اِقلیمِ اِقلیما

اِقلیمِ اِقلیما

آدم همیشه تنها می مونه اگه اجازه نده کسی اهلیش کنه...

۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۹ ثبت شده است

چله ی یاسین و عاشورا

پنجشنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۹، ۰۸:۱۶ ب.ظ

چن وقت پیش بخاطر حاجتی که داشتم توی اپلیکیشن عشقعلی ثبت نام کردم و دیروز که روز بیستم چله بود نوبت من بود...

خیلی یهویی هم دو سه روز پیش وارد گروه چله ی یاسین شدم و دیروز هم چله شروع شد...

نمی‌دونم چرا ولی دوست دارم تقارن شروع چله ی یاسین با این که توی چله ی عاشورا نوبتم بود رو به فال نیک بگیرم⁦^_^⁩



روزی که چله ی عاشورا رو شروع کردم یه حاجت بیشتر مد نظرم نبود ولی دیروز که چله ی یاسین رو شروع میکردم قبلش ده تا حاجت نوشتم و از خدا خواستم توی این چله بهشون برسم ،یکی از مهم ترین حاجت هام هم شفا پیدا کردن شوهر دوستم اعظم بود...

چن روز پیش حال شوهرش وخیم شد و هنوزم همونطوره...

از جاریم که پرستاره خواستم بهش سر بزنه و من رو بی خبر نذاره...

اونم گفت شرایطش اصلا خوب نیست،دوتا سکته ی مغزی کرده ،با دستگاه نفس میکشه،هوشیاریش چهار از پونزدهه و مشکل انعقاد خون هم داره و...

خلاصه با زبون بی زبونی بهم گفت کارش تمومه:(

اما برای خدا که هیچی نشد نداره،شاید خدا بخاطر دخترش و زن جوونش برش گردونه و خوب بشه...پس هیچوقت واسه دعا کردن دیر نیست...



میشه برای شفا پیدا کردنش یه سوره ی حمد بخونید؟...

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۲۲ خرداد ۹۹ ، ۲۰:۱۶
  • اقلیما ...

خواب بچه

دوشنبه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۹، ۱۲:۱۶ ب.ظ

شبا خواب بچه می بینم...

گاهی اونقدر لمسش میکنم و حسش می کنم که وقتی بیدار میشم و می بینم نیست بغض میشینه توی گلوم...

یه دفه خواب دیدم علاوه بر طاها یه دختر سه چهار ساله دارم که با بغض بهم می گفت چرا برام نی نی نمیاری؟...

و من توی خواب به این فکر میکردم که اگه الان یه بچه ی دیگه داشتم الان دخترم داشت با اون بازی میکرد....ینی توی خواب تازه تصویر فکرم رو هم می دیدم و بغض میکردم و آه می کشیدم...

نمی دونم چرا اینقدر از این خوابها می بینم...شاید این بچه ها منتظر اومدن توی زندگیم هستن و دارن شبا میان بهم گلایه می کنن:(


خدایا من که ازت می‌خوام ..خودت هرچه زودتر دوتا بچه ی دیگه بهم بده به لطف و کرمت...

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۱۹ خرداد ۹۹ ، ۱۲:۱۶
  • اقلیما ...

یکم صوبت کنم براتون:))

يكشنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۹، ۱۱:۲۱ ب.ظ

مثل پارسال این موقع ها کلی مناسبت داشتیم که با تموم شدن امتحانهای طاها مراسماتمون هم تموم شد:))

شب پونزدهم ماه رمضان پسرم ده سال قمریش رو پر کرد

بیست و هشت اردیبهشت امید سی و نه سالش رو پرکرد و سالگرد عروسیمون هم به عدد سیزده رسید...

پنجم خرداد هم که تولد خودم بود:)


خداروشکر هرکدوم این مناسبتها هم به خوشی گذشت:)

دیروز هم جواد اینجا بود...یعنی بعد از اون پستی که در موردش نوشتم مرتب میومد اینجا...برای درس پرسیدن های ساده ی معلم هم می رفتیم می آوردیمش...

گوشی رو هم تعمیر کردیم و بهش دادیم...فیلم تدریس معلم رو روی گوشی می ریختم و بهش میدادم...

ولی باورش نمیشد گوشی رو برای خودش بهش دادیم...دفعه ی اول زنگ زد گفت کی بیارمش گوشیتون رو...

طاها گفت جواد گوشی مال خودت...با تعجب بلند گفت ینی مال خودمممم؟

⁦(☉。☉)!⁩

عزیزم ،باورش نمیشد...برا همین یه بار دیگه از طاها پرسیده بود که ینی واقعا این گوشی واسه خودم باشه؟⁦⊙.☉⁩

خلاصه کلی بازی و آهنگ و اینا براش ریختیم روی گوشی و این گوشی شد دلخوشی این بچه...

هردفه میومد با خودش میاورد که شارژش کنه،آخه شارژر نداشتیم که بهش بدیم ،بعضی وقتا هم از همسایشون شارژر می‌گرفت تا این که یه شارژر براش جور کردیم و دیگه لازم نبود از همسایشون بگیره....

خلاصه جواد زیاد میومد اینجا و بعدش هم کلی با طاها بازی می‌کردن...ماه رمضون هم نزدیک افطار همه با هم می رفتیم و جواد رو می رسوندیم...آخ که چه لذتی داشت⁦^_^⁩

روزایی که جواد اینجا بود خیلی خوش می‌گذشت...دیروز به جواد گفتم یعنی حالا که امتحانها تموم شده دیگه نمیای اینجا؟...و چقدر پشت این حرفم بغض قورت دادم...

بعد جواد با همون حرف زدن بریده بریده ی همیشگی گفت نمی دونم...باید مامانم اجازه بده...

منم گفتم هروقت دلت تنگ شد حتما بهمون زنگ بزن که بیایم بیاریمت...

نزدیک غروب که شد امید اومد که جواد رو ببره...منم گفتم به مناسبت تموم شدن امتحانهای بچه ها یه بستنی مهمونشون کن ⁦^_^⁩

بعدم رفتم دفترچه تلفنهایی که توی کشو بود آوردم گفت اینارو نمیخوای جواد؟

آخه دفه ی قبل که گوشی رو داد بهم وقتی اومدم فیلمهای قبلی رو پاک کنم دیدم شماره ی فک و فامیل و توی کاغذ نوشته و ازشون عکس گرفته...

وقتی دیدم از دفترچه ها خوشحال شد دوتا سررسید نو هم بهش دادم و به چشم می‌دیدم با تموم تلاشی که میکرد تا حسش رو نشون نده اما بازم خوشحالیش پنهون شدنی نبود و چه جالب که این چیزای ساده برای جواد مایه ی خوشحالی بود...

القصه دیروز جواد رفت و یه تیکه از قلب من رو با خودش برد...هنوز نمی‌دونم دیگه میاد اینجا یا نه...ولی این رو می دونم این چندروز از جواد یاد گرفتم از تموم چیزای ساده ی زندگیم لذت ببرم...

یاد گرفتم دلخوشی همین چیزای ساده ست...همین چیزایی که داریم و قدر نمی‌دونیم...قدر زندگی ماهارو کسی مثل جواد میدونه...

ای جانم جواد...جانم جواد...⁦^_^⁩


 از همون دیروز عصر هم افتادم به جون خونه:))

آشپزخونه رو شستم و پذیرایی رو کامل تمیز کردم ...کتابخونه رو هم کامل از کتابهای مدرسه و اون همه کاغذ و برگه خالی کردم...تخت و میز طاها رو هم جابجا کردم و یه تنوعی به اتاق دادم...فردا هم یکم دیگه تمیزکاری کنم و بعد برم برای طاها چن تا لباس تابستونی بخرم و بعد هم یه سر به مادرم بزنم و القصه بیام و دوباره یه دوره ی جدیدی از خودسازی رو به لطف خدا شروع کنم ان شاء الله...

دعام کنید لطفاً که من سخت محتاج دعام


پ.ن:امان از وقتی ندونی چی عنوان پستت بذاری:))

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۱۱ خرداد ۹۹ ، ۲۳:۲۱
  • اقلیما ...