ِِاِقلیم اِقلیما

ِِاِقلیم اِقلیما

به لطف خدای مهربان،برکت های زندگی ام چنان بیکران است که در خیال نمی‌گنجد.

پیوندهای روزانه

۴۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خودم نویس» ثبت شده است

نشسته لب ایوون و به آخرین  انجیرهای روی درخت نگاه میکنه،به برگای نیمه زرد شده و گاها خشک شده خیره میمونه و به این فکر می‌کنه که چرا امسال انجیرهای درخت به خوشمزگی سالهای قبل نبود،

وسط فکراش یاد سال نمی‌دونم هفتادو چند میفته ،همون روزایی که موز خیلی لاکچری بود و هنوز کیوی و آناناس و نارگیل رو از نزدیک ندیده بود....یادش اومد موز خیلی گرون بود،شاید دونه ای پنجاه تومن واسه الان خیلی خنده دار باشه ولی اون روز خیلی گرون بود...

بابا یه دسته موز خریده بود...

ننه جان یکی یه دونه موز به هرکدوم از بچه ها داد

چه صفایی داشت،می نشستیم موز رو اول ورانداز میکردیم،یکم بوش میکردیم و بعد سعی میکردیم مثل فیلما یواش یواش پوستش رو بکنیم،اصن چه حس عجیبی بود...بعد چشمامونو می بستیم و آروم آروم بهش گاز میزدیم،هر تکه ای از موز رو کلی تو دهنمون میچرخوندیم که مبادا لذت خوردنش تموم بشه،...خوردن یه موز واسه ما شاید یه ربع طول میکشید،آخه الکی نبوداا...موز بووود...الان که میخوردیم شاید تا سال دیگه کسی واسمون موز نمی‌خرید...

خلاصه که موز خوردن من و آبجی کوچیکه واسه خودش مراسم داشت

اصن انداختن پوست موز توی سطل آشغال خودش یه مراسم جدید لازم داشت....

شاید اگه از حرف بقیه نمی ترسیدیم مراسم خاکسپاری پوست موز راه مینداختیم...

یادم نمیره واسه عقد آبجی بزرگه که گمونم سال هفتاد و یک بود وقتی مادر شوهرش یک کارتون موز آورد گذاشت لب گلخونه ،چطور هیجان زده شده بودم،واسه من دیدن اون همه موز یه جا حکم اینو داشت که یکجا بهم بهشت رو داده باشن...اصن مگه میشه توصیف کرد اون لحظه ها رو:))


اینارو یادش میومد و باز با خودش گفت الان انجیر که چیزی نیست موز هم دیگه مزه ی موز نمیده،اصن هیچکدوم از میوه ها طعم میوه های سال هفتاد و چند رو نمی‌ده..حتی هیچکدوم از این میوه های من درآوردیشون مثل هندونه زعفرونی و خربزه آناناسی و ملون و چه و چه هم مزه ی میوه نمی‌ده...


اصن دلم یه زندگی میخواد که مثل موز خوردن بچگیهام باشه،هی برانداز کنم زندگی رو هی چشامو ببندم لحظه لحظه ی زندگیم رو بو کنم،هی هر تیکه از زندگیم رو بچشم و اونقدر واسم لذت بخش باشه که نخوام از چشیدن اون تکه فارغ بشم...

آخ خدا دلم میخواد زندگیم طعم موزای بچگیم رو داشته باشه

همون قدر ساده و دلپذیر،همونقدر شیرین و دوست داشتنی...

خدایا میشه؟

۱۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۷ ، ۱۶:۴۵
اقلیما ...

دختر در حال تست کردن مارکهای لوازم آرایشی و چانه زدن سر خوب و بد بودن کرم و اینجور چیزها بود که مردی مضطرب و مستأصل درِ مغازه را باز کرد و بی مقدمه شروع به حرف زدن کرد که خانم تو رو خدا بیا به قصاب بغلی بگو به من گوشت مفتی بدهد،که بخدا زنم مریض است و باید گوشت بخورد... زن فروشنده در حال طفره رفتن بود که دختر هاج و واج مانده بود که چه کند....در حالی که خدا خدا میکرد پول نقد توی کیفش داشته باشد تمام کیفش را زیرو رو کرد و چشمش به دوتا اسکناس ده هزار تومانی افتاد و بی درنگ گذاشت کف دست مرد...

شاید فکر میکرد مرد خوشحال میشود،اما...

اما مرد بدون هیچ اثری از خوشحالی مرتب به دختر می‌گفت یعنی با این  پول نیم کیلو گوشت به من میدهند؟...

دختر در حالی که باورش نمیشد مرد حتی از قیمت گوشت خبر ندارد فقط خیره نگاهش کرد و مرد همانطور مضطرب سمت قصابی دوید..

دختر هنوز هاج و واج بود...احساس کرد دنیا لحظه ای متوقف شده است...

بی آن که چیزی از مغازه بخرد از مغازه بیرون زد

به چشمش دنیا جور دیگری شده بود

آدمها جور دیگری شده بودند...

احساسی چون زهر توی بدنش کم کم اثر میکرد و توانش را از کار می انداخت

و تنها چیزی که ذهنش مثل پتک توی سرش میکوبید این بود که از امشب به بعد چطور میخواهی گوشت بخوری....؟؟

۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۷ ، ۱۷:۲۹
اقلیما ...


 سلطان فصلها پاییز ،سوار بر تخت نسیم  

 در کوچـه پس کوچـه های شهر قدم گذاشتـه است

 برگهای  سبز از هیبتش رنگ باختـه اند و تک تک از پا میفتند  

 و نعشهایشان بردوش باد تشییع میشود

 گل ،خندہ هایش کمرنگ شدہ است

وگلبرگهایش را پیشکش درگاه سلطان کردہ است 

 حس حضور پاییز ،لرز براندام میاندازد و سرما حس میشود!!

 همین روزهاست کـه آسمان هم بغض میکند

و اشکهایش را به دامان طبیعت پرپر شدہ میریزد

 و چون مادری جوان از دست دادہ نعرہ میزند و می غُرَّد...

 سلطان برتخت می نشیند و شاعران درمدح و ثنایش دست به قلم میشوند...

 و می سُرایند از پاییز،فصل هزاررنگ طبیعت، 

فصل عاشقان دلخسته،فصل زردی و سردی و باران!

 ومن روی یک نیمکت در گوشه ای ترین گوشـه ی یک پارک مینشینم 

 و بـه آهنگ خش خش و خورد شدن برگها زیرپای عابران گوش میسپارم 

و خیرہ بـه کلاغهای مهاجر درآسمان

 لابـه لای ابرها،خاطرات را ورق میزنم و  بغض میکنم 

و وقتی گلو حجم بغض را تاب نیاورد، بـه ضربه ای غرور میشکنم

واشک میریزم به پهنای صورت

 و اینگونه است که همراه میشوم با پاییز 

و میشوم یکی از نزدیکترین نزدیکان سلطان

1393/6/27

۱۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۷ ، ۲۲:۰۳
اقلیما ...

یه روزایی من و سهراب سپهری اینقدر جیک تو جیک بودیم که از شعراش شعر می‌ساختم

این شعر هم از اون شعراست،رفتم از وب بلاگفام آوردمش ⁦^_^⁩

دلم برای بلاگفا و کسایی که میومدن صدتا کامنت شعر برام میذاشتن تنگ شد...

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۱۴
اقلیما ...

ذهن من تهوع میگیرد و خاطره بالا می آورد

بیا و مرهم این ویار آخر تابستانم باش

من هر سال آبستن عاشقانه های تو ام

برای یکبار هم که شده بگذار جنین عشقم سقط نشده

 پا روی دنیای تو بگذارد...

۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۲۹
اقلیما ...

ساده می نشیند،ساده شعر میخواندو به سالهای دور می اندیشد...

نه قرار نبود اینگونه دل ببازد

قرار نبود اینگونه عاشقش شود

قرار بود یک روز که دستش پر از پوشه و کاغذهای زیاد جزوه است محکم به هم بخورندو برگه هایش پخش زمین و هوا شود

بعد با دلهره و خجالت تند تند با هم جمعشان کنند و سر برداشتن برگه ی آخر نگاهشان تلاقی کند و مست نگاهش  شود

بعد برود و به هر بهانه ای هر روز بیاید و بابت آن برخورد عذر خواهی کندو نهایتا یک روز روی یکجایی بنویسد دوستت دارم و او ببیند و ذوق کندو ...

اما هیچکدام از این اتفاقها نیفتاد...

بجای چفت شدن نگاه او توی چشم هایش ،چشمهای مادر و خواهرش که خریدارانه نگاهش میکردند روی او چفت شد...

نمیدانست چرا ولی حسی با تمام وجود توی صورتش سیلی زد که اینجا پایان تمام رویا پردازی های توست دخترجان

هنوز ندیده بودش،هنوز دلبری نکرده بودو هنوز تصمیم نگرفته بود که میخواهدعاشقی کند یا نه که خودش را سر سفره ی عقد دید...

یک آن تمام رویاهای عاشقانه اش جلوی چشمانش رژه رفت

عاقد خطبه میخواند و ننه جان توی گوشش می‌گفت بله را بگو دختر جان

دخترک خشکش زده بود

قرار نبود اینقدر فیلم عاشقانه اش بی سر و ته باشد

پس کی باید عاشقانه میخواندند،کی باید یواشکی هم را دوست میداشتند،کی باید یواشکی برایش گل میخرید، اصلا کی باید یواشکی می‌گفت دوستش دارد...

اینها توی سرش رژه میرفت و ننه جان ول کن نبود میگف گلت را که چیدی،گلابت را هم که آوردی،پس زبان باز کن دخترجان

دخترک نفس عمیقی کشید 

رویاهایش را بی هیچ دادگاه و هیچ قاضی و وکیلی محکوم کرد و بیرحمانه دار زد و با صدای ضعیفی گفت بله...

صدای هلهله بلند شد 

داماد تور را از روی صورت دخترک کنار زد و نگاهش گره خورد و لبخند زد...

نه او شبیه هیچکدام از رویاهای دخترک نبود اما...

اما لبخندش کار خودش را کرده بود

دخترک چه می‌دانست یک عمر رویا بافته بود فقط برای همین لبخند

چه می‌دانست اصل همان لبخند است و چه فرقی میکند خدا چطوری اورا به آن لبخند برساند...

همان لحظه دل داد....همان لحظه عاشق شد و همان لحظه با خودش عهد کرد به همان یک لبخند وفادار بماند...


حالا دیگر سالها گذشته است و دخترک از همان روز یاد گرفت هیچ رویایی نمیمیرد،بلکه روحش  از کالبدی که تو ساختی ممکن است پرواز کند و در شمایلی دیگر ظاهر شود...

حالا دیگر برایش مهم نیست شوهرش شعر بخواند یا نخواند،گل بخرد یا نخرد،اصلا حتی برایش مهم نیست که به او بگوید دوستش دارد...

همین که  کلید می‌اندازد و در را باز میکندو لبخند زنان  سلام میکند جانش تازه میشود و از نو عاشق میشود....


و چه معجزه ای دارد این لبخند

۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۷ ، ۲۱:۵۵
اقلیما ...

همیشه دلم میخواست آهنگ مورد علاقه م رو بذارم و در حالی که انگشتهام از مستی افکارم تلو تلو میخوره برا تو بنویسم...

هی واژه بچپونم توی حلقوم افکارم و هی شعر نشخوار کنم

ولی حیف و صد حیف که شاعر نبودم

من هیچوقت نفهمیدم چرا قافیه باید جور بشه

یا چرا باید ردیف بشه

من فقط میخواستم از تو بنویسم 

مگه شعر همون احساس هجوم آورده به فکر و انگشتها نیست؟

خب من هم وقتی می نوشتم درست همینجوری میشدم

پس چرا هیشکی به من نگفت شاعر؟

چرا کتابی از من چاپ نشد؟

من که سراپا شعر بودم...

 اصلا چرا هیچوقت تو شاعری نکردی و از من یه قطعه ای قصیده ای چیزی نساختی؟

من قافیه م جور بود، جوره جور

یه مثنوی هم که مینوشتی قافیه هاش جور میشد...

اصلا بیا یه کاری بکن 

بیا این بار که اومدی  زل بزن توی چشمام 

خدارو چه دیدی شاید اونقدر از خود بیخود شدی که یه  دیوان برام سرودی

حالا نه این که چشام جام شراب و اینا باشه ها

ولی خب  بی انصاف دیگه در حد کاسه ی سوپ خوری  و لذت خوردن سوپ داخلش وسط چله ی زمستون که هست

حالا تو زورتو بزن یه شعری چیزی بگو تا یه جا ثبتش کنیم

میترسم بمیرم و هیشکی نفهمه واسه دوست داشتنت از خواب شب و روزم میزدم  فقط  واسه این که چن ساعتی بیشتر دوست داشته باشم

۹ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۳۰
اقلیما ...

شبیه فنجان چای داغ وسط زمستانی

نه میشود تو را یکجا سر کشید

نه میشود دست از روی گرمای وجودت برداشت

باید تو را ذره ذره چشید و ذره ذره گرم شد


+رفتم پست پارادوکس رو خوندم یهو نوشته م زمستونی شد:))

++عنوان از علیرضا آذر

۱۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۲۰
اقلیما ...

همیشه از خوردن گلابی یک جوری ام میشود...

شهریور هم طعم گلابی میدهد یا شاید جنسی شبیه جنس گلابی دارد

گلابی خوشمزه و شیرین است اما چیزی شبیه شن ریزه داخلش هست که نمی‌گذارد قشنگ از خوردنش لذت ببری

شهریور هم شیرین است،هوا کم کم خنک می‌شود و دلپذیر،اما چیزی شبیه استرس تمام شدن تابستان  نمی گذارد قشنگ از آن لذت ببری.


شهریورجان کفش هایت را دربیاور،با عجله از اینجا نگذر،بگذار لذت بودنت را جشن بگیریم و با احساسی خوش به استقبال سلطان(پاییز)برویم...

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۰۵
اقلیما ...

بگذار خودم را دوست داشته باشم

خودم را با همان چشم های بادامی 

با همان لبخندی که همیشه روی صورتم حک شده است

...

بگذار خودم را دوست داشته باشم 

با همان بی‌خیالی ای که به گمانم حرص خیلی‌ها را در آورده است.


....

بگذار خودم را دوست داشته باشم

با همان ظاهر ساده ای که هیچگاه دلم نمی‌خواهد دستی داخلش ببرم 


...

بگذار خودم را دوست داشته باشم 

رهایم کن تا همیشه دخترک قصه ی پریا باقی بمانم

رهایم کن تا فکر کنم من هم آنه هستم با موهای قرمز


...

بگذار خودم را دوست داشته باشم و برایم مهم نباشد آدم ها چقدر تغییر کرده اند

رهایم کن تا آدمها را همینطور که هستند دوست بدارم

بگذار باور کنم آدم ها مهربانند ،پاکند،با احساسند و فقط کمی خسته اند یا شاید کمی گم شده اند 


.....

بگذار خودم را دوست داشته باشم 

و گیر ندهم به آدمها،و قضاوت نکنم رفتارهایشان را

آدمها آدمند مثل پدرشان آدم، ممکن است خطا کنند

رهایم کن تا رها کنم آدمها را


...

بگذار خودم را دوست داشته باشم

و از دوست داشتن خودم پلی بزنم به دوست داشتن تک تک آدمها


.....


بگذار خودم را دوست داشته باشم

خودم را،اقلیما را،دختر آدم را،دختر حوا را

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۷ ، ۲۱:۵۳
اقلیما ...

ساکت را بردار دلم،شاید لازم باشد برای مدتی بروی

درمسیرِ رفتنم اگر تو باشی زیاد دل دل میکنم

می ترسم آخر مخِ عقلم را بزنی


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۴ ، ۱۳:۲۰
اقلیما ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دلت اگر گرفت

چه اشکالی دارد؟!!

بنشین گریه کن به اندازه ی یک دریا

مشت بزن به دیوار

برو لب پنجره اصلا فریاد بزن

گله کن از خودت،از دنیایت و از همه ی کس هایی که دلگیرت کرده اند

چه لزومی دارد توی خودت بریزی؟!

برو برای یک نفر دلیل تمام غصه هایت را بگو و سر بر شانه اش بگذار و های های گریه کن

تو هم آدمی

توهم کم میاوری

توهم یک جاهایی دلت میخواهد گله کنی

بی تاب شوی و اشک بریزی

بخاطر خودت،بخاطر حماقتهایت،بخاطر اشتباههایت،بخاطر نادیده گرفته شدنِ خوبی هایت،بخاطر ...

برای چه باید جلوی اشکهایت را بگیری؟!

برای چه باید بغضهایت را بخوری و موی سفید بکاری روی سرت؟!

آدم اگر از شادی و غم پرشد،اگر از چشمهایش سرریز نشود که منفجر میشود

پس دلت اگر گرفت

چه اشکالی دارد؟!!

بنشین گریه کن به اندازه ی یک دریا

مشت بزن به دیوار

برو لب پنجره اصلا فریاد بزن

 
 
عنوان پست از من نیست از جناب آقای محمدرضانظری(لادون پرند) می باشد:)
 
 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۴ ، ۱۷:۱۷
اقلیما ...

من یک مسأله ام که باید پاک شوم

باید از اول نوشته شوم

آنقدر راه حلهای اشتباه روی من امتحان شده است که اصل مسأله فراموش شده است...

کاش مراپاک کنند

لااقل کاش مرا از اول بنویسند

:(


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۰۶
اقلیما ...

با تو بودن ساده است

کافیست چشمهایم را ببندم

یک موسیقی لایت بگذارم

قهوه ی اسپرسوی داغ را تا دهانم بالا بیاورم

و با نوشیدنش روزهایی را تداعی کنم که تو هستی...

تو هستی و من ...

آنوقت تو حاضر میشوی

همینجا روبه روی من

ومن ساعتها با تو حرف میزنم بی اینکه چشمهایم را باز کنم و ببینم که تو نیستی

من تمام روزهایم را اینگونه سرمیکنم در نبودنت

تو چطور؟!!!!!!!

 این نوشته عاشقانه نیست،برای یک دوست  است:))


پ.ن:بابت بستن نظرات عذرخواهی میکنم،اگر بامن حرفی داشتید آن بالا بنویسید:)


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۴ ، ۱۱:۴۷
اقلیما ...

از خودم شاکی ام

 ازمنی که همیشه پیش از بالا آوردن حرفهایم اشکهایم را بالا می آورم
.
.
و امشب باز به جای اینکه زبانم حالتِ تهوع بگیرد چشمهایم شدیدا تهوع داشت...:(



 

                                       دریافت


 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۴ ، ۲۳:۴۲
اقلیما ...

تمام مدت موج منفی میفرستاد

من هم که مثل همیشه موج مثبت میفرستادم

ولی باز همه چیز منفی بود...

راه به جایی نبردم تا اینکه من هم شروع کردم به فرستادن موج منفی

بلکه به یاد آنچه در ریاضیات خوانده بودم،منفی در منفی مثبت شود:)


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۴ ، ۱۹:۰۶
اقلیما ...



وقتی از فرصتهای بر باد رفته ی زندگی ام میگویم

واشک مثل نیشتر نیش میزند به گوشه ی چشمم و بغض چنگ میزند به گلوی وامانده ام

 سر برمیگردانم تا حال و احوالی که زار میزند به لباس اکنونم را نبینی ....

و تو مثل همیشه با خونسردی قهوه ی محبوبت را توی فنجان میریزی

و با آرامش به سمت پنجره میروی

و  وقتی بدون توجه به حرفها و حال و روز من بعد از یک مکث طولانی نفس عمیقی میکشی و میگویی" چه هوای خوبی!"

تازه میفهمم دردهای یک من تنها برای یک من است و دیگر هیچ....

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۴ ، ۲۳:۵۰
اقلیما ...

 

 

اگر اتفاق فقط می افتاد مشکلی نبود

مشکل اینجاست که گاهی اتفاق برمی خیزد و تا مدتها با لحظه لحظه ی زندگیت قدم میزند...

 

 

                                            
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۴ ، ۰۱:۳۰
اقلیما ...
اسیر شده ام ،اسیر...
اسیر
آدمهایی که از نبودنشان در خوف و از بودنشان در وحشتم...


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۴ ، ۲۱:۵۴
اقلیما ...

 بیهوده درگیر واژه ها شـده ام
 واژه هایی که فکر میکردم مرا به دیگران میفهماننـد

 اما ...
 حواسم نبودکه مردم تا حرفهایت پیچیـده میشود
 لغت نامه هایشان را باز میکننـد تا شایـد تورا بفهمنـد
 واژه هایی که خودشان قابل فهم نیستنـد،

چگونه میخواهنـد مرا به دیگران بفهماننـد...

 

 

 

 

سنی نداره ولی قشنگ میخونه به نظرم:)

 

 

 

وای چرا مدیریت اینجا اینقدر لوس شدindecision

 
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۴ ، ۲۰:۰۸
اقلیما ...

نه دیگر کارم از معادلات ریاضی گذشته است

لیمیت وجودم به هیچ سمتی میل نمیکند،

شایدهم در بینهایت حل شده است و من اینجا درگیر اعداد حقیقی ام:(


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۴ ، ۰۱:۱۴
اقلیما ...

هنوز هم آن دخترکی هستم که خیره به آسمان ،لابه لای سیاهی شب رویا می بافت...


هیچ دادگاهی نمیتواند مرا محکوم کند به بزرگ شدن...


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۴ ، ۱۱:۰۹
اقلیما ...

درگوشه ای کِز کرده ام

وصدای خِس خِسِ گلوی یک اتفــــــــاق

آرامش ثانیه هایم را برهم زده است ...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۴ ، ۱۹:۰۶
اقلیما ...

این که تنها در میان دنیایی باشی که هیچ چیزش از جنس تو نیست ،میشود مقدمه ی یک حس غریب...

و دیگرهیچ...


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۴ ، ۲۱:۵۷
اقلیما ...

دلم گندمزاری میخواهد که چون ماهی در دریای آرامشش شناور شوم


http://s3.picofile.com/file/8191578918/life.jpg

۲۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۴ ، ۰۱:۲۱
اقلیما ...

کاش میشد این روزهایی که آبستن نافهمیست را

از بام خانه ی خیال به زمین افکند

بلکه سقط شود این روزهای جهل آلود

ودیگر هیچ..:(

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۴ ، ۱۲:۲۲
اقلیما ...

درشلوغی و همهمه ی قرن بیست و یک صدای هیچ میشنوم

آدمها یا صدایشان آنقدر بلند است که ترجیح میدهم انگشت در گوش بفشارم

یا حرفهایشان زیادی مفت است و ترجیح میدهم خودم را به نشنیدن بزنم

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ خرداد ۹۴ ، ۱۵:۵۰
اقلیما ...

احساس سنگینی میکنم

نمیدانم سنگینی جسم است یا روح

یازیاد خورده ام یا زیاد گناه کرده ام

هرچه هست که نمیتوانم قدم از قدم بردارم :(


http://tehranmall-co.ir/wp-content/uploads/2015/02/12809888875196813009.jpg

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۱:۰۴
اقلیما ...

یک روز مردم عاشق میشدند...

بتازگی مردم عایق میشوند :|

بس که احساس ندارند،انگار عایق احساسند:|



موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۵:۰۷
اقلیما ...

هیچکس برای منو افکارم تره خرد نکرد

به بازار میروم

میروم که شنبلیله بخرم

شاید مردم عادتهای جدیدی پیدا کرده اند

مثلا برای عقاید دیگران شنبلیله خرد میکنند نه تره

آهنگ This wordly lifeاز ماهر زین(اینجــــــا)

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۱:۱۱
اقلیما ...

زندگی همین ساختن همه چیز از هیچ است...

بیا درست نگاه کن

خیلی وقتست نگاهت درد میکند

نگاهت که درد بگیرد از همه چیز هم نمیتوانی هیچ بسازی


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۷:۲۴
اقلیما ...

عصر یک روز بهاری

من ،خودم و رویای تو

کنار تنهایی هایم چای دم میکنم

و تو دررویای من چای مینوشی

لبت از داغی چای میسوزد

و من میخندم و قند توی گلویم میپرد

مرتب سرفه میکنم و بلندتر میخندم

نفسم به شماره می افتدو تو حرص میخوری

بالشی که کنارت بود را بلند میکنی که به سمتم پرت کنی

ومن فرار میکنم به سمت درختهای حیاط

تو فریاد میزنی که بایست

ومن دورترمیشوم که به من نرسی

میدوی و به من نمیرسی و من هنوز سرفه میکنم و میخندم

میدانم که عصبانی نیستی و فقط میخواهی برای ساعتی بچه باشیم

میدوم و تو نمیرسی

میخندم و نمیفهمم.....

دورمیشوم و تو نمیرسی

میخندم و نمیفهمم.......

محو میشوم وتو نمیرسی

میخندم و نمی فهمم....

تمام میشوم و تونمیرسی

میخندم ونمیفهمم...

و تو تا ابد به من نمیرسی و من...

کسی تکانم میدهد و من فریاد میزنم و از رویای تو اخراج میشوم...

به همین سادگی حتی در رویای تو اجازه ی رسیدن نداشتم:(

 

پ.ن:جنی برات متاسفم که متوجه نشدی این متن رو واسه تو نوشتم نیشخند

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۴ ، ۱۵:۰۶
اقلیما ...

هنوز دفتر خاطراتم پر از اسم توست...

گم نشده ای ،فراموش نشده ای...

همینجایی ،در خط به خط خاطراتم

گرمی نفسهای خاطره هایت یخ دوری ات را آب میکند...

چقدر این لحظه های پر از حضورت را دوست دارم...

دست در دست خاطراتت،سرکوچه ی انتظار نشسته ام...

بیا...


به تو مدیونم همیشه با صدای فرزاد فرزین(اینجـــــــا)



پ.ن:من بتازگی دریافته ام که قدرت زدن به سیم آخر را دارم!...


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۳ ، ۱۲:۳۳
اقلیما ...

دلم گرفته است...


آنقدر مراقب کودک درونم نبودم که بزرگ شد...:(

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۳ ، ۱۳:۰۷
اقلیما ...




آهای دنیا!!با توام...
هرچه فیلم تلخ و غم انگیز داری روی پرده سینمای زندگیم اکران کن
تمام اعصاب حسی ام خواب رفته اند
آنقدر بی رحمانه زدی که بی حس شده ام
فقط به پرده ی سینمایت خیره میشوم و حتی اشک هم نمیریزم
اشک که هیچ،خم هم به ابرو نمیاورم
اما کاش میدانستی فیلمهایت خیلی تکراری شده اند...
کلیشه ها خمیازه می آورند،خمیازه ها کم کم آدم را خواب میکنند
 وآنوقت تو میمانی و یک عالمه آدم که خوابند و یکه تازیهایت را به تماشا نمی نشیند...
از ما گفتن بود....


آهنگ ماهیگیر(کلیک)

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ بهمن ۹۳ ، ۱۲:۰۱
اقلیما ...






 بیا قلم ،بیا و امشب خودت تسلیم انگشتهایم شو

بیاو درگیرآغوش دستانم شو
 بیا کـہ امشب ذهنم پرگشودہ و روے پرچین خاطرہ ها نشستـہ است!
 دست خودم نیست
 واژه ها کـہ هجوم مے آورند ،بیقرار میشوم
 بیقرار کـہ میشوم ،دیوانـہ میشوم
 و وقتے دیوانـہ و بیقرار شدم  
 تنها با نوشتن قرار میگیرم
 این ذهن افسارگسیختـہ ،تنها بـہ نگاشتن رام میشود و دیگر هیچ!
 بیا و بنویس از لحظـہ لحظـہ ے بودنم
 از جدال امیدها و نا امیدیهاے بے حد و حصر زندگیم!
 بیا از غمهایم بنویس  
 از غمهایے کـہ همیشـہ نقاب شادے برآن زدم
 بیا و از من بنویس
 منے کـہ سایـہ ها را باور دارم
 منے کـہ فریاد سکوت را مے شنوم
 منے کـہ در بچگیهایم جا ماندہ ام و بدیها را باور ندارم
 بیا قلم،
 بیا و خودت نوشتـہ هارا بـہ دست بگیر
 من یاد میکنم و تو بنویس
 مینشینم لب پنجره،
 از عمق جان نفس میکشم و تو بنویس
 در سیاهے شب حل میشوم و تو بنویس
 سوار با لهاے خیال میشوم و تو بنویس
 از هرچـہ برایم رویاست میگویم و تو بنویس
 بغض میکنم و تو بنویس
 سکوت میکنم و تو بنویس
 امشب حتے اگر جان دادم وفادار باش و بنویس
 بنویس بانوے شهر خیال  در رویاهاے خیسش  غرق شدو دیگر هیــــــــــــچ!

.
.
پ.ن:متنام که ادبی میشه حال به هم زن میشه،کاش ...



***********************************************************************************



موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۳ ، ۰۰:۰۷
اقلیما ...






آنقدر دنیا مردانه با من جنگید که باورم شده است مَردَم،


به شانه هایم تکیه کن اندازه ی یک مرد قدرت به دوش کشیدن غصه هایت را دارم

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۳ ، ۱۷:۴۷
اقلیما ...

از کجـــــــا باید شروع کرد قصه عشق رو دوباره،تا همه بغضای عالــــــــــم سر عاشقی نباره



آهنگ هوای تو از محمد اصفهانی


******************************************************************************************


جلوی آینه نشستم،تو چشمای خودم خیره شدم و گفتم :تو فقط مریم باش ،میتونی؟!!

آینه هم خندش گرفت چه برسه به تصویرم...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۳ ، ۲۳:۵۸
اقلیما ...

"این آهنگ"



***************************************************************************************************

 میدانی ؟!!من مریمم،میم نامم  وام گرفته از موج دریاست،
رای نامم رویای خیسیست که خیسیش را از اشکهایم دارد،
یای نامم یلدای احساست،
و میم آخرم مسأله ی ناتمامیست که قرار است تا ابد ناتمام بماند...
من مریمم،مریم...م ر ی م
و دیگر هیـــــچ.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۳ ، ۱۲:۰۴
اقلیما ...
گاهی فکر میکنم چقدر ظرف حوصله ام کوچک شده،تا  اندکی اندیشه درآن میریزم سر میرود...
حوصله هم حوصله های قدیم.....




یه روزهایی شعر میگفتم...گفتن شعرات خیلی شبیه سهرابه...
یه مدتی متن مینوشتم و گقتن متنهات آدمو یاد نوشته های صادق هدایت میندازه ،درصورتی که من هیچوقت یه کتاب کامل هم از هدایت نخوندم ،چون طاقت موج یأس و دلزدگیش از دنیا و آدماشو نداشتم.
یه روز جمله های کوتاه مینوشتم و گقتن جمله هات شبیه حسین پناهی و شریعتیِ
بعد اومدم اینجا و تصمیم گرفتم مثل هیشکی ننویسم
چون نمیخواستم از کسی تقلید کنم
هرچند حقیقت این بود که من تقلید نمیکردم
.
.
بعد نوشتن یادم رفت
بعد نوشته هام درهم شد
وحالاگاهی فکر میکنم توان نوشتن یک انشای ساده رو هم ندارم
بعضی نوشته هامو که میخونم احساس میکنم آشفتگی کلمات داره بیداد میکنه
من تموم زندگیم صرف این شد که شبیه کسی نباشم
و حالا بین این آشفته بازار بودن و نبودن
خودمو گم کردم
.
.
.
و حالا من اینجا توی دیماه 93 دارم دنبال خودم میگردم
کاش لااقل همین دور و برها باشم
مثلا توی بهمن ماه93
یا توی اسفندماه93
کاش توی سال 94 نباشم
اونجا خیلی بزرگ و شلوغه
حتما برای همیشه گم میشم...
.
.
.
ساکت را بردار دلم،شاید لازم شود برای مدتی بروی
توی راهِ رفتنم اگر توباشی زیاد دل دل میکنم
میترسم آخرش مخ عقلم را بزنی
.
.


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۳ ، ۰۸:۲۴
اقلیما ...

سلاااااااااام دنیا!!

صبحت بخیر!

زود بگو دیشب برای امروزم چه خوابی دیده ای؟!!!!!!!!!!!

******************************************

من..

..

من..

..

من..

..

وباز هم مــــــــــن...

چه واژه ی غریبیست این "من "ای خـــــــــــــــــداناراحت

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۳ ، ۱۱:۱۶
اقلیما ...


http://s5.picofile.com/file/8158251600/khodaaa.jpg


بیا و با دلم راه بیا،دل من دلش به قدمهای تو دل داده است خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا



**دلم گرفته ای رفیـــــــــــق**




موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۳ ، ۱۸:۱۹
اقلیما ...

وارد چاردیواری افکارم نشو که چهارستون افکارت را فرو میریزاند..........


*******************************


بیا واژه هارا یکجا جمع کن،من میزنمشان، تو از صدای فریادشان ، آهنگ زندگیم را بســــــــــــــــــــــاز



موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۳ ، ۱۰:۴۰
اقلیما ...
 دست روی سینه ام نگذار،میترسم از سوز دلم ،دستت تاول بزند .......
موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۳ ، ۲۳:۱۱
اقلیما ...