یاد سهراب بخیر...

  • ۱۴:۱۴

یه روزایی من و سهراب سپهری اینقدر جیک تو جیک بودیم که از شعراش شعر می‌ساختم

این شعر هم از اون شعراست،رفتم از وب بلاگفام آوردمش ⁦^_^⁩

دلم برای بلاگفا و کسایی که میومدن صدتا کامنت شعر برام میذاشتن تنگ شد...

  • ۴۱

ویار عشق

  • ۱۸:۲۹

ذهن من تهوع میگیرد و خاطره بالا می آورد

بیا و مرهم این ویار آخر تابستانم باش

من هر سال آبستن عاشقانه های تو ام

برای یکبار هم که شده بگذار جنین عشقم سقط نشده

 پا روی دنیای تو بگذارد...

  • ۴۷

زخم شمشیر جهالت

  • ۱۸:۳۲

شاید برایتان جالب باشد که بدانید کلمه ی  روضه و روضه خوانی از کجا نشأت گرفته است


و شاید برایتان جالب باشد بدانید که چیزهایی مثل عروسی حضرت قاسم علیه السلام هم نشأت گرفته از ذهن خیال پرداز همین نویسنده است:))


و حالا ببینید خیال پردازی های یک عده چه برسر فهم آدمها آورده است که در روزهای عزای حسین سفره ی عقد قاسم پهن میکنند،چه میشود که سر یک خیال پردازی که حضرت زینب سرش را به چوب محمل زده است و خون جاری شده است اینگونه با قمه به جان خودشان و عزیزانشان میفتند،یا با این توهم که شیر بعد از شهادت مولا حسین مراقب بدن امام بوده اند اینگونه مضحکانه لباس شیر می پوشند و تعزیه می خوانند

و هیچکس فکر نکرد که روز جنگ و میان آن همه شور جنگ قاسم سیزده ساله چرا باید داماد شود،یا زینب اسیر را که بر روی محمل سوار نمی‌کنند یا چوب محمل آنقدر محکم نیست که با ضربه ای خون از سر جاری شود یا زینب مگر قرار نبود صبور باشد و مگر نگفت جز زیبایی ندیدم،یا اصلا چرا شیر همان اول نیامد مقابل حمله کنندگان بایستد و ایستاد نگاه کرد که امام را شهید کنند...

گاهی کمی اندیشه بد نیست،جهالت مارا خورد بخدا



  • ۵۱

عمامه

  • ۱۸:۲۲

یه روزایی هم خواهرم می‌رفت حوزه

تا چند وقت موضوع بحثمون این بود که حالا عمامه ش رو روی چادر ببنده یا زیر چادر:))


#الان یهویی یادش افتادم:))

  • ۵۲

اصلا حسین جنس غمش فرق میکند

  • ۱۲:۵۴

شبها و روزهای محرم بهترین شبها و روزهای عمرم هستن

روضه ی عباس(ع)...

روضه ی علی اکبر و حسین(ع)

من...

اشک...

کنده شدن....

و با آرامش برگشتن...

همین...


اصلاً حسین رنگ غمش فرق می کند

این راه عشق پیچ و خمش فرق می کند

اینجا گدا همیشه طلبکار می شود

اینجا که آمدی کرمش فرق می کند




  • ۶۰

رویای یک لبخند

  • ۲۱:۵۵

ساده می نشیند،ساده شعر میخواندو به سالهای دور می اندیشد...

نه قرار نبود اینگونه دل ببازد

قرار نبود اینگونه عاشقش شود

قرار بود یک روز که دستش پر از پوشه و کاغذهای زیاد جزوه است محکم به هم بخورندو برگه هایش پخش زمین و هوا شود

بعد با دلهره و خجالت تند تند با هم جمعشان کنند و سر برداشتن برگه ی آخر نگاهشان تلاقی کند و مست نگاهش  شود

بعد برود و به هر بهانه ای هر روز بیاید و بابت آن برخورد عذر خواهی کندو نهایتا یک روز روی یکجایی بنویسد دوستت دارم و او ببیند و ذوق کندو ...

اما هیچکدام از این اتفاقها نیفتاد...

بجای چفت شدن نگاه او توی چشم هایش ،چشمهای مادر و خواهرش که خریدارانه نگاهش میکردند روی او چفت شد...

نمیدانست چرا ولی حسی با تمام وجود توی صورتش سیلی زد که اینجا پایان تمام رویا پردازی های توست دخترجان

هنوز ندیده بودش،هنوز دلبری نکرده بودو هنوز تصمیم نگرفته بود که میخواهدعاشقی کند یا نه که خودش را سر سفره ی عقد دید...

یک آن تمام رویاهای عاشقانه اش جلوی چشمانش رژه رفت

عاقد خطبه میخواند و ننه جان توی گوشش می‌گفت بله را بگو دختر جان

دخترک خشکش زده بود

قرار نبود اینقدر فیلم عاشقانه اش بی سر و ته باشد

پس کی باید عاشقانه میخواندند،کی باید یواشکی هم را دوست میداشتند،کی باید یواشکی برایش گل میخرید، اصلا کی باید یواشکی می‌گفت دوستش دارد...

اینها توی سرش رژه میرفت و ننه جان ول کن نبود میگف گلت را که چیدی،گلابت را هم که آوردی،پس زبان باز کن دخترجان

دخترک نفس عمیقی کشید 

رویاهایش را بی هیچ دادگاه و هیچ قاضی و وکیلی محکوم کرد و بیرحمانه دار زد و با صدای ضعیفی گفت بله...

صدای هلهله بلند شد 

داماد تور را از روی صورت دخترک کنار زد و نگاهش گره خورد و لبخند زد...

نه او شبیه هیچکدام از رویاهای دخترک نبود اما...

اما لبخندش کار خودش را کرده بود

دخترک چه می‌دانست یک عمر رویا بافته بود فقط برای همین لبخند

چه می‌دانست اصل همان لبخند است و چه فرقی میکند خدا چطوری اورا به آن لبخند برساند...

همان لحظه دل داد....همان لحظه عاشق شد و همان لحظه با خودش عهد کرد به همان یک لبخند وفادار بماند...


حالا دیگر سالها گذشته است و دخترک از همان روز یاد گرفت هیچ رویایی نمیمیرد،بلکه روحش  از کالبدی که تو ساختی ممکن است پرواز کند و در شمایلی دیگر ظاهر شود...

حالا دیگر برایش مهم نیست شوهرش شعر بخواند یا نخواند،گل بخرد یا نخرد،اصلا حتی برایش مهم نیست که به او بگوید دوستش دارد...

همین که  کلید می‌اندازد و در را باز میکندو لبخند زنان  سلام میکند جانش تازه میشود و از نو عاشق میشود....


و چه معجزه ای دارد این لبخند

  • ۵۹

ایرانی های سرخوش:))

  • ۱۹:۱۷

یه گروه چت انگلیسی هم عضو شدم چهارهزار و نهصد نفر داخلشن

تنها صحبتی که میشه اینه...

سلام به همگی من اهل فلان کشورم 

شما اهل کجایید؟

چن سالتونه؟

بعد دوباره یکی دیگه میاد وسط حرف اون یکی خودشو معرفی می‌کنه و میگه سلام بچه ها من فلانی ام اهل فلان کشور

 و همینطور ادامه داره...

تا این حد تباهیم یعنی:))


چن بار خواستم بگم بیاین اسم گروه رو ازhangoutتغییر بدیم و بذاریم 

where are u from:/

فقط چیزی که من رو این وسط به خنده وا میداره اینه که ایرانی ها همیشه باید شوخ طبعی و مسخره بازیشونو حفظ کنند

مثلاً زیر گیف های شاد ریپلای میزنند

loose loose hand hand

که همون شله شله دست دست منظورشونه:))

اون بنده خداهام که نمیفهمن ایرانیا چی میگن ،اصن یه وضعیتی:)))

  • ۷۲

تا دیر نشده از چشام شعر بساز

  • ۲۰:۳۰

همیشه دلم میخواست آهنگ مورد علاقه م رو بذارم و در حالی که انگشتهام از مستی افکارم تلو تلو میخوره برا تو بنویسم...

هی واژه بچپونم توی حلقوم افکارم و هی شعر نشخوار کنم

ولی حیف و صد حیف که شاعر نبودم

من هیچوقت نفهمیدم چرا قافیه باید جور بشه

یا چرا باید ردیف بشه

من فقط میخواستم از تو بنویسم 

مگه شعر همون احساس هجوم آورده به فکر و انگشتها نیست؟

خب من هم وقتی می نوشتم درست همینجوری میشدم

پس چرا هیشکی به من نگفت شاعر؟

چرا کتابی از من چاپ نشد؟

من که سراپا شعر بودم...

 اصلا چرا هیچوقت تو شاعری نکردی و از من یه قطعه ای قصیده ای چیزی نساختی؟

من قافیه م جور بود، جوره جور

یه مثنوی هم که مینوشتی قافیه هاش جور میشد...

اصلا بیا یه کاری بکن 

بیا این بار که اومدی  زل بزن توی چشمام 

خدارو چه دیدی شاید اونقدر از خود بیخود شدی که یه  دیوان برام سرودی

حالا نه این که چشام جام شراب و اینا باشه ها

ولی خب  بی انصاف دیگه در حد کاسه ی سوپ خوری  و لذت خوردن سوپ داخلش وسط چله ی زمستون که هست

حالا تو زورتو بزن یه شعری چیزی بگو تا یه جا ثبتش کنیم

میترسم بمیرم و هیشکی نفهمه واسه دوست داشتنت از خواب شب و روزم میزدم  فقط  واسه این که چن ساعتی بیشتر دوست داشته باشم

  • ۷۸

چای داغی که دلم بود به دستت دادم

  • ۲۰:۲۰

شبیه فنجان چای داغ وسط زمستانی

نه میشود تو را یکجا سر کشید

نه میشود دست از روی گرمای وجودت برداشت

باید تو را ذره ذره چشید و ذره ذره گرم شد


+رفتم پست پارادوکس رو خوندم یهو نوشته م زمستونی شد:))

++عنوان از علیرضا آذر

  • ۶۷

ننه بهشتمان کجا بود:)))

  • ۱۷:۲۷

پیرزن پاهایش را به زور روی زمین میکشد و نالان روی صندلی می نشیند....

کمی برایش آب می آوریم ،از درد پایش می نالد و میگوید آن قدیم ها آنقدر از خودمان کار کشیدیم که خودمان را نابود کردیم...شما امروزی‌ها که هیچ سختی ای نمی کشید....اصلا بهشت وعده داده همین زندگی شماست...لباسها را می ریزید توی لباسشویی،ظرف را می ریزید توی ظرفشویی،گوشت را می ریزید توی چرخ گوشت،سبزی پاک کرده و خردشده میخرید،زیر باد کولر میخوابید هیچی از درد و رنج نمی فهمید....

   

پیرزن چه قدر ساده دل بود،چه حسرتهای بیهوده ای میخورد...

دلم میخواست بگویم جم کن مادرجان بساطت را ،خوشبخت شما بودید،بهشت برای شما بود...

خانه هایی که  سر صبح صدای قل قل سماور و داد و بیداد مرغ و خروس ها از خواب بیرون نکشدش که خانه نیست،....

خانه ای که تمام تکنولوژی اش یک رادیو بود خانه بود،خانه ای که درهایش هیچوقت بسته نبود خانه بود،....

مادرجان اصلا خانه ای که درش بساط سبزی پاک کنی و شوهر دادن دختر این و آن بپا بود خانه بود...

ننه جان تو چه میفهمی از درد این جماعت بهشت نشین به زعم خودت...

ننه جان مردم راه خانه ها یشان را هم  گم کرده اند قربان چارقد گل گلیت شوم چه برسد به زندگی توی بهشت...

بهشت اگر این لباسشویی و کولر و گوشت چرخ کن و چه و چه است بیا همه اش مال خودت

به شرطی که قول دهی مارا ببری به زمانه ی خودت

بگذاری رختها را بریزیم توی بقچه و ببریم سر رود بشوییم

بشرطی که خودمان برویم از سر زمین سبزی بچینیم و بیاییم پاک کنیم و خرد کنیم...

بشرطی که بگذاری صبح به صبح خودمان برویم تخم مرغها را از توی لانه ی مرغ ها برداریم و از ترس خروس با دلهره هی پشت سرمان را نگاه کنیم...

ننه جان بهشت ما مال تو به شرطی که شب نشینی های سر کوچه سرجایش باشد،بچه ها توی کوچه هفت سنگ بازی کنند،پاییز که شد باران بیاید و زمستان هم هر روزش برفی باشد،بهار که شد عیدش بوی عید بدهد و تابستانش بوی خوشبختی...

ننه جان بیا بهشت پلاستیکی مارا بگیر و بهشت واقعیتان را ببند لای بقچه و بده تا صبح بگذارم زیر سرم و خواب خوشبختی ببینم...


+این آهنگ خوشگل از ماهر زین هم همینجوری  تقدیم شما بهشتی ها:)))




  • ۴۶

گفتمان با خویشتن

  • ۰۶:۳۱

با خودم دارم حرف میزنم

از همان گفتمان های دو نفره که تهش نمی فهمم چه شد

دارد خودم به من می‌گوید حواست باشد یکبار برای همیشه این برنامه ی پنجاه روزه را انجام دهی..

من هم به خودم می گویم عزیزم ببین امروز تازه روز دوم این برنامه است و مبادا مرا دلزده کنی...

خودم می گوید حواست به آن برنامه ی سی روزه ات هم باشد...

نگاهی به خودم میکنم و میگویم بنده خدا اگر حواسم به آن برنامه نبود که الان این موقع صبح بیدار نبودم...

خودم به من چپ چپ نگاه میکند،از آن نگاه هایی که باید بعدش حساب کار دستم بیاید و بعد میرود برای خودش چای بریزد بخورد و زیر چشمی من را بپاید:/

باورت می شود؟!:/

رفت چایی بخورد:/


حالا خودم را بیخیال ،دارم به کتابهای نخوانده و نیمه خوانده ام فکر میکنم و به آن چیزهایی که باید بشنوم و آن چیزهایی که باید بنویسم...

گاهی حس میکنم وقت ندارم و مدام به خودم نهیب میزنم خانوم جان کمتر بخواب،کمتر بخور،کمتر حرف بزن،کمتر برو تلگرام...

بیشتر بخوان،بیشتر بشنو،بیشتر مهربان باش،بیشتر خوبی کن،بیشتر تلاش کن...

یک چیزهایی در وجودم دارد غلیان میکند و خدارا شکر مرا به جلو هل میدهد...

به گمانم حس خوبی دارم

افکارم یک چیزهایی دارد نشخوار میکند که به مذاقمان خوش آمده است.

برویم یک کش و قوسی به خودمان بدهیم و روز دوم را به لطف خدا آغاز بنماییم:))

  • ۵۷

با خدا باش و پادشاهی کن⁦

  • ۱۴:۰۰

از حرف زدنش خوشم می آد

گوشی رو گرفته بود دستش و می‌گفت چقدر بدبخت باید باشیم که فک کنیم روزیه ما دست آدم مسخره ای مثل ترامپه

 آخه چقدر آدم باید بدبخت باشه که خدا رو داشته باشه و غصه ی روزیه فرداش رو بخوره

بعد یکم آرومتر گفت آخه بنده خدا ،خدا روزی رو تقسیم می‌کنه یا ترامپ و روحانی؟

تو اگه روزیت باشه یه ماشین بخری اگه اون ماشین ده ملیون باشه خدا ده ملیون میفرسته،اگه هم صد ملیون باشه واست صد ملیون می‌فرسته...

دیگه چه فرقی می‌کنه دلار چند باشه،تحریم تا کی باشه؟


ما اگه بنده ی خدا هستیم که چشممون باید به کرمِ خدا باشه،اوضاع اقتصادی هرچی باشه فرقی نمیکنه ،نباید که کسی رو شریک خدا قرار بدیم و بترسیم نذارن به رزق و روزیمون برسیم

منو می بینی؟اون موقع که تلگرام فیلتر شد باید دو دستی میزدم تو سرم چون بیشتر کسب و کارم اینترنتیه

ولی وقتی فیلتر شد گفتم خدا روزیه منو میده نه تلگرام ،خودشم راه جدید رو باز می کنه.

حالا جونم برات بگه... خدا شاهده من هنوز نمی‌دونم چجوری شده که در آمدم از قبل از فیلتر تلگرام بیشتر شده....


اون اینارو می‌گفت و من مثل همیشه شروع کردم به زمزمه ی اون قسمت از سوره ی طلاق که میفرماید:


"وَ مَنْ یَتَّقِ اللّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللّهَ بالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللّهُ لِکُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدْرًا"؛ "هر کس پرهیزکاری کند، خداوند راه خروجی برای رهایی وی از مشکلات‏ قرار می ‏دهد و از طریقی که گمان ندارد، روزیش را می ‏رساند و هر کس بر خدا اعتماد کند و کار خود به وی وا گذارد، خدا برای او کفایت است. همانا خدا فرمان خویش را به نتیجه می‏رساند و آنچه را که بخواهد تخلف ندارد. راستی که خدا برای هر چیزی قدر و اندازه ‏ای معین کرده است."

  • ۶۷

چالش دلخوشی های کوچیک

  • ۰۷:۲۱

کافیست داخل گوگل عبارت دلخوشی یعنی...را سرچ کنی،یک عالمه جمله و عکس نوشته می آید که دلخوشی یعنی این،یعنی آن...

و واقعا دلخوشی همین چیزهای ساده است...

همین توجه به دلخوشی های کوچک است که خوشبختی را میسازد،همین چیزهای کوچک است که عشق می آورد،آرامش می آورد..

همین الان که دارم می نویسم و ساعت هنوز هفت صبح هم نشده دلخوشی میشود اینکه بیدارم و خواب نیستم، دلخوشی میشود اینکه بجای خوابیدن کتاب خوانده ام و چند نکته ی جدید یاد گرفته ام...


دلخوشی هر چیز دیگری هم می تواند باشد

فکر کن شب از خواب بپری و بعد ساعت را نگاه کنی و متوجه شوی هنوز دو سه ساعتی تا وقت بیدار شدن مانده،تصور کن چه لذتی دارد که بالش را بغل می‌کنی و با لبخند دوباره می‌خوابی...

از گرمای بیرون کلافه ای و تا می‌رسی خانه دستت را میگذاری روی دکمه ی کولر و از خنکای آن جانت تازه میشود....

از گرسنگی داری هلاک میشوی و نزدیک خانه که میشوی می بینی عطر قرمه سبزی ای که محله را پر کرده منبعش خانه ی خودتان است،این میشود دلخوشی نه اصلا میشود اوج خوشبختی:)))) 


یا چیزهایی از این دست میشود دلخوشی

برای خود من هم دلخوشی همین جور چیزهاست

دلخوشی برای من یعنی خانواده ام ولحظه ای که در کنار هم می خندیم

دلخوشی یعنی کارتون تام و جری،یعنی آنشرلی و جودی آبت،یعنی تلویزیون به سرش بزند برنامه های دهه شصتی ها راهر روز پخش کند...

دلخوشی برای من یعنی میزم،یعنی کتابهایم،خودکارهای رنگی رنگی ام،دیواری که رویش نوشته هایم را میچسبانم،...

دلخوشی یعنی هر روز تلاش میکنم بهتر شوم،مهربانتر شوم...

دلخوشی یعنی این وب و دوستان بیانی

دلخوشی یعنی حس خوب نوشتن

دلخوشی یعنی وقتی نگاهم  روی دیوار خیره مانده است  و لبخند نشسته روی لبانم و دست زیر چانه توی رویاهای قشنگ غرق شده ام....

دلخوشی یعنی بغل مادرم،لبخند پدرم...

دلخوشی یعنی وقتی با داداش کوچیکه تو سرو کله ی هم می‌زنیم...

دلخوشی یعنی من وسه تا خواهرام یه جا جمع شده باشیم..

دلخوشی یعنی کسی هست که منو مامان صدا می‌کنه ،کسی هست که منو خاله صدا میکنه،کسی هست که منو عمه صدا میکنه...

دلخوشی یعنی خنکای کولر،گرمای بخاری

دلخوشی یعنی قدم زدن زیرباران

دلخوشی یعنی باد تند و رقص چادرت توی باد

دلخوشی یعنی آب پاشیدن به هم و دنبال هم دویدن...

دلخوشی یعنی شصت و هشت کیلو باشی و بهت بگن لاغر:))

دلخوشی یعنی سی سالت باشه و بهت بگن بچه:)))


دلخوشی یعنی من،یعنی اون و یعنی تویی که منو به چالش دلخوشی های کوچیک دعوت میکنی^_^


پ.ن:این چالش رو عینکی جان راه انداخته و تا حالا خودش و آلاء جان شرکت کردند

منم از همه ی دوستانی که وبم رو میخونن دعوت میکنم توی این چالش شرکت کنن،قول میدم موقع نوشتنش کلی حس خوب تجربه کنین^_^

دلخوشی های کوچیک عینکی

دلخوشی های کوچیک آلاء

  • ۵۷

سالگرد مادرانگی های یک زن

  • ۲۰:۵۳

من نمیدانم چرا آدمها حواسشان نیست روز تولد اولین فرزند،روز باشکوه مادر شدن یک زن هم هست

چرا یادمان می‌رود سالگرد مادر شدن یک زن با روز تولد اولین فرزندش هرسال باید جشن گرفته شود؟!...

مثلاً برای من فردا علاوه بر تولد پسرکم سالگرد مادر شدنم هم هست...

چرا فردا خودم را به یک کیک سالگرد مادرانگی دعوت نکنم؟

چرا  هشت تا شمع روی کیکم نگذارم و درمیان هلهله ی بقیه شروع نهمین سال مادر بودنم را جشن نگیرم و با تمام وجود شمع ها را فوت نکنم؟

من پسرکی را به دنیا آوردم که امتداد تمام رویاهایم بود...

کسی شبیه خودم...شبیه تمام آرزوهایم...

کسی که شب روی من پتو می‌کشد و گونه ام را می بوسد و می‌گوید بخواب مامان من مراقبتم...

کسی که میداند نوازش را،می داند احساس را،می داند لبخند را،می داند دوست داشتن و دوست داشته شدن را...

اصلا ته دلم غنج می‌رود وقتی میگویند پسرت مثل خودت توی خیال و رویاست...

و من با چه زبانی میتوانم شکر خدایم را بجا بیاورم ؟!...

 

 

 

 

 

 

  • ۸۱

کپشن خاص

  • ۱۰:۵۰

شده یه متنی رو بخونین و با خوندنش چند لحظه بعد از تموم شدنش خیره به متن بمونید و صبر کنین هضمش کنید؟؟

متنی که میذارم یکی از همون متن هاست که بعد از خوندنش اینجوری شدم...

 

«گاهی وقتا وسط غذا خوردن خسته میشم و ول میکنم میرم.

گاهی وسط کلاس درس عمومی خسته میشم و بدون اجازه ول میکنم میرم. گاهی از دوست داشتن نسرین خسته میشم ولی نمیتونم ولش کنم و برم. به جز دوست داشتن نسرین در سایر موارد سعی میکنم از هر جایی خسته شدم ول کنم برم. 

نسرین رو بخاطر خنگیش دوست دارم. یه بار بهش گفتم بیا قربون هم بریم، گفت: باشه ولی یه جور بریم که هشت هشت و نیم خونه باشیم. بابام دعوام میکنه. 

از آرایش کردن زنا بدم میاد، بخاطر همین یه پنکک قلابی برای نسرین خریدم گفتم اصل فرانسه س. فرداش صورتش پر از جوشای ریز شد ولی بازم دوسش داشتم. از لاک قرمز خوشم میاد. اما نسرین هیچوقت لاک نمیزنه. میگه نماز میخونم گناه داره. باشگاه نمیرم، چون میخوام هروقت نسرین سرشو روی شکمم میذاره جاش نرم باشه. 

اوایل عاشق موهای لَخت و بلند بودم. دوس داشتم وقتی از همه کلافم، بشینم یه گوشه ی دنج، موهای نسرینو ببافم. اما بعد از اولین جلسه شیمی درمانی نسرین توی اینترنت سرچ کردم «چگونه کچل هارا دوست داشته باشیم؟» و هرچی مقاله بود رو خوندم. و فهمیدم خوبیش اینه پسفردا که عروسی کنیم توی شوید باقالاهای نسرین اون چیزایی که لای برنجاس حتما شیویده نه موهای نسرین. 

دانشجوی کارشناسی مهندسی کامپیوترم، اما هنوز از نخ کردن سوزن چرخ خیاطی مامان احساس قدرت میکنم. اسمم محمدرضاس ولی نسرین صدام میکنه محمدم. آرزو میکردم کاش از اول اسمم «محمدم» بود.»

@CaptionKhaas

 

ومن پس از خواندن این نوشته روبه سرپرست خانوارمان نموده و گفتم ای کاش اسمت محمدم بود:)))

 

 

 

 

 

  • ۷۵
به لطف خدای مهربان،برکت های زندگی ام چنان بیکران است که در خیال نمی‌گنجد.
Designed By Erfan Powered by Bayan