اِقلیمِ اِقلیما

اِقلیمِ اِقلیما

آدم همیشه تنها می مونه اگه اجازه نده کسی اهلیش کنه...

۵ مطلب در دی ۱۳۹۸ ثبت شده است

خدایا ما به تو شکایت داریم....

يكشنبه, ۲۲ دی ۱۳۹۸، ۰۲:۴۸ ب.ظ

مرگ حقه و هر زمانی که خدا تعیین کنه ،همون لحظه باید ریق رحمت رو سر بکشیم...

وسیله ی مرگمون رو هم خدا تعیین می کنه و بس...

باید قبول کنیم هموطن های نخبه مون گرچه حیف بودند ولی زمان مرگشون رسیده بود و اگه با هواپیما کشته نمیشدن ،شاید مثلا هر کدوم جدا جدا توی یه اتفاق دیگه از دست می رفتند...

کما این که دیدیم اون بازمانده از هواپیما که بخاطر تخلف رانندگی به هواپیما نرسید و زنده موند چون هنوز زمان مرگش نرسیده بود...

اما این که خدا وسیله ی مرگشون رو موشک سپاه قرار داد حکمتش چیه؟

یعنی سپاه مغرور شد و خدا خواست بهشون هشدار بده؟

یعنی خوب و بد قاطی شده بودن و قراره الک بشیم؟

یعنی الان اون هفته این همه مشق کردیم من هم یک سردار سلیمانی هستم ،این هفته باید امتحان بدیم؟

تحلیل حکمت خدا دیگه دست ما نیست که...

ولی همیشه الخیر فی ماوقع بوده و هست...

من به حکمت خدا چشم امید بستم به این که چه بسا چیزهایی که به مذاق ما خوش نیاد اما خیر توی همون باشه...


+مدتها بود از چیزای بیرونی ناراحت نمیشدم،و همه ش سرگرم درونم بودم اما باید اعتراف کنم از دیروز عمیقأ ناراحتم:(


++دعای افتتاح و حال و روز ما...

  • اقلیما ...

خسته ام ،از خودم و از تمام شماها

شنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۸، ۱۲:۲۶ ب.ظ

دلم جاده ای می خواهد وسیع ،طولانی و بی انتها...

بایستم ابتدایش و بروم و دور شوم....

آنقدر دور که دیگر آدمها را نبینم...

توی دنیایی زندگی می کنم که یک روز برای رفتن سردارش دریایی از عشق موج می زند

و یک روز برای اشتباه سپاهش دریایی از ناامیدی و فحش و ناسزا روانه می‌شود...

همه خدا شده اند...یک روز جماعتی را تا عرش بالا می برند و یک روز با خطایی همانها را با خاک یکسان می کنند...

هر کسی برای خودش توی ذهن خودش دادگاه تشکیل می دهد و حکم می دهد و محاکمه می کند....

اسممان را هم گذاشته ایم مسلمان...تسلیم اراده ی خدا...

هه...

بعد می نشینیم با خودمان می گوییم خب با این خطا باید تمام خطاهای دنیارا بیندازیم گردن این جماعت...

یک روز این طرفی هستیم،یک روز آن طرفی هستیم....

چه راحت به همه تهمت می زنیم،چه راحت قضاوت می کنیم...برای چیزهایی که نمی دانیم...

اگر مسلمانیم چرا نمی ترسیم از قضاوت...چرا راهمان را پیدا نمی کنیم؟

یعنی این قدر بی اراده و ناآگاهیم که با یک خبر غرور ملی می گیریم و با یک خبر فرو می ریزیم؟

این همه سستی و بی ارادگی تا کی؟

شده ایم همان پشه های سرگردان در هوایی که مولا می گفت....

چرا اینقدر بصیرت نداریم که پای یک سمت بمانیم؟

پای خوب و بدش ،پای همه چیزش....

تا کی باید به این تو خالی بودنمان ادامه بدهیم؟تا کی نفهمیم چه می خواهیم ؟...تا کی؟


و من اکنون خسته ام،از خودم و از تمام شماهایی که تکلیفتان با خودتان مشخص نیست....

شاید این اتفاقات همه اش بخاطر این بود که خدا می خواست الک شویم و راه را پیدا کنیم ...

فقط خدا کمکمان کند که از گمراهان نباشیم...

  • اقلیما ...

خبر کوتاه بود و تکان دهنده....

شنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۸، ۰۶:۵۶ ق.ظ

خبر کوتاه بود و تکان دهنده...

سردار رفت...


صبح که زهرا زنگ زد از خستگی روز قبل هنوز خواب بودم...

گوشی رو که برداشتم گفت می‌خوام یه خبر بهت بدم که خوب نیست...

گفتم چه خبری؟

خیلی سریع گفت سردار سلیمانی رو کشتن...

خواب از سرم پرید..گیج شدم...شاید حس می کردم هنوز خوابم...

گفت تو هم حس کردی پشتت خالی شد؟...

گفتم باورم نمیشه....


گوشی رو قطع کردم و اول نت رو چک کردم ...بعد هم تلویزیون رو روشن کردم...

هنوز نمی فهمیدم چی شده ....اصن یعنی چی که سردار دیگه نیست...


اما خب اونقدر هر کانال و شبکه در مورد شهادت حاج قاسم بود که کم کم باورم شدو اشک بود که بی امان می بارید....کم کم شروع کردم به هق و هق و های های گریه کردن....


البته گریه های من مثل خیلی ها از ترس نبود...از این که حالا که سردار نیست دشمن هر غلطی می خواد می‌تونه بکنه.....نه... نعوذ و بالله اگه بخوایم به حکمت خدا ایراد بگیریم....اصلا آرزوی سردار شهادت بود...از همون روزی که شهید کاظمی آسمونی شد سردار هم دلش رفت و گفت خدایا من رو زودتر ببر پیشش...

دیروز روز جشن و پایکوبی سردار بود...مگه نه این که بزرگترین آرزوش شهادت بود...

دروغ چرا،من برای خودش خوشحال بودم....خیلی... مخصوصا وقتی مدام ازش کلیپ هایی می دیدم که همه ش شوق شهادت بود..

پس گریه ی من گریه ای از سر دل سوزی هم نبود....


گریه ی من شاید گریه به حال زار خودم بود..


دیروز وقتی با خودم فکر می کردم می دیدم با تموم اندوه ماجرا ،چیزی ته دلم احساس شادی می کنه...یه حس عمیق که دلم رو محکم می کنه....

حس می کنم خون سردار آغاز اتفاقهای بزرگیه....

با خودم می گفتم سردار جان...تا دیروز صدام رو نمی شنیدی اگه صدات می زدم  و می گفتم دستم رو بگیری ولی الان دیگه هرجا بات حرف بزنم صدام رو می شنوی...دشمن فکر می‌کنه تو رو کشته ولی نمی دونه با شهادتت چقدر بیشتر دستت رو باز کرده واسه هنر نمایی....گفتم سردار از این به بعد عمو قاسمم میشی؟...میشه دستم رو بگیری و کمکم کنی؟...



بهش گفتم سردار جان شاید دیگه وقتش بود بری ،آخه همه دیگه امنیت کشور رو فقط از تو می دونستن..دیگه داشت یادشون می رفت تو با تموم مردانگی و بزرگیت وسیله ی خدا بودی...برای همین خیلی ها ترسیدند و گفتند حالا بدون سردار چی میشه؟....

تو که به آرزوت رسیدی اما ما هم باید یاد بگیریم تنها کسی که توی هر چیزی موثره فقط خداست...اونه که اراده می کنه و بس...

چقدر باید ساده باشیم که فکر کنیم امام زمان فقط تو رو داشت و الان با رفتنت دستش خالی شده...

به قول سردار یکتا امام زمان یکی یکی فرمانده هاشو رو می کنه....

 مگه نه این که خدا گفتن ما هیچ آیه ای رو نمی بریم مگر این که بهتر یا مثل اون رو براتون خواهیم آورد؟....

و ما الان منتظریم سردار،منتظر این که ببینیم خدا بعد از تو قراره چیکار کنه؟...

من که دلم روشنه...خون تو آغازگر اتفاقهای بزرگی خواهد بود....


خدایا نمی ترسم چون می دانم حاکم تویی..

و من کی باشم که در برابر حکمت تو بگم،چرااا؟...


  • اقلیما ...