اِقلیمِ اِقلیما

اِقلیمِ اِقلیما

آدم همیشه تنها می مونه اگه اجازه نده کسی اهلیش کنه...

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «احوال نوشت» ثبت شده است

آنچه گذشت

سه شنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۹، ۱۱:۱۰ ق.ظ

چند روزه ننوشتم؟....خیلی روزه

چندتا اتفاق افتاد؟....خیلییی:)


1-توی پست قبل نوشتم واسه بهزاد شوهر دوستم اعظم دعا کنید که شفا پیدا کنه...دو سه روز بعدش شفا پیدا کرد،از درد و رنج رها شد و رفت سمت آسمون...

مراسم شرکت کردم ،وقتی رسیدم دیگه اعظم نایی نداشت ...فقط با نگاهش آدما رو دنبال میکرد...به گمونم خیلی از بچه های دوران مدرسه اومده بودن ...با چشمای پف کرده بهش تسلیت می گفتیم و می رفتیم و انگار با چشماش می‌گفت این همه سال نبودید حالا اومدین دارید روزهای بدبختیم رو تماشا می کنید؟....

*هعیییی...واسه شادی روح آقا بهزاد کاش فاتحه بخونید


2-یه ماه پیش بود تقریبا که امید برام ماشین خرید...به گمونم باید خوشحال میشدم ولی حقیقت اینه که هیچ حسی نداشتم به این اتفاق...

خواهرم می‌گفت تو که ماشین خریدی پس چرا توی گروه نگفتی؟...گفتم خب چی بگم؟...

زن داداشم گفت اگه ما بودیم الان کلی عکس گرفته بودیم گذاشته بودیم توی گروه...

ولی من اصلا حسی به ماشین خریدن نداشتم ،حتی شبی که  امید ماشین رو آورد مرتب صدام میزد بیا ببین ماشین چجوریه ولی من همینطور بیخیال می گفتم خب حالا میام دیگه مگه چیه ...بعد از کلی وقت هم که رفتم سر وقت ماشین درش رو باز کردم و یه دستی به فرمون زدم و گفتم خوبه دیگه....حتی روی صندلیش هم ننشستم....

بچه ها بهم میگن کِرِخت شدی:)))


3-بیست و دوم تیر عروسیه مهدی ،بزرگترین خواهرزادمه...درگیر جهاز برون و کارهای عروسی هستیم و مرتب بیرونیم و برای همین فرصت نمیشه بیام وب...با این اوضاع کرونا نمی‌دونم چجوری میخوان تعداد مهمون و پذیرایی و این هارو کنترل کنن....البته تالاری که قراره بریم خیلی بزرگه و چون قرار نیست مهمونا خیلی زیاد باشن احیانا فاصله گذاری به خوبی اجرا بشه ولی بقیه ی چیزهارو نمی‌دونم...


4-چند شب پیش به کارگاهمون دزد زد و نزدیک به دو و نیم تن شمش آلومینیوم بردن....خسارت سنگینی بود...چن روز پیش میشد معادل تقریبا صد ملیون ولی با بالا رفتن قیمتها الان دیگه تقریبا صدو بیست میلیونی بشه...

خب طبیعتاً من باید الان افسرده و ناراحت باشم ولی شاید باورش براتون سخت باشه که بفهمید من حسی که الان دارم با حسی که قبل از دزدی داشتم هیچ فرقی نداره:))

اونقدر ریلکس و بیخیال بودم که مامانم گفت من دارم شک میکنم که تو با دزدها همدست نباشی:))


بیچاره مادرم خیلی گریه کرد بخاطر این دزدی،مادرشوهرم هم بیچاره اوضاع خوبی نداشت ،خواهرشوهرم بنده خدا کلی گریه کرد و...

و اما من ،همون شب مهر رو گذاشتم و سجده ی شکر بجا آوردم...گفتم خدایا شکرت که امید اون موقع کارگاه نبود ،چون یک ربع بعد از خارج شدن امید هفت هشت ده نفری ریختن توی کارگاه و کارگرارو زدن و دست و پاشون رو بستن...

اصلا اگه بلایی سر این کارگرا میومد چقدر وحشتناک میشد،پس بنظرم فقط باید با عشق خدارو شکر میکردم و عجیب اینجا که نه تنها از دزدی ناراحت نبودم بلکه یه حس نشاطی هم پیدا کرده بودم...

به امید هم گفتم مبادا ناراحت باشیا،خدا خودش گفته چه بسیار اتفاقایی که به نظر شما خوب نیست ولی خیر شما توی همونه....

امید هم خداروشکر پایه ست واسه این چیزها ،کلی نشستیم با گوشی بازی کردیم و کلیپ خنده دار دیدیم بعد یهو به خودم اومدم و از خنده ریسه رفتم،گفتم فک کن ملت فک میکنن ما الان از غصه یه گوشه کز کردیم اونوقت ما نشستیم اینجا می‌خندیم:))


خیلی‌ها در برابر رفتار من گارد میگیرن که چقدر بیخیالی ولی مدتها گوش کردن فایلهای استاد شجاعی و رفتن به کلاس تفسیر خانم غفوری عزیزم من رو به این باور رسوند که مال دنیا ارزش شادی و غمگینی رو نداره برای همین نه از ماشین خریدن خوشحال شدم ونه از دزدی کارگاهمون ناراحت...

من این حس رهایی رو به دنیا نمیدم ،هرکی میخواد هرچی بگه:))



+زهرا خانوم نامی پرسیدن که آیا من کانال دارم؟باید بگم نه عزیزم ،توی تلگرام یه دونه داشتم که احیانا همون یه سال پیش با حذف شدن اکانتم حذف شده باشه.

  • اقلیما ...

یکم صوبت کنم براتون:))

يكشنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۹، ۱۱:۲۱ ب.ظ

مثل پارسال این موقع ها کلی مناسبت داشتیم که با تموم شدن امتحانهای طاها مراسماتمون هم تموم شد:))

شب پونزدهم ماه رمضان پسرم ده سال قمریش رو پر کرد

بیست و هشت اردیبهشت امید سی و نه سالش رو پرکرد و سالگرد عروسیمون هم به عدد سیزده رسید...

پنجم خرداد هم که تولد خودم بود:)


خداروشکر هرکدوم این مناسبتها هم به خوشی گذشت:)

دیروز هم جواد اینجا بود...یعنی بعد از اون پستی که در موردش نوشتم مرتب میومد اینجا...برای درس پرسیدن های ساده ی معلم هم می رفتیم می آوردیمش...

گوشی رو هم تعمیر کردیم و بهش دادیم...فیلم تدریس معلم رو روی گوشی می ریختم و بهش میدادم...

ولی باورش نمیشد گوشی رو برای خودش بهش دادیم...دفعه ی اول زنگ زد گفت کی بیارمش گوشیتون رو...

طاها گفت جواد گوشی مال خودت...با تعجب بلند گفت ینی مال خودمممم؟

⁦(☉。☉)!⁩

عزیزم ،باورش نمیشد...برا همین یه بار دیگه از طاها پرسیده بود که ینی واقعا این گوشی واسه خودم باشه؟⁦⊙.☉⁩

خلاصه کلی بازی و آهنگ و اینا براش ریختیم روی گوشی و این گوشی شد دلخوشی این بچه...

هردفه میومد با خودش میاورد که شارژش کنه،آخه شارژر نداشتیم که بهش بدیم ،بعضی وقتا هم از همسایشون شارژر می‌گرفت تا این که یه شارژر براش جور کردیم و دیگه لازم نبود از همسایشون بگیره....

خلاصه جواد زیاد میومد اینجا و بعدش هم کلی با طاها بازی می‌کردن...ماه رمضون هم نزدیک افطار همه با هم می رفتیم و جواد رو می رسوندیم...آخ که چه لذتی داشت⁦^_^⁩

روزایی که جواد اینجا بود خیلی خوش می‌گذشت...دیروز به جواد گفتم یعنی حالا که امتحانها تموم شده دیگه نمیای اینجا؟...و چقدر پشت این حرفم بغض قورت دادم...

بعد جواد با همون حرف زدن بریده بریده ی همیشگی گفت نمی دونم...باید مامانم اجازه بده...

منم گفتم هروقت دلت تنگ شد حتما بهمون زنگ بزن که بیایم بیاریمت...

نزدیک غروب که شد امید اومد که جواد رو ببره...منم گفتم به مناسبت تموم شدن امتحانهای بچه ها یه بستنی مهمونشون کن ⁦^_^⁩

بعدم رفتم دفترچه تلفنهایی که توی کشو بود آوردم گفت اینارو نمیخوای جواد؟

آخه دفه ی قبل که گوشی رو داد بهم وقتی اومدم فیلمهای قبلی رو پاک کنم دیدم شماره ی فک و فامیل و توی کاغذ نوشته و ازشون عکس گرفته...

وقتی دیدم از دفترچه ها خوشحال شد دوتا سررسید نو هم بهش دادم و به چشم می‌دیدم با تموم تلاشی که میکرد تا حسش رو نشون نده اما بازم خوشحالیش پنهون شدنی نبود و چه جالب که این چیزای ساده برای جواد مایه ی خوشحالی بود...

القصه دیروز جواد رفت و یه تیکه از قلب من رو با خودش برد...هنوز نمی‌دونم دیگه میاد اینجا یا نه...ولی این رو می دونم این چندروز از جواد یاد گرفتم از تموم چیزای ساده ی زندگیم لذت ببرم...

یاد گرفتم دلخوشی همین چیزای ساده ست...همین چیزایی که داریم و قدر نمی‌دونیم...قدر زندگی ماهارو کسی مثل جواد میدونه...

ای جانم جواد...جانم جواد...⁦^_^⁩


 از همون دیروز عصر هم افتادم به جون خونه:))

آشپزخونه رو شستم و پذیرایی رو کامل تمیز کردم ...کتابخونه رو هم کامل از کتابهای مدرسه و اون همه کاغذ و برگه خالی کردم...تخت و میز طاها رو هم جابجا کردم و یه تنوعی به اتاق دادم...فردا هم یکم دیگه تمیزکاری کنم و بعد برم برای طاها چن تا لباس تابستونی بخرم و بعد هم یه سر به مادرم بزنم و القصه بیام و دوباره یه دوره ی جدیدی از خودسازی رو به لطف خدا شروع کنم ان شاء الله...

دعام کنید لطفاً که من سخت محتاج دعام


پ.ن:امان از وقتی ندونی چی عنوان پستت بذاری:))

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۱۱ خرداد ۹۹ ، ۲۳:۲۱
  • اقلیما ...

از هر دری سخنی:)

جمعه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۹، ۰۱:۰۸ ب.ظ

این ماه هم گذشت و خبری از برآورده شدن حاجت نشد...

با اشک به آسمان نگاه کردم و گفتم خدای مهربانم حاجتم دوساله شد و هنوز...

لب گزیدم و الحمدالله گفتم ...

گوشی ام را برداشتم و از میان فایلهای استاد شجاعی فایلهای «راضی به رضای تو » را جستجو کردم...

و الان دوباره خودم را به آغوش حرف های آسمانی سپرده ام و هِی یادم می رود که حاجتم برآورده نشده...

*****

 

داشتم زندگی نامه ی فروغ فرخزاد را نگاه می کردم،...هم سن من بوده که ابدی شده ...نمیدانم چرا ولی دانستن این موضوع حس عجیبی بود .....

 

*****

 

چقدر دلم دکلمه خواندن میخواهد....

نخواستم گوینده شوم چون بودن و کار کردن در دنیا و فضایی که حریم ها شکسته شده روحم را نابود می کرد ،پس تصمیم گرفتم روی این خواسته سرپوش بگذارم و دنبالش نروم ...اما همیشه این احساس چندوقت یکبار سرپوش را کنار می زند و هوایی عوض می کند،آن وقت است که هوایی ام می کند....

 

*****

 

بعد از نوشتن پست قبل جواد چند بار دیگر به خانه ی ما آمده و من هربار با تمام وجود کنارش نشسته ام که با نگاه کردن به صورت معصومش و نوع حرفها و قصه ی زندگی اش خیلی چیزها را در وجدانم بیدار کنم،....

به نظرم جواد هدیه ی خدا بود به من و من خدا را بابت این هدیه شاکرم...

 

*****

در طول نوشتن این پست ،این آهنگ روی تکرار بود ، احساسی که از آن دارم دیوانه کننده است .... 

 

 

 

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۱۹ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۳:۰۸
  • اقلیما ...