اِقلیمِ اِقلیما

بی هدف نوشت 6

🔷باید دوباره کتاب بخونم... یه عالمه کتاب نخونده دارم... از میون کتابها همینطوری کتاب ندای درون وین دایر رو بر میدارم...

یه فصل... دو فصل... سه فصل... همینطور میخونم و بیشتر به وجد میام...
گاهی هم توی ذهنم میگم هی مرد تو چطور با این طرز فکر مسلمون نشدی؟! ...
اونقدر غرق محتوای معنوی کتاب میشم و سر ذوق میام که بعد تموم شدن یکی از فصل ها بی اختیار میگم شادی روحت صلوات:))
بعد یادم میاد طرف مسلمون نبوده... میگم حتما توی اون دنیا خیلی سورپرایز شده :))

🔶غرق غذا پختنم که پیام میاد روی گوشیم... بدون این که دست به گوشی بزنم فقط نگاه میکنم ببینم چی پیام میده...
می بینم اول یه پی دی اف اومد و حدس زدم الان میگه اقلیما این رو ترجمه می کنی؟...
بلههه درست حدس زدم...
داره پیام میده صفحه ی چند و چند رو برام ترجمه میکنی؟...
تازه کتاب ندای درون رو خوندم...
به درونم رجوع میکنم... می بینم میگه قبول کن :))
منم به ندای درونم گوش کردم و بهونه نیاوردم...
حس خوبی بود همنوا شدن با درون...
بهش گفتم دو روزه بهت میدم ولی اینقدر همه چیز ردیف و سر راست بود که سه چهارساعته ترجمه کردم و براش فرستادم:))

🔷از روی استوری ها می فهمم بچه ش بدنیا اومده...
یادم میاد دعا میکردم خدا باز بهش بچه بده..
حالا اون بچه ش بدنیا اومده و من خودم...
بیخیال...
واقعا کی از حکمت خدا سر در میاره:)

🔶گاهی حس میکنم  دیگه باید هیچ پستی رو از هیچ کس و هیچ چیزی نخونم...
باید تموم گروهها رو یا ترک کنم و یا این که نخونده clear history بزنم و نخونده پاک کنم...
یه روزایی فقط باید غصه ی خودمون رو میخوردیم... حالا باید از غصه ی مردم هم قلبمون هزار تکه بشه...
خدا به هر کسی به اندازه ی وسعش تکلیف و سختی میده و ما چطور توان این رو داریم که غصه ی تموم آدمها رو یکجا بخوریم؟!...و این حال آشفته ی آدمها تماما بخاطر اینه که تمام مشکلات مردم توی فضای مجازی کنار هم چیده شده و تصویر بدبختی و ناکامی رو بطرز وحشتناکی به نمایش گذاشته...
نتیجه ی همه ی اینها هم شده انرژی به شدت منفی که مدام داره هم اوضاع و هم حال مردم رو داغون میکنه...

🔷احساس میکنم مطلب دیگه ای که جا داره براش وقت بذارم و توش رشد کنم عزت نفسه...
و جالب این که چند روز بعد امید کتابی میخره برام با همین محتوا...
حالا هی بگید قانون جذب کشکه:))

🔶مهتاب جانم یه پست زدی نوشتی این جا روزمره می نویسم، ولی من هرچی میزنم روی این جایی که گفتی هیچی نمیاد که:(

دلخوشی ها کم نیست...

عصرای گرم بهار و تابستون برای من وقتی دلچسب میشه که پاشم کیک بپزم، اسموتی درست کنم، شیرینی بپزم  و کلا یجوری لذت ببرم...

پس پا میشم توی یخچال رو نگاه میکنم...
چی داریم که به درد کیک پختن میخوره؟؟
آهان... دوتا سیب مونده و چن تا هویج...
همین ها عالی هستن...
در حالی که ذهنم پر از فکر و خیاله و دارم توی ذهنم بخاطر یه سری چیزها خودم رو تحسین میکنم:)) تخم مرغ رو بیرون میذارم که هم دمای محیط بشه و توی این بین سیب و هویج ها رو رنده میکنم...
فر رو روشن میکنم... کف قالب کاغذ روغنی میذارم...
آرد و بیکینگ پودر و دارچین رو مخلوط میکنم و الک میکنم...
این وسطا با خودم هم بلند بلند حرف میزنم...
تخم مرغ و شکر و بعدم روغن رو اینقدر هم میزنم که کرم رنگ میشه،  وانیل و سیب و هویج  و هفت هشت  تا خرما رو هم خالی میکنم روش...
لیسک برمیدارم هم میزنم...
حالا آرد رو اضافه میکنم... گردو ها رو میریزم...
مایه ی کیک چون بدون شیره سفت میشه ولی همیشه کیکای بدون شیر بنظر من بافتشون خیلی عالی تره...
چه ترکیبی میشه... عاشقش میشم اصلا...
کم کم میریزمش توی قالب.. روش رو پر میکنم از خلال بادوم و یه عالمهه کنجد سفید... برای قشنگی گردو هم میذارم:))
دمای فر نزدیک 180 شده، وقتشه کیک بره توی فر...
ساعت میگیرم که قبل نیم ساعت در فر رو باز نکنم...
چن دیقه بیشتر طول نمیکشه که فضای خونه پر میشه از عطر کیک سیب و هویج...
عطرش رو میکشم توی ریه هام... خونه بوی زندگی گرفت...
با خودم میگم یعنی کسی هست که اندازه ی من عاشق خونه باشه؟...
تند تند ظرفهای کثیف شده رو میشورم... همه جا رو دستمال میکشم..
بذار بوی خوش این کیک توی شلوغ پلوغی های آشپزخونه گم نشه...
کارها که تموم میشه یه سر به کیک میزنم... چنگال رو فرو میکنم توی کیک... بلههه هیچی بهش نچسبید... پس کیک ما آماده ست..
قسمت گریل رو هم روشن میکنم و میذارم چن دیقه روی کیک هم طلایی بشه..
کیک رو در میارم میذارم توی سینی...
طاقت نمیارم خنک بشه.... از گوشه بهش ناخنک میزنم...
نگاه به کیک میکنم... بهش میگم تو حیفی اینجوری خورده بشی...
تو رو نذری میدم... اصلا تو بشو کیک نذری... نذر امام رئوف...
پس وقتی خنک شد، با چاقو بریدمش... یه تیکه از کیک رو سلفون پیچ کردم و وقتی امید اومد بهش گفتم ببر برای مادرت...
آخ که چقدر چشماش برق میزنه وقتی میگم یه چیزی ببر برا مامانت...
خداروشکر... همین کار کوچیک حال خوبمو ساخت...
واقعا که راست گفت سهراب...
دلخوشی ها کم نیست... دیده ها نابیناست

بی هدف نوشت 5

دم دفتر مدرسه نشستیم...

پسرهایی میان قد بلند، که بعضی هاشون خیلی از من بلندترن...
بعضی هاشون هم پشت لبشون سبز شده...
امتحان دادن و اومدن توی سالن...
و من دارم فکر میکنم توی این سه سال متوسطه ی اول یهو طاها چقدر تغییر میکنه...
شاید حتی قدش هم از من بلندتر بشه تو این سه سال که البته میدونم میشه...

و حالا منی که هنوز حس میکنم بچه م  چجوری قراره با این مساله کنار بیام.؟:))))


*******

خب مثل خیلی وقتای دیگه که یه چیزی رو داریم ولی باز میره میخره، می بینم که چن تا بادمجون باقی مونده از قبل که باید به دادش برسم...
و حالا که قراره کوکو سبزی بپزم چه خوبه که بادمجون ها رو پوست بگیرم و نمک بزنم و مثل قدیمی ها بذارم آفتاب...
عصر میشه و من میرم خونه ی بهار که آش رشته بپزیم...
رفتن همانا و فراموش کردن بادمجونها همانا...
ای جانم، امروز یه دفه از پشت شیشه چشمم افتاد ب بادمجونا:)))
بادمجون که چه عرض کنم، بیشتر شبیه چیپس بادمجون شده بود:))))
بنده خداها تو یخچال مونده بودن بیشتر عمر میکردن تا من اینجوری به فنا بدمشون:))


*******
از بعد از سقط همه دوست دارن چیزای مقوی به خوردم بدن، خواهرم زنگ میزنه میگه یا خودت پاشو دو کیلو بادوم بشکن و خیس کن و شیر بادوم درست کن یا مامان میگه خودم درست میکنم برات میارم... میگم نه نه خودم ترتیبش رو میدم، خیالت تخت...
گوشی رو قطع میکنم...
با خودم میگم یا خدا این همه بادوم بشکنم، خیس کنم، پوست بگیرم، بریزم تو مخلوط کن فقط دوتا لیوان شیر بادوم بخورم؟...


عصری میرم بازار... دم یه روغن گیری میرم که همه چی داره از ارده و حلوا ارده و انواع کره ها که همه رو هم جلوی خودت درست میکنه...
یه شیشه ی خیلی کوچیک کره ی بادوم درختی میخرم، میام خونه یه قاشق کره  و یه استکان آب و یکم عسل میریزم توی مخلوط کن،...
بَه که چه شیر بادومی شد...
چقدرم راحت بود، تنبلی خدای خلاقیته:))))


*******
میرم توی آشپزخونه می بینم داره چای میریزه، میرم چای ها رو ازش بگیرم، میگه این بار میشه ها، من از حضرت ابولفضل برات قول گرفتم...
سینی رو تو دستم میگیرم و دیگه دلم میخواد فقط کنارش وایستم و سر بذارم رو شونه ی مادرونش و بگم قربون دلت برم که همه ی زندگیت شده دل نگرونی واسه ما...


******
فردا که بشه... تولد حضرت عشقه..
آقا جان رفتیم توی پنج سال...
و من هنوز عاشق این نه گفتنهای پدرانه ی شمام...
من اصرار میکنم چون عاشق اومدن در خونه ی شمام...
شما هی بگو نه نمیشه... من هی میام باز بساط پهن میکنم... بالاخره شما یه روز دست میکشی روی سرم و میگی  ای از دست تو دختر :)) .. بیا حاجتت رو بدیم... ^_^
آخ که چه لذتی داره حاجتمند بودن وقتی میدونی با هر نشدن بیشتر تو آغوشمون میگیرید که بگید این نشدن مصلحت خداست اما تو به دل نگیر... که اگه غیر از اینه چرا با این همه نه شنیدن من هر روز عاشق تر میشم شماها رو^_^

یادش بخیر چندسال پیش، دور هم جمع میشدیم تو رادیو صدای مهربانی، برای شما دکلمه میخوندیم😍(کلیک)

آدم همیشه تنها می مونه اگه اجازه نده کسی اهلیش کنه...
کلمات کلیدی
Designed By Erfan Powered by Bayan