عروسی داشتیم ^_^

  • ۱۷:۵۵

تموم شد ،عروسی خواهرزادم رو میگم،دوهفته ای بود که در تب و تاب عروسی بودیم...

دیگه دوران عقدشون به سال چهارم هم کشیده شده بود،یکم که نه ،دیگه خیلی همه چی طولانی شده بود

هرسال عید یا ماه رمضون یا هرچی میشد می‌گفتیم دینا جون سال دیگه این موقع خونه ی خودتی

امسال که سر سفره ی افطار اینو بهش گفتم ،گفت خاله بسه دیگه هرسال همینو میگین و من بازم عروسی نمیکنم:))


گفتم داریم کشش میدیم تا بزرگ بشی بعد عروسی کنی:))

آخه متولد هفتاد و پنجه و همش بیست و دو سالشه^_^

ولی با همین سن کمش یک عالمه رویا داشت واسه شب عروسیش...

دختر باحجابیه و تا حالا یه تار موش رو هم کسی ندیده ولی دلش میخواست واسه شب عروسیش  وشوهرش سنگ تموم بذاره

یکی دوسال بود کلیپ های خارجیه رقص عروس و داماد را می دید و تمرین می‌کرد..

پریشب چنان رقص زیبایی با شوهرش داشت که همه میخکوب شدیم:)

خیلی قشنگ بود خیلی...

همیشه بهم می‌گفت یعنی من هر جور فکر کنم همون جور میشه؟ و من بهش قول داده بودم که همه چیز بهتر از تصوارتش میشه...

وقتی این روزها رویاهاش رو تیک میزد من همش میگفتم دیدی به هرچی خواستی رسیدی؟

خونه ی  خیلی بزرگ و خیلی شیک و قشنگ،بهترین جهیزیه،همون آرایش و ارایشگاهی که میخواست، همون تالار،همون رقص،حتی همون لباسی که توی یه کلیپ ترکیه ای دیده بود و آرزوش رو داشت و همینجا توی مزون های شهرمون پیدا کرد و گفتن تازه برامون آوردن ...

همه چی ِهمه چی همونی شد که میخواست...

اونقدر که آخرای عروسی از شوق براش اشک می ریختم و نمی‌تونستم جلوی اشکام رو بگیرم...

امیدوارم خوشبخت بشه...خیلی خوشبخت

لحظه ای که دم در خونشون ایستادیم

سرم رو داخل ماشین کردم،تو چشمای قشنگش  که پر از اشک بود نگاه کردم و گفتم عزیزم خوشبخت بشی ،در حالی که با بغض نمیتونست حرف بزنه فقط توی چشمام نگاه کرد و من اون لحظه و تصویر قشنگ رو قاب کردم توی ذهنم تا یادگار بمونه...






  • ۳۳

وقتی دوست مجازیت عروس میشه:))

  • ۰۹:۲۲

از سال نود و سه تا حالا مثل دوتا خواهر مجازی هستیم.

کل سیستم وبنویسی رو زیرورو کرده بودیم.

کل هم لینکیهامون رو درگیر ماجراهامون کرده بودیم،روزی نبود که یک اسم و لقب جدید به هم ندیم.

گرچه عمر بر باد می‌دادیم ولی روزهای خوشی داشتیم:))

بعدشم که یه وب اختصاصی زدیم واسه مراسماتمونو و بعدشم اسم وبمون شد باند مخوف مافیا:))

و این وب الان تبدیل شده به یک گروه تلگرامی و این دوستی‌ها همچنان ادامه داره...


حالا جنیفر عروس شده،

چه حس قشنگی^_^

عروسیت مبارک رفیق^_^

  • ۱۷۸

عروسی نامه

  • ۲۳:۱۸

این هفته عروسی مائده (دخترعمه جان) است.

کارت عروسیشون قشنگ بود

مائده همیشه کارهاش خاصه نسبت به بقیه،نه این که شیک باشه ها،فقط خاصه:)

عکس کارتش رو بذارم اینجا بمونه یادگاری^_^

فوتو بای محدثه:)))

  • ۶۴

مسابقه ی دیشب

  • ۱۱:۲۲
دیشب که مسابقه ی ایران و اسپانیا بود ما وسط حنابندون دختر دایی جان بودیم...
تلویزیون رو روشن کرده بودیم وهمه ش جمع می‌شدیم توی اتاق که مسابقه رو ببینیم و اصلا تهدیدهای اون یکی دختر دایی جان که می‌گفت یا میاین مثل بچه ی آدم میشینین وسط مجلس یا میرم آنتن رو قطع میکنم اثری نداشت و ما همچنان به صفحه ی تلویزیون چشم دوخته بودیم
وقتی ایران گل زد اینقدر بالا پایین پریدیم و جیغ زدیم که اصلا نمیشنیدیم که خیابانی میگه معلوم نیست گل بود یا نه؟
وقتی یکم آروم شدیم دیدیم داور درخواست ویدئوچک داده
گفتیم یعنی خطا بود؟
که یکی دیگه از دختردایی هام گفت گل زدن به اسپانیا خطاشم خوبه
گفتم والا توهمشم خوبه چه برسه به این که توپ هم بره توی دروازه

خلاصه که گل نبود ولی بقول خیابانی هیچی از ارزشهای بچه ها کم نمیشه.
همیشه ایران توی مسابقه های سخت خیلی خوب ظاهر میشه و اگه فرصتی پیش میومد ایران هم ماهی یکبار با تیم های بزرگ بازی کنه کمال همنشین اثر میکرد و تبدیل میشد به یه تیم بزرگ

خلاصه که چقدر خوبیم ماااا
  • ۵۲
به لطف خدای مهربان،برکت های زندگی ام چنان بیکران است که در خیال نمی‌گنجد.
Designed By Erfan Powered by Bayan