اِقلیمِ اِقلیما

اِقلیمِ اِقلیما

آدم همیشه تنها می مونه اگه اجازه نده کسی اهلیش کنه...

۱ مطلب در تیر ۱۳۹۹ ثبت شده است

آنچه گذشت

سه شنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۹، ۱۱:۱۰ ق.ظ

چند روزه ننوشتم؟....خیلی روزه

چندتا اتفاق افتاد؟....خیلییی:)


1-توی پست قبل نوشتم واسه بهزاد شوهر دوستم اعظم دعا کنید که شفا پیدا کنه...دو سه روز بعدش شفا پیدا کرد،از درد و رنج رها شد و رفت سمت آسمون...

مراسم شرکت کردم ،وقتی رسیدم دیگه اعظم نایی نداشت ...فقط با نگاهش آدما رو دنبال میکرد...به گمونم خیلی از بچه های دوران مدرسه اومده بودن ...با چشمای پف کرده بهش تسلیت می گفتیم و می رفتیم و انگار با چشماش می‌گفت این همه سال نبودید حالا اومدین دارید روزهای بدبختیم رو تماشا می کنید؟....

*هعیییی...واسه شادی روح آقا بهزاد کاش فاتحه بخونید


2-یه ماه پیش بود تقریبا که امید برام ماشین خرید...به گمونم باید خوشحال میشدم ولی حقیقت اینه که هیچ حسی نداشتم به این اتفاق...

خواهرم می‌گفت تو که ماشین خریدی پس چرا توی گروه نگفتی؟...گفتم خب چی بگم؟...

زن داداشم گفت اگه ما بودیم الان کلی عکس گرفته بودیم گذاشته بودیم توی گروه...

ولی من اصلا حسی به ماشین خریدن نداشتم ،حتی شبی که  امید ماشین رو آورد مرتب صدام میزد بیا ببین ماشین چجوریه ولی من همینطور بیخیال می گفتم خب حالا میام دیگه مگه چیه ...بعد از کلی وقت هم که رفتم سر وقت ماشین درش رو باز کردم و یه دستی به فرمون زدم و گفتم خوبه دیگه....حتی روی صندلیش هم ننشستم....

بچه ها بهم میگن کِرِخت شدی:)))


3-بیست و دوم تیر عروسیه مهدی ،بزرگترین خواهرزادمه...درگیر جهاز برون و کارهای عروسی هستیم و مرتب بیرونیم و برای همین فرصت نمیشه بیام وب...با این اوضاع کرونا نمی‌دونم چجوری میخوان تعداد مهمون و پذیرایی و این هارو کنترل کنن....البته تالاری که قراره بریم خیلی بزرگه و چون قرار نیست مهمونا خیلی زیاد باشن احیانا فاصله گذاری به خوبی اجرا بشه ولی بقیه ی چیزهارو نمی‌دونم...


4-چند شب پیش به کارگاهمون دزد زد و نزدیک به دو و نیم تن شمش آلومینیوم بردن....خسارت سنگینی بود...چن روز پیش میشد معادل تقریبا صد ملیون ولی با بالا رفتن قیمتها الان دیگه تقریبا صدو بیست میلیونی بشه...

خب طبیعتاً من باید الان افسرده و ناراحت باشم ولی شاید باورش براتون سخت باشه که بفهمید من حسی که الان دارم با حسی که قبل از دزدی داشتم هیچ فرقی نداره:))

اونقدر ریلکس و بیخیال بودم که مامانم گفت من دارم شک میکنم که تو با دزدها همدست نباشی:))


بیچاره مادرم خیلی گریه کرد بخاطر این دزدی،مادرشوهرم هم بیچاره اوضاع خوبی نداشت ،خواهرشوهرم بنده خدا کلی گریه کرد و...

و اما من ،همون شب مهر رو گذاشتم و سجده ی شکر بجا آوردم...گفتم خدایا شکرت که امید اون موقع کارگاه نبود ،چون یک ربع بعد از خارج شدن امید هفت هشت ده نفری ریختن توی کارگاه و کارگرارو زدن و دست و پاشون رو بستن...

اصلا اگه بلایی سر این کارگرا میومد چقدر وحشتناک میشد،پس بنظرم فقط باید با عشق خدارو شکر میکردم و عجیب اینجا که نه تنها از دزدی ناراحت نبودم بلکه یه حس نشاطی هم پیدا کرده بودم...

به امید هم گفتم مبادا ناراحت باشیا،خدا خودش گفته چه بسیار اتفاقایی که به نظر شما خوب نیست ولی خیر شما توی همونه....

امید هم خداروشکر پایه ست واسه این چیزها ،کلی نشستیم با گوشی بازی کردیم و کلیپ خنده دار دیدیم بعد یهو به خودم اومدم و از خنده ریسه رفتم،گفتم فک کن ملت فک میکنن ما الان از غصه یه گوشه کز کردیم اونوقت ما نشستیم اینجا می‌خندیم:))


خیلی‌ها در برابر رفتار من گارد میگیرن که چقدر بیخیالی ولی مدتها گوش کردن فایلهای استاد شجاعی و رفتن به کلاس تفسیر خانم غفوری عزیزم من رو به این باور رسوند که مال دنیا ارزش شادی و غمگینی رو نداره برای همین نه از ماشین خریدن خوشحال شدم ونه از دزدی کارگاهمون ناراحت...

من این حس رهایی رو به دنیا نمیدم ،هرکی میخواد هرچی بگه:))



+زهرا خانوم نامی پرسیدن که آیا من کانال دارم؟باید بگم نه عزیزم ،توی تلگرام یه دونه داشتم که احیانا همون یه سال پیش با حذف شدن اکانتم حذف شده باشه.

  • اقلیما ...