اِقلیمِ اِقلیما

دلخوشی ها کم نیست...

عصرای گرم بهار و تابستون برای من وقتی دلچسب میشه که پاشم کیک بپزم، اسموتی درست کنم، شیرینی بپزم  و کلا یجوری لذت ببرم...

پس پا میشم توی یخچال رو نگاه میکنم...
چی داریم که به درد کیک پختن میخوره؟؟
آهان... دوتا سیب مونده و چن تا هویج...
همین ها عالی هستن...
در حالی که ذهنم پر از فکر و خیاله و دارم توی ذهنم بخاطر یه سری چیزها خودم رو تحسین میکنم:)) تخم مرغ رو بیرون میذارم که هم دمای محیط بشه و توی این بین سیب و هویج ها رو رنده میکنم...
فر رو روشن میکنم... کف قالب کاغذ روغنی میذارم...
آرد و بیکینگ پودر و دارچین رو مخلوط میکنم و الک میکنم...
این وسطا با خودم هم بلند بلند حرف میزنم...
تخم مرغ و شکر و بعدم روغن رو اینقدر هم میزنم که کرم رنگ میشه،  وانیل و سیب و هویج  و هفت هشت  تا خرما رو هم خالی میکنم روش...
لیسک برمیدارم هم میزنم...
حالا آرد رو اضافه میکنم... گردو ها رو میریزم...
مایه ی کیک چون بدون شیره سفت میشه ولی همیشه کیکای بدون شیر بنظر من بافتشون خیلی عالی تره...
چه ترکیبی میشه... عاشقش میشم اصلا...
کم کم میریزمش توی قالب.. روش رو پر میکنم از خلال بادوم و یه عالمهه کنجد سفید... برای قشنگی گردو هم میذارم:))
دمای فر نزدیک 180 شده، وقتشه کیک بره توی فر...
ساعت میگیرم که قبل نیم ساعت در فر رو باز نکنم...
چن دیقه بیشتر طول نمیکشه که فضای خونه پر میشه از عطر کیک سیب و هویج...
عطرش رو میکشم توی ریه هام... خونه بوی زندگی گرفت...
با خودم میگم یعنی کسی هست که اندازه ی من عاشق خونه باشه؟...
تند تند ظرفهای کثیف شده رو میشورم... همه جا رو دستمال میکشم..
بذار بوی خوش این کیک توی شلوغ پلوغی های آشپزخونه گم نشه...
کارها که تموم میشه یه سر به کیک میزنم... چنگال رو فرو میکنم توی کیک... بلههه هیچی بهش نچسبید... پس کیک ما آماده ست..
قسمت گریل رو هم روشن میکنم و میذارم چن دیقه روی کیک هم طلایی بشه..
کیک رو در میارم میذارم توی سینی...
طاقت نمیارم خنک بشه.... از گوشه بهش ناخنک میزنم...
نگاه به کیک میکنم... بهش میگم تو حیفی اینجوری خورده بشی...
تو رو نذری میدم... اصلا تو بشو کیک نذری... نذر امام رئوف...
پس وقتی خنک شد، با چاقو بریدمش... یه تیکه از کیک رو سلفون پیچ کردم و وقتی امید اومد بهش گفتم ببر برای مادرت...
آخ که چقدر چشماش برق میزنه وقتی میگم یه چیزی ببر برا مامانت...
خداروشکر... همین کار کوچیک حال خوبمو ساخت...
واقعا که راست گفت سهراب...
دلخوشی ها کم نیست... دیده ها نابیناست

بی هدف نوشت 4

قوری رو میذارم جلوم،... چن تا چوب دارچین، چن تا تیکه زنجفیل ویه مقداری هم  چای ماسالایی که پودری نیست رو میریزم توش و آب جوش رو خالی میکنم روش و میذارم سرکتری...

دستهام رو توی هم گره میکنم و میذارم زیر چونه م و چشمامو میبندم و توی دلم میگم خدایا تو میدونی که لجبازی نمیکنم، فقط به خاطر خودشه:)))


******

واتساپ رو باز میکنم
کاملیا یه مطلب فرستاده که شعر سلام فرمانده یه طلسمه که اگه حروف ابجدش رو نمیدونم چیکار کنی میفهمی که میخوان مردم رو طلسم کنن که با نظام همراهی کنن و از این چرت و پرتا...
خون ب مغزم نمیرسه و عصبانی میشم، میام یه چیزی بنویسم... ولی میگم آروم باش... کظم غیظ میکنم... مدتهاست دیگه نمیخوام توی بحث هایی که سرانجامی نداره شرکت کنم...
فقط می نویسم خداروشکر با این همه حرفی که ضد این آهنگ میزنن، این آهنگ داره جهانی میشه،... واقعا عزت دست خداست...
و ترجیح میدم هیچ چیز دیگه ای نگم...
حتی وقتی بازم روی چرت و پرت نوشتنش تاکید میکنه...
هیچی جوابش رو نمیدم... نمیخوام با نوشتن هیج چیزی باعث بشم انگیزه پیدا کنه چرت و پرتهای بیشتری بگه...
سخته ولی سکوت میکنم...


*********

داشتم توی یه وب خاطره ی شهربازی رفتن یه نفر رو میخوندم...
یادم افتاد روز عید فطر خواهر برادری رفتیم پارک... توی پارک زن داداشم با ذوق و هیجان گفت بیا بریم سوار کشتی صبا بشیم و تعریف میکرد که فلانی وقتی سوارش شد از ترس حالش بد شده و...
من قبلتر ها سوار شده بودم ولی یادم نمیومد ترسناک باشه...
به اصرار زن داداش سوار شدیم...
کشتی صبا بالا و بالاتر میرفت ولی اصلا ترسناک نبود...
بقیه هم جیغ میزدن و من هنوز منتظر بودم بالاتر بره ولی انگار این دیگه تهش بود...
زن داداشم در حالی که از ترس اشک تو چشمش بود،من رو تکون داد و گفت لامصصب یه کاری بکن...
وا خب چیکار کنم؟ 😂😂
الکی جیغ بزنم؟... اصن در شان من هست این حرف؟...حتی برای خنده هم جیغم نمیومد... احساس میکردم توی تاب نشستم، تا همین حد بی هیجان:))))

به هرحال کشتی صبا ایستاد و من همش فک میکردم بیشتر باید بالا میرفته و نرفته :)))
و زن داداشم فهمید من اصلا گزینه ی خوبی برای سهیم شدنِ لحظات هیجان انگیز نیستم:)))


********

به آشغالهایی که باد جمع کرده نگاه میکنم، جارو به دست میشم و حیاط رو جارو میکشم...
چن تا کاکتوس و دوتا بنجامین و یه شِفلرا رو آوردیم گوشه ی حیاط و یه موکت هم انداختیم گوشه ی حیاط...
عصر که میشه نشستن کنار گلها وقتی باد آروم صورتت رو نوازش میکنه و صدای گنجشکها میاد و گاهی یه یاکریم از بالای سرت رد میشه، خودش میشه یه پکیج کامل واسه یه مدیتیشن آرامش بخش...
طاها رفته کلاس سنتور... هیچ کسی نیست که باهاش حرف بزنم... نشستم کنار گلدونا.. چشمامو می بندم و میذارم باد هر قدر دلش خواست رو صورتم رقص کنه^_^

چشمام رو باز میکنم، و یه یاکریم می بینم که بالای دیوار خونه کرده... تازه یادم میاد یه عالمه چوب ریز پایین دیوار ریخته بود که فک میکردم باد آورده، نگو یاکریم ها لونه میساختن و این چوبها از خونه ی اونهاست...
مبارکمون باشه، فک کنم چن تا توراهی داریم:)))

بی هدف نوشت 3

چن تا دونه میخک میندازم توی چای، چون وقت ندارم زنجبیل و دارچین رو بذارم خوب دم بکشه و این تنها کاریه که میتونم بکنم تا سردیِ چای گرفته بشه...

چپ چپ نگاهم میکنه... گلاب ریختی توی چای؟ :/

میگم، گلاب؟...هی چه جالب، راستی گلاب هم میشه ریخت توی چای:)))

میگه خدایا دلم یه چای ساده میخواد چرا اینقدر چیز میز میریزی توی چای؟

ترجیح میدم فقط  شبهایی که پاهاش از شدت سردی ضعف میرن رو بهش یادآور بشم:))
چای رو با نبات شیرین میکنه و سر میکشه و میگه لااقل کمتر بریز...
منم  میگم باشه... و با خودم فکر میکنم غیر از میخک چیا میشه ریخت توی چای :))))


            *******

تا می بینه بیکار نشستم بساط منچ و مارپله و کارتهای تیز بین رو پخش میکنه جلوم و میگه مامان باید بازی کنیم...
گاهی خسته م، گاهی حوصله ندارم، گاهی کار دارم، اما...
اما من توی ذهنم به خودم یادآوری می کنم که من خودم خواستم مادر باشم...
چشمامو میبندم... زیر لب میگم قربت الی الله...
یهو به خودم میام می بینم کلی بازی کردیم و خوشحالیم...

قربت الی الله... یه ذکر فوق العاده س که از دوتا چله ی ترک غیبت و ترک خشم یاد گرفتم...
چه برکتی داره این ذکر، انگار به هر کاری هدف میده، عشق میده،... اونوقت دیگه فک نمیکنی با خوشحال کردن بقیه داری سر بقیه منت میذاری...
تو فقط داری به خودت کمک میکنی، که آدم تر باشی، عاشق تر باشی...

              ********
یه پرتقال بزرگ از چند هفته پیش مونده توی یخچال... خدایا باهاش چیکار کنم، چقدر دلم نمیخوادش...
به طاها میگم میخوری؟ میگه نه نمیخوام بی مزه س...
حالا چیکار کنم با این بنده خدا که هیشکی نمیخوادش:(
چقدرم بزرگه...
چاره ای نیست، دیگه بسشه هرچی تو یخچال مونده و کسی نگاش نکرده...
کارد بر میدارم پوستش رو میکنم...
یه تیکه ازش میذارم توی دهنم...
خدای من چقدر بی آب و بی مزه س:(
حالا چیکارش کنم؟
میزنم توی نت،... اسموتی پرتقال....
یا ماست میخواد از نوع یونانی یا شیر میخواد که ندارم...
پا میشم میگم من باید یه بلایی سرت بیارم،... اونقدر بزرگی که دلم نمیاد بندازمت دور...
خوردش میکنم، چن تا تیکه یخ و یه ذره آب و یکم شکر قهوه ای رو میریزم توی مخلوط کن...
نتیجه رو تست میکنم، هی بدک نیس،... طاها هم تست میکنه میگه خوشمزه س...
ای جانم حالا دیگه میرزه یه موز خرجش کنم:))
عجب ترکیبی شد...
طاها یه لیوانش رو سر کشید... یه لیوان هم برا خودم ریختم که امید از راه رسید... تا اومدم یه کاری انجام بدم همشو سر کشید و من ته مخلوط کن رو خالی میکردم ببینم چن قطره مونده که ببینم چه مزه ای میداد؟...
خنده م میگیره...
نگا خدا چجوری به یه پرتقال دوست نداشتنی عزت داد :)))
خدایا ما آدمای دوست نداشتنی رو هم با یه چیزی مخلوط کن و عزتمون بده، دمت گرم عشقم:)))

آدم همیشه تنها می مونه اگه اجازه نده کسی اهلیش کنه...
کلمات کلیدی
Designed By Erfan Powered by Bayan