ِِاِقلیم اِقلیما

ِِاِقلیم اِقلیما

به لطف خدای مهربان،برکت های زندگی ام چنان بیکران است که در خیال نمی‌گنجد.

پیوندهای روزانه

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مادرانه» ثبت شده است

یکی از دکلمه هام رو پلی می‌کنه و میگه تو خیلی شبیه آنشرلی هستی

بعد دستاشوتوی هم قفل می‌کنه و چشماشو می بنده  و میگه آه جنگل،آه دریا....


همینم مونده بود این نیم وجبی بهم بگه شبیه آنشرلی هستی:))

مامانمم وقتی برای اولین بار آنشرلی پخش میشد می‌گفت خیلی شبیه توعه،هم خیلی حرف میزنه و هم اینکه مدام خیال‌پردازی می‌کنه و با درختا و گلها حرف میزنه:))

حالا سالها گذشته و پسرکم مثل مادرم معتقده من مثل آنشرلی هستم:))

خوشحالم که هنوز بزرگ نشدم:))


۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۷ ، ۱۲:۱۱
اقلیما ...

من نمیدانم چرا آدمها حواسشان نیست روز تولد اولین فرزند،روز باشکوه مادر شدن یک زن هم هست

چرا یادمان می‌رود سالگرد مادر شدن یک زن با روز تولد اولین فرزندش هرسال باید جشن گرفته شود؟!...

مثلاً برای من فردا علاوه بر تولد پسرکم سالگرد مادر شدنم هم هست...

چرا فردا خودم را به یک کیک سالگرد مادرانگی دعوت نکنم؟

چرا  هشت تا شمع روی کیکم نگذارم و درمیان هلهله ی بقیه شروع نهمین سال مادر بودنم را جشن نگیرم و با تمام وجود شمع ها را فوت نکنم؟

من پسرکی را به دنیا آوردم که امتداد تمام رویاهایم بود...

کسی شبیه خودم...شبیه تمام آرزوهایم...

کسی که شب روی من پتو می‌کشد و گونه ام را می بوسد و می‌گوید بخواب مامان من مراقبتم...

کسی که میداند نوازش را،می داند احساس را،می داند لبخند را،می داند دوست داشتن و دوست داشته شدن را...

اصلا ته دلم غنج می‌رود وقتی میگویند پسرت مثل خودت توی خیال و رویاست...

و من با چه زبانی میتوانم شکر خدایم را بجا بیاورم ؟!...

 

 

 

 

 

 

۱۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۵۳
اقلیما ...

 

 

-طاها؟؟تو توی دنیا کیو بیشتر از همه دوست داری؟!..

+من همه روووو دوست دارم ...همه رووو...

-ینی مثلا منو اندازه ی خاله نرگس دوس داری؟!

+:|  نه باباااااا....من تورو خیلی دوس دارم...بیشتر از همهههه(ودر حالی که بغضش میگیره میگه)...حتی اگه یه روز منو بزنی بااااازم دوست دارم...

 

خشکم میزنه...خدایا یعنی این بچه اینقدددر احساساتش زیاده که بخاطرش بغض میکنهههه؟!!!....

 

منم بغض میکنم و تو بغلم میچلونمش و هرچی قربون صدقه ش میرم انگار فایده نداره...واقعا خدایا چی شد که این فرشته ی کوچولو رو ب من هدیه دادی؟؟..

ازت ممنونمممم...خدایا شکرت که این همه خوبی و این چشمه ی احساس رو ب من بخشیدی که هر روز ازش سیراب بشم...

 

ببخش اگه گاهیی ناشکری کردم...

ببخش اگه زیاده خواه بودم گاهی.. 

ببخش که تو این قدر خوبی و من این همه ناسپاس...

 

 

خدایا بخاطر این آرامش و خوشبختی ی یهویی ازت ممنونممم...

 


 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ بهمن ۹۵ ، ۰۹:۰۶
اقلیما ...

ساعت از ده گذشته بود ب طاها گفتم پاشو برو بخواب دیگه...

 شروع کرد ب غر زدن که آخه من بدون بغلت خوابم نمیبرهههه..

گفتم باید یاد بگیری بدون بغل من بخوابی..

گفت خب نمیشه که:(


آره نمیشه که...خودمم با اینکه بزرگ بودم تا قبل از ازدواجم توی بغل مامانم میخوابیدم...

حالا دارم ب این بچه میگم بدون بغل من بخواب...

نمیدونم...شاید میخوام مث من اون همه احساسی بزرگ نشه که دیوونه ی بغل و بوسیدن و بوسیده شدن باشه...


ولی چجوری اینارو ب بچه بگم؟!!...میرم کنارش دراز میکشم و بغلش میکنم...برمیگرده منو می بوسه و میگه مامان دوستت دارم...


تا میام محکم بغلش کنم فرار میکنه و میره کتابشو میاره  با خنده میده دستم و میگه برام بخونش...


منم می بوسمش و براش قصه میخونم...قصه که تموم میشه کتابو میذارم کنارو محکم میگرمش تو بغلم...

میگه مامان چرا وقتی میام بغلت  و دست میکشی رو سرم زود خوابم میبره؟!!...انگار که دستات خواب آوره:)


همونجور که دست میکشم توی موهاش و دنبال واژه میگردم که جوابشو بدم میبینم خوابه خوابه:)


می بوسمش...می بوسمش...می بوسمش...


۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۱۰
اقلیما ...

گاهی یه اتفاقای ساده و همیشگی یهو اونقدر ب چشمت میاد که باعث میشه دیدت ب خیلییی چیزا عوض بشه...


شب بود...دستای کوچولوش رو گذاشت رو شونه م و گفت مامان سردمه بغلم کن تا گرم بشم...

همونطور که دستامو باز کردم خیلی سریع خودشو تو بغلم جا کرد و خیلی زود چشمای معصومشو بست و خوابش برد...محکم بغلش کرده بودمو مدام به  خودم میگفتم ینی حسی قشنگتر و بالاتر از این حس میتونه باشه که نصف شب پسرکت بیدار شه و ب گرمای آغوش تو پناه بیاره؟!!..

خوابم نمیبرد...محکمتر بغلش میکردم و می بوسیدمش...

اون موقه ی شب من پر از حس خوب شده بودم...با اینکه تقریبا هرشب اینکارو میکرد ولی من دیشب قشنگی ی این حس رو یجور دیگه تجربه ش میکردم و اصلا نمیدونم دلیلش چی بود...


همین باعث شد که صب با احساس خوبی بیدار بشم...

ب آروشا پیام بدم و ازش بخوام با هم بریم خونه ی نرگس خواهرم...

آروشا هم که دیروز و دیشب کلا حالش خوش نبود با ذوق قبول کرد و من از خونه زدم بیرون...

درو که باز کردم نسیم خنک رو با تموم وجودم کشیدم توی ریه هام...

کوچه قشنگترشده بود...

حس خوب همه جا پیچیده بود ...

راه افتادم و بعد از چن لحظه بخاطر دوتا گربه که با ژست فوق العاده...یکی نشسته و یکی خوابیده.. توی یه فاصله ی قشنگی از هم قرار گرفته بودن ...ایستادم و از خلوت بودن کوچه استفاده کردم و بهشون لبخند زدم و دست بردم گوشیمو دربیارم ازشون عکس بگیرم ولی بعد یهو ترجیح دادم با این کارم فراریشون ندم و بجای گوشیم توی ذهنم ثبتشون کنم...


بعد از اون در حالی که داشتم با همون گربه ها حرف میزدم و لبخند میزدم راهمو گرفتم و رفتم...

فرق میکنه آدم با چه حسی از خونه بزنه بیرون..

من امروز زمین و زمان رو قشنگ و پر از احساس میدیدم...

از خودم حرصم گرفت که چرا سعی نمیکنم کاری کنم که این حس توی من موندگار باشه...


با آروشا خونه ی خواهرم رفتیم و یکم کارای ویرایش پایان نامه ش رو انجام دادیم و بعدم نشستیم پای حررررف ...

دو سه ساعت بعد هم برگشتیم خونه و توی راه کلییی حرف زدیم و درحالی که حالم خوب بود و میدونستم قرار نیست هیچی حالم رو بد کنه باهاش خدافظی کردم واومدم خونه...

سریع یه ناهار خوشمزه درست کردم...

طاها اومد و کل حسای خوبم رو وقتی مث همیشه درو باز کرد و پرید بغلم و منو بوسید لینک کردم بهش...

اینو وقتی فهمیدم که گف من امروز میخوام پسر خوبی باشم و کلیی کمکت کنم...

پسرکم سرقولش موند و توی سبزی پاک کردن و پوست گرفتن بادمجون و کارای دیگه کمکم کرد و مثل یه پسر خوب بدون غرزدن من تمام مشقهاشو نوشت...


الانم که میخواست بخوابه ازم پرسید مامان من امروز پسر خوبی بودم؟!!

گفتم آره قربونت برم...خیلییی پسر خوبی بودی...

و پسرکم درحالی که داشت بسم الله میگفت و مثل همیشه سوره ی ناس رو زمزمه میکرد خواابش برد....


۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۲۵
اقلیما ...

تقریبا یک ماه پیش بود که برای اولین بار توی عمرم تصمیم گرفتم لاک بخرم...

اولم پد پاک کننده ی لاک رو برداشتم...بعدم رفتم سراغ لاکها و یکم نگاشون کردم و یکیشونو برداشتم ...

ولی وقتی گذاشتم رو میز فروشنده که حساب کنم فروشنده  بم گف خانوم اینا لاک نیستا رژ لبه..

منم جا خوردم ولی ی جوری که مثلا خودم میدونم و قصدم خریدن همین بود گفتم بله بله میدونم و حساب کردم اومدم بیرون...بعد کلییی خندیدم و گفتم خوبه آقاهه نفهمید من از پشت کوه اومدم:))


بعدم روی اون چیزی رو که خریدم نگاه کردم دیدم نوشتهlip polishو واقعا افتخار کردم ب اینکه خیر سرم زبان خوندم ولی در این حد سرم نمیشد که روی جعبه رو بخونم و ضایع بازی در نیارم:))

خلاصه اینقدر اهل خریدن لوازم آراایشی نیستم که تفاوت nail polishوlip polishرو تشخیص نمیدم :))


القصههه امروز بعد از یک ماه چشمم افتاد بهش و گفتم بذار یه بار بزنم ببینم اصن چجوریه ولی خب همین که میکشیدم روی لبم قلقلکم میشد و کلی جلو آینه می خندیدم:))

بعدم رفتم سراغ کارای خونه...

یکم بعد طاها که داشت تکلیفاشو انجام میداد صدام زد که برم کمکش...

همین که داشتم براش توضیح میدادم سرشو بلند کرد و داد زد واااای مامان رژ لب زدی؟!:|

عاقو نمیدونم چرا اینقدر از این بچه نیم وجبی خجالت کشیدم:|

گفتم باشه مامان مشقتو بنویس..

بچه که تاحالا ندیده بود من رژ بزنم گفت مامان رژ از کجا آوردی؟!:||

گفتم داشتم مامان مشقتو بنویس..

گفت مامان میخوای بری عروسی؟!!!!

گفتم نه مامان جان همینجوری زدم..

دوباره یکم مشقاشو نوشت و بعدسرشو بلند کرد گف مامان خوشگل شدیااا:))

گفتم ای بابااااا  مشقاتو بنویس بچه :|||(شکلک خجالت و گریه واینا رو تصور کنین)

۱۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۵ ، ۱۲:۰۲
اقلیما ...