اِقلیمِ اِقلیما

اِقلیمِ اِقلیما

آدم همیشه تنها می مونه اگه اجازه نده کسی اهلیش کنه...

۴ مطلب در آذر ۱۳۹۸ ثبت شده است

وای بر غیبت کنندگان:(

سه شنبه, ۲۶ آذر ۱۳۹۸، ۰۶:۴۹ ب.ظ

چند وقت بود اینقدر غیبت می کرد که حد نداشت...

اما خودشم حالش خراب بود از این همه غیبت کردن...

دلش می خواست دیگه غیبت نکنه اما نمیشد..

نرگس بهش گفت کتاب سه دقیقه در قیامت رو میارم بخونی ،حتما اثر داره...

گفت کار من از کتاب و این حرفها گذشته ،من نمی تونم اینجوری ترک کنم...

گذشت ...دیده شد  دیگه غیبت نمی کنه ...

جویا شدند چی شده که متحول شدی؟

گفت خواب دیدم...

خواب دیدم یه سینی جلوم گذاشتم که چن تا کله ی آدم توشه...با یه کارد تیز این سرها رو تیکه تیکه می بریدم و مینداختم توی ماهیتابه و سرخ میکردم می‌خوردم....مرتب هم به خودم می گفتم دارم کار بدی میکنماااا ،اما اینقدر خوشمزه بود نمی تونستم دست بردارم....


وقتی از خواب بیدار میشه خوابش رو برا نرگس تعریف می کنه...نرگس میگه خب خدا هم توی قرآن میگه با غیبت گوشت برادر مرده ی خودت رو میخوری و...

خلاصه بنده خدا هم خودش خیلی ترسید از این خواب هم اطرافیانش...

الان همه توی ترک غیبتن :)


+کاش همیشه باطن اعمالمون رو می دیدیم بلکه آدم می‌شدیم:(

  • اقلیما ...

مستند من میترا نیستم...

شنبه, ۹ آذر ۱۳۹۸، ۰۱:۲۶ ب.ظ

خونه ی خواهرم بودم که داشت می گفت راضیه شروع کرده به تهذیب نفس و غیبت کردن رو کنار گذاشته و...

گفتم چی شده که تصمیم گرفته خودش رو تغییر بده ،...

گفت کتاب زینب کمایی رو خونده و تصمیم گرفته خودسازی کنه..

اومدم خونه ...نت وصل شد و شروع کردم به سرچ در مورد زینب...

و بعد میخکوب شدم روی شخصیت این دختر..

از بین نوشته ها رسیدم به لینک مستندش...

و بعد مستند رو دیدم و اشک ریختم و اشششک ریختم که خدایا این دختر چهارده ساله چطور به این همه معرفت رسیده؟...از خودم که تو این سن هیچی نشدم دلم گرفت ....

از این که یه دختر بچه توی دست نوشته هاش از رسیدن به پوچی دنیا نوشته بود و من هنوز این موضوع رو عمیق درک نکردم زانوهای افکارم لرزید...

از این که اون دختر توی اون سن و سال مرتب یادش بود که بالای نوشته هاش بنویسه او می بیند و من هنوز باور نکردم که او می بیند شونه های افکارم لرزید..

و از این که اون دختر توی اون سن و سال دفتر خودسازی داشته و من توی این سن و سال ندارم همه ی افکارم لرزید و فرو ریخت....

من حالا حالا ها باید بِدواَم تا برسم به گرد پای زینب ها....

زینبی که تو اون سن کم اونقدر بزرگ بود که منافقین تاب نیاوردند و تو اون سن کم با چادرش شهیدش کردند...


مستند من میترا نیستم

  • اقلیما ...

حال بدی که ...

يكشنبه, ۳ آذر ۱۳۹۸، ۰۸:۴۵ ب.ظ

حالم خوب نبود...حس کردم استغفار گفتن هام به دلم نمیشینه...

استغفار اگه درست گفته بشه صدتا که میگی حالت خوب میشه ...دلت وا میشه...

اما فایده نداشت...

گفتم شاید باز باید به یاد خودم بیارم که من یه بنده ای هستم که تموم روزای زندگیم با گناه شب شده...

کم و زیاد داشته ولی مطمئنا خالی از گناه نبوده...

اصلا کی می تونه ادعا کنه یه روز از زندگیش خالی از گناه بوده...

خلاصه آخر سر رسید رو باز کردم و با خودکار شروع کردم به نوشتن...

به این که خدایا حالم خوب نیست و چه بد ویا شاید خوب که الان می‌دونم هرحال بدی نتیجه ی گناهامه...

وبعد نوشتم خدایا بیست و دو سال و اندی از سن تکلیفم می گذره....تو این مدت  چه غیبتها که نکردم،تهمت ها که نزدم،دروغ ها که نگفتم،چه حسادتها و کینه ها،چه بی حرمتی ها و بدخلقی ها،چه گستاخی ها،چه قضاوت‌های نابجا ،چه توهین ها و حق ضایع نکردن ها و چه و چه و چه ها که مرتکب نشدم....

همینطور که اعتراف می کردم حالم بهتر شد...

تهشم نوشتم خدایا من به خودم ظلم کردم و تنها تویی که می تونی نجاتم بدی...


وقتی خواستم سر رسید رو ببندم ،یه دفه گفتم بذار ببینم توی این صفحه ای که این ها رو نوشتم کدوم غزل حافظ هست...

یعنی قشنگتر از این نمی شد...توی معنی فال نوشته بود:

ای صاحب فال ،هر انسانی دچار خطا و گناه می شود ولی خداوند متعال راه بازگشت برای همگان را باز گذاشته است تا به سوی او رو کنند.شما می توانی گذشته را جبران کنی و دیگر هیچ گاه آن را تکرار نکنی،تنها نکته ی مهم این که باید از تجربه ی دیگران استفاده کنی.سعی کنید از مسیر حق و حقیقت دوری نکنید و از مراجعه مستقیم به قرآن کریم و ایجاد ارتباط با خدا دریغ نورزید.


راستی راستی خدا با وسایل دنیایی هر دم با ما حرف میزنه...کاش گوش هامون اینقدر پر از پنبه نبود..

  • اقلیما ...