسی بگویم که سنگ را بالش خود قرار داد،لباس پشمی خشن به تن میکرد،و نان خشک میخورد،نان خورشت او گرسنگی و چراغش در شب ماه و پناهگاه زمستان او شرق و غرب زمین بود،....مالی نداشت که تا او را سرگرم کندو آز و طمعی نداشت تا او را خوار و ذلیل نماید،مرکب سواری او دو پایش و خدمتگزار وی دست هایش بود.


امام فرموده اند آرام باش ،روزی به دنبال تو میدود....و من هم آرامم و به چشم می بینم که همه چیز سرجایش است،همه چیز خوب است،....


آمد و به من گفت اوضاع کار خرابست،باید کارگرها را بیرون کنم،گفتم اینها را نگو فقط بگو خدایا هر چه تو بخواهی ...

گفتم به خدا اعتماد کن،به گمانم اعتماد کرده بود چون می‌گفت آنقدر سفارش برایمان آمده که نمی‌دانیم اول کدام را آماده کنیم...


و من هنوز هم آرامم،آرام تر از همیشه،....خدا حواسش به اقلیما،دختر آدم و دختر حوا هست...و خدا برایم کافیست....

و چه حس قشنگی دارد نوشتن از این آرامش...مثل بادکنکی باشی معلق در هوا،بی وزن،رها و رها و رهاااا....



خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد

آخ این دکلمه م مال شونصدسال پیشه... یعنی قدیمیه:))

شعرش از نجمه ی زارع عزیزمه،...خدا رحمتش کنه

شعرشم غمگینه،همه ی این دکلمه هام واسه قبله و فقط می‌خوام از اون وبم بیارمشون اینجا

پس نگین از یه طرف میگه منفی نویس نیستم و از یه طرف پستاش غمگینه:))

در ضمن منظورم از منفی نویسی همون سبک صادق هدایت بود نه اینکه یه کلمه ی منفی هم نمی نویسم:)))




+بالاخره درباره من وبم رو نوشتم :))

در جنگل انسانها گرگم آرزوست...

گفت در جنگل انسانها گرگم آرزوست...

و گفت دیر نیست روزی که حیوانها برای کوچک شمردن همدیگر، یکدیگر را انسان صدا زنند.




منم بلد بودم از غم بنویسم اما.....

داشتم نوشته های گذشته م رو نگاه میکردم

نوشته هام توی وب بلاگفا

روزایی که منفی نویسی هام خیلی زیاد بودن،هی ذهنم کلمات رو میچپوند توی مغزم و نشخوار میکرد و من واژه ها رو توی سر هم میکوفتم و پخششون میکردم روی صفحه....

هدایت رو دوست نداشتم ولی نوشته هام داشت شبیه اون میشد...

آدم منفی ای نبودم ولی عجیب منفی نویسی رو دوست داشتم،...شاید اگه ادامه میدم خودم صاحب سبکی چیزی میشدم،اما به چه قیمتی؟

این منفی نویسی ها داشت مثل خوره روحم رو میخورد و تبدیلم میکرد به یک آدم دلمرده درست مثل صادق هدایت...

شاید اگه صادق هدایت هم مثل من یه روز به خودش میومد و دست از منفی نویسی بر می‌داشت هیچوقت کارش به خودکشی نمیکشید،...

منفی بافی آدم رو از پا در میاره

گرچه برای من هیچ چیز به اندازه ی هدایت حاد نبود و به تنفر از زندگی و آدمها نرسیدم ولی به چشم می دیدم که دارم از آدمها میبرَّم و عزلت نشین میشم...

اینا رو میگم چون خیلی از ماها توی فضای مجازی به تبعیت از همدیگه شروع میکنیم به نوشتن غم نامه،حتی اگه غمی هم وجود نداشته باشه از دل خاطرات و روزمرگی هامون غم نامه درست میکنیم و میایم می نویسیم  و اصلا حواسمون نیست داریم چه بلایی سر خودمون میاریم.

یکم بیشتر حواسمون به روحمون و غذایی که بهش میدیم باشه^_^



اینم بخشی از نوشته های گذشته ی من:)))


در تاریکی مبهم زمان گیر کرده ایم ،

واژه ها قدرت توصیف اوهام انساتی را ندارند،

روح ،خسته تر از آنست که برکالبد انسانی خبردار بایستد و ترجیح میدهد خود را رها کرده تا همچون بادکنکی بی وزن در اوقات ناهنجار زمان رها شود،

اینجا آخر دنیاییست که آدمهای تلخ از بازه ی زمانی دنیا میسازند ،یک بازه ی زمانی با بی نهایت تصدیق و فهم و انتخاب متفاوت،

 اینجایِ دنیا واژه ها سرگیجه میگرند و بر فرش قرمز زمانه جان میدهند بی آنکه معنا بپذیرند و تصویر رویایی عشق را رقم بزنند

 اینجا تصویرها در هم پیچیده میشوند وگنگی زمانه را به رخ میکشند، تشویش ،انتهای زندگی ای است که با یأس های پوچ درگیرست اینجای زندگی ته معنای زندگیست....

چه خیالیست اگربال ندارم،حس پرواز که هست

بقول آن شرلی زندگی قشنگ نیست،زندگی فوق العادست^_^

خدایا مرسی بابت حال خوبم^_^




این دکلمه ی قدیمی از خودم که بارها دوستان شنیدن و گویای حال خوشمه تقدیم به شما^_^

خسته ام از فال بازیها

امروز قاصدک جان از من دکلمه خواست

اونقدر دوسش دارم که نتونم روشو زمین بندازم^_^

این شعری که دکلمه کردم از دوست وبلاگیه خوبم مریم صفری هستش

تقدیم به اونایی که عاشقانه های غمگین دوست دارن،هرچند خودم دوست ندارم:))





عروسی داشتیم ^_^

تموم شد ،عروسی خواهرزادم رو میگم،دوهفته ای بود که در تب و تاب عروسی بودیم...

دیگه دوران عقدشون به سال چهارم هم کشیده شده بود،یکم که نه ،دیگه خیلی همه چی طولانی شده بود

هرسال عید یا ماه رمضون یا هرچی میشد می‌گفتیم دینا جون سال دیگه این موقع خونه ی خودتی

امسال که سر سفره ی افطار اینو بهش گفتم ،گفت خاله بسه دیگه هرسال همینو میگین و من بازم عروسی نمیکنم:))


گفتم داریم کشش میدیم تا بزرگ بشی بعد عروسی کنی:))

آخه متولد هفتاد و پنجه و همش بیست و دو سالشه^_^

ولی با همین سن کمش یک عالمه رویا داشت واسه شب عروسیش...

دختر باحجابیه و تا حالا یه تار موش رو هم کسی ندیده ولی دلش میخواست واسه شب عروسیش  وشوهرش سنگ تموم بذاره

یکی دوسال بود کلیپ های خارجیه رقص عروس و داماد را می دید و تمرین می‌کرد..

پریشب چنان رقص زیبایی با شوهرش داشت که همه میخکوب شدیم:)

خیلی قشنگ بود خیلی...

همیشه بهم می‌گفت یعنی من هر جور فکر کنم همون جور میشه؟ و من بهش قول داده بودم که همه چیز بهتر از تصوارتش میشه...

وقتی این روزها رویاهاش رو تیک میزد من همش میگفتم دیدی به هرچی خواستی رسیدی؟

خونه ی  خیلی بزرگ و خیلی شیک و قشنگ،بهترین جهیزیه،همون آرایش و ارایشگاهی که میخواست، همون تالار،همون رقص،حتی همون لباسی که توی یه کلیپ ترکیه ای دیده بود و آرزوش رو داشت و همینجا توی مزون های شهرمون پیدا کرد و گفتن تازه برامون آوردن ...

همه چی ِهمه چی همونی شد که میخواست...

اونقدر که آخرای عروسی از شوق براش اشک می ریختم و نمی‌تونستم جلوی اشکام رو بگیرم...

امیدوارم خوشبخت بشه...خیلی خوشبخت

لحظه ای که دم در خونشون ایستادیم

سرم رو داخل ماشین کردم،تو چشمای قشنگش  که پر از اشک بود نگاه کردم و گفتم عزیزم خوشبخت بشی ،در حالی که با بغض نمیتونست حرف بزنه فقط توی چشمام نگاه کرد و من اون لحظه و تصویر قشنگ رو قاب کردم توی ذهنم تا یادگار بمونه...






هیچکس با من چنان من مردم آزاری نکرد

هیچکس با من چنان من مردم آزاری نکرد

این منِ من هم نشست و مثل من کاری نکرد

 

 

 

 

هیس،مومنان فریاد نمیزنند:((

چیزی به اذان نمانده

و من پشت میزم روی صندلی ام نشسته ام و می نویسم

کتاب بنویس تا اتفاق بیفتد ،کتاب نهج البلاغه،سررسیدی که درونش بی وقفه و بی فکر می‌نویسم و جعبه ای که جلویم گذاشته ام تا ببینم چطور تزئینش کنم جلویم هستند.

یک فصل دیگر از کتاب بنویس تا اتفاق بیفتد را خواندم و دارم به چند خطی که ظهر از نهج البلاغه خواندم فکر میکنم ....

آنجا که در خطبه ی ۱۶۰میگوید:

به گمان خود ادعا دارد که به خدا امیدوار است!

به خدای بزرگ سوگند که دروغ میگوید،چه می شود او را که امیدواری در کردارش پیدا نیست؟

پس هرکس به خدا امیدوار باشد باید،امید او در کردارش آشکار شود.


و من دارم به این فک میکنم که چطور مدام میگم خدایا به امید خودت ولی باز میترسم و نگران میشم...

هیچی از خدا و قرآنش نفهمیدم،...هی وای من:(

وقتی دوست مجازیت عروس میشه:))

از سال نود و سه تا حالا مثل دوتا خواهر مجازی هستیم.

کل سیستم وبنویسی رو زیرورو کرده بودیم.

کل هم لینکیهامون رو درگیر ماجراهامون کرده بودیم،روزی نبود که یک اسم و لقب جدید به هم ندیم.

گرچه عمر بر باد می‌دادیم ولی روزهای خوشی داشتیم:))

بعدشم که یه وب اختصاصی زدیم واسه مراسماتمونو و بعدشم اسم وبمون شد باند مخوف مافیا:))

و این وب الان تبدیل شده به یک گروه تلگرامی و این دوستی‌ها همچنان ادامه داره...


حالا جنیفر عروس شده،

چه حس قشنگی^_^

عروسیت مبارک رفیق^_^

قلبی شکست و دورو برش را خدا گرفت

یادش بخیر این دکلمه رو پارسال برای رادیو صدای مهربانی خوندم

پارسال میلاد امام رضا اون وبم گذاشتم

امسال میذارمش این وب:)))





به لطف خدای مهربان،برکت های زندگی ام چنان بیکران است که در خیال نمی‌گنجد.
پیوندهای روزانه
Designed By Erfan Powered by Bayan