اِقلیمِ اِقلیما

اِقلیمِ اِقلیما

آدم همیشه تنها می مونه اگه اجازه نده کسی اهلیش کنه...

۳ مطلب در اسفند ۱۳۹۹ ثبت شده است

یک روز خواهم رفت...

شنبه, ۲۳ اسفند ۱۳۹۹، ۰۹:۴۸ ب.ظ


بالاخره یک روز دلم را به دریا می زنم

 و تمام زندگی ام را می ریزم توی یک بقچه... 

 و میروم از اینجا... 

میروم همان جا که شما به آن می‌گویید دهات 

و من می گویم بهشت...

 میروم که رها شوم از بند زرق و برقی که خدا را از ما گرفت...

لباس بلند چین دار می پوشم و کوزه به دست می روم لب جوی... 

همان جا وضو می گیرم، نیت می کنم 

 وحتما کنار جوی آب سجاده پهن می کنم

 و همانجا به عشق سجده می کنم... 

و لبریز می شوم از زندگی...

 و از عمق جان می گویم بسم الله الرحمن الرحیم...

 زندگی از اول✋


  • اقلیما ...

باز اسفند شد و...

چهارشنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۹، ۰۹:۳۰ ب.ظ

دیروز دختری را دیدم که پشت سر جنازه ی مادرش در حالی که نای حرف زدن برایش نمانده بود و دونفر زیر کتف هایش را گرفته بودند به مادرش التماس می کرد و می گفت ماماااان نرووو، تو رو خدا نروووو... 

و این تلخ ترین صداییست که از دیروز توی مغزم تکرار می‌شود... 

تکرار می شود... 

تکرار می شود... 

لعنت به سرطان که عمه ام را از ما گرفت... 

بی مادر شدن خیلی سخته، این که خواهر هم نداشته باشی که با هم این مصیبت رو فریاد بزنی و سر روی شونه ی هم بذارید سخت ترش می کنه... 

این که مادرت جلوی چشمای خودت جون بده و سرتا پاش رو بوسه بزنی و التماسش کنی که نره تبدیلش می کنه به یه فاجعه برای یک دختر... 

نمیدونم برای عمه ام گریه می کنیم یا دختر عمه ای که خدا میدونه چطور میخواد با این غم کنار بیاد😔


باز اسفند شد و... ای وای من:(


کاش به فاتحه و صلواتی روح عمه ی عزیزم رو شاد کنید🌹


  • اقلیما ...

بدون عنوان...

سه شنبه, ۱۲ اسفند ۱۳۹۹، ۱۲:۱۱ ق.ظ

خوووب چن وقت نبودم؟... خیلی وقت :))

خونه تکونیم رو کردم، مشهدم رو هم رفتم، یه هفته هم واسه خودم گشتم و الان اینجا در خدمت شما هستم...

جای همگی خالی چه مشهدی رفتم... چه حال خوشی داشتم... چه شب و روزها و مخصوصا چه سحرهای دلچسبی...

شب لیلة الرغائب پیش امام بودم... شب تولد دردونه ش هم مشهد بودم و چه صفایی کردیم... شبش جشن، صبحش جشن، ظهرش جشن... هی خادما می گفتن عیدتون مبارک... حاجت روا بشین و...

وای وای نگم براتون که چه حال و هوایی داشتیم... با این که فوق العاده سرد بود و یه شب از شدت سرما چادر رنگیم رو روی چادر مشکیم پوشیدم و نماز خوندم ولی با وجود گرمای حضور امام از ذوق و شوقمون کم نمیشد...


من عاشق امامم... دوسش دارم و برام مهم نیست این دومین باری بود که با یه عالمه امید رفتم و ازش خواستم رو خواستم و باز بی جواب موندم...

مهم نیست این حاجت من داره سه ساله میشه... مهم نیست گاهی از نرسیدن هام بغض میشینه تو گلوم و داغی اشک رو گونه هام سُر میخوره... مهم نیست گاهی نفسم میگیره از این همه نرسیدن...

مهم اینه که توی این سه سال با هربار نرسیدن فرو نریختم و عاشقانه تر صدا زدم... چله پشت چله گرفتم و نه تنها کم نیاوردم، شوقم برا صدا زدن بیشتر شد...

کسی چه میدونه شاید با تمام این نرسیدنها به خیلی چیزهای دیگه رسیدم یا قراره برسم...

آه خدای من چله ی زیارت عاشورام دیروز تموم شد و من مشتاقم برا شروع چله ی بعدی...

آن قَدَر در می زنم تا در به رویم وا کنی خدا جونم😍



همه چی خوبه و من عمیقا احساس خوشبختی می کنم مثل این خانوم ^_^

  • اقلیما ...