اِقلیمِ اِقلیما

اِقلیمِ اِقلیما

آدم همیشه تنها می مونه اگه اجازه نده کسی اهلیش کنه...

۵ مطلب در آبان ۱۳۹۸ ثبت شده است

رسیده ام به خدایی که.....

سه شنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۸، ۰۸:۲۵ ب.ظ

 رفتم توی یه گروه دکلمه خوانی عضو شدم،یهو دلم برا دکلمه خوندن تنگ شد:)

انگار دکلمه خوندنم یادم رفته:)


رسیده‌ام به خدایی که اقتباسی نیست
شریعتی که در آن حکم‌ ها قیاسی نیست

خدا کسیست که باید به دیدنش برویم
خدا کسی که از آن سخت می‌ هراسی نیست

فقط به فکر خودت باش، ای دل عاشق
که خودشناسی تو جز خداشناسی نیست

به عیب‌پوشی و بخشایش خدا سوگند
خطا نکردن ما غیر ناسپاسی نیست

دل از سیاست اهل ریا بکن، خود باش
هوای مملکت عاشقان سیاسی نیست

فاضل نظری


+سلام،خوبین؟:)
  • اقلیما ...

من زنده ام هنوز و غزل فکر می کنم

شنبه, ۴ آبان ۱۳۹۸، ۱۱:۲۱ ب.ظ

روزهاست ننوشته ام ولی این بدان معنی نیست که نمی‌خوانمتان...

اما کجا بودم؟!


 اوایل مهر در یکی از اتاقهایم کمد نصب کردم و وسایلم را از انباری به کمدها منتقل کردم و همین یک هفته طول کشید...

 برای اتاقم قفسه ی کتاب سفارش دادم و طاقچه ی اتاق را تبدیل کردم به جایی برای کتابهایم و به آرزویی که همیشه داشتم ،یعنی یک اتاق با قفسه ای از کتاب و یک میز مطالعه و تختی زیر پنجره جامه ی عمل پوشانیدم:)


یک هفته ای هم به لطف خدا راهی سفر شدیم و چند روزی را مهمان امام رئوف بودیم و چه لحظات نابی که در صحن و سرای حضرتش رقم نخورد...


یکی دو روزی هم مهمان شمالی های عزیز بودیم⁦^_^⁩


گفته بودم که دلم میخواهد روضه ی امام حسین  علیه السلام در خانه ام بگیرم....

شب اربعین به آرزویم رسیدم و سجده ی شکر بود که وسط مجلس بجا آوردم و از آن پس حس میکنم خانه ام حال و هوایش عوض شده است ،گویا آرامشش بیشتر شده است:)


خلاصه ماه شلوغی داشتم،آنقدر که فقط برای استراحت می آمدم و پستهایتان را می خواندم...

خواهرزاده ام گفت وبت را خزه پوشانده از بس که در سکوت فرو رفته....

می خواستم برای تمام چیزهایی که نوشتم یک عالمه با ذوق و شوق بنویسم و از لحظات نابی که تجربه کردم بگویم ،برای همین مدام نوشتن را به تعویق می انداختم تا این که....


تا این که فاطمه رفت و دیگر نوشتنم نمی آمد...

فاطمه زنی که حتی هنوز طعم مادر شدن را نچشیده بود ،در اوج جوانی در میان شعله های آتش سوخت و بعد از چند روز نتوانست جراحت ها را تاب بیاورد و خاموش شد...

هنوز چشم های سبز رنگش،صورت سفیدش و اندام استخوانی اش را در لباس عروسی به یاد دارم و حیف که امروز با همین جزییات زیر خروارها خاک خوابید....

نمی دانم طاقت این را دارم که فردا در مراسمش شرکت کنم یا نه...


خدای من که چه دنیای غریبیست...

به راستی وقتی از ساعتی بعد هیچ خبر نداریم ،چگونه اینقدر به دنیا حریصیم:(

  • اقلیما ...