اِقلیمِ اِقلیما

اِقلیمِ اِقلیما

آدم همیشه تنها می مونه اگه اجازه نده کسی اهلیش کنه...

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «پدربزرگ» ثبت شده است

خفتگان بیدار

پنجشنبه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۸، ۰۸:۵۴ ق.ظ

جمعه بود،بی هوا رفته بودم قبرستان...

مثل همیشه نسیمی آرامش بخش را روی صورتم حس می کردم

به رسم همیشه مکث کردم،چشمهایم را بستم و با صدایی که خودم بشنوم گفتم سلام زنده های بیدار،از آن دنیا چه خبر؟

و بعد آرام آرام در میان قبرها قدم زنان میرفتم

همیشه خودم را میهمانی تصور می کنم که میزبان مشتاق دیدارش است..پس به سراغ خیلی ها میروم،و برای بعضی ها از دور دست تکان میدهم و فاتحه می‌فرستم...

همیشه طوری می بینمشان که گویی روی سنگهای قبرشان منتظرم نشسته اند...


کم کم از میان قبرها گذشتم و به بابا جان و ننه جان رسیدم

باد آمده بود و قبر بابا جان پر از خاک شده بود

شیر آب را بسته بودند و آب نبود

دستمال کاغذی را از کیفم بیرون کشیدم و قبر را تمیز کردم و خاکهای دورتا دور قبر را جمع کردم...

کمی با بابا جان حرف زدم و از حالش پرسیدم و بعد رفتم بالای سر ننه جان و گفتم خیالت راحت اتاق بابا جان را تمیز کردم و بعد خودم از حرف خودم خنده ام گرفت....یک آن حس کردم آنها هم می خندند....

بلند شدم و خداحافظی کردم....

به سمت امامزاده رفتم برای زیارت ،پر از انگیزه برای زندگی شده بودم،پر از حس خوب و با خودم فکر میکردم آرامش همینجاست،پیش این زنده های بیدار:)

  • اقلیما ...

یک متن و یک فامیل

جمعه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۷، ۱۱:۳۳ ب.ظ

دیروز که متن پست قبل را نوشتم،اولش فرستادم برای خواهر جان

خواهرجان هم همینطور یک هویی ارسال کرد وسط گروه فامیل

خدا من رو ببخشه ،چقدر آتیش زده بودم به جیگرشون...

دختر عمه م که می‌گفت ساعت دوی نصفه شب متنت رو خوندم و گریه امونم نمیداد،...گفت اینقدر فحشت دادم که حد نداشت:/

عروس عمه م گفت نشستم واسه شوهرم خوندم و اونم گریه میکرد...

دختر عموها هم خیلی متاثر شده بودن...

اون یکی دختر عمه م گفت تو نمی فهمی روح آدم خدشه دار میشه با این نوشته ت؟آزار داری؟:/


واقعا من نمی‌دونستم خواهرم می‌فرسته توگروه وگرنه شاید اینقدر توی عمق خاطره ها نمی رفتم:(

تازه چون تازه از سر مزار اومده بودم و خسته بودم نشد خیلی بال و پر بدم به نوشته م...الان میگم خدا رحم کرد خسته بودم

  • موافقین ۳ مخالفین ۰
  • ۱۰ اسفند ۹۷ ، ۲۳:۳۳
  • اقلیما ...

عجب رسمیه،رسم زمونه

پنجشنبه, ۹ اسفند ۱۳۹۷، ۰۵:۳۰ ب.ظ

کل سال یک طرف  و روز اول عید و خانه ی باباجان هم یک طرف....

من شش تا عمو دارم و همه یمان خانه هایمان با یک دریچه به هم راه داشت و نیازی نبود از کوچه به خانه ی هم برویم...

سال که تحویل می شد یک آن میدیدی پسرها از در و دیوار دارند میریزن توی خانه ی ما که بعد از آنجا بدو بدو بروند خانه ی بابا جان

دخترها هم پشت بندشان ..

  • اقلیما ...